تبليغاتX
کلیمانجارو
کلیمانجارو
از کوه هایم مینویسم...
چهارشنبه نهم آذر 1384
سرماهو-3

احسان با توجه به مریضی و رسیدن به لقای آزادکوه ، کمی دیگر با ما آمد و بعد به کمپ برگشت . از آنجا به بعد مجبور شدم که خودم جلو بروم چون هم مسیر بخوبی معلوم نبود وهم برف پودر و سنگهای روان زیر برف سرعتمان را کم می کرد . بچه ها خوب می آمدند و سرعتمان مناسب بود . پاهایم سرد بود ولی خیالی نبود . دسترسی به مسیر اصلاً جالب نبود و این انگیزه من را بیشتر می کرد . برف زیاد شده بود و باد هم می وزدید ؛ روی گردنه منتهی به کمانکوه علم کوه راهم دیدیم . شکوه سنگهای بیرون زده از دل زمین ، انرژی بیشترگرفتیم . از گردنه که فهمیدیم مسیر صعود از روبرو اصلاً راحت نیست . یک تراورس بسیار مشکل و طولانی را شروع کردم . اصلاً نایستادم تا کسی هم به این فکر نکند که مسیر چقدر بد است . تراورس که تمام شد باد هم شلاقی به صورتمان می خورد . به دشت زیر قله ها رسیده بودیم . یخچال و سرماهو هم نمایان شده بودند و از همانجا معلوم شد که صعود سرماهو - که از اول هم هدف گروه بود - از صعود دو قله دیگر آسانتر و سریعتر است . برف خیلی زیاد بود و باورم نمی شد که دارم تا بالای زانو برف می کوبم . مرتضی رفت جلو تا به من کمک کند . آخرهای مسیر بسیار سخت شد ولی بدون اینکه به ایستادن فکر کنیم، ردش کردیم . به خط الراس رسیدیم ؛ تا قله چند متری بیشتر نمانده بود . همه آمدند و با هم بسوی قله رفتیم . باد زیاد بود و لباسهایمان را زیاد کردیم . خلنو و دماوند . همه بودند و همه سفید . از بالای قله دیدیم که هوا با آنکه خوب هم نبود ولی به آن بدی که ما فکر می کردیم هم نبود . از همان اول حرکت همه جا را نگاه می کردم و به فکر مسیر برگشت بودم . ای ایران را خواندیم ، عکس و فکر . با آقای علینژاد مشورت کردم و نظرم را درباره مسیر برگشت تأئید کرد . باز هم جلو راه افتادم ، برف خیلی زیاد بود و خطر هم به همان میزان زیاد ،خیلی حال می داد. 2 بار زانویم درب و داغون شد . خیلی سریع می رفتم و بچه ها هم می آمدند . حدود 5/4 ساعت تا قله رفته بودیم و کمتر از 2 ساعت طول کشید تا از قله به کمپ برگشتیم . هوا آفتاب و ابر بود . نهار و جمع و جور چادرها ، تمیز کردن کلبه محیط بانی و برگشت . در قالب 3 تیم با فاصله های زمانی به سمت پائین راه افتادیم . من در تیم آخر بودم. کمپ را کاملاً تمیز کردیم وبا فاصله زمانی یکساعتی از بچه ها به سمت وارنگ رود راه افتادیم . به فاصله 10 دقیقه بعد از بچه ها به مینیبوس رسیدیم . برفهای اول مسیر همه آب شده بودند و رودخانه پرآب می رفت . تمام مسیر ماشین سواری را علی خاندانی راننده دوست داشتنیمان از گذشته و خاطره ها و بچه ها حرف زد . از درب رشت با ماشین خودم احسان را رساندم و بعد هم به خانه رفتم .

+ نوشته شده در 0:17 توسط ابوذر.