جمعه 8/10/85 : از اول هفته توی فکر دماوند بودم و همه چیز داشت خوب پیش میرفت، اینکه احسان پایه باشد و بیاید، هوا خوب باشد و ... فقط جاده هراز بسته شد. هرچه رادیو گفت باور نکردیم و تا رودهن رفتیم ( با توقفهای 5 دقیقهای برای پاک کردن شیشه ماشین بخاطر یخ زدن آب) و از آنجا برگشتیم. بنظرمان آمد که جاده فشم باید باز شده باشد و همانطور هم بود. دلهره مسیر فشم تا لالون برای خودش اندازه یک کوهنوردی زمستانی هیجان داشت. خلاصه با قضایای بسیار ساعت 12 ظهر به لالون رسیدیم. کفشها و لباسها را پوشیدیم. نهارمان را سریع گاز زدیم و با خوشامد پارس سگهای ده حرکت را شروع کردیم. از همان وسط ده برفکوبی شروع شد و فهمیدم که این تو بمیری از آن تو بمیریها نیست!!! برف سنگین و زیاد، آفتاب داغ، هوای سرد، سفیدی و سیاهی شاخههای خشک و سکوت و سکوت و سکوت . همانجاهایی که همیشه پراز آدم بود الان فقط برف داشت. صدای آب میآمد و ما هم که حرفی نداشتیم. از سکوت و از دیدن برف و از اینکه باز با پوشاک زمستانی قصد کوه کرده و می توانستم بخوبی جلو روم، لذت میبردم . برفکوبی زیاد بود، سرعتمان آهسته و آرام و نوبتهای برفکوبی طولانی. تا اول تنگه معروف لالون یکساعتی طول کشید. حجم برف را باور نمیکردیم ولی زمان طولانی حرکت آنرا بخوبی بهمان میفهماند. یک تیکه یخ روی رودخانه شکست و پایم خیس شد. به برگشت فکر کردیم و چون زیاد پایم سرد نبود قرار شد که اگر بیشتر سرد بشود بلافاصله برگردیم. قرار بود از یال وزواب برویم و مسیر دره را بخاطر برف زیاد و احتمال سقوط بهمن بی خیال شده بودیم. مسیر را احسان می دانست و یکجایی که توانستیم بسمت بالای یال حرکت کردیم. بالاتر که رفتیم مسیر تیغهای و خطرناک شد. بسیار زیبا بود و آن قسمت را که جلو میرفتم باورم شد که بازهم زمستان برنامه آمدهام و بازهم در کوهنوردی توانایم. همه چیز بسیار زیبا بود و برج را هم دیدیم. کمی مانده بود که تیغهها تمام شوند که به بن بست خوردیم! یک دیواره 30-40 متری. همان یک تیکه را اگر رد کرده بودیم روی یال بودی ولی وقتی نداشتیم، قرارمان حرکت تا حدود 16 بود و الان ساعت 15:40 دقیقه بود. با مشورت تصمیم به برگشت گرفتیم و چون وقتی برای جلوتر رفتن در دره نیز نداشتیم و با آن حجم برف تلاش فردایمان نیز حتماً نافرجام می شد تصمیم بر برگشت به ده را گرفتیم. پایم هرلحظه سردتر میشد و این دلیلی برآن بود که گرمای لحظه اول برای حرکت طولانی مدت اصلاً قابل اعتماد نیست و حرکت با کفش خیس در برف عاقبت خوبی نخواهد داشت. احسان بخاطر مشکلات متوالی امروز برای رفتنمان و این آخری حالش گرفته شده بود ولی من خوب بودم. همین سفیدی و آرامش کلی بهم نیرو داده بود و هوس قله شاید حتی برایم زیادی بود. همان تیکهای که با دقت تیغه ها را رد کردم و برفکوبی کردم حالم را خوب کرده بود. اگر احسان پایه بود شب را نزدیک ده چادر میزدیم ولی تصمیم به برگشت به تهران گرفتیم و با ماشین درب و داغونمون تا تهران آمدیم. آنروز نشد که برنامهمان اجرا شود ولی لذتش را بردیم، حجم زیاد برف برای هر نرفتنی بهانه بود. بخاطر دیدن برج با برفهایش کلی خوشحالم...