خوب بالاخره تصمیم گرفتم به نوشتنش! تنبلی و هزاران دلیل دیگر که داشتم تمام شدهاند و حالا میتوانید هرازچند گاهی اینجا راجع به یکی از بزرگترین شکستهای من در کوهنوردی بخوانید. نوشتن را بنا به زمانی که خواهم داشت و گرفتاری و اینها ادامه خواهم داد ولی امیدوارم که حداقل هفتهای یک پست دربارهاش بنویسم.
از زمان برنامه بیشتر از یکسال گذشته است و ننوشتن درباره برنامه شاید باعث شده چیزهایی فراموش شده باشد. با آنکه همه چیز را بصورت نوشته قبلاً مکتوب کردهام و ذهنم هنوز خیلی خوب همه چیز را بخاطر میآورد ولی امکان اشتبهاتی وجود دارد. نوشتن این گزارش مثل همیشه به زبان ساده خودم خواهد بود. به مسائل فنی کوهنوردی و جزئیات برنامه زیاد نخواهم پرداخت. لازم به تأکید هست که بنا به مسئولیتهایی که داشتم در این باره اطلاعات بسیار خوبی دارم که اگر کسی بنای اجرای برنامه را دارد میتوانم با کمال میل در اختیارش بگذارم با اینکه درباره لنین به اندازه کافی اطلاعات همه جا پیدا میشود.
نکته دیگر اینکه من در اینجا برنامه را از زبان خودم خواهم نوشت، مطمئناً راجع به هم تیمیهای عزیزم قضاوتهایی داشتهام و اینجا به آنها خواهم پرداخت. هدف من از نوشتن در اینجا مکتوب کردن تجربهای است شخصی و ذکر اشکالات و نقدها فقط بخاطر یادآوری و اینها تنها نظر شخص من است. هدف من انتقاد از هیچ شخصی نیست. امیدوارم که مانند مابقی نوشتههای کوهنوردی در اینترنت این گزارش به سمت جوابگوییهای شخصی پیش نرود. برای تمامی همتیمیهایم که با من در برنامه بودهاند و اینجا نقل قولی یا شرح احوالی از ایشان خواهد رفت فرصت جوابگویی و روشنگری مسلماً محیاست. امیدوارم که دوستان به این نوشته به عنوان یک گاهشمار با دید شخصی از برنامه بنگرند و لازم نشود خیلی وارد جریان توضیح و پاسخگویی بشویم.
مقدمه طولانی شد ولی نوشتناش بنظرم لازم میآمد.
چرا لنین ؟
در طول سال 87 کمی جدیتر کوه رفتم و با بچههای کلوپ دماوند برنامههایی را اجرا کردیم. در درون خودم به این تصمیم رسیده بودم که اگر میخواهم کوهنوردی را بصورت جدی و حرفهای دنبال کنم باید قدمی بردارم. شروع کردم از دوستان و کسانی که میشناختم پرس و جو کردن. همگی یکی از قلههای کشورهای آسیای مرکزی با ارتفاع حدود 7000 متر را گزینهای خوب میدانستند. شروع کردم به جستجو در اینترنت و حرف زدن با دوستان .
نتیجه شد لنین، یکی از آسانترین 7000 هزارمتریهای دنیا. برای رفتن شخصی برنامه ریزی و شروع کردم به مکاتبات با شرکتهای مختلف در قرقیزستان. همزمان چند نفر از دوستان ابراز علاقه کردند که ممکن است آنها هم در برنامه شرکت کنند. از اردیبهشت قضیه را بصورت جدی پیگیری میکردم و زمزمه تشکیل یک تیم تحت لوای یک شرکت مسافرتی جدی تر شد. در پایان من هم به این تیم پیوستم. شاید این اولین اشکال و دلیل شکست من بود.
چرا من به تیمی که به زعم من با دیدگاه اقتصادی تشکیل شده بود پیوستم؟ تنها و تنها بدلیل حضور مربی عزیزم عباس علینژاد که ترجیح دادم اولی تجربه جدی خودم را در کنار کسی باشم که به او اعتماد و اطمینان دارم. باید بگویم که در تیمی که با هم همراه شدیم خوشبختانه چندنفری بودیم که قبلاً با هم برنامههایی رفته بودیم و عملاً هم در طول برنامه بهم نزدیکتر بودیم. در هر صورت این ریسک را قبول کردم. چند نکته تا همینجا :
- یکی از آسانترین 7000 متریها : این خیلی عنوان گول زنندهای است. واقعاً لنین از نظر کار فنی در سطح پائینیاست ولی برای ما که بلنترین قله زندگیمان دماوند بود آشنایی بیشتر با دنیای واقعی 7000 متریها لازم بود. متأسفانه تمامی دوستان از بازگو کردن واقعیتهای و دشواریهای برنامههای هیمالیا نوردی در مورد لنین خودداری کرده بودند و آنچه ما در ذهن داشتیم یک قله راحت فقط کمی بلندتر از دماوند بود. واقعیت این است که قلل بالای 6000 متر دنیای خودشان و قوانین خاص خودشان را دارند. اگر میخواهی درگیرشان شوی باید خوب بشناسیشان. دنیایی پر از یخ و سرما و خطر. از اینها گریزی نیست پس باید برای مواجه با آنها آماده باشی، مخصوصاً از نظر روحی.
- در یک تیم کوهنوردی نقش سرپرست بسیار مهم است ولی نکته اصلی این است که اعضای گروه به سرپرست ایمان داشته باشند. یعنی ممکن است سرپرست از نظر فنی بهترین نباشد ولی اگر اعضا به او ایمان داشته باشند میتوانند با هم از مشکلات بگذرند. اگر سرپرست از نظر فنی بهترین هم باشد، اگر قبولش نداشته باشند نمیتواند نقشش را بخوبی انجام دهد. این ایمان به سرپرست بنظر من در برنامههای کوهنوردی بسیار مهم است. من این ایمان را به عباس علینژاد بعنوان مربی تمامی دورههای کوهنوردیام در دانشگاه داشتم.
- اگر قرار است با تیمی به هیمالیا نوردی بروید نظر من این است که کاملاً اعضای تیم با هم آشنا باشند. میتوان با تیمی غریبه همراه شد بشرطی که در طول برنامه لازم نباشد که صعود کارهای دیگر را با بقیه هماهنگ کنی و بالطبع انتظار کمکی هم داشته باشی. تیم ما میخواست بعنوان یک تیم صعود کند در حالیکه بیشتر اعضا شناختی از همدیگر نداشتند؛ نه در مورد آمادگی جسمانی و تجربیات کوهنوردی و مهمتر از همه خصوصیات اخلاقی. یا نباید تیم باشید یا باید تیمی شناخته شده برای همدیگر باشید.
پنجشنبه 25/7/88 : الان که میخواهم بنویسم هنوز اسید لاکتیک اثر خودش را دارد، بیش از سه ماه نزدیک 4000 متر هم نشده بودم. احساس میکردم که چیزی با کوه جایگزین شده است. هفتههای پرآشوبی بود ولی دلیل نمیشد من از کوه دور شوم. تصمیم به بازگشت به کوه را از مدتها قبل داشتم ولی جربزه عملی کردنش نبود. برای این تعطیلیها اول خواب سنگینی دیده بودیم که خود بخود کنسل شد. چهارشنبه نتوانستم برنامه جایگزینمان که توچال بود را بروم. پنجشنبه صبح زود باز تنبلی کردم و بیدار نشدم. مرخصی داشتم ولی هزار کار انجام نشده میتوانست در دفتر منتظرم باشد. اگر کوه نرفته بودم باید میرفتم سرکار. 9 از رختخواب بیرون آمدم. حسابی شاکی بودم از این تنبلی نفرت انگیز، از این بیانگیزگی که نمیدانم از کی و چرا هوس شدید قلهها را از سر من باز کرده بود. تصمیم گرفتم که بروم. دیر بود و گرم ولی یک لحظه به قدیمها برگشتم که اگر برنامهای هم در گروه نبود تنها به کوه میزدم. خون پرانرژی دوید زیر رگهایم، کوله نیمه آمادهام را برداشتم و راهی سربند شدم. ساعت از 10:30 گذشته بود که رسیدم و شروع به حرکت کردم. گرم بود و خلوت. بی توقف تا شیرپلا رفتم. کمی مانده به پناهگاه وسوسه برگشت از شیرپلا به جانم افتاد : تو که آمدی و انگیزهای هم برای قله نداری، همین کافی نیست؟ با همان سرعت همیشگی رسیده بودم. آبی نوشیدم و به خودم مهیب زدم که این بار به خودت نشان بده که میتوانی. شاید باورتان نشود ولی واقعا سخت بود. راه افتادم. دیگر کسی به سمت بالا نمیرفت و همه در حال برگشتن بودند. همان ابتدای دوراهی اوسون درد مزمن مچهای پایم شروع شد. دلیل بهتر از این برای برگشت؟ گفتم میروم تا جایی که خیلی اذیت کند. نسیمی میوزید و کمی خنک بود ولی آفتاب حسابی میسوزاند. آرام برای خودم میرفتم و درد زیادتر میشد. زیر چانپناه امیری خستگی هم آمد ولی برگشته بودم به همان خواستن قدیم. با درد جنگیدم و آخرش حس کردم که کمتر شد. کنار پناهگاه چیزی خوردم و انرژی گرفتم. بالا را نگاه کردم، گفتم اگر قدمی برداری باید تا قله بروی، میدانستم برای من برگشت از میانه معنایی ندارد. راه افتادم و دیگر دلخوش بودم که رسیدن به قله را خواستهام. یک ساعته تا قله رفتم، آرام و بی توقف. آن بالاها از باد معروف توچال خبری نبود ولی بادکی میوزید. دماوند زیر ابرها بود و ندیدنش از حالگیریهای برنامه شد. بعد از حدود 5/4 ساعت قله بودم. رو به خلنو و بقیه 4000 متری ها نشستم و آن چای معروفی که احسان همیشه روی قله دوست دارد را خوردم. حس کردم که به این قلهها باز نزدیک شدهام. آشتی کردهام با خواستنی که درونام خاموش شده بود و حالا باز کمی شعله میکشید. خواستنی که منبع لایزال انرژی است و امیدوارم به سوختن سابقاش برگردد. تهران حسابی کثیف بود و هیچ چیز دیده نمیشد. برای عصر پنجشنبه مسیر بسیار خلوت بود و از قله تا شیرپلا 2 نفر را بیشتر ندیدم. کلی برای خودم خواندم و فکر کردم. توچال باز برای جذابیت پیدا کرده است . یاد کردم از آن صعودهای شبانه و سخت سالهای دانشجویی با دو دوستی که الان هردو پسرهایشان را در آغوش گرفته و تکان میدهند. دلم برای آن لحظههای دوستی و کوهی تنگ شد ولی با خودم گفتم که اولین باری که هر 3 نفرمان ایران بودیم بهشان پیشنهاد میکنم یکبار دیگر تا توچال را حداقل برویم.
کلی نما و نوشته سبز اتفاقات جدید مسیر بود، مابفی چیزی عوض نشده بود. پائین که رسیدم حسابی خسته بودم و بدن ناامادهام دردناک شده بود ولی خوشحال بودم که اینبار تا قله رفتم. امیدوارم یا آتش در دلم نخوابد و شما آثارش را اینجا در هفتههای بعد ببینید.
خواستنوشت : در مورد درد مچهای پا هم اگر کسی دکتری چیزی میشناسد ممنون میشوم کمکم کنید.
پنجشنبه 26/6/88 : یک افطاری دیگر در کلکچال. جمع دوست داشتنی بچههای جدید گروه و برخی قدیمیترها. هوای بسیار عالی بارانی که آن روز عصرمان را زیباتر کرد. دلهره فردایش که روز قدس بود و کلی آواز احساسی در تاریکی شب وقتی سریع پائین میآمدیم تا به جمشیدیه برسیم.
جمعه 30/5/88 : یک صعود چهار نفره دوست داشتنی در فضای ملتهب آن روزها. تا کلکچال هم میتوانست کافیمان باشد ولی تا اسپیلت رفتیم یا یادمان باشد زمانی قله نورد بودیم.
پنجشنبه 14/3/88 : هفته قبل از انتخابات بود، قرار گذاشتیم تلاشی یکروزه برای رسیدن به قلل سهگانه یخچال، سرماهو وکمانکوه داشته باشیم. تیمی چهارنفره که راحت بودیم با هم، بعد از مدتها با منصور ، حسین مکانیکی و احسان! صبح زود از تهران راه افتادیم، جاده چالوس خیلی هم شلوغ نبود. از دوراهی دیزین بسمت وارنگهرود رفتیم. یک نفر جاده را با طنابی بسته بود و با نامهای از شورای روستا میخواست پول بگیرد بخاطر آنکه مهمانان، روستا را کثیف میکردند. چون کارت کوهنوردی نداشتیم گفت پول بدهیم، گفتیم برای محیط زیست است و مخالفتی نکردیم ولی وقتی گفت 5000 تومان بیخیال شدیم. تهدیدی راجع به ماشین کرد که البته انتهای سفر دیدیم که عملی نشد، گول نخورید.
ساعت 7 صبح از انتهای روستا بعد از خوردن صبحانه حرکت را شروع کردیم. باز هرکسی برای خودش و سریع میرفتیم. سبزی دره و آب بسیار زیاد و خروشان رود درونام را مینواخت و با سرزندگی پُِرش میکرد.

کمتر از یکساعت به درختها و محل جدا شدن به سوی محیط بانی رسیدیم. ادامه دادیم و حدود 9 صبح محیط بانی بودیم. اولین استراحتمان آنجا بود. برف تازه بسیار زیادتر از حد انتظار بود و بعد از آن سبزی اولیه این سفیدی پاک چشممان را میزد ولی نه آنگونه که ناراحت شویم. کمی بالاتر از محیط بانی به گردنه سوتک که رسیدیم کمانکوه ( که تا آخر هم مطمئن نیستیم کدام یک از آن سه باشد ولی احتمال آن از همه بیشتر است که همین باشد) پر از برف و پرهیبت دیده شد. تیغه سنگی روبرو که صعود نشدنی بنظر میرسد ( مگر آنکه مجبور شوید!) زیبا بود.

تراورس را شروع کردیم تا زود به گردنه کمانکوه برسیم و آن منظره بدیع از آزادکوه را ببینیم، میدانستیم با برف بسیار زیبا شده این عروش البرز مرکزی که از هر طرف بخوبی دلبری میکند.

به گردنه رسیدیم و گمانم همه خوشحال بودیم که آنجائیم و آن منظره را میبینیم. چندتائی عکس و کمی حرف و حرکت بسمت کمانکوه، از اینجا به بعد برفکوبی داشتیم که کم هم نبود. سرعتمان خوب بود. بار قبل که با گروه دانشگاه اینجا بودم هم برفی باریده بود و ما برای رسیدن به سرماهو کمانکوه را از زیر تیغهها تراورس کردیم و از دشت پشت آن به سرماهو رسیدیم، آن روز وقت نشد که از روی خطالرأس به سمت کمانکوه ادامه دهیم. اینبار هم تصمیممان همین بود، بادی که سردمان میکرد میوزید، استراحتی کردیم و تراورس را شروع کردیم. اینبار کمی فرق داشت، برف بیشتر بود و هوا هم گرمتر. خطر بهمن احساس میشد، تا جائی رفتیم و قرار شد کمی بسمت بالا برویم و از جای امنتری تراورس را ادامه دهیم. بالاتر رفتیم، بهمنهایی که ریخته بودند میترساندنمان، جای خوبی پیدا نشد برای تراورس، بالاتر رفتیم، نشد، بالاتر، نشد، توی تیغهها بودیم، بالاتر، تراورس نشد، بالاتر، وسط تیغهها، صعود با توجه به وسایل و شرایط مسیر عاقلانه نیست، برگردیم، نمیشود! خطر برگشت بیشتر است، برویم؟ نمیشود. یکی جلو میرود و اجباراً تیغههارا بالا میرویم. منظره پائین آنقدر ترسناک هست که نگاهش نکنیم. آن بالاها را هم با دلیری رد میکنیم. به قله میرسیم. تا کمی قبل از قله هیچ عکسی نداریم، آنها که اجباراً تیغههایی را با برف تازه صعود کرده باشند میدانند چرا !

