تبليغاتX
کلیمانجارو
کلیمانجارو
از کوه هایم مینویسم...
شنبه یکم فروردین 1388
تلاش برای دماوند یکروزه – زرشک!

دوشنبه 28/11/87 : با چند نفر از دوستان کلوپ دماوند قرار شد که برای صعود یکروزه چبهه جنوبی دماوند تلاش کنیم.  شب حدود 9 شب از ترمینال شرق راه افتادیم بسمت رینه، با دوتا پیکان کرایه‌ای هرکدام به 30000 تومان گمانم! از 11 گذشته بود که به خانه کوهنوردی آقا مسعود رسیدیم و تا شام خوردیم و جمع و جور کردیم زودتر از 12 کسی نخوابید. 2 صبح بیدار شدیم و 5/2 صبح اول دوراهی بودیم. همه‌جا تاریک بود، سفیدی برف زیاد نبود و کل تیم تلوتلو خوران حرکت می‌کرد. تجربه‌های قدیم می‌گفتند این عادی است و بعد از مدتی که خواب از سر بپرد و هوا روشن‌تر شود بدن یادش می‌رود که خواب کم داشته و این نیاز تا شب به تعویق می‌تواند بیافتد. با این پس‌زمینه فکری، خواب و بیدار به مسجد رسیدیم. دوساعت طول کشیده بود و در راه برف‌کوبی شده آمده بودیم. هنوز هوا تاریک بود، نیم ساعت استراحت آنجا را کامل خوابیدم و احساس سرحالی کردم. راه افتادیم، اوضاع بقیه بهتر بود ولی من هنوز مست خواب بودم. لدتی در کار نبود و بیشتر نگرانی در سرم موج می‌زد. گفتم تا هوا روشن شود می‌روم ببینم چه می‌شود. هوا روشن شد، بچه‌ها سرحال شده بودند ولی من اوضاع‌ام هیچ تغییری نکرده بود. به برگشت فکر کردم و با سرپرست مطرح کردم، خوشبختانه می‌شناخت مرا و حرفم را پذیرفت. استراحت کردیم، چرتی زدم و باز فکر کردم بهتر شده‌ام و ادامه دادم. باد شروع شد و با آنکه شدید نبود ولی حسابی سرد بود ، یاد برنامه تیرماه افتادم و آن "جوجه له شده"! اگر بالاتر حالم بدتر می‌شد دردسر بزرگی برای تیم بودم. بجز شب قبل، دو شب گذشته‌اش را نیز خوب نخوابیده بودم. تیم زیاد سریع نمی‌رفت و از نظر توان بدنی می‌توانستم ادامه دهم ولی ذهنم درگیر بود و لذتی در کار نبود. تصمیم سختی بود، گفتم بر‌می‌گردم، سرپرست مطمئن شد که می‌توانم تنها برگردم و برگشتم. میانه تیغه‌های سنگی بودیم، درست قبل از آن شکافی که باید از رویش پردی. هرازگاهی برمی‌گشتم و تیم را نگاه می‌کردم، هوا خیلی بد نبود و اگر تیم سرعت‌اش را حفظ می‌کرد احتمال رسیدن به قله زیاد بود. بازگشت غمگینی بود.

عکس از احسان، تصویر ابتدای خط الراس دوبرار در دوردست

 برخلاف تفکرات اولیه‌ام اصلاً نخواستم که مسجد چرتی بزنم و سریع تا پائین آمدم و با هماهنگی قبلی مسعود دوراهی سوارم کرد و تا کنار جاده رساندم. با یک سواری به تهران رسیدم. خواب کافی یک پیش‌نیاز اصلی اجرای یک برنامه موفق و لذت‌بخش است و از این اصل گریزی نیست، امیدوارم که یادش بگیرم. بچه‌ها هم تا بارگاه رفته بودند و بخاطر باد زیاد و اینکه زمان رسیدن به قله نزدیکی غروب تخمین زده می‌شد از همانجا برگشته بودند.

عکس از احسان : تیم در حال برگشت به سمت جاده

+ نوشته شده در 15:47 توسط ابوذر.