جمعه و شنبه 7و8/1/88: با احسان قرار بود در تعطیلات عید که من تهران ماندم کوهی برویم. تصمیم گرفتیم برای رسیدن به خلنو تلاش کنیم و شاید این بار در تلاش سوم در منطقه لالون به کمی بالاتر برسیم ( مرور خاطرات: تلاش اول و تلاش دوم). فکر نمیکردیم که روز اول کار زیاد سنگینی در پیش رو داشته باشیم بنابراین از تهران حدود ساعت 7صبح راه افتادیم. ساعت از 8 گذشته بود که به لالون رسیدیم، در یک گروه کوهنوردی چند آشنا دیدیم، صبحانه خوردیم و هنوز ساعت 9 نشده بود که راه افتادیم. کولهها زیاد هم سنگین نشده بودند چون شرایط مورد تصورمان زیاد زمستانی نبود و شاید هر کدام حدود 17 یا 18 کیلوگرم بودند. با سرعت معمول دونفرهمان رفتیم تا به تنگه رسیدیم، برف داخل تنگه را پوشانده بود و عبور از آب را ممکن کرده بود. من بنا به تجربه کیسه پلاستیک با خودم برداشته بودم و احسان باز هم فراموش کرده بود! توی تنگه و بعد از آن دیدیم که حجم برف همانگونه که حدس میزدیم کم و همان کم هم یخ زده است. یکساعت گذشته بود تا به جایی رسیدیم که در تلاش دوم چادر زده بودیم. یادی کردیم از 5-6 ساعت برفکوبی که تا اینجا دمار از روزگارمان در آورده بود. بخش تراورس را رد کرده و به رودخانه کوچک رسیدیم، بخاطر نداشتن برفکوبی سرعتمان بسیار خوب بود و طبق قرار همانجا از مسیر تلخآب جدا شده و از یالی که مستقیم بسوی قله ورزاب 1 می رفت و کم برف مینمود بالا رفتیم.

این همان یالی بود که بار قبل که به مشکل خورده بودیم برای دیدن ادامه مسیر صعودش کرده بودیم. از راه افتادنمان از روستا دو ساعت میگذشت که به جایی رسیدیم که بار قبل از آنجا برگشته بودیم. یال روبرو را نگاهی کردیم و فکری که از ذهن هر دومان گذشته بود را مطرح و تصویب کردیم. "ساعت 11 است، حداکثر 2 ساعت تا ورزاب 1 ( قلهای که ما فکر میکردیم همانی است که بالای یال است و دیده میشود) راه داریم و بعد از آن میتوانیم تا قبل از ساعت 6 عصر به خلنو یا حداقل به برج برسیم، برمیگردیم و در چادر میمانیم" . بنظر منطقی میآمد، چیزی خوردیم، چادر و وسایل شب مانی را گذاشتیم و راهی شدیم. یالی که برف داشت ولی میشد از روی زمین خشک صعود کرد، یالِ زیاد دلچسبی نبود، بخصوص آن بالاهایش شن اسکی مانند شد با سنگهای درشت که اذیتمان کرد. از آنی که فکر میکردیم بیشتر طول کشید و دقیقاً بعد از 2 ساعت به قلهای که میخواستیم رسیدیم. ولی اینجا ورزاب 1 نبود و تا آنجا حداقل نیمساعتی از یک مسیر نعل اسبی مانند راه بود تا تازه بشود به گردنه ورزاب و مابقی ماجرا رسید. هرکداممان نگاهی به خودش کرد و در ذهن تساهل و تسامح را مرور کرد: خسته شده بودیم، به آمادهای قبلها نبودیم و از آنجا تا خلنو بسیار بعید بنظر میرسید بخصوص با آن برف و زمانی که ما داشتیم و خستگی .... " برویم هر چهار قله ورزابها را صعود کنیم، مطمئنتر است وشماره 2اش را هم تا الان صعود نکردهایم" من گفتم و بلافاصله موافقت شد. راهی شدیم، خسته ولی خوشحال. اینبار مثل قبلترها نبود که شوق رفتن در درونم کم شده باشد، احساس میکردم تصمیم بهتری گرفتهام تا لذت بیشتری ببرم با خطر کمتر. باد شروع شد و باد سردی هم بود، دنیای 4000 متریها با باد سلاممان کردو ما هم سرمان را به احترام بالا گرفتیم. دماوند زیر ابر بود ولی خلنو مقتدر لبخندی بر لب به سخرهمان گرفته بود، سرکچالها، پالونگردن و نرگسها، ترکیب سفید برف و آبی آسمان و سنگ، دنیایی که مطمئین بودیم در آن وقت تا کیلومترها انسانی نزدیکمان نیست. تا ورزاب 1 صعود کردیم و مسیر را برگشتیم، شیب زیر این قله را یادم بود و میدانستم که اینبار هم برگشتنی حسابی خستهمان میکند. ورزاب 2 را باید از مسیر جدا شده و صعود کنیم. هر بارِ اولی لذت دارد حتی اگر قلهای میانه خطالرأسی باشد که قبلاً از کنارش هم گذشتهای، در هر حال این قله اتفاق خاص این برنامهمان بود. برگشتیم به مسیر و شیب منتهی به قله سوم را بالا رفتیم، روی هر قله میایستادیم تا نفر دیگر برسد و دست میدادیم، نگاهی به اطراف و نفسی و حرکت به سمت قله بعد. بین قله 3 و 4 هیجان کمیبیشتر شد، مسیر تیغهای و یخ زده بود. به قله 4 رسیدیم، تعامل کردیم که قله 1 بلندترینِ این 4 قلوی مهجور ولی زیباست. آنجا بیشتر ایستادیم، هرکسی برای خودش 10 دقیقهای تنها بود.

جانستون تا خرسنگ نزدیک مینمود و بعد از آن کاسونک و مهرچال و پیرزنکلون و همهن و چشم میچرخید تا لالون. برگشتیم، حسابی خسته بودیم و نشان از ناآمادگیمان بود . با بالا و پائین رفتن دوباره روی خطالرأس آرام به نزدیکی قله شبه ورزاب 1 رسیدیم و خوشبختانه یال منتهی به محل وسایل حسابی برف داشت و پائین رفتن بسیار راحتتر و سریعتر از تصور بود. 5 بعدازظهر کنار وسایلمان بودیم، وقت داشتیم که حتی به روستا برسیم ولی هردو ترجیح دادیم این موقعیت شبمانی در کوه را از دست ندهیم چون از آن موهبتها بود که فردایش میتوانی بخوابی بدون دغدغه، بخوابی تا آفتاب بزند به دیواره چادر و شب سرد درون کیسه خواب تمام شود. چادر را زدیم، شام و نهار را با هم خوردیم، حرف زدیم و خوابیدیم. شاید خیلی زود چون نصفه شب چندباری بیدار شدیم، کمی هم سرد بود ولی خوب بود و خوش گذشت. صبح با آفتاب بیدار شدیم، جمع کردیم و راهی پائین شدیم، آرام و بیخیال. خلنو بدرقهمان کرد تا نهار تهران باشیم. شروع خوبی بود برای سال جدید؟ باید دید..

پینوشت: لینکهای مرتبط به ورزابها :
http://www.aut.ac.ir/Extra_Program/Climbing/Report/86%20year/varzab4,86-3-4.pdf