یادم هست که ساعت 2 نشده بود که روی قلهای بودیم که کم صعود میشود، آن بالا برای ایستادن هرچهار نفرمان جا نبود. عکس گرفتیم و کمی پائینتر از قله نشستیم به خوردن و بحث برسر اینکه حالا چگونه برگردیم! " ای ایران" را هم بعد از مدتها خواندیم که به من یکی بسیار حال داد. آن بالا از آزادکوه و خلنو و سرکچالها و کلونبستک تا علم و سرخابها و مابقی همه ناظر بودند. دماوند در ابر بود. هوا گرم و آفتاب حسابی میسوزاند.
حس گذشتن از آن همه سختی بسیار خوب بود. نگران بازگشت بودیم. یا باید از یکی از دهلیزها خودمان را به دشت سرماهو میرساندیم و باز تراورس میکردیم به سوی مسیر قبلیمان که احتمال بهمن بسیار زیاد بود، یا آنکه از پشت قله از راهی که هیچ شناختی نسبت به آن نداشتیم بسمت وارنگهرود سرازیر شویم. راه دوم را انتخاب کردیم با علم به اینکه طناب انفرادی داریم و امیدواریم به مشکل خیلی خاصی برنخوریم. اوایل توی برف خوب بود تا آنکه کمکم شیب زیاد شد و صدای آب و آبشار خبر از تیغههای سنگی میداد. درد سرتان ندهم، سخت بود ولی نشدنی نبود. از آن مسیر ناشناخته که شاید تنها و تنها آن دهلیز نیم متریای که ماپیدایش کردیم راه میداد به پائین رسیدیم. از پائین کارمان بسیار احمقانه بنظر میرسید البته دیگر رد شده بودیم، ادامه دادیم تا کنار رود و از سمت راست آن جلورفتیم. بیش از ساعتی رفتیم تا به دوراهی درختها برسیم. بوضوح همه خسته بودیم. قوزکپایم باز درد گرفته بود وحسابی اذیت میکرد. در سکوت و خنکای نزدیک غروب آب و در کنار صدای آب خروشان خودمان را به روستا رساندیم.بیش از 12 ساعت کوهپیمائی کرده بودیم، خسته بویدم و خوشحال، به اتفاق موافق بودیم که صعود بسیار پرخطر و زیبائی بود. کمی بعد از گچسر جائی نشستیم و جیگر خوردیم! بعد از آن، ترافیک شدید ضدحالی اساسی بود که البته نتوانست تمامی شیرینی صعود را از دهانمان برباید. دیروقت تهران بودیم.
پینوشت، لینکهای راجع به صعود این سه قله :
جمعه 1/3/88: قرار شد که سری به قلههای منطقه امامه بزنیم، شب قبل را مهمان دوستان بودم تا صبح زود راه بیافتیم. 4 نفر بودیم و گمانم ساعت 7 صبح نشده بود که حرکت را از ابتدای مسیرشروع کردیم. هوا خنک و آب رودخانه با شدت روان بود. از همین ابتدا گذشتن از آب چندان آسان نبود. از مسیر قلعه قدیمی و شیب زیادش صعود کردیم و بالای قلعه نشستیم به صبحانه خوردن و گفت و گو و خنده. صبحانه بسیار چسبید، آفتاب بیرون آمد و کمی گرممان کرد با آنکه نسیمی خنک همواره تا دشت مهرچال همراهمان بود. چهره کوه سبز و شاداب بود، نزدیک قلهها هنوز سفیدی برف خودنمائی میکرد و جا به جا گلهای زرد و قرمز حال آدم را خوب میکرد! تا دشت و آن شیب کم و تراورس به بحث سیاسی گذشت . تیم دیگری جز ما در منطقه بود که از تضادی آشکار رنج میبرد و آلودگی صدائی زیادی هم داشتند. تا چشمهء کمی مانده به دشت یکسره آمدیم و آنجا آب خنک نوشیدیم و دمی نشستیم. صدای خروشان آب رودخانه نشان از پربرفی دشت داشت. از تنگه و رودخانه به سختی گذشتیم و وارد دشت شدیم. آب رودخانه مانع از آن بود که تیمها براحتی به دشت برسند و این خود باعث آرامش بیشتر دشت زیبا و پرار برف مهرچال بود. بی درنگ راهی یالِ همهن شدیم. از اینجا به بعد هرکسی برای خودش بود و با فاصلهای از بقیه صعود میکرد. در یک استراحت چرت کوتاهی زدم که زیر آن آفتاب بسیار چسبید. روی یال باد داشتیم که با اینکه شدید نبود ولی تا دلتان بخواهد خنک بود. آرام و پیوسته تا قله رفتیم و با همه استراحتها و ایستادنها تا آنجا را 5 ساعته آمده بودیم.

منظره پربرف همه قلههای اطراف حسابی چشمنواز بود. یکی یکی همه را مرور کردیم : از کاسونک تا خرسنگها و جانستون و ورزابها و برج و خلنو، سرکچالها تا کلونبستک و پالون گردن تا نرگس و الی الخ ها دورنمای علمکوه. با بادی که میوزید، تنقلاتی که میخوردیم، صحنههایی که پیشچشممان بود و بازی پرندگان و برف و باد حسابی خوش گذشت و شاید نیمساعتی روی قله نشستیم.

از دره و روی برفها سریع خودمان را به دشت و کنار آب رساندیم که هنوز خلوت بود و آرام. نهار خوردیم و بعد لذت بیپایان چرتِ زیر آفتاب. دیدن حرکت سریع ابرها و بازی باد با آنها، ترکیب ِ آسمان آبی و کوه و برف و ابر و باد را نگاه میکردم و به این فکر می کردم که این لذتی است که هرجایی نصیبم نمیشود. که بی دغدغه سرم را بر سنگ بگذارم و آسمان را نگاه کنم. چشمهایم با دیدن بازی ابرها سنگین شد و خوابی نیمساعته که همه با هم تجربه کردیم حسابی سرحالمان کرد. جمع و جور کرده و بعد از گذر دوباره از آب به تیم شلوغ رسیدیم و زودتر از آنها از مسیر شن اسکی خودمان را به کف دره و ابتدای مسیری رسانیدیم که حسابی شلوع شده بود. ترافیک فشم تا تهران باعث شد که حسابی گپ بزنیم و آن شب هم تا دیروقت در یک جمع عیش و نوش + سیاسی کنار هم بودیم.

پینوشت- لینکهای مرتبط با صعود قله همهن :
http://www.klimanjaro.blogfa.com/post-130.aspx
http://kolaheh.persianblog.ir/tag/%D9%87%D9%85_%D9%87%D9%86
http://www.aut.ac.ir/Extra_Program/Climbing/Report/87%20year/hamhen-870601.pdf
جمعه 25/2/88: چند هفتهای به بهانه کار زیاد وخستگی و تنبلی گذشت و کوه نرفتم. اثر بد کوه نرفتن را در خودم حس میکردم و تصمیم گرفتم این بار حتماً حرکتی بکنم! بچهها از پنجشنبه رفته بودند برنامه و بهانه نبودن پایه براه بود. تصمیم گرفتم تنها بروم. شب کولهام را جمع کردم، حس خوب آماده شدن خوشحالم کرد، فهمیدم که نمیتوانم خیلی ازش دور شوم. صبح خواب ماندم. واقعاً خواب ماندم شاید از بس خسته بودم و ساعت 9 صبح بیدار شدم. ولی برکشته بودم به همان خواستن قدیمی : باید بروم. صبحانه خوردم و تصمیم گرفتم بروم بند عیش. میخواستم ببینم آیا مسیر عوض شده؟ شلوغ است هنوز؟ و از این قبیل سوالات. در واقع بعد از مدتها بندعیش کشش خوبی داشت. تا آخرین کوچه حصارک بالا رفتم تا مسیر دانشگاه را باز چک کنم. درختهای گردوئی که آخرین بار تا کمرم بودند در محوطه دانشگاه از سرم هم گذشته بودند. چند سگ هم برای محافظت بودند که بنظر جدی نمیآمدند! ساخت و ساز خوب پیش رفته و در جریان بود. معلوم شد که هنوز کوهنوردان از این مسیر استفاده میکنند چون حضور من برای کارگران عادی بود و چند نفری هم از همان راه برمیگشتند. از این راه با زمانی کمتر به میانه راه دره نزدیک اولین آبشار میرسید. مسیر بسیار از آنی که فکر میکردم خلوتتر بود و کلاً بیش از 20 نفر آدم ندیدم. با آنکه ظهر بود ، 11 از حصارک راه افتاده بودم، ولی حتی در کنار آبشار وزیر سایه درختان هم کسی ننشسته بود. هوا گرم بود ولی هراز گاهی نسیمی سرحالم میکرد. بدون توقف تا انتهای دره واتاقک رفتم. گروهی موتورسوار کوهستان که اینجا محل معمول تمرینشان است آنجا بودند. آبی خوردم و راهی گردنه شدم. درختهای سفید باغ انتهائی را خیلی دوست دارم، در هم پیچیده و نقرهای. آرام تا قله رفتم. روی قله نیم ساعتی نشستم. چای خوردم، باد خوردم و خاطراتم را مرور کردم. خوشحال بودم که بر نیامدنام فائق آمده و آنجا بودم. راهی پائین شدم. در کنار آبشار اول به آن درخت "صمد" هم سرزدم و لختی بین آن تنه نشستم. جای معرکهایست و خیلیها انگاری آنجا مینشینند، خیلیها که حکایت آن لوح فلزی نصب شده بر تنه درخت را نمیدانند. در هر صورت جای معرکهایست، برای من نماد خواستن، حتی اگر خواستنِ بد باشد. از همان مسیر دانشگاه آزاد برگشتم تا حصارک و بعد هم خانه. سریع رفته بودم و تنبلی ماهیچهها خودش را با درد نمایان کرد ولی حالِ دلم خوب بود.
پینوشت؛ لینکهای مرتبط با صعود قله بندعیش:
http://www.parvazmg.com/report-bandeeysh.htm
http://www.autclimbing.blogfa.com/post-332.aspx
http://sbuclimbinggroup.persianblog.ir/post/17
http://klimanjaro.blogfa.com/post-54.aspx
جمعه و شنبه 7و8/1/88: با احسان قرار بود در تعطیلات عید که من تهران ماندم کوهی برویم. تصمیم گرفتیم برای رسیدن به خلنو تلاش کنیم و شاید این بار در تلاش سوم در منطقه لالون به کمی بالاتر برسیم ( مرور خاطرات: تلاش اول و تلاش دوم). فکر نمیکردیم که روز اول کار زیاد سنگینی در پیش رو داشته باشیم بنابراین از تهران حدود ساعت 7صبح راه افتادیم. ساعت از 8 گذشته بود که به لالون رسیدیم، در یک گروه کوهنوردی چند آشنا دیدیم، صبحانه خوردیم و هنوز ساعت 9 نشده بود که راه افتادیم. کولهها زیاد هم سنگین نشده بودند چون شرایط مورد تصورمان زیاد زمستانی نبود و شاید هر کدام حدود 17 یا 18 کیلوگرم بودند. با سرعت معمول دونفرهمان رفتیم تا به تنگه رسیدیم، برف داخل تنگه را پوشانده بود و عبور از آب را ممکن کرده بود. من بنا به تجربه کیسه پلاستیک با خودم برداشته بودم و احسان باز هم فراموش کرده بود! توی تنگه و بعد از آن دیدیم که حجم برف همانگونه که حدس میزدیم کم و همان کم هم یخ زده است. یکساعت گذشته بود تا به جایی رسیدیم که در تلاش دوم چادر زده بودیم. یادی کردیم از 5-6 ساعت برفکوبی که تا اینجا دمار از روزگارمان در آورده بود. بخش تراورس را رد کرده و به رودخانه کوچک رسیدیم، بخاطر نداشتن برفکوبی سرعتمان بسیار خوب بود و طبق قرار همانجا از مسیر تلخآب جدا شده و از یالی که مستقیم بسوی قله ورزاب 1 می رفت و کم برف مینمود بالا رفتیم.

این همان یالی بود که بار قبل که به مشکل خورده بودیم برای دیدن ادامه مسیر صعودش کرده بودیم. از راه افتادنمان از روستا دو ساعت میگذشت که به جایی رسیدیم که بار قبل از آنجا برگشته بودیم. یال روبرو را نگاهی کردیم و فکری که از ذهن هر دومان گذشته بود را مطرح و تصویب کردیم. "ساعت 11 است، حداکثر 2 ساعت تا ورزاب 1 ( قلهای که ما فکر میکردیم همانی است که بالای یال است و دیده میشود) راه داریم و بعد از آن میتوانیم تا قبل از ساعت 6 عصر به خلنو یا حداقل به برج برسیم، برمیگردیم و در چادر میمانیم" . بنظر منطقی میآمد، چیزی خوردیم، چادر و وسایل شب مانی را گذاشتیم و راهی شدیم. یالی که برف داشت ولی میشد از روی زمین خشک صعود کرد، یالِ زیاد دلچسبی نبود، بخصوص آن بالاهایش شن اسکی مانند شد با سنگهای درشت که اذیتمان کرد. از آنی که فکر میکردیم بیشتر طول کشید و دقیقاً بعد از 2 ساعت به قلهای که میخواستیم رسیدیم. ولی اینجا ورزاب 1 نبود و تا آنجا حداقل نیمساعتی از یک مسیر نعل اسبی مانند راه بود تا تازه بشود به گردنه ورزاب و مابقی ماجرا رسید. هرکداممان نگاهی به خودش کرد و در ذهن تساهل و تسامح را مرور کرد: خسته شده بودیم، به آمادهای قبلها نبودیم و از آنجا تا خلنو بسیار بعید بنظر میرسید بخصوص با آن برف و زمانی که ما داشتیم و خستگی .... " برویم هر چهار قله ورزابها را صعود کنیم، مطمئنتر است وشماره 2اش را هم تا الان صعود نکردهایم" من گفتم و بلافاصله موافقت شد. راهی شدیم، خسته ولی خوشحال. اینبار مثل قبلترها نبود که شوق رفتن در درونم کم شده باشد، احساس میکردم تصمیم بهتری گرفتهام تا لذت بیشتری ببرم با خطر کمتر. باد شروع شد و باد سردی هم بود، دنیای 4000 متریها با باد سلاممان کردو ما هم سرمان را به احترام بالا گرفتیم. دماوند زیر ابر بود ولی خلنو مقتدر لبخندی بر لب به سخرهمان گرفته بود، سرکچالها، پالونگردن و نرگسها، ترکیب سفید برف و آبی آسمان و سنگ، دنیایی که مطمئین بودیم در آن وقت تا کیلومترها انسانی نزدیکمان نیست. تا ورزاب 1 صعود کردیم و مسیر را برگشتیم، شیب زیر این قله را یادم بود و میدانستم که اینبار هم برگشتنی حسابی خستهمان میکند. ورزاب 2 را باید از مسیر جدا شده و صعود کنیم. هر بارِ اولی لذت دارد حتی اگر قلهای میانه خطالرأسی باشد که قبلاً از کنارش هم گذشتهای، در هر حال این قله اتفاق خاص این برنامهمان بود. برگشتیم به مسیر و شیب منتهی به قله سوم را بالا رفتیم، روی هر قله میایستادیم تا نفر دیگر برسد و دست میدادیم، نگاهی به اطراف و نفسی و حرکت به سمت قله بعد. بین قله 3 و 4 هیجان کمیبیشتر شد، مسیر تیغهای و یخ زده بود. به قله 4 رسیدیم، تعامل کردیم که قله 1 بلندترینِ این 4 قلوی مهجور ولی زیباست. آنجا بیشتر ایستادیم، هرکسی برای خودش 10 دقیقهای تنها بود.

جانستون تا خرسنگ نزدیک مینمود و بعد از آن کاسونک و مهرچال و پیرزنکلون و همهن و چشم میچرخید تا لالون. برگشتیم، حسابی خسته بودیم و نشان از ناآمادگیمان بود . با بالا و پائین رفتن دوباره روی خطالرأس آرام به نزدیکی قله شبه ورزاب 1 رسیدیم و خوشبختانه یال منتهی به محل وسایل حسابی برف داشت و پائین رفتن بسیار راحتتر و سریعتر از تصور بود. 5 بعدازظهر کنار وسایلمان بودیم، وقت داشتیم که حتی به روستا برسیم ولی هردو ترجیح دادیم این موقعیت شبمانی در کوه را از دست ندهیم چون از آن موهبتها بود که فردایش میتوانی بخوابی بدون دغدغه، بخوابی تا آفتاب بزند به دیواره چادر و شب سرد درون کیسه خواب تمام شود. چادر را زدیم، شام و نهار را با هم خوردیم، حرف زدیم و خوابیدیم. شاید خیلی زود چون نصفه شب چندباری بیدار شدیم، کمی هم سرد بود ولی خوب بود و خوش گذشت. صبح با آفتاب بیدار شدیم، جمع کردیم و راهی پائین شدیم، آرام و بیخیال. خلنو بدرقهمان کرد تا نهار تهران باشیم. شروع خوبی بود برای سال جدید؟ باید دید..

پینوشت: لینکهای مرتبط به ورزابها :
http://www.aut.ac.ir/Extra_Program/Climbing/Report/86%20year/varzab4,86-3-4.pdf
پنجشنبه و جمعه15و16/12/87 : برنامه انجمن فارغالتحصیلان از ماهها پیش اعلام شده بود و من هم یکی از درگیران تیم اجرائی بودم. همهچیز تقریباً مرتب بود و حدود 50 نفر از دوستان صبح خیلی زود جلوی درب رشت دانشگاه جمع شدند. یک مینیبوس و یک اتوبوس آماده بود و راه افتادیم. توی اتوبان داشتیم چرت بعد از صبحانهمان را میزدیم که اتوبوس صدای موتورش در آمد و ماندنی شد. کلاً در جمعهایی اینچنین ناآشنا، وعدههای غذایی و اتفاقات پیشبینی نشده بهترین فرصتها برای شروع صحبت و آشنائی است. بخش اول را در هنگام صبحانه اجرا کرده بودیم و بعد از اجبار 4 ساعت ماندن در میان اتوبان همه اتوبوس همدیگر را میشناختند. از برنامه عقب بودیم ولی کاری نمیشد کرد، اتوبوس بعدی رسید و راهی شدیم. برای صرفهجویی در زمان نهار را در ماشین خوردیم و نزدیک غروب بود که به کاروانسرای مرنجاب رسیدیم. از بزرگراه تهران – قم – کاشان به سمت آران ویبدگل آمده بودیم و از آنجا جاده خاکی به طول تقریبی 45 کیلومتر ولی با کیفیت خوب ما را به آنجا رسانده بود. در میانه جاده خاکی مواجهه نزدیک با گله شتر اتفاق خوب آن روزمان بود.

کاروانسرا را که دیدیم با ماشینها 5 کیلومتر دیگر جلو رفتیم تا جائی خلوت کمپ بزنیم. شب سردی بود و بچهها در تاریکی چادرها را برپا کردند. همه آزاد بودند و شروع به آماده کردن شام و آتش برافروختن کردند. من عاشق آتش و کنار آن نشستن و آواز خواندنم، اول چندتائی آتش بود و آخر شب همه یکی شد. چند نفری تا پاسی ازنیمهشب گذشته آتش آخر را زنده نگه داشتیم و از نگاه کردن به آن اخگرهای زرد و قرمز لذت بردیم. کمی باران هم آمد، یک ترکیب باورنکردنی که شب خیلی خوبی را برایم رقم زد.

صبح زود قبل از طلوع آفتاب برای دیدار دریاچه نمک و جزیره سرگردانی راهی شدیم. تصاویر طلوع و دشت پرنمک و خیس و شکلهای منظم بلورهای نمک همه دیدنی بود. به دلایلی مسخره که از بیرون به گروه اعلام شد از کمی مانده به جزیره به سمت کمپ برگشتیم و چادرها را جمع کرده و داخل ماشینها گذاشتیم.

قرار شد که مسیر کمپ تا کاروانسرا را از روی رملها برویم. این بخش هم با پای برهنه بسیار چسبید. کمی مانده به کاروانسرا و در کنار چاه آب به ماشینها پیوستیم. نهار در کاروانسرا و حرکت به سمت تهران. برای منی که کمی مسئولیت هم داشتم برنامه شلوغ و خسته کنندهای بود ولی در کل خاطره خوبی از آن در ذهن من و گمانم مابقی دوستان باقی ماند.

پینوشت:
سهشنبه تا جمعه6-9/12/87 : تعطیلی به این طولانی، یک پیشنهادِ خاص که همه چیزی تویش پیدا میشود، آدمهائی که کمتر شده بود بیشتر از یک روز باهاشان باشم و کلی حرف داشتند و چیز برای یادگرفتن. معلومه که رفتم!
روز اول: صبح خیلی زود از تهران راه افتادیم. جاده هنوز شلوغ نبود. برای صعود قله کهار خودمان را به روستای کلوان در جاده چالوس رساندیم. هوا حسابی خنک بود، صبحانه را سرپا کنار ماشین خوردیم، لباسها را پوشیده و راهی شدیم. 3نفر از دوستان کلوپ دماوند هم قبل از ما به قصد خطالراس کرچالها حرکت کرده بودند که ما از مواهب برفکوبی ایشان حسابی سود بردیم.

سرعت تیم بسیار آرام بود چون دونفر از همراهان آنچنان کوهنورد هم نبودند و بیشتر بخاطر بخش دوم برنامه همراه شده بودند. برف زیاد نبود ولی برفکوبی هرچه بالاتر رفتیم لازمتر و سختتر میشد که تیم جلو زحمتاش را میکشیدند. آسمان آبی و آفتاب گرم، باغ بعد از شیب اول و سپیدارها و حرکت آرام و بدون عجلهمان را خوب یادم هست. کمی دیر به پناهگاه رسیدیم، ساعت از 12 گذشته بود و چیزی خوردیم. آن دو دوست ترجیح دادند که پناهگاه بمانند و ما دونفر به قصد قله حرکت کردیم. سرعتمان بهتر شده بود، برف کمتر بود و روی خطالراس باد داشتیم که باعث یخ زدن همان برفهای کم شده بود و عملاً برفکوبی معنا نداشت.

هفتخوانی در سمت راست و ناز در سمت چپ از ابتدا در دیدرس بودند، کمی بعد دماوند و آزادکوه نیز سربرآوردند. ابری از غرب قله ناز را در خود فرو برد و به ما نزدیکتر میشد. باد هرلحظه شدید و سردترمیشد. سرعتمان را کم نکردیم و حدود ساعت 16 قله بودیم. باد اذیت میکرد و زیاد نایستادیم، دستانم بیحس شده بودند. کمی پائینتر از قله در گودی کنار آن ایستادیم، چیزی خوردیم و دستها را ردیف کردیم، بعد تا پناهگاه را یکسره آمدیم. ابر به ما رسیده بود و برفکها را شلاقی به صورتمان میزد ولی من خوب بودم و خوشحال، کشش و خواستن قله بار دیگر درونم روشن شده بود و خواسته بودمش، با آنکه باز میشد نروم قله ولی خواستم و رفتم. برای بازگشت خودم خوشحال بودم. به پناهگاه که رسیدیم هنوز تا تاریکی یک ساعتی وقت بود. پناهگاه - که دربش باز مانده بود و پر از برف شده بود - را تمیز کردیم و چادرمان را توی آن زدیم. برای بچهها گویا شب سردی بوده ولی من راحت خوابیدم. شبهایی در کوه که فردایش دلهره و نگرانی رفتن به قله را نداری و میتوانی تا بالا آمدن آفتاب راحت بخوابی کم، تکرار نشدنی و لذتبخش هستند. یکبار شب و یکبار نزدیک صبح بیرون رفتم، یادم نمیآید قبل ازآن شبی را در کوه اینگونه ساکت و آرام دیده باشم، بادی نمیوزید و خنکای برف سفید روی زمین با سیاهی شب به چشمانت و بعد به پوستت نفوذ میکرد. صبح زیر نور آفتاب صبحانه خوردیم، آرام وسایل را جمع کردیم و بسوی پائین راهی شدیم. باز هم هوای آرام بدون باد و خورشید و گرما بود. کنار ماشین کمی خودمان را تروتمیز کردیم و راه افتادیم.

روز دوم : از جاده چالوس برگشتیم بسمت کرج و راهی رشت شدیم. نهار را از "جوآنه" نان چو و سرشیر و مربا و ... خوردیم که خیلی چسبید. کنار سد سپیدرود کمی ایستادیم و یاد "سرو هرزهویل" افتادیم. برگشتیم و از منجیل و از راه کنار پادگان که هیچ تابلوئی هم ندارد و باید بپرسید تا پیدایش کنید به سرو رسیدیم، یکی از ثبت شدههای با ارزش ما در میراث فرهنگی که عمری سه هزار ساله دارد و ناصرخسرو در سفرنامهاش از آن یاد کرده است. راهی رشت شدیم و شام را مهمان آشنایان قدیمی دوستان بودیم. ماها کثیف و بدبو بهترین غذاهای رشتی را تا ته بدون رودربایسی خوردیم و خیلی خوشمزه بود. آخر شب به کیاشهر رسیدیم. حمام واجب و خوب بود.
روز سوم : صبج صبحانه خوردیم و راهی "بوجاق" شدیم، دشتی مجاور دریا که محافظت شده است و گونههای چهارپایان از اسب و گاو و گاومیش و شغال زیاد دیدم. دشتی بدون درخت که در جائی که به دریا میرسد منزلاگاه خیلی از پرندگان است. هدف اصلی ما تماشای پرندگان بودن و با دوربینهایمان انواع و اقسامشان را دیدیم و چون همراهانم حسابی در این کار خبره بودند کلی هم یاد گرفتم.

نهار به رستوران معروفی در شهر: "تی نان، تی کباب "، با شلوارها و کفشهای که خیس و گلآلود بودند. بعد از ظهر با قایق آشناهائی که بودند رفتیم روی مرداب کنار دریا، آنجا هم دیدن کلی پرنده، کلی خنده بخاطر تکانهای قایق و خطر آن که سال قبل بر سر همین بچهها واژگون شده بود، راهپیمایی در جنگل کاج و هوای خنک و رمزآلودش بسیار چسبید. شام در مجموعه اکوتورسیتی - که در میانه کار متوقف شده و پارتیهای ما همه بواسطه آن بودند - نان و پنیر و گوجه و خیار خوردیم، تنقلات حسابی و آتش و آهنگ و آواز، خیلی چسبید. من و یکی از دوستان شب را باز با کیسه خواب در اتاقک چوبیای روی آب خوابیدیم. صبح صدای پرندگان لای نیها بیدارمان کرد.

روز چهارم: روز آخر را برای دریا گذاشته بودیم. بعد از صبحانه دو- سه ساعتی کنار دریا قدم زدیم. دریا موجی و خروشان بود. هوا خنک و تاریکی رمزآلود خودش را داشت که بسیار دلخواه من بود. تا صید ناچیز صیادها تمام شود بودیم و حرف زدیم و با دریا بودیم.
نهار را مهمان یکی دیگر از آشنایان عزیز بودیم، باز هم غذاهای رشتی خوشمزه. ما چرت نیم ساعتهمان را هم خانه میزبان زدیم و بسمت تهران راهی شدیم. قبل از نیمهشب خانه بودم. برنامهای طولانی با خاطرات و یادگیریهای طولانی تر.

پینوشت: برای جبران دقیق و فنی نبودن گزارشهای کوهم که بیشتر بخاطر نداشتن وقت و تنبلی و اینهاست، از این به بعد سعی میکنم در انتهای نوشتهام از گزارشهائی که در اینترنت راجع به آن کوه پیدا کردهام بگذارم تا اگر کسی با این هدف به اینجا آمده زیاد هم بینصیب نماند.
اینهم گزارشهای تکمیلی راجع به قله کهار:
http://blog.360.yahoo.com/blog-vkTxv_kwd7IKD2T0eKD5F.Ml?p=4 *
http://www.tcg-online.ir/programs.php?do=show&id=20 *
http://www.aut.ac.ir/Extra_Program/Climbing/Report/85%20year/kahar85-12-18.pd * f
http://hmdhesari.persianblog.ir/post/103* /
* فایل GPS مسیر از وبلاگ کلاهه : http://www.sharemation.com/radmha/KaharNaz%40860922.gdb
دوشنبه 28/11/87 : با چند نفر از دوستان کلوپ دماوند قرار شد که برای صعود یکروزه چبهه جنوبی دماوند تلاش کنیم. شب حدود 9 شب از ترمینال شرق راه افتادیم بسمت رینه، با دوتا پیکان کرایهای هرکدام به 30000 تومان گمانم! از 11 گذشته بود که به خانه کوهنوردی آقا مسعود رسیدیم و تا شام خوردیم و جمع و جور کردیم زودتر از 12 کسی نخوابید. 2 صبح بیدار شدیم و 5/2 صبح اول دوراهی بودیم. همهجا تاریک بود، سفیدی برف زیاد نبود و کل تیم تلوتلو خوران حرکت میکرد. تجربههای قدیم میگفتند این عادی است و بعد از مدتی که خواب از سر بپرد و هوا روشنتر شود بدن یادش میرود که خواب کم داشته و این نیاز تا شب به تعویق میتواند بیافتد. با این پسزمینه فکری، خواب و بیدار به مسجد رسیدیم. دوساعت طول کشیده بود و در راه برفکوبی شده آمده بودیم. هنوز هوا تاریک بود، نیم ساعت استراحت آنجا را کامل خوابیدم و احساس سرحالی کردم. راه افتادیم، اوضاع بقیه بهتر بود ولی من هنوز مست خواب بودم. لدتی در کار نبود و بیشتر نگرانی در سرم موج میزد. گفتم تا هوا روشن شود میروم ببینم چه میشود. هوا روشن شد، بچهها سرحال شده بودند ولی من اوضاعام هیچ تغییری نکرده بود. به برگشت فکر کردم و با سرپرست مطرح کردم، خوشبختانه میشناخت مرا و حرفم را پذیرفت. استراحت کردیم، چرتی زدم و باز فکر کردم بهتر شدهام و ادامه دادم. باد شروع شد و با آنکه شدید نبود ولی حسابی سرد بود ، یاد برنامه تیرماه افتادم و آن "جوجه له شده"! اگر بالاتر حالم بدتر میشد دردسر بزرگی برای تیم بودم. بجز شب قبل، دو شب گذشتهاش را نیز خوب نخوابیده بودم. تیم زیاد سریع نمیرفت و از نظر توان بدنی میتوانستم ادامه دهم ولی ذهنم درگیر بود و لذتی در کار نبود. تصمیم سختی بود، گفتم برمیگردم، سرپرست مطمئن شد که میتوانم تنها برگردم و برگشتم. میانه تیغههای سنگی بودیم، درست قبل از آن شکافی که باید از رویش پردی. هرازگاهی برمیگشتم و تیم را نگاه میکردم، هوا خیلی بد نبود و اگر تیم سرعتاش را حفظ میکرد احتمال رسیدن به قله زیاد بود. بازگشت غمگینی بود.

