پنجشنبه و جمعه15و16/12/87 : برنامه انجمن فارغالتحصیلان از ماهها پیش اعلام شده بود و من هم یکی از درگیران تیم اجرائی بودم. همهچیز تقریباً مرتب بود و حدود 50 نفر از دوستان صبح خیلی زود جلوی درب رشت دانشگاه جمع شدند. یک مینیبوس و یک اتوبوس آماده بود و راه افتادیم. توی اتوبان داشتیم چرت بعد از صبحانهمان را میزدیم که اتوبوس صدای موتورش در آمد و ماندنی شد. کلاً در جمعهایی اینچنین ناآشنا، وعدههای غذایی و اتفاقات پیشبینی نشده بهترین فرصتها برای شروع صحبت و آشنائی است. بخش اول را در هنگام صبحانه اجرا کرده بودیم و بعد از اجبار 4 ساعت ماندن در میان اتوبان همه اتوبوس همدیگر را میشناختند. از برنامه عقب بودیم ولی کاری نمیشد کرد، اتوبوس بعدی رسید و راهی شدیم. برای صرفهجویی در زمان نهار را در ماشین خوردیم و نزدیک غروب بود که به کاروانسرای مرنجاب رسیدیم. از بزرگراه تهران – قم – کاشان به سمت آران ویبدگل آمده بودیم و از آنجا جاده خاکی به طول تقریبی 45 کیلومتر ولی با کیفیت خوب ما را به آنجا رسانده بود. در میانه جاده خاکی مواجهه نزدیک با گله شتر اتفاق خوب آن روزمان بود.

کاروانسرا را که دیدیم با ماشینها 5 کیلومتر دیگر جلو رفتیم تا جائی خلوت کمپ بزنیم. شب سردی بود و بچهها در تاریکی چادرها را برپا کردند. همه آزاد بودند و شروع به آماده کردن شام و آتش برافروختن کردند. من عاشق آتش و کنار آن نشستن و آواز خواندنم، اول چندتائی آتش بود و آخر شب همه یکی شد. چند نفری تا پاسی ازنیمهشب گذشته آتش آخر را زنده نگه داشتیم و از نگاه کردن به آن اخگرهای زرد و قرمز لذت بردیم. کمی باران هم آمد، یک ترکیب باورنکردنی که شب خیلی خوبی را برایم رقم زد.

صبح زود قبل از طلوع آفتاب برای دیدار دریاچه نمک و جزیره سرگردانی راهی شدیم. تصاویر طلوع و دشت پرنمک و خیس و شکلهای منظم بلورهای نمک همه دیدنی بود. به دلایلی مسخره که از بیرون به گروه اعلام شد از کمی مانده به جزیره به سمت کمپ برگشتیم و چادرها را جمع کرده و داخل ماشینها گذاشتیم.

قرار شد که مسیر کمپ تا کاروانسرا را از روی رملها برویم. این بخش هم با پای برهنه بسیار چسبید. کمی مانده به کاروانسرا و در کنار چاه آب به ماشینها پیوستیم. نهار در کاروانسرا و حرکت به سمت تهران. برای منی که کمی مسئولیت هم داشتم برنامه شلوغ و خسته کنندهای بود ولی در کل خاطره خوبی از آن در ذهن من و گمانم مابقی دوستان باقی ماند.

پینوشت: