سهشنبه تا جمعه6-9/12/87 : تعطیلی به این طولانی، یک پیشنهادِ خاص که همه چیزی تویش پیدا میشود، آدمهائی که کمتر شده بود بیشتر از یک روز باهاشان باشم و کلی حرف داشتند و چیز برای یادگرفتن. معلومه که رفتم!
روز اول: صبح خیلی زود از تهران راه افتادیم. جاده هنوز شلوغ نبود. برای صعود قله کهار خودمان را به روستای کلوان در جاده چالوس رساندیم. هوا حسابی خنک بود، صبحانه را سرپا کنار ماشین خوردیم، لباسها را پوشیده و راهی شدیم. 3نفر از دوستان کلوپ دماوند هم قبل از ما به قصد خطالراس کرچالها حرکت کرده بودند که ما از مواهب برفکوبی ایشان حسابی سود بردیم.

سرعت تیم بسیار آرام بود چون دونفر از همراهان آنچنان کوهنورد هم نبودند و بیشتر بخاطر بخش دوم برنامه همراه شده بودند. برف زیاد نبود ولی برفکوبی هرچه بالاتر رفتیم لازمتر و سختتر میشد که تیم جلو زحمتاش را میکشیدند. آسمان آبی و آفتاب گرم، باغ بعد از شیب اول و سپیدارها و حرکت آرام و بدون عجلهمان را خوب یادم هست. کمی دیر به پناهگاه رسیدیم، ساعت از 12 گذشته بود و چیزی خوردیم. آن دو دوست ترجیح دادند که پناهگاه بمانند و ما دونفر به قصد قله حرکت کردیم. سرعتمان بهتر شده بود، برف کمتر بود و روی خطالراس باد داشتیم که باعث یخ زدن همان برفهای کم شده بود و عملاً برفکوبی معنا نداشت.

هفتخوانی در سمت راست و ناز در سمت چپ از ابتدا در دیدرس بودند، کمی بعد دماوند و آزادکوه نیز سربرآوردند. ابری از غرب قله ناز را در خود فرو برد و به ما نزدیکتر میشد. باد هرلحظه شدید و سردترمیشد. سرعتمان را کم نکردیم و حدود ساعت 16 قله بودیم. باد اذیت میکرد و زیاد نایستادیم، دستانم بیحس شده بودند. کمی پائینتر از قله در گودی کنار آن ایستادیم، چیزی خوردیم و دستها را ردیف کردیم، بعد تا پناهگاه را یکسره آمدیم. ابر به ما رسیده بود و برفکها را شلاقی به صورتمان میزد ولی من خوب بودم و خوشحال، کشش و خواستن قله بار دیگر درونم روشن شده بود و خواسته بودمش، با آنکه باز میشد نروم قله ولی خواستم و رفتم. برای بازگشت خودم خوشحال بودم. به پناهگاه که رسیدیم هنوز تا تاریکی یک ساعتی وقت بود. پناهگاه - که دربش باز مانده بود و پر از برف شده بود - را تمیز کردیم و چادرمان را توی آن زدیم. برای بچهها گویا شب سردی بوده ولی من راحت خوابیدم. شبهایی در کوه که فردایش دلهره و نگرانی رفتن به قله را نداری و میتوانی تا بالا آمدن آفتاب راحت بخوابی کم، تکرار نشدنی و لذتبخش هستند. یکبار شب و یکبار نزدیک صبح بیرون رفتم، یادم نمیآید قبل ازآن شبی را در کوه اینگونه ساکت و آرام دیده باشم، بادی نمیوزید و خنکای برف سفید روی زمین با سیاهی شب به چشمانت و بعد به پوستت نفوذ میکرد. صبح زیر نور آفتاب صبحانه خوردیم، آرام وسایل را جمع کردیم و بسوی پائین راهی شدیم. باز هم هوای آرام بدون باد و خورشید و گرما بود. کنار ماشین کمی خودمان را تروتمیز کردیم و راه افتادیم.