برخلاف تفکرات اولیهام اصلاً نخواستم که مسجد چرتی بزنم و سریع تا پائین آمدم و با هماهنگی قبلی مسعود دوراهی سوارم کرد و تا کنار جاده رساندم. با یک سواری به تهران رسیدم. خواب کافی یک پیشنیاز اصلی اجرای یک برنامه موفق و لذتبخش است و از این اصل گریزی نیست، امیدوارم که یادش بگیرم. بچهها هم تا بارگاه رفته بودند و بخاطر باد زیاد و اینکه زمان رسیدن به قله نزدیکی غروب تخمین زده میشد از همانجا برگشته بودند.

جمعه 11/11/87 : یک زوج خوب از دوستان کوهنورد تههای بزرگراه همت خانه گرفتهاند و قرار بود که برویم کوههای بالای خانهشان را شناسائی کنیم. صبح خیلی زود دمخانهشان بودم و از همانجا راه افتادیم.

با تمام کردن شهرک، یالهای مشرف به خانهها را تراورس کردیم و در دره پشت آن چشمه آب و باغی بود که بجر ما چند گروهی نیز تا آنجا آمده بودند. صبحانه را آنجا خوردیم که خیلی چسبید. مسیر مثل قدیمهای بند عیش بود، خلوت و دلچسب. بقیه معمولاً از همانجا برمیگشتند و ما ادامه دادیم تا کمی بالاتر به جادهای رسیدیم که مشرف بود به درههای پشت و روستاهای کوچکی که متأسفانه نامشان را فراموش کردهام. بالاتر فهمیدم که آن جاده که تا بالا بالاها ادامه داشت برای ساختن دکلهای برق استفاده شده و خواهد شد. هدفمان قلهای 2700 متری نزدیکیهای پهنهحصار بود. هوا کلاً ابری و خنک بود. کمی بالاتر در یکی از بالا پائین کردنها خودمان را روی یال مشرف به روستای کشار در سمت چپمان یافتیم و کل منطقه برایمان واضح شد. پهنهحصار را در دوردست و برفگرفته تشخیص دادیم.

راهمان تا قله هدف بالا پائین زیاد داشت و کلاً زیاد راه رفتیم با آنکه سرعتمان آهسته بود. از بعد از صبحانه خودمان بودیم و اگر حرفی زده میشد و صدائی بود مابین خودمان بود، صدای پرندگان هم در پس زمینه همراهمان بود. حدود 2 بعدازظهر به قله رسیدیم و از آنجا تا پهنهحصاز باید ارتفاع کم شود و 3-4 ساعتی راه هست هنوز، این میتواند برای یک برنامه یک و نیم روزه و شب مانی در کاسه زیر پهنهحصار ایدهال باشد.

برگشتنی کمی سریعتر آمدیم تا به تاریکی نخوریم. باران و برفکی هم درگرفت و حال داد! قوزک پایم بشدت درد گرفت و کلاً با عذاب پائین آمدم. تاریک شده بود که به خانه دوستان رسیدیم و شام را هم مهمانشان بودم. منطقه خلوت و ایدهآل است برای کوههای یکروزه در بهار.
روز سوم، پنجشنبه19/10/87 : قرار بود خیلی زود بیدار شویم و راه بیفتیم. حدود ساعت 4 صبح صدای سرپرست بیدارم کرد، میگفت مسئول فنی تیم احساس ناراحتی معده میکند و امروز صعود نخواهد کرد، میپرسید چه کسانی آماده حرکتند. هیچ نگفتم، خسته بودیم و خواب بیشتر میچسبید ولی این اتفاق یک شُک بود. این سوال آمد توی سرم که : یعنی از همینجا برگردیم. تیم ما تیم قوی ولی کم تجربهای بود و مسئول فنی وزنه بزرگ روحی و فنی آن تیم بود. در غیاب ایشان سرپرست صراحتاً گفت که احتمال برگشتن از بام برفی در صورت یخزده بودن آنجا قریب به یقین است. کاملاً حق داشت، جائی که احتیاج به حمایت یا کار فنی داشت حرکت دادن آن تیم بدون مسئول فنی ریسک بسیار بالائی بود. یکی یکی بچهها انصراف دادند، بحثهائی شد و نتیجه آن شد که چون از قبل احتمال صعود را بخاطر هوای بد برای روز جمعه درنظر گرفته بودیم امروز را استراحت کنیم و فردا با بهتر شدن احتمالی مسئول فنی برای صعود تلاش کنیم، اگر هم بهتر نشدند که پائین میرویم. معامله خوبی بود، احتمال صعود فردا سرجایش بود و تلاش امروزبرای تنها تا جائی بالا رفتن و برگشتن اصلاً وسوسهام نمیکرد، خواب هم عامل مهمی بود. درون کیسه خواب گرمم لغزیدم و چشمهایم را بستم. حدود 10 صبح یکی یکی بیدار شدیم، آن دو تیم دیگر آماده پائین رفتن میشدند و ما صبحانه خوردیم. آسمان آفتابی با باد شدید بود، خودمان را دلداری دادیم که حتی اگر میرفتیم با این باد نمیشد صعود کرد. کمی راجع به صعود و کارهای فنی بحث کردیم و حدود ظهر بود که اساماسی برایم رسید. حال ما را پرسیده بود و خبری بد داشت. حسین ابوالحسنی پایش شکسته بود و جائی میان یخچالهای یال داغ بود. بچهها که اکثراً از دوستان نزدیک او بودند با تهران تماس گرفتند تا در صورت لزوم سریعاً برای کمک پائین رویم . کلی تلفن و بحث و دست آخر فهمیدیم که مصدوم مشکل خاصی ندارد و تیمهای امداد از تهران به نزدیکی او رسیدهاند و رفتن ما ضرورتی ندارد. مسئول فنی بهتر شده بود، کمی حالمان گرفته شده بود ولی سعی کردیم خوب باشیم. غذا خوردیم، برف آب کردیم ، وضعیت هوا را با تهران چک کردیم، حرف زدیم تا هوا تاریک شد. زود خوابیدیم که صبح زود بیدار شویم. باد ادامه داشت. میدانستیم که فردا باد بیشتر خواهد بود ولی همه نظری واحد مبنی بر نهایت تلاش برای رسیدن به مقصد داشتیم. تهِ دلم قرص نبود و از باد و خرابی هوا میترسیدم. با گروه نیز زیاد نزدیک نبودم و اینها همه نگرانم میکرد. این نگرانی و نداشتن انگیزه و امید کافی، فردا کار دستم داد.

روز چهارم، جمعه20/10/87 : نزدیک 3 صبح بیدار شدیم. صدای زوزه باد بیشترین صدایی بود که گوشها میشنید. چیزی خوردیم و آماده رفتن شدیم. بجز یکی از دوستان همه میآمند، همه نگرانیام دستهایم بود وامیدوار بودم که طاقت بیاورند. از درِ پناهگاه که بیرون رفتیم باد اولین شلاقهایش را به صورتمان زد، آنقدری محکم نبود که رویمان را برگردانیم. کمی که جلو رفتم صحنهای دیدم که هنوز به وضوح جلوی چشمانم هست، معرکه بود. باد پودر برفها را از روی زمین به همه طرف بلند میکرد و قرص نزدیک به کامل ماه کمی مانده بود تا پشت خطالرأس بلده پائین رود. نور مهتاب و سفیدی برف و سردی باد. با خودم گفتم دیدن همین صحنه کافی است که راضی باشی. یکساعت اول باد خیلی شدید بود و امانمان نداد، پاها سرد شده بودند و از کسی صدایی در نمیآمد، یکجائی مجبور شدیم چند دقیقهای بایستیم و سرما حسابی توی تنمان نفوذ کرد ولی کم کم رگههای نارنجی امید از پشت کوههای پشت سرمان بیرون آمدند. آفتاب داشت میآمد و هیچ حسی بهتر از این نیست که توی کوه در شبی سرد حرکت کرده باشی و نور زرد آفتاب را ببینی. خیلی خوب بودم، بنظرم همه چیز داشت خوب پیش میرفت. کم کم گرم شدیم و سرحالتر میرفتیم. عینک طوفان نداشتم و عینکم هم که حسابی قرار بود خفن باشد با همان بخار اولیه دهانم یخ زد. بدون عینک برایم زیاد سخت نبود ولی حس میکردم که بلورهای یخ کنارههای چشمم در حال شکل گرفتن هستند. یکی از دوستان چند باری به چشمانم اشاره کرد و بعدتر فهمیدم که ظاهرشان خیلی بدتر از آنی بود که من حس میکردم، قلمبههای یخ آویزان از چشم و مژه! آفتاب بود ولی هوا خیلی سرد بود، کافی بود دماغت که نفست را درونش دمیده بودی تا گرم شود آبش راه بیافتد و تو بخواهی با انگشت تمیزش کنی، اولِ انگشت که از زیر دماغ رد میشد همه چیز یخ زده بود در حالی که انتهای انگشت هنوز داشت خیس میشد! از پناهگاه به بالا جالب بود که برفکوبی داشتیم . حدود ساعت 11 دوتا از دوستان یکی بخاطر خستگی و یکی بعنوان همراه برگشتند. باد ول کن نبود، روحیهها خوب نبود و زمزمه برگشت در کلههایمان زنگ میزد. یک شیب تند و یخ زده را آرام و بسختی بالا رفتیم، طولانی بودن و سرد بودن هوا انرژیمان را حسابی گرفت، نمیشد سریعتر برویم. به کلنگ تکیه میدادم وسعی میکردم صورتم را از باد برگردانده و به دشت ناندل نگاه کنم. کم کم حس میکردم که بازی را باختهام. کمی بالاتر حرف از برگشت شد، همه موافق بودند بجز یک نفر ( آخر اراده!). من چشمهایم اذیتم میکرد، پاهایم سرد شده بود، دستانم هنوز خوب بودند ولی باد امانم را بریده بود، حس خیلی بدی بود. کمی دیگر بالا رفتیم و دیدیم که فاصلهای تا بام برفی و ابتدای یخچال نداریم.ارتفاع 5150 متر بود، این نزدیکی بجای آنکه بیشتر به رفتن ترغیبمان کند راضیمان کرد که خوب آمدهایم و برگشتیم.

خوب نبودم، خودم هم میخواستم برگردم ولی قبولش آسان نبود. آفتاب داشتیم و فقط باد مخالف از پا درمان آورد. حس کردم که ضعیف بودم، ضعیف در برابر دماوند و یال طولانیاش؛ از ضعف خودم ناراحت بودم. بر خلاف بیشتر بچهها و با وجود ترس دستها، کرامپون پوشیدم تا آن شیب یخزده را راحتتر پائین بیایم. پائین شیب کمی استراحت کرده و آبی خوردیم. همانجا قرار شد که بعد از پناهگاه همین امروز پائین رویم تا بچهها فردا شنبه به کارهایشان برسند. تازه در حال پائین رفتن زیبائیها را دیدیم، دره یکتای یخار، کوههای دوردست، برف سفید و پودر و برق نور خورشید، دوبرار و خطالرأس دستنیافتنیاش، پاشوره و امیری... همه در روبرو و دماوند در پشت سر، ساکت و مغرور و پیروز. پناهگاه غذائی خوردیم و جمع و جور و تمیز کردیم و حدود ساعت 3 بود که راهی پائین شدیم. این بار از دره و در جای پای تیمهای قبلی در برف رفتیم. زود به فریدون تخت رسیدیم. آخر تیم بودم و هرازگاهی به پشت سر نگاه میکردم، هنوز ناراحت بودم. کم کم که پائین رفتیم در درون خودم حل کردم که تلاش خیلی خوبی بوده و تجربهای بهتر برای تلاشهایی موفقتر. خورشید میرفت که پشت دماوند غروب کند وما هم با سرعت خوب نزدیک گوسفندسرا بودیم. در شرق ماه کامل را دیدم که بالا آمده و بسیار دلفریب بود. کمی بعد باز نگاهی به پشت سر و دماوند، باورم نمیشد. بازی رنگها با خورشید و دماوند. بچهها را صدا زدم و چند دقیقهای فقط نگاه کردم و لذت بردم. آقتاب پشت دماوند چه رنگی کرده بود آسمان را، ماه هم هر لحظه پرنورتر میشد. از شادی و لذت سرشار شدم، خوشحال بودم که آنجایم، خیلی خوشحال بودم.

