شنبه و یکشنبه 20و21/11/86: بعد از مدتها کوله سنگین بسته بودم و اشتیاق رفتن را هم داشتم. همین اشتیاق هنوز امیدوارم میکند با آنکه در برنامه آنجوری که باید آماده نبودم ( احسان باید نظر دهد). فکرهای زیادی کرده بودیم برای یک برنامه 5/2 روزه و آخر تصمیم گرفتیم برویم بسمت وزوابها. از لالون برویم و با توجه به میزان پیشرفتمان در هرروز تصمیم بگیریم برای فردایش. با آژانس و ماشینهای خطی رفتیم تا لالون، حدود 2 ساعتی طول کشید و از فلکه 4 تهرانپارس حدود 3000 تومان برای هر نفر آب میخورد. روستائیها با تعجب نگاهمان میکردند، بعد فهمیدیم حق داشتند. برف خیلی بیشتر از دفعه پیش بود ولی تا اول تنگه زیاد طول نکشید. مثل همیشه یکی جلو میرفت و من بودم که اول تا کمر در برف فرو رفتم، بیچارهات میکند برفی که رویش 20- 30 سانتیمتری یخ زده ولی وزنات را تحمل نمیکند و تا کمر پائین میفرستدت. نه اینکه پایت به جای سفتی برسد، بلکه بخاطر طراحی هوشمندانه پاها پائینتر نمیروی . خاطرات زردکوه را برای احسان تعریف کرده بودم، من که اصلاً متوجه نبودم او هم بهش فکر کرده ولی عمل نکرده بود. کیسهپلاستیکهای بلند و ضخیم، تنها عاملی که میتوانید بدون کمترین مشکل در زمستان و حتی تابستان از دروخانه پر آب لالون عبور کنید بدون آنکه پاهایتان خیس شود، وقتتان گرفته شود و دلهره داشته باشید. دیر به یاد همان کیسه پلاستیکهای زپرتی خودمان افتادیم و قبل از آن احسان با دوپا درون آب رفته بود! ( قابل توجه کسانکه که " نوپتسه " را هم میخوانند و 2-3 تا پست قبل را یادشان هست: کسی که در عبور از مرحله اول رودخانه نفر اول باشد بی شک خیس خواهد شد) خلاصه از یکجائی به بعد با همان روش پلاستیکی از آب رد شدیم. در مقایسه با پارسال، قبل از ظهر آنجا بودیم، وقت داشتیم و هوا بسیار گرمتر بود. بنابراین خود احسان گفت که ادامه میدهد و مشکلی ندارد، قرار شد هروقت که خیلی پایش سرد شد هرجا باشیم چادر بزنیم. در تابستان از لالون تا انتهای تنگه که تراورس شروع میشود بسمت دشت لالون برای ما کمتر از یکساعت طول میکشد ولی اینبار حدود ساعت 5/2 بعدازظهر از تنگه درآمدیم. به شخصه بسیار خسته بودم و نای جلوتر رفتن نداشتم. تقریباً همه مسیر را مثل بولدوزر کنده بودیم و تا اینجا آمده بودیم. به اتفاق آرا تصمیم به چادر زدن گرفتیم تا فردا شانسمان را با کوله سبک و از روی یال سمت راست امتحان کنیم، در برابر حجم برف و برفکوبی با کوله سنگین تسلیم شده بودیم. چادر 2نفرهمان را برپا کردیم. دلم تنگ شده بود برای کمجائیِ درون چادر، برای بهم ریختگی همه چیز ، برای خیس شدن، برای برف آب کردن، برای ساعتهایی که بسیار زیادند و تو راحت میتوانی فکر کنی، بخوابی ( اگر بدنت گرم باشد)، آواز و شعر بخوانی یا حتی بحث کنی. همه اینکارها را کردیم و خیلی حال داد. شب که بیرون رفتیم ستارهها دیدنی بودند با آن سفیدی یکدستِ برف... شب سردم نشد و راحت خوابیدم. ساعت را تنظیم نکرده بودیم و ساعت 7 صبح بیدار شدیم! سریع آماده رفتن شدیم و از شیب تقریباً عمودی سمت راستمان به سختی به خطالراسی رسیدیم که گمان میکردیم براحتی تا وزواب 1 ما را میبرد. در عرض یکساعت کلی ارتفاع گرفته بودیم و بنظر میرسید رسیدن به وزواب زیاد دور از دسترس نیست. دشت زیبای روبرویمان را کمی که جلو رفتیم زدم زیر خنده، احسان حرص میخورد و من به مسخره بازی گرفته بودم، یال تا کف دشت پائین میرفت... باز باخته بودیم، به برف، به کماطلاعی خودمان از منطقه و استفاده نکردن از ابزاری که میتوانستند کمکمان کنند، به زمان و به خستگی ولی حالمان خوب بود، حداقل حال من خوب بود. میدانستم در کله احسان چه میگذرد و با پیشنهادش مخالفتی نکردم. سریع پائین رفتیم و باز یال را بالا رفتیم، پشت سر احسان بودن و این تیکه را کامل خودش برفکوبی کرد البته من در پشت سر 2برابر او پائین میرفتم، آخرش هم نفهمیدم چرا !!! ساعت 11:30 به همان ارتفاعی رسیدیم که صبح با یکساعت کوهپیمائی رسیده بودیم. برف خیلی زیاد بود، خسته بودیم و زمان نداشتیم. حتی تا قبل از تاریکی نمیتوانستیم قله را صعود کنیم و به چادرمان برگردیم برای یک شب مانی دیگر... تصمیم گرفتیم برگردیم و جمع کنیم بسمت تهران، خوشبختانه تراروس درون دره یخ زده بود و این باعث شد که خیلی تا چادر بهمان سخت نگذرد! چادر را جمع کردیم و بسمت روستا روانه شدیم. پائین آمدنش هم دردسر بود، با پلاستیکهای پاره پوره از آب گذشتیم و حدود 3 به لالون رسیدیم. با ماشینها تا تهران آمدیم. برنامه موفقی نبود ولی برای من کنده شدن از این زندگی، ولو برای چند ده ساعت بسیار ارزشمند بود.
پینوشت : عکس خواهم گذاشت..