روز دوم : از جاده چالوس برگشتیم بسمت کرج و راهی رشت شدیم. نهار را از "جوآنه" نان چو و سرشیر و مربا و ... خوردیم که خیلی چسبید. کنار سد سپیدرود کمی ایستادیم و یاد "سرو هرزهویل" افتادیم. برگشتیم و از منجیل و از راه کنار پادگان که هیچ تابلوئی هم ندارد و باید بپرسید تا پیدایش کنید به سرو رسیدیم، یکی از ثبت شدههای با ارزش ما در میراث فرهنگی که عمری سه هزار ساله دارد و ناصرخسرو در سفرنامهاش از آن یاد کرده است. راهی رشت شدیم و شام را مهمان آشنایان قدیمی دوستان بودیم. ماها کثیف و بدبو بهترین غذاهای رشتی را تا ته بدون رودربایسی خوردیم و خیلی خوشمزه بود. آخر شب به کیاشهر رسیدیم. حمام واجب و خوب بود.
روز سوم : صبج صبحانه خوردیم و راهی "بوجاق" شدیم، دشتی مجاور دریا که محافظت شده است و گونههای چهارپایان از اسب و گاو و گاومیش و شغال زیاد دیدم. دشتی بدون درخت که در جائی که به دریا میرسد منزلاگاه خیلی از پرندگان است. هدف اصلی ما تماشای پرندگان بودن و با دوربینهایمان انواع و اقسامشان را دیدیم و چون همراهانم حسابی در این کار خبره بودند کلی هم یاد گرفتم.

نهار به رستوران معروفی در شهر: "تی نان، تی کباب "، با شلوارها و کفشهای که خیس و گلآلود بودند. بعد از ظهر با قایق آشناهائی که بودند رفتیم روی مرداب کنار دریا، آنجا هم دیدن کلی پرنده، کلی خنده بخاطر تکانهای قایق و خطر آن که سال قبل بر سر همین بچهها واژگون شده بود، راهپیمایی در جنگل کاج و هوای خنک و رمزآلودش بسیار چسبید. شام در مجموعه اکوتورسیتی - که در میانه کار متوقف شده و پارتیهای ما همه بواسطه آن بودند - نان و پنیر و گوجه و خیار خوردیم، تنقلات حسابی و آتش و آهنگ و آواز، خیلی چسبید. من و یکی از دوستان شب را باز با کیسه خواب در اتاقک چوبیای روی آب خوابیدیم. صبح صدای پرندگان لای نیها بیدارمان کرد.

روز چهارم: روز آخر را برای دریا گذاشته بودیم. بعد از صبحانه دو- سه ساعتی کنار دریا قدم زدیم. دریا موجی و خروشان بود. هوا خنک و تاریکی رمزآلود خودش را داشت که بسیار دلخواه من بود. تا صید ناچیز صیادها تمام شود بودیم و حرف زدیم و با دریا بودیم.
نهار را مهمان یکی دیگر از آشنایان عزیز بودیم، باز هم غذاهای رشتی خوشمزه. ما چرت نیم ساعتهمان را هم خانه میزبان زدیم و بسمت تهران راهی شدیم. قبل از نیمهشب خانه بودم. برنامهای طولانی با خاطرات و یادگیریهای طولانی تر.

پینوشت: برای جبران دقیق و فنی نبودن گزارشهای کوهم که بیشتر بخاطر نداشتن وقت و تنبلی و اینهاست، از این به بعد سعی میکنم در انتهای نوشتهام از گزارشهائی که در اینترنت راجع به آن کوه پیدا کردهام بگذارم تا اگر کسی با این هدف به اینجا آمده زیاد هم بینصیب نماند.
اینهم گزارشهای تکمیلی راجع به قله کهار:
http://blog.360.yahoo.com/blog-vkTxv_kwd7IKD2T0eKD5F.Ml?p=4 *
http://www.tcg-online.ir/programs.php?do=show&id=20 *
http://www.aut.ac.ir/Extra_Program/Climbing/Report/85%20year/kahar85-12-18.pd * f
http://hmdhesari.persianblog.ir/post/103* /
* فایل GPS مسیر از وبلاگ کلاهه : http://www.sharemation.com/radmha/KaharNaz%40860922.gdb