وسایلمان را از گوسفندسرا برداشتیم و کولهها بازسنگین شدند. آنجا را هم تمیز و مرتب کردیم، با وانت هماهنگ کردیم که بیاید دنبالمان و راهی پائین شدیم. هوا تاریک شده بود، دشت سفید و ساکت بود. نور مهتاب همه چا را پوشانده و تیمِ خسته ساکت بود. همه چیز ایدهآل بود که از بودن در دشت ناندل در شبی مهتابی لذت ببری، آن دو ساعتِ زیر مهتاب خیلی به من چسبید. راه را یکجائی عوضی رفتیم و مجبور شدیم کمی بالا و پائین بیشتر رویم. فکر کنم که ساعت از 8 گذشت بود که به وانت رسیدیم و عیشِ مهتابی برفی تمام شد. بیشتر از یک ساعت پشت وانت در سرما طول کشید تا به جاده هراز و کهرود برسیم. حرف میزدیم، در میان بحثها با دوستان قدیمیتر و متأهل و دارای فرزند به میزان ریسک کردن در کوهنوردی در مقاطع مختلف زندگی پرداختیم، حرفهای خوب و پر از تجربهای رد و بدل شد ویک جمله را یادم هست که همه تأئید کردند : " کوهنوردان خودخواهترین ورزشکاران دنیاهستند" . رفتیم اکبرجوجه و دست و صورتی شسته و غذا خوردیم، نزدیک به ساعتی کنار جاده منتظر ماشین شدیم، در این میان خبر گرفتیم که دوستمان حسین ابوالحسنی خوب و در بیمارستان بستری است، خیالمان راحت شد. در دو گروه با دو اتوبوس به تهران رسیدیم. نوک انگشتان دست و پای راستم باز بیحس و دردناک شده بود ( الان که مینویسم هنوز هم حساش کامل برنگشته!) ساعت 5/3 صبح شنبه خانه بودم، تقریباً راضی!
سهشنبه تا جمعه17تا20 /10/87: در فاصله چند روز تعطیلی فرصت خوبی برای اجرای یک برنامه چند روزه و سنگین داشتیم ، از هفته قبل با دوستان کلوپ دماوند هماهنگ کردم و یکی از اعضای تیمِ نسبتاً شلوغی شدم که هدفش صعود قله دماوند از یال شمال شرقی بود. این یال یکی از طولانیترین یالهای دماوند بوده و صعود آن در زمستان به راحتی میسر نمیشود همانگونه که این بار نیز برای ما نشد! یک جلسه هماهنگی چند روز قبل از اجرای برنامه داشتیم و مسئولیتها و تدارکات گروهی تعیین شد. اعضای تیم را نصفه و نیمه میشناختم. چون اطلاعات این برنامه میتواند برای دیگران مفید واقع شود مختصری در مورد تدراکات و هزینهها مینویسم :
کرایه مینیبوس از ترمینال شرق تا کهرود : 60000 تومان
کرایه وانت بار از کهرود تا کمی بالاتر از روستان میان ده، رفت و برگشت : 80000 تومان
کرایه از کهرود تا تهران با اتوبوس عبوری : نفری 3000 تومان
هزینه تقریبی هر نفر برای تدارکات گروهی شامل صبحانهها، شامها و گاز : 18000 تومان
در طول برنامه وعده نهار در هیچ روزی نداشتیم و قرار بر استفاده از تنقلات شخصی در طول روز بود.

روز اول، سهشنبه 17/10/87 : صبح ساعت 4:30 روبروی ایران فیلم بودم. مینیبوس نیامد و با یک ون خودمان را به ترمینال شرق رساندیم. برخی بچهها را در مسیر سوار کردیم و تیم 10 نفرهمان تکمیل شد. کمی معطل شدیم تا مینیبوسی دیگر گرفتیم و راهی جاده هراز شدیم. برخلاف تصور جاده بخاطر تعطیلیها شلوغ نبود و حدود ساعت 8:30 به کهرود رسیدیم. در قهوهخانهای صبحانه خوردیم، با هم بیشتر آشنا شدیم، بارهای عمومی را تقسیم کردیم و بر سر سنگینی کولهها کلکل کردیم. کولهها بطور متوسط وزنی حدود 22تا23 کیلوگرم داشتند که کمی! زیاد بود. وانت طبق قرار حدود 10:30 آمد و راهی جاده خاکی ناندل و میان ده شدیم. با بستن زنجیر چرخ هم نتوانستیم بیش از چند کیلومتری از میان ده بالاتر رویم و همانجا پیاده شدیم. برف منطقه کم بود و به گفته محلیها امسال سرما بسیار زیاد شده بود. مطابق پیشبینیها هوا صاف و آفتابی بود و دماوند و دودکش گوگردیاش بخوبی عرض اندام میکردند. میدانستیم تیمهای دیگری نیز در منطقه فعالیت خواهند داشت. خبر خوب این بود که تازگیها در ناندل آنتن مخابرات نصب شده و تقریباً تمامی این منطقه که قبلاً نقطه کور بود از نعمت آنتن دهی موبایل برخوردار شده و این دلگرمی بسیار خوبی برای اجرای برنامههای زمستانی در منطقه بود. حرکتمان را آرام شروع کردیم، عجلهای هم نداشتیم ولی کولهها سنگینیشان را بخوبی به رخمان میکشیدند. هدفمان شبمانی در گوسفند سرای "گردنهسر" بود. برف و برفکوبی زیادی نداشتیم، هر کسی در افکار و احتمالاً خیالات و آرزوهای خودش برای روزهای بعد غرق بود.

آفتاب که رفت دما حداقل 10تا15 درجه پائینتر آمد و ما حدود 15:30 به کلبههای گوسفندسرا رسیدیم. همه را بررسی کردیم و با اقدامی متحورانه درب بهترینشان را به روشی نه چندان مهربانانه و جوانمردانه گشودیم. بیش از یک ساعتی به آماده کردن جای خواب و اینها گذشت. چادرها را قرار شد همینجا بگذاریم تا کولهها سبکتر شوند با این توجیه که شب اول که جای مسقف گیرمان آمد و فردا هم باید خودمان را به جانپناه تختفریدون برسانیم. شب اول به خندههای بچهها گذشت. نزدیک گوسفندسرا برف تمیز برای آب کردن به سختی گیر آمد. ستارهها و آسمان شب و سکوت منطقه بینظیر بودند. بیشتر در خودم بودم، بیشتر و زودتر از بقیه خوابیدم.
روز دوم، چهارشنبه18/10/87 : صبح زود بیدار شدیم، صبحانه خوردیم و حدود 7 صبح حرکتمان را شروع کردیم. کولهها 2-3 کیلوئی سبکتر شده بودند. هوا صاف و بدون باد بود. با تراورسی کوچک و یکساعته به ابتدای یال صعود رسیدیم. اوایل سرعت تیممان بسیار خوب بود، برف بسیار کم بود و اگر هم جائی برف بود یخزده و سفت شده بود. جای پای تیمی را که همانروزها به سمت پناهگاه رفته بود را جلوی تیممان میدیدیم. تا ظهر خوب رفتیم و ارتفاع گرفتیم.

هوا خوب بود، کمکم سرعت تیممان کمتر شد، آفتاب رفت و هوا سرد شد. دستهایم بسیار حساستر از قبل و دستهای دیگر دوستان بود ولی با پوشاکی که برایش پیشبینی کرده و همراه داشتم مشکل خاصی برایم ایجاد نکردند. حدود 13:30 به منطقه "فریدون تخت" رسیدیم که محلی هموار و به گفته دوستان در بهار و اوایل تابستان به غایت زیباست. دره منتهیالیه سمت راست به پناهگاه ختم میشود که ما بخاطر خودداری از برفکوبی مستقیم بالا رفتیم تا روی یال قرار بگیریم. باد از همانجا شروع شد و تمامی وجودمان را سرد کرد، خیلی آرام ولی پیوسته رفتیم. ساعت 16 به پناهگاه رسیدم. نفری در پناهگاه بود که گفت یک تیم 5 نفره از روسیه و 5 نفر از گرگان قله را صعود کردهاند و در راه بازگشتند. شرایط خوب بود و بدون باد زیاد جای نگرانی نبود. جایمان در پناهگاه کم بود، خودمان را جمع و جور کرده و شروع به آب کردن برف و خوردن شدیم. حال چندتائی از بچهها زیاد تعریفی نبود و کلاً بخاطر وزن کولهها و ساعات زیاد کوهپیمائی خسته شده بودیم. پیشبینی هواشناسی برای فردا زیاد خوب نبود. تیمهای صعود کننده بسیار دیر و خسته به پناهگاه رسیدند ( ساعت نزدیک 21) و این وضعیت آنان کمی ما را نسبت به مسیر نگرانتر کرد. از خستگی در کیسه خوابها زود خوابمان برد. هوا سرد بود ولی با امکانات و شلوغی پناهگاه کسی احساس سرما نکرد. خودم خوب بودم، شام خوب خوردم و براحتی خوابیدم. بخاطر پیشبینی هوا ته دلم کمی نگران ولی امیدوار به صعود بودم.
ادامه دارد...
جمعه 22/9/87: این بار چون از قبل میدانستیم همین شمال تهران خواهیم رفت و دوشاخ به پلنگچال را هم قطعی کرده بودیم خودم همه را بیدار کردم و صبح زود درکه بودیم. جالب بود که قبل از ما آنقدر آدم آنجا آمده بود که نزدیکترین جای پارک چند کیلومتری با میدان درکه فاصله داشت. سه نفر بودیم و 5/6 صبح حرکتمان را آغار کردیم. با سرعت مناسبی میرفتیم و حرف هم میزدیم. در قهوه خانه روبروی جائی که مسیر جنگل کارا از مسیر اصلی جدا میشود صبحانه مفصلی خوردیم که نیمساعتی طول کشید. بعد از آن آرام مسیر را بالا رفتیم و روی خط الرأس قرار گرفتیم. بدون عجله و گپ زنان میرفتیم. در جانپناه تازه مسیر، آبی خوردیم و مسیر را ادامه دادیم. تیمی جلوتر از ما بود که بهشان رسیدیم. خورشید خودش را خیلی کم نشان میداد و هوا بیشتر ابر و مه بود ولی سرد نبود و خنکای دلپذیری داشت. تا خود دوشاخ برفی نبود و ما هم روی قله دوم استراحت کردیم.

برخلاف هفته پیش این بار سرحال بودم و دوست داشتم که بیشتر و بیشتر بروم. با این حال تا دوشاخ آنقدری خوش گذشته بود که شوخی شوخی بحث کردیم که برگردیم یا ادامه بدهیم که رفتن تصویب شد. سرعتمان خوب بود و نگرانی وجود نداشت. ساعت تازه 5/10 صبح بود. از آنجا به بعد برف بود ولی نه آنقدری که حتی من که با کفش پائیزی آمده بودم را اذیت کند. روی خطالرأس به سفیدی برف و ابرهائی که میآمدند و میرفتند نگاه میکردیم و بحث کنان بالا میرفتیم. کمی بعد از دوشاخ جای چادری دیدیم که آدمهایش را بعدتر نزدیک قله پنگچال زیارت کردیم. مسیر بسیار خلوت و زیبا بود. مه گاهی میآمد و مثل چادری خنک روی پوستمان کشیده میشد و میرفت. یک جاهائی آنقدر یخ زده بود که کاملاً امکان شوت شدن وجود داشت ولی خوشخبتانه شیب طولانی و تند زیر قله زیاد یخ زده نبود. دوستان دانشگاه تهرانی را آنجا دیدیم و بعد از آن ادامه دادیم تا به قله اول پلنگچال رسیدیم. تا به امروز هربار که آمده بودیم بخاطر خستگی یا تنبلی یا کمبود وقت همینجا قله اعلام شده بود و برگشته بودیم. آن دو دوست هم از اینجا بازگشته بودند البته با توجه به گفتگوی مابینمان نمیدانستند که قله اصلی کدام است. ابر آنقدری پائین میآمد تا از ما گذشته و پائینتر از ما بر یالها خیمه بزند. ما هم آفتاب به سرمان میتابید و این دریای سفید و اغوا کننده را در اطرافمان نگاه میکردیم. در بازی آفتاب و مه و سنگها و برف تصاویر بسیار زیبائی خلق میشد. تا جائی که در مه تشخیص دادیم قله اصلی است حدود 30 دقیقه طول کشید که انصافاً هم خسته کننده بود. بالاخره به قله اصلی رسیده بودیم. چیزی خوردیم و راهی پائین شدیم.

برف کمتر شد و از یال بالای پناهگاه پلنگچال که بخش اعظم آن شین اسکی مانند ولی آخرش افقضاح است به پناهگاه رسیدیم و نهارمان را حدود ساعت 4 آنجا خوردیم. ساعت 2 نشده بود که به قله اصلی رسیده بودیم. با اینکه این قله بسیار به پناهگاه نزدیک است و مسیرهای معروف و پرترددی در اطراف آن وجود دارد، مسیر قله پلنگچال هنوز بکر و زیباست. خلوت و بدون پاکوب، در زمستانها بسیار مشکلتر از توچال صعود میشود و صعود یکروزهاش درزمستانً از کارهای ویژه محسوب میشود. از پناهگاه تا درکه را هم آوازی زیر لب و در حال گفتگو یک ساعت و نیمه آمدیم. صعود خوبی بود، خیلی خوب.
جمعه 15/9/87: برنامهمان با مبین جور نشد که برویم توچال. نسبت به قبلترها اینروزها اگر آگاهی و میل رفتن به برنامهای خاص از قبل نباشد خیلی بیحال و حوصله میشوم و هوسی نیست که مرا بکشاند. احسان با برادرش بود و هرکسی با سرعت خودش تا پناهگاه کلکچال رفت. برف از آنی که فکر میکردیم و از شهر بنظر میرسید خیلی کمتر بود. صبحانه را حسابی خوردیم و همانجا من بیشتر دوست داشتم تا برگردم! احسان و برادرش قصد قله کلکچال داشتند و من هم گفتم که آرام میآیم تا جائی که خواستم. حرکت کردیم و شروع کردیم به حرف زدن، تا گردنه زیناسبی سریع گذشت و آنجا تصمیم گرفتم که از بچهها جدا شوم و تنهائی قله اسپیلت را صعود کنم که همان بغل است. این قله را دوست دارم. معمولاً کسی طرفش نمیرود و نزدیکیهای قلهاش سنگی است.

جای پاهائی بود و من در همانها جلو رفتم تا جائی که جدا شدم و خودم را به قله رساندم. اینجا برف بیشتر بود و این صعود کوتاه چند دقیقهای عجیب خوش گذشت. یادم هست که آفتاب بود و بادی نمیوزید، چند دقیقهای اطراف را نگاه و خاطراتی را مرور کردم. از این نزدیک کوههای پربرف زیباتر از آن پائین چشم نواز بودند. تنها و با آوازی زیرلب راهی پائین شدم. پناهگاه چند دقیقهای بیشتر نماندم و سریع تا جمشیدیه رفتم.
جمعه 1/9/87 : برف همهجا روی کوهها آمده است وخوشبختانه در برنامههای قبلی پایم به برف خورده یود و از بابتش بسیار خوشحالم. برنامه دوستان کلوپ دماوند صعود یکروزه یا بهتر بگویم تلاشی یکروزه برای صعودی به یکی از قلههای منتطقه علمکوه بود، برنامه دیگر برایم غلبه بر خواب و تنهائی صعود یکی از مسیرهای شمال تهران بود که امکان دودر شدنش توسط خودم کم نبود.( برنامه "دوخواهران دانشگاه را نتوانستم همراهی کنم تا احسان به تنهائی آنجا هنرنمائی کنم و طلسم "احمدیها" ادامه یابد!) با آنکه باران میبارید و بخاطر بعد مسافت و همه مسائل دیگر برنامه از هر منظری نشدنی بنظر میرسید، وضعیت هوا را در اینترنت چک کردم و متقاعد به رفتن شدم. ساعت دو صبح از میدان آزادی راه افتادیم و تا رودبارک کم و بیش خوابیدم. هوای بارانی سرعت مینیبوس را کم کرده بود و ما نتوانستیم صعودمان را زودتر از 9 صبح شروع کنیم، از برنامه ذهنیمان حداقل یک ساعت عقب بودیم. تیم یکدست و سرحال بود، هوا نیمه ابری و خنک و کوه ها سفید بودند. انتظارمان سفید بودنشان بود ولی نه عمیق بودن سپیدیشان! از همان پائین معلوم بود که باد در ارتفاعات شدید است و ما آنرا از حرکت سریع ابرها و تغییر وضعیت هوا میفهمیدیم. مسیر منتهی به کشتی سنگ اکنون مسیر معتبر رسیدن به پناهگاه سرچال در کلیه فصول است، قبلاً تنها در زمستان از این مسیر استفاده میشد و من برای اولین بار در آن پای میگذاشتم. در گوشه و کنار قلهها را میدیدیم و حسابی کیف میکردیم، یکی از دلایل انتخاب این برنامه دیدن منطقه علمکوه در یک شرایط نصفه نیمه زمستانی بود که خیال میکردم بسیار زیبا و جذاب باشد و خیلی بیشر از آن بود. هوا خنک بود، بی وقفه تا کشتی سنگ رفتیم و آنجا صبحانه خوردیم.

برف از همانجا شروع شد. تیمی چند نفره و محلی از کنار ما گذشتند و ما یک ساعتی بعد از کشتی سنگ در جاپای آنها بودیم. کمی بالاتر باد شروع شد، سرما و پودر برف نشانمان داد که زمستانِ علم چگونه میتواند باشد. برف کمی که عمیقتر شد تیم جلو را دیدیم که برمیگردند. کمی بعد از آن فهمیدیم چرا، برفکوبی حسابی در انتظارمان بود. قله را بیخیال شده بودیم و رسیدن به سرچال هدف بود. باد پودر برف میآورد و ابرها را، در نتیجه ما گاهی سرد در سایه بودیم و گاهی گرم میشدیم از تیغ آفتاب.

ساعت بسرعت میگذشت و ما کمتر جلو میرفتیم. بنظر میرسید خوب میرویم ولی قدرت برف بیشتر بود. کم کم همه تیم از برگشت حرف میزدند ولی سرپرست همه را به جلو راند، معلوم بود به سرچال هم نمیرسیم ولی باید خودمان را محک میزدیم، حداقل این که تا نهایت توان و وقتمان تلاش کنیم. لیزونکها بیچارهمان کردند، برف تا کمر، برف پودر، احتمال بهمن و .... ردشان که کردیم و به کفی قبل از پناهگاه رسدیم ساعت 3 بعدازظهر بود، یعنی نهایت وقتمان.

تا سرچال که دیگر دیده بودیماش کمتر از یکساعت راه بود. دست و پاها سرد شده بودند، چیزی خوردیم و سرازیر شدیم. آرام پائین آمدیم و من با خودم و مناظر خوش بودم. تیم ساکت بود و میشد به همه آن چیزهائی که دلت میخواهد فکر کنی، برای من همه مربوط به کوه بودند: چه شده است و چه خواهد شد؟ خودم خوب بودم، زیاد خسته نشدم، بخشی را برفکوبی کردم و دستهایم خوب بودند؛ اگر مراقبشان باشم با من کنار میآیند. نهار؟! را در تاریکی روی کشتی سنگ خوردیم. ابر بیشتر شده بود وقتی ایستادیم و راه که افتادیم بارش شروع شد. برف که نه ولی این چیزهائی که ما میگوئیم :"سرماسوزک"! همینها همه جاهای خاکی آن پائین را سفید کردند و نگاه کردن بهشان در نور لامپ پیشانی و تاریکی شب لذتی وافر داشت. گرم بودیم از حرکت و سیاهی اطرافمان اصلاً وهم آور نبود بلکه بیشتر جذاب بود. حدود 7 شب از "ونداربن" راه افتادیم و بعد از 24 ساعت دوباره تهران بودیم. شاد بودم که بعد از لمس برف اینبار تا جائی که میشد در آن فرو رفتم! روحیهام هم فرو رفته بود و حالم خوب بود، با برف و کوه و سرما آشتی کرده بودم.
جمعه 17/8/87: همراه گروه کوه دانشگاه به قصد گذر از تیغه دارآباد راهی شدیم. با توجه به برف پائیزی میدانستیم که کار آسانی در پیش رو نخواهیم داشت و ممکن است از نظر زمانی به مشکل بخوریم. از همان اوایل مسیر تیمی که میخواستیم بسمت تیغه برویم جدا شدیم و سریعتر رفتیم. صبحانه را در کافه اول مسیر خورده بودیم و پس از آن یکنواخت تا قله رفتیم. هوا عالی بود، دماوند در دوردست سپیدِ سپید دیده میشد و قلههای اطراف همه زیبا بودند. برف از بعد از دکل شروع شد و به شکل عجیب غریبی سفت بود. مثل اینکه با آنکه هوای تهران آنقدرها سرد نشده این بالاها براحتی سرما را از سر میگذراند.

وقتی به قله رسیدیم زمان داشتیم ولی آمادگی تیم کمی نگرانمان میکرد. رفتیم و روی تیغهها را نگاهی انداختیم و دو نفر را دیدیم که برمیگشتند. اذعان کردند که تا یکجائی رفتند که برف خیلی سفت بوده و کرامپون و کلنگ لازم داشته، ریسک نکرده و برگشته بودند. بعد از خوردن چیزهائی و مشورت، پنج نفر راهی تیغه شدیم. کمی سفتی برف هولناک بود و تیغه کاملاً شکل زمستانی داشت. تا همانجائی که آن دوستان رفته بودند جلو رفتیم و با همان مشکل مواجه شدیم. تیغه زمستانی و یخ زده بود. مشورت کرده و حدود یک سوم تیغه را که رفته بودیم، برگشتیم.

تصمیمان با توجه به تیممان و وسایلمان منطقی بود. روی قله به تیم دوم که به قله رسیده بودند برخوردیم. حال و احوال و شرح حال دادیم و سریعتر راهی پائین شدیم. توی شن اسکی حسابی خندیدیم و خوش گذشت. راضی بودیم از تلاشمان و من هنوز ساعتی به غروب آفتاب مانده بود که خانه بودم.
جمعه 19/7/87: نام صندوقچال برایم وسوسه کننده بود. نشنیده بودم اسم این قله را و همراه دوستان کوهنورد گروه آرش تهران رهسپار آهار شدیم. اعضای گروه برایم ناآشنا بودند بجز تنی چند که قبلاً برنامه رفته بودیم یا دیده بودمشان. انتهای مهرماه آهار رنگ پائیز بخود گرفته بود و رنگهای نارنجی و قرمز همه جا توی چشم بودند. نوید دیگر پائیز سرمای اول صبح بود که با پیاده شدن از ماشین درون بدنهایمان نفوذ کرد. مسیر کنار رودخانه بسمت قلهدختر را در پیش گرفتیم و بعد از رسیدن به چشمه و آبادانی در وسط دره ( که برای صعود قلعه دختر باید از همینجا درون دره سمت چپ بپیچید) به سمت شمال ادامه مسیر دادیم. اولین جائی که اشعه آفتاب روی زمین پهن شده بود صبحانه خورده بودیم و مسیر دره را آرام میرفتیم. زیبائی دره و رنگهایش هرکس را در خود فرو برده بود. قله را که نشانم دادند فهمیدم که همان "اله بند" خودمان است که روی خطالرأس قله دختر به سیچال قله با یک طرف دیوارههای هولناکه ما در برنامه بهیادماندنی تهران شمالمان یک شب در زیر آن خوابیده بودیم. نزدیکیهای انتهای دره که قله "سیچال" و تأسیساتش دیده میشدند استراحتی کردیم و از گرده نیمه سنگی سمت چپ به سمت قله رفتیم. در واقع مسیری سنگی که از دور صعبالعبور بنظر میآید و از نوع رسیدن به قله دقیقاً از زیر آن است. دست به سنگها آن قدری سخت نبود ولی باعث شد که تیم به دو گروه کاملاً مجزا تبدیل شود، ما که کمی سریعتر میرفتیم و دوستانی که عقب ماندند. فاصله بین ما بیشتر و بیشتر میشد ولی چون انتهای مسیر روی گردنه دیزین بود قرار شد که آنجا منتظر بمانیم. صعود مسیرهای غیرمعمول و سنگی معمولاً بسیار لذت بخش است و گوشه و کنار سروکوهی هم پیدا میشد که بوی تازگی را پخش میکرد. به زیر دیواره که رسیدیم روبرویمان یک مسیر ریزش آب بود که بنظر میآمد صعودش سخت باشد. یکی از دوستان برای بررسی مسیر از آنجا رفت و ما بقیه دیوارهها را دور زدیم تا پس از ساعتی و استراحتی روی خطالراس رسیده و بعد به قله رسیدیم. مسیر مستقیم روبرو کاملاً راه میداده و ما زیادی راه رفته بودیم! روی قله مدتی ماندیم و بعد بخاطر باد سرد به گردنه میان قله و سی چال رفتیم. نهار خوردیم و از تیم خبری نشد. راه افتادیم و روی سی چال بودیم که دیدیم آنها تازه به قله رسیدهاند. سرازیر شدیم تا گردنه و 2 ساعتی منتظر ماندیم تا بقیه رسیدند. اواخر را آرام و بیدغدغه با آهنگی زیرلب آمدیم و از خنکای دم غروب نهایت استفاده را بردیم. شب دیروقت به تهران رسیدیم. برنامه بسیار دلچسب بود. برای گروههایی که از حالت آماتور درآمده و میخواهند خود را در یک برنامه کم وبیش سخت و کمی فنی محک بزنند در پائیز پیشنهاد میشود، بخصوص که مسیر رفت و برگشت یکی نیست.
جمعه: 1/6/87 : بعد از بازگشت از لنین و بهبودی نسبی تمامی نقاط حادثه دیده! اولین کوهی که جدی رفتم همهن بود. اول هفته از من اطلاعات خواستند و آخر هفته همراه گروه کوه دانشگاه به عنوان راهنما راهی شدم. راجع به کوههای روستای امامه به تناوب در این وبلاگ نوشتهام و دوبارهنویسی حوصله همه را سرخواهد برد. تمامی افراد گروه از نسل جدید دانشجویان بودند و این برای من خوب بود که در تنهائی، خودم را باز بسنجم.

بخش اول مسیر با آن شیب تند و سنگهایش بخوبی پشت سر گذاشته شد وبا توجه به سرعت کم برخی از دوستان از همان ابتدای مسیر تراورس دو تیم شدیم. جلو میرفتم و کمی سریع تا بتوانیم برنامه را به هدف برسانیم. رسیدن به دشت مهرچال و آن آب باصفا برای تمامی دوستانی که بار اولشان بود آنجا آمده بودند لذتبخش بود. آقای نصیری را دیدم و درباره مسیر همهن دوباره پرسیدم، شگفتآور بود که اینبار بسمت یال سمت چپ راهنمائی شدم، یعنی همان نقطهای که به وضوع بلندتر از نقطه انتهائیی یال سمت راست بود ولی تا به امروز آن را به عنوان قله نمیشناختم! یکی از دوستان پائین ماند تا در کنار گروه دوم باشد و ما آرام آرام تا قله رفتیم. هوا کمی دگرگون بود و گاهی ابری میشد. تیم کمی خسته شده بود ولی همه تا آخر آمدند. روی قله برایمان هندوانه بریدند!

در فرصتی که دست داد با بچهها کمی حرف زدم، از نسل گذشته گروه و آدمها و شعرهایمان گفتم و از نسل جدید که خیلی از اینهایشان با ما متفاوت است ولی در "دوست داشتنِ کوه" مشترکیم. گفتم با آنکه من زیر لب برای خودم "منوچهر" میخوانم و شما "ساسی مانکن" را با خنده بلند فریاد میزنید ما میتوانیم در کنار هم باشیم، در قالب یک تیم و پیوسته به هم؛چون هدف مشترک و مقدسی داریم. از آنها خواستم که همه چیز را در قالب همان هدف دوستداشتنی بخواهند. بعد از مدتی کوه نرفتن خوب بود، دستهایم اذیت نکرد و مشکل خاصی نداشتم. پائین آمدن را زودتر آمدم و آن آخرهایش یکی از بچهها بشدت بیحال شد به حدی که تا کنار ماشین کولاش کردیم و نگرانش بودیم. در واقع خستگی مفرط بود و به خیر گذشت. مینیبوس کمی دیر آمد و یکساعتی از تاریکی هوا گذشته بود که به درب رشت دانشگاه رسیدیم.
ماه رمضان : دوتا افطاری رفتم تا پناهگاه کلکچال، اولی خیلی بیشتر بهم چسبید. بعد از باران رسیدیم و همه چیز تازه بود، بوی خاک و طراوت مستم کرد. از دومی با همراهی یاران قدیم و در کنار دوستان در افطاری بزرگ گروه دانشگاه لذت بردم.
جمعه وشنبه هفته اول تیرماه: قرار بود این برنامه برای ما تمرین همهوائی باشد. هدفمان این بود که قله یا پائین تپهگوگردی بخوابیم. 3 نفر بودیم و با ماشین تا پلور رفتیم. صبحانه را آنجا خوردیم و کولهها را که به پشتمان انداختیم غرغر شروع شد و فهمیدیم که به قله نخواهیم رسید! هوا خوب بود و با لندرور تا مسجد رفتیم. من 2 شب بود روی هم 4-5 ساعت نخوابیده بودم و این موضوع میانه راه بارگاه سوم خودش را نشانم داد. پا به پای بچهها میرفتم ولی بهم خوش نمیگذشت. احساس سردرد با چیز خاصی نبود ولی بیحال بودم. یکجائی 10 دقیقه خوابیدم و بعد از آن تا یکساعتی سریع و سرحال بودم! به بارگاه رسیدیم و من بجای خوردن غذا خوابیدم. بنظر نمیآمد بتوانم ادامه بدهم و این باعث شرمساری در پیش دوستان بود ولی بعد از خوابی 40 دقیقهای آنقدری خوب بودم که چیزی بخورم و قرار بر ادامه دادن بشود. همانجا بود که مفتخر به لقب "جوجه زرد له شده در زیر چرخهای کامیون" شدم! عکس پائین موید نظر دوستان است و این لقب هنوز هم باعث خنده و شرمساری من میشود!

بعد از بارگاه خوب بودم ولی سرعتمان آنقدری که فکر میکردیم نبود، کولهها بر پشتمان سنگینی میکرد و خسته بودیم. روی گردنه بعد از بارگاه، آخرین جای صافی که میشود چادر زد نشستیم برای استراحت کردن، بحث جای چادر در بالاتر شد و به اتفاق به این نتیجه رسیدیم که تا جای چادر صاف بعدی که زیر تپه گوگردی است 3-4 ساعتی راه داریم، البته در میانه راه جاهائی نه چندان صاف وجود داشت ولی خستگی و تنبلی دست از سرمان برنمیداشت. عاقبت انتخاب را بر عهده شانس گذاشتیم و بر اساس سنگ- کاغذ- قیچی آنجا ماندنی شدیم. زیر آفتاب گرم حسابی خوابیدم و حظ وافری بردم. چادر زدیم و چیزی خوردیم. چندساعتی بعد باز من به همان جوجه له شده تبدیل شدم که باز با خواب بهتر شدم. در کارها زیاد کمک نکردم و مورد لطف دوستان بودم تا صبح. صبح چیزی خوردیم و راهی قله شدیم. حالم و حالمان خیلی بهتر بود. باد خنکی همواره میوزید و ما آرام صعود کردیم. دیگر از جوجه خبری نبود! کمتر از 4 ساعت به قله رسیدیم و سریع برگشتیم تا چادرمان. چیزی خوردیم و باز کولههای سنگین را برداشتیم و راهی بارگاه وبعد گوسفندسرا شدیم. حالا که حالم بهتر بود دیدن شقایقها مثل همیشه لذت بخش بود و آوازی که زیر لب زمزمه میکردم، با فاصله و در خلوت خودمان یکی یکی به مسجد رسیدیم.

باز هم در پلور چیزی خوردیم و بسمت تهران راهی شدیم. بخاطر ساعتی که جا گذاشته بودیم مسیری را بازگشتیم و به شکرانه پیدا شدنش بستنی خوردیم. از برنامه تمرین هم هوائی شاید نه 100% ولی 90% راضی بودیم. نفس برنامه جدی بود و شاید خیلی خوش نگذشتنش مرا اذیت نکرد. خوشحال بودم که یکبار دگر به قله رسیده بودم، خوشحال و راضی.
پینوشت: لنین را بگذارید سرفرصت و دقت بنویسم. همه چیز را روی کاغذ دارم و بخشی از آن را حتماً اینجا خواهم نوشت.
روز پنجم 17/3/87 – سرازیری و کفشها!
تقریباً بعد از بحثهای توی چادر متفق القول بودیم که از اینجا تا آخر خطالرأس بیشتر از 2 روز زمان خواهد برد. آن دیواره پشت دوزده که هیبتش به اندازه کافی وقتگیر نشانش میداد و هفت تنانی که هنوز زیبا ولی دور از دسترس بود. تازه بر طبق اصول پیمایش کامل خطالرأسها از انتهای هفتتنان حداقل یکروزی تا امامزاده و روستای آخر جاده خاکی راه مانده بود. تقریباً تاریک بود که جائی نصفه نیمه صاف را کنار یخچالی پیدا کرده بودیم و نیمساعتی همکاری شدید تیمی منجر به داشتن جائی صافتر برای خواب شد. اینجا بلندترین ارتفاعی بود که در این برنامه خوابیدیم. برف آب کردیم و هوا هم کمی سرد بود ولی درون ما هنوز گرم و شاید گرمتر از روز اول که حالا بیشتر همدیگر را شناخته بودیم و در سختیها خوبیهای یکدیگر را بهتر درک کردهبودیم. در کوه و در برنامههای سخت آدمها خیلی واقعی میشوند و من عاشق واقعیت آدمهایم حتی اگر مطابق میلم نباشد رک و راست است و دوستداشتنی. خندیدیم و حسابی خوردیم و خوابیدیم. صبح هم عجله نکردیم و فکر کنم حدود 10 بود که بیدار و آماده پائین رفتن شدیم.

خطالرأس را ادامه دادیم و یکجائی را اشتباهی پائین رفتیم، خوشبختانه حافظهام زود به کمک آمد و خیلی از مسیر دور نشدیم. بالای برفچالی عظیم بودیم و از میان برفچال خودمان را به دشتی رساندیم که آشنا بود و در گوشهاش پناهگاه فلزی برق میزد. چوپانی آنجا بود که میگفت تا دیروز اینجا پر از آدم بوده و الان پر از خالی بود. صدای آبی که از برفچالها روان بود و هیچوقت زلال ندیدمش در میان چمنزار سبز و اسبهائی که بیخیال ما راحت میچریدند. کنار پناهگاه کمتر از یکساعت ماندیم و سعی کردیم برای تهران بلیطی با موبایل جور کنیم. من بخاطر قرارهای قبلی و کمک دوست خوب همیشگی شهرکردیام بلیط داشتم و همانطور که حدس میزدیم برای بقیه پس از چندین روز تعطیلی بلیطی نبود. خسته بودیم و هوا هم گرم بود ولی راه افتادیم، برفچالی دیگر زیر پناهگاه با برفی به نسبت سفت و شیب زیاد را سریع پائین رفتیم.

لازم نیست از کفشها بگویم که هر کدامشان با دهان باز به من و اوضاع اسفبارم حسابی میخندیدند. پائین برفچال به تنگه معروف عشایر رسیدیم. در هر مترش کودکی از شما چیزی خواهد خواست و بهتر است تا انتهای تنگه چیزی برای دادن به آنها نگه دارید وگرنه خواهشها شکل تهدید به خود خواهند گرفت! دارو و نان را بزرگترها و هله هولهها را بچهها میپسندند. تجربهاش را داشتم و به دوستان هم گفته بودم و بالاخره به سلامت از تنگه گذشتیم. میانه تنگه کفشم یار بیوفا شد و مجبور شدم کفی اولیاش را بکنم و دومی هم زیاد طاقت نیاورد و کنار رود کوهرنگ مرا تنها گذاشت. مراسم بریدن کفیها و تشکر از آنها که تا آنجا مرا همراهی نمودهاند کلی باعث خنده دوستان بود.

از انتهای تنگه تا کنار آب راهی نبود و سرسبزی و آب روان و خنک تنهای خسته ما را حتی با نگاهی آرام کرد. وانتی آنجا بود و به 10000 تومان ما را به چلگرد رساند. یک ماشین خطی دیگر تا ترمینال که در میانه راه صف بنزین و طالبی بهمان حسابی چسبید. در ترمینال همه نگاهمان میکردند، کثیف بودیم ولی با هم بودیم و خیالی نبود! برای بوفه یک اتوبوس بلیط گیرمان آمد و من بلیط خودم را پس دادم تا با بچهها باشم. چه عذابی بود پاهای خسته آویزان در بوفه گرم اتوبوس و مردم ناراضی از سروصدا و کثیفیِ ما! این هم خاطره شد و نزدیک صبح به تهران رسیدیم. برنامهای جدید، طولانی، با دوستان و سبکی جدید برایم تمام شد و خاطرهها و تجربههای گرانبها با من ماند.
روز چهارم 17/3/87 – بازگشت همگانی!
صبح که به خیال خودمان زود بیدار شدیم بیرون از چادر چوپانی جوان ایستاده بود و بعد از گپی که با او راجع به کار و زندگیشان زدیم صعود را شروع کردیم. شیب شن اسکی مانندی که دیروز بهانهای شده بود تا راه را ادامه ندهیم آنقدرها هم سخت صعود نشد و یک ساعت بعد بالای آن بودیم، ولی پشت آن چیزی که انتظارش را داشتیم نبود. باید باز هم پائین و بالا میرفتیم تا تازه به یالی برسیم که به قله کلونچی منتهی میشد. ولی دیگر نزدیک بودیم، میتوانستیم تا چند ساعت دیگر روی بلندترین قله زردکوه بایستیم و این حس خوبی بهمان میداد.

برایمان مسجل شده بود که 5 روزه نمیتوانیم به انتهای خطالرأس برسیم و خوشبینانه ترین حالت این بود که اواخر روز ششم به هفت تنان – قله بسیار زیبا و بلند انتهای خطالرأس- برسیم. من که از ابتدا قرار بود روز پنجم پائین بروم و خودم را به تهران برسانم. از روز قبل حرفهائی بین ما رد وبدل میشد که آیا تیم ادامه دهد و یا آنکه همه یا یکی دو نفر با من پائین بیایند. تا قبل از نزدیک شدن به کلونچی بیشتر بچهها با توجه به سختی مسیر تصمیم داشتند همه با هم برگردیم ولی من بخوبی حس کردم که با رسیدن به قلههای بلند و انرژیای که هر یک از این موفقیت گرفتند تصمیم آنها یکی یکی به سمت ادامه دادن سوق پیدا کرد. نکته دیگر این بود که از اواخر روز قبل لنگه دیگر کفش من نیز دهان باز کرده بود. با آنکه شب قبل در چادر یکساعتی را با کمک دوستان به بند کشیدنش گذراندیم ولی حسابی روی اعصابم بود. باید اقرار کنم که آن سیستمی که یکی از دوستان خوبم برایش طراحی کرد باعث شد که در مهمترین روز برنامه من عقب نمانم. برگردیم به برنامه! یخچالی را پائین رفتیم و بعد شیبی را که به کنار قله میرسید صعود کردیم. همه چیز خیلی بیشتر از آنکه فکر میکردیم طول کشید و تشنگی هم آزارمان میداد. یکجایی که مشرف به کاسه پشت کلونچی بود و قلههای شاه شهیدان و دوزرده بخوبی دیده میشدند کولهها را گذاشتیم و از مسیر جدا شدیم تا در کمتر از یکساعت به کلونچی برسیم. این قسمتهای مسیر برایمان شناختهشدهتر بود و هی به هم قلهها را نشان میدادیم. فصل مشترک همه این نشاندادنها هفتتنان بود که بسیار بعید بنظر میرسید. شادی رسیدن به اینها و غم نرسیدن به آن حس عجیبی داشت. حدود ساعت 2 بعد از ظهر به کلونچی رسیدیم و سریع برگشتیم، از روی سنگها آبی که از گرمای آفتاب روان شده بود را لیسدیم و با کولهها حرکت را ادامه دادیم. یکی دو قله سوزنی دیگر را هم بدون کوله یا با کوله صعود کردیم و باز مجبور شدیم پائین برویم تا گردنه منتهی به یال قله شاهشهیدان. این پائین رفتن دوستداشتنی بود چون ما را به آب رساند و استراحتی کردیم. بچهها هنوز دودل بودند که ادامه بدهند یا نه، امروز بیشتر از آنی که انتظارش را داشتیم طول کشیده بود. راهی شدیم و یکساعت بعد روی شاهشهیدان بودیم. نزدیک غروب بود و یخچالهای بین شاهشهیدان ودوزده ما را به چالشی جدی فرامیخواند.

هوا سرد شده و برف یخ زده بود و علاوه بر یخ، مسیر تیغههای سنگی هم داشت. ترسناکترین قسمت کمی بعد از شاهشهیدان بود، یک تراورس 40-50 متری بر روی سطح یخزده یخچالی که بسمت پائین با شیب زیاد تا صدها متر ادامه داشت. نمیتوانم شرح دهم با آن کفشها چگونه آن را رد کردم ولی بعد از آن مابقی مسیر خیلی راحت مینمود. دوزرده و بخش یخزده قبلش از آنی که از دور دیده میشد راحتتر صعود شد ولی تیغههای پشتش ما را سر جایمان میخکوب کرد. فنیترین قسمت مسیر شاید دیوارهای با طول 100-200 متر از اینجا تا نزدیکی گردنه آبسفید بود. این قسمتهای سخت آخر و این دیواره که مشخص بود پائین رفتنش بیش از نصف روز وقت میبرد باعث شد که همه تیم قصد پائین کنند! یادم بود که از اینجا تا پناهگاه را بار قبل کمتر از نیمساعت رفته بودیم و بهمین خاطر خواستیم سریع به پناهگاه برسیم ولی درواقع تا تاریکی مطلق کمتر از نیمساعت وقت داشتیم و با توجه به شکهای من در دانستن مسیر، تصمیم درستی گرفتیم و کمی پائینتر از دوزرده با کاری گروهی جائی را روی خطالراس صاف کردیم و چادر زدیم. خسته بودیم و زیبائی مسیر و زیبائی قلهها در گرگ و میش غروب ما را برده بود.

صعودمان تمام شده بود و همه کارمان فردا پائین رفتن و رسیدن به شهرکرد بود. برنامه آنچنانی که قرار بود به سرانجام نرسیده بود ولی همگی راضی بودیم. راضی از کار سختی که سختیاش را فقط خودمان میدانستیم، این از خندهها و شوخیهای آن شب کاملاً هویدا بود.
روز سوم 16/3/87 – کفشدوزکها
امروز کمی دیرتر بیدار شدیم ولی مثل روزهای قبل قرار نبود زیاد صعود کنیم، به 4000 متر رسیده بودیم! آهسته تا قله بالای سرمان صعود کردیم و وجود آن همه کفشدوزک در آنجا حسابی غافلگیرمان کرد، همه جا بودند حتی میان برفها و در وسط یخها و آب روان! آری آب روان، از قله که دیدیمش باورمان نمیشد که در آن پائین آن حجمِآب روان باشد. آب ما را بسوی خود کشانید و شاید 20 دقیقهای آنجا ماندیم. حسرت اینکه نمیدانستیم ممکن است این چنین آبی اینجا باشد تا کنارش چادر بزنیم هنوز با من است.

بالا و پائین رفتنها باز آغاز شدند و من هر چند قدم نگاهی به کفشم میانداختم و بندی که کل کفِ کفش به آن بند بود! خطالرأس به شکل عجیبی پیچ و تاب خورد و آنجائی که فکر میکردیم بسمت راست خواهد پیچید رخ واقعی خودش را در سمت چپ نشانمان داد. حالا دیگر کم و بیش مستقیم بسمت کوههائی میرفتیم که از دور برایمان آشنا بودند، کلونچی، دوزرده، شاهشهیدان و هفتتنان.

قلهها را یکی یکی صعود میکردیم و با فرودها و صعودهای دوباره کنار میآمدیم. وضعیت کفش من هی بغرنجتر میشد و بقول بچهها زاری از صورتم میبارید. حدود ساعت 14 یکبار دیگر حسابی با کمک یکی از بچهها بندپیچیاش کردم و باز ته گروه راه افتادم. فکر کفش تمرکز را از من گرفته بود ولی هنوز هم دره پربرف سمت راست، تیغهها و دیوارههای سمت چپ و آبهای روان در خوزستان و سبزی منطقهاش را خوب یادم هست. تقریباً تمامی قلههای خطالرأس از یک سمت به دیوارههائی بلند، زیبا و دهشتناک منتهی میشدند که این یکسان بودن تمامی قلهها برای من جالب بود. نزدیک غروب آفتاب بالای گردنهای بودیم که مسیر منتهی به آن تیغهای میشد. از کنار تیغهها و روی برف که جاهائی یخزده هم بود آرام آرام خودمان را به پائین کشاندیم. هرازگاهی درون یکی از دهلیزهائی که پراز برف تا پائین میرفت سرک میکشیدیم و تنها از هیجان دیدنش موهای تنمان سیخ میشد. این قسمت سخت و طولانی گذشت و دلیلی شد تا وقتی به گردنه رسیدیم و استراحت کردیم بجای صعودِ شن اسکی روبرویمان بیشتر به ماندن فکر کنیم. کمی پائینتر از گردنه چمن بود و گل و آب روان! در برابر اصرارمان سرپرست کوتاه آمد و باز هم در کنار آب ماندنی شدیم. ارتفاعمان 3600 متر بود و این بدان معنی بود که تا قله کلونچی که بالای سرمان انتظارمان را میکشید باید 600 متر ارتفاعی صعود میکردیم. آن شب بیشتر درباره کوه و خاطراتش حرف زدیم، کمک شایان بچهها شامل حال من وکفشم شد و آنرا بصورت حرفهای بند پیچی کردیم. شام و خواب هم که خوب حتماً بود.
روز دوم 15/3/87 – آغاز تراژدی کفش!
صبح زود که بیدار شدیم هوا بقول گویندگان رادیو غبار محلی داشت و دوردستها بسیار رویائی دیده میشد. 5 بیدار شدیم و 5/6 بود که راه افتادیم. همان ابتدا متوجه شدم که کفیِ کفشم پاره شده و دارد کنده میشود! با بندی بستمش و راه افتادیم. بادی خنک از غرب میوزید و ما قلهای که درست بالای محل چادر زدنمان بود را صعود کردیم، بعد از آن قله سنگی خرسان دیده میشد. یک بالا و پائین دیگر تا پای شیب تند آن داشتیم، بالا و پائینهایی که کمکم عادی میشد. بقول یکی از بچهها مفصلهایمان هم بهمین زودی شل و از هم جدا شده بود و بهمین دلیل بارکشی آسانتر مینمود. روی قله سنگی خرسان که ایستادیم در دوردستها قلههای 4000 متری خطالرأس را دیدیم. قله حدود 3600 متر ارتفاع داشت و باید تا یک گردنه 3400 متری پائین میرفتیم تا بتوانیم با صعودی دوباره پای در محدوده 4000 متریها بگذاریم. پائین رفتنمان سخت بود و طول کشید. کل مسیر تیغهای و سنگی بود و چندباری کاملاً از اینکه بازهم بتوانیم راهی پیدا کنیم ناامید شده بودیم که در سوی دیگری مسیری قابل عبور ولی خطرناک پیدا میشد. جالب بود که هیچ یکی از دوستان از این بخش سنگی یادی نکرده بود. مجبور به استفاده از طناب نشدیم ولی مسیر آسانی نبود، شاهدش تعداد عکسهای بسیار کممان از این بخش صعود است!

روی گردنه استراحت کردیم و به شیب روبرویمان که شن اسکی بنظر میرسید چشم دوختیم. بنظر آسان نمیآمد ولی بخودمان روحیه دادیم. کفش را باز کمی با طنابی باندپیچی کردم و صعود شروع شد. صعود 600 متر ارتفاعی که شاید بیشتر از 3 ساعت طول کشید. مسیر شناسکی و سنگی بود. آن اواخر یکجائی طناب را هم بیرون آوردیم و نزدیک غروب بود که به قله فرعی رسیدیم.

مسیرمان بسمت چپ بود و قله اصلی در سمت راست، بسمت قله رفتم و نهایتاً فهمیدم که تنها نماینده تیم برای صعود این قله از خط الرأس هستم. بقیه ترجیح دادند که کمی استراحت کنند و بعد بسمت گردنه دیگری و سپس قله بالای آن بروند. صعود قله تنهائی هم حالی میدهد! سریع خودم را به بچهها رساندم. همیشه 100 تا 200 متر پائینتر از گردنهها آبی دیده میشد ولی ما یک ساعت دیگر هم صعود کردیم تا قله دیگری را هم رد کرده باشیم. از این قله هم سرازیر شدیم و با 2 تا چوپان کمی گپ زدیم. کمی پائینتر باز آبی روان بود ولی ما چند ده متری بالاتر جای صافی یافتیم و چادر زدیم. آب کمی روان بود که با درست کردن جایگاهی برایش آبمان تأمین شد. هوا تاریک شده بود که توی چادر پریدیم، چای خوردیم و شام و خوابیدیم. خواب خیلی خوبی نداشتم. قضیه کفش خیلی از نظر روحی اذیتم میکرد، بجای لذت بردن از خیلی از چیزها باید حواسم به کفش بود که پارگیاش بیشتر و بیشتر نشود.

این روز سختترین روزمان در طی این صعود بود، روزی که خودمان را تا دنیای 4000 متریهای زردکوه بالا کشیدیم و این بالاکشیدن مستلزم گذشتن از مسیر سنگیِ خطرناک و مسیر شناسکی بعد از آن بود. شاید خستگی نمیگذاشت که زیبائیها را خوب ببینیم ولی یادم هست که بارها هر کداممان چیزی یافتیم و با خوشحالی دیدنش را با نشان دادنش توسط انگشتهای اشاره شریک شدیم.
من به همه دوستانی که اینجا را میخوانند بدهکارم به شرح زیر و شرمندهام :
خطالرأس زردکوه : روز دوم تا پنجم
قله دماوند : صعود از یال جنوبی
تنبلی کردم یا وقت نداشتم یا...، شما ببخشید. قول میدهم که اینها را بنویسم (حتی تا آخر شبِ امشب!). برای یک سفر کوهنوردی حداقل 3 هفته نیستم، وعده ما پس از بازگشت.
روز اول 14/3/87 - بارکشی!
قبل از اجرای برنامه هرچه گشتیم نتوانستیم کسی را بیابیم که مسیر را قبلاً رفته باشد و اطلاعاتی دقیق به ما بدهد، ناچار به تمام حرفهائی که از افراد مختلف شنیده بودیم و نقاط مشترکشان به عنوان تجربه شفاهی بسنده کرده و متقاعد شدیم قطب نما و نقشه و کروکی و... ما را به جائی میرسانند. مسیر کاملاً ناشناخته بود و ما تیمی جمع و جور 5 نفره که سرپرست آن تجارب خط الرأس نوردیهای زیادی را با خود داشت و اعضای تیم هم با کار فنی بیگانه نبودند. پس از کلی حساب و کتاب با خودمان تنها یک حلقه طناب 30 متری برداشته بودیم، علاوه بر آن یک چادر بزرگ، هر نفر یک کلنگ، وسایل عمومی شب مانی و صبحانهها و شامها بار عمومیمان را تشکیل میداد. تنها کسی که قبلاً منطقه زردکوه را آمده بود من بودم که شامل 2 صعود تابستانی و زمستانی بترتیب به قلل دوزده و هفتتنان میشد. نهاری در کار نبود و قرارمان این بود که هرکسی برای خودش تنقلات و خوراکی برای خوردن در حال حرکت همراه بیاورد. ساعت 5/9 شب از ترمینال جنوب بسمت شهرکرد راه افتادیم و حدود 6 صبح آنجا بودیم. با یک ماشین نفری 1000 تومان تا فارسان رفتیم و بعد راننده که از مقصدمان مطلع شد گفت که نفری 4000 تومان دیگر میگیرد و ما را تا گردنه چِری میبرد. اینجوری خیلی در وقت صرفهجوئی میشد و قبول کردیم. از روستاها و آبادیهائی مثل سورشجان، فارسان، عیسی آباد، فیل آباد، بابا حیدر، نعل اشکنون ، دهنو گذشتیم تا به دوراهی چلگرد – دوآب صمصامی رسیدیم.

به سمت دوآب راندیم و از بیدگان، پل شهریاری، دوآب صمصامی و دوراهی دشتک گذشتیم تا کمی مانده به گردنه کنار درخت گردو و چشمه آبی که روان بود ایستادیم و در قهوهخانه صحرائی آنجا صبحانه خوردیم. تقسیم بارها را هم داشتیم و راننده را مرخص کردیم. راننده آدم باحالی بود و در راه از شیرسنگی، خانه گبری و مافیه برایمان گفت. از همان دوراهی چلگرد بخشهائی از خطالراس را دیده بودیم و هیبتش ما را گرفته بود. نیمرو و چای خوردیم و چشمتان روز بد نبیند، بارها تقسیم شد. وقت کوله انداختن صداهایمان شنیدنی بود! آن مقدار کم تا گردنه را عقب خاوری که بسمت مسجد سلیمان و ایذه میرفت سر کردیم و سر گردنه پیاده شدیم، ارتفاع گردنه حدود 2600 متر بود. هوا کمکی گرم بود، پشت سرمان کوههای میلی با کمی برف ارتفاع حدود 4000 متریشان را به رخ میکشیدند. بارکشی آغاز شد! معروف است که در برنامههای خطالرأسی دو روز اولش سخت است و بعد که همه عصبها بیحس شدند، کار آسان خواهد شد. سنگینی کولهها واقعاً اذیت میکرد، سنگی بودن ابتدای مسیر را هم به آن اضافه کنید و سرعت ما را بیابید.

نرمنرمک میرفتیم و اصلاً رویمان نمیشد که روه به عقب برگردیم چون پس از چندین ساعت هنوز انگار هیچ نیامده بودیم. توی ماشین که بودیم،آب فراوان روان در دشتها و بادی که در علفزارها میپیچید جلوه خاصی داشت و این بالاتر مسیر عبور عشایر را پائینها میدیدم و گاهگاهی صداهائی هم از آنان میشنیدیم. ساعت 5/10 صبح حرکت مان را آغاز کرده بودیم و به غروب که نزدیک میشدیم هوا هم ابریتر میشد.

چند باری باران نمنمکی بارید که روحمان را کمی خنک کرد ولی شانههایمان دردناک و داغ بودند. چند قله فرعی را صعود کردیم و حدود ساعت 5 به اولین قله اصلی رسیدیم که ارتفاعش حدود 3600 متر بود. از آنجا به بعد چندجائی آب روان از زیر برف در کنار جای خوب برای چادر زدن بود که بسختی از کنارشان گذشتیم ولی آخرین جائی که دیدیم را نتوانستیم بیخیال شویم. ساعت 5/6 عصر بودو خسته بودیم. در کنار دریاچه کوچکمان که حاصل آب برف بودو مخصوص آب خوردن گوسفندان ساخته شده بود چادر زدیم. جای چادر کمی شیب داشت ولی کنار آب بودنش موهبتی بود. شام خوردیم و حرف زدیم تا آماده خواب شدیم. تجربه خوبی که میتوان به همه توصیهاش کنم داشتن اسپری آنتی باکتریال (ژلش هم هست) است که اگر هم دستت را پاک نکند احساس کاملاً تازگی را به آدم میدهد، بویش هم خوب است ، با آنکه تازه روز اول بود و ما در حین صعود زیاد خیس عرق نشده بودیم! شب آمدم بیرون و ستارهها را نگاه کردم. همهجا آرام بود و صدای آب با سرد شدن هوا کمتر و کمتر میشد. شبهای کوه فراموشنشدنیاند، مخصوصاً وقتی تا کیلومترها اطرافت صدائی نیست، خودمان بودیم و تاریکی شب و زیبائی ستارهها.

جمعه 10/3/87: از زمان اجرای برنامه چند هفتهای گذشته است و مطمئنا نوشتن آن الان، خالی از اشکال نخواهد بود. خطالرأس خرسنگ – خلنو از قلههای سهگانه خرسنگ (جنوبی، میانی! و شمالی) شروع شده و پس از گذشتن از قلل فرعی بسیار و قلل اصلیِ زیادی مانند جانستون، ورزابهای 1 تا 4، برج و خلنو کوچک به خلنو بزرگ منتهی میشود. همه قلهها کم وبیش بالای 4000 متر ارتفاع دارند و خلنو با 4380 متر بلندترینشان در این مسیر است. جهت خطالراس کم وبیش شرقی-غربی ( بجز قسمت ابتدائی و انتهائی که شمالی- جنوبی است) بوده و بیشتر مواقع باد مستقیماً از روبرو صورتتان را نوازش خواهد کرد. صعود از روستای آبنیک آغاز میشود. برای رسیدن به آبنیک باید بعد از فشم بسمت زایگان رفته و 10 دقیقه بعد از زایگان با توجه به تابلوی راهنما بسمت چپ بپیچید. اولِ صبح توانستیم ماشینهائی بیابیم که با نفری 1500 تومان ما را از فلکه چهارم تهرانپارس تا آنجا ببرند. صعود را از میان سکوت صبحِ زودروستا ، رودخانه پرآب و درختان سبز شروع کردیم. کمتر از یکساعت بعد تنگه معروف دشت جانستون را پشت سرگذاشته بودیم و بعد از نیمساعت دیگر برای صبحانه استراحتی در کف دره و کنار رودخانه داشتیم که زیاد طول کشید. هوا نیمه ابری بود و با خورشید گرمتر مینمود، بادی خنک هماره با ما بود. تا گردنه بین خرسنگها را آرام آرام رفتیم.

آنجا برای صعود دو قله میانی وجنوبی خرسنگ باید بسمت جنوب بروید در حالیکه خطالراس بسمت شمال و پس از صعود خرسنگ شمالی ادامه پیدا میکند. من با یکی از همراهان بسمت ادامه خطالراس رفتیم و مابقی گروه برای صعود به دو قله دیگر راهی شدند و قرار بود که با سرعت بیشتر به ما برسند. مسیر بعد از خرسنگ شمالی تیغههایش را نشان میدهد و بعد از آن تا نزدیکیهای جانستون خبری نیست. تیم که به ما رسید، اول تیغههای جانستون بودیم. این قسمت از مسیر شاید نزدیک به یکساعت زمان میبرد و جزء قسمتهای فنی مسیر است.
روی جانستون علائم خستگی در چهره برخی از دوستان پیدا شده بود، صعود خرسنگها و ادامه تا جانستون برنامه یکروزه سبکی نیست. چیزکی خوردیم و راه افتادیم. روی ورزاب 1 ( یا جانستون غربی!) که رسیدیم از فاصلهای که بین افراد ایجاد شده بود به این نتیجه رسیدیم که حداقل به امید رسیدن به قله برج ( نه خلنو چون ساعت از 3 بعدازظهر هم گذشته بود و خیلی دیر مینمود) دو تیم شویم. از تیم اولیه 10 نفره، 5 نفرمان سریعتر بسمت گردنه ورزاب راه افتادیم تا با توجه به ساعت رسیدنمان به آنجا تصمیم نهائی را سرپرست باتجربه گروه( آقای کرامت) برای ادامه دادن یا برگشت بگیرند. در هر صورت تیم اول از آنجا خودش را به روستان لالون که مقصد انتهائی برنامه بود میرساند و به تهران برمیگشت؛ تیم ما هم مسلماٌ شب به لالون میرسید. هر کس با سرعت خودش میرفت، در این میان اشعههای بیرمق و زرد آفتابِ نزدیک غروب، بادی خنکی، شیبهای زیر قلهها که درد را در ماهیچهها فزون میکردند، نگاههای گاهبگاه به پشت سر برای دیدن یاری دیگر، خلنوی با عظمت و یخچالهای سفید پر از برفش که ما را میخواند را خوب یادم هست. وقتی به گردنه رسیدیم ساعت حدود 5/5 بعدازظهر بود، یکی یکی رسیدیم، در این میان یکی از ورزابها که کنار مسیر بود را به علت کمی وقت صعود نکردیم. تصمیم گرفتیم تا برج برویم، کششی ما را حسابی میکشاند، کارها که سخت میشود توانائی آدمها هم جهشی میکند. دو نفر از دوستان کمی که آمدند برگشتند ولی ما سه نفر کمتر از 50 دقیقهای به برج رسیدیم، مسیری که بیشترین شیب و ارتفاعمسیرمان بود و 5/1 ساعت برایش در نظر گرفته بودیم. نگاهی به هم انداختیم، بعد به تیغههای ژاندارک و راهی شدیم، باید میرفتیم و رفتیم.

هیجان تیغهها و لذت رسیدن به هدفی سرسخت را حسابی سرکشیدیم و پس از صعود قله از میان برفها و بادی سرد به سرعت خودمان را به کولهها و دوستانمان روی گردنه رساندیم، کمتر از 2 ساعت دوباره روی گردنه بودیم! تا تاریکی هوا یعنی حدود 9 یکساعت و نیم وقت داشتیم. خسته بودیم ولی یادم هست که در آن هوای گرگ و میش و خنک که بوی سبزیها مست میکرد تنها رفتیم و رفتیم و درست وقتی تنگه را رد کردیم هوا کاملاً تاریک شد. نگرانیمان گذشتن از آب در تنگه بود که آن هم بخوبی رد شد! در میان آن بوتههای بلند و تاریکی شب حدود ساعت 10 شب میدانِ لالون بودیم. قهوهخانهای باز شده که به ما خدماتِ شکمی از قبیل نیمرو وخدمات ترابری برای یافتن آژانس ارائه داد. فکر کنم 5 نفری با 12هزار تومان در یکماشین تا چهارراه تهرانپارس برگشتیم.

هدف در کوهنوری نباید قله باشد ولی باید رسیدن به قله را بخواهی. کوهنوردی خیلی بیشتر از فیزیکی بودن، فکری و خواستنی است. شاید یکی از مهمترین دلایل دوستداشتنش همین است که تو را با خودت به جنگ میاندازد، جنگی که بازنده و برنده خودتی و لذت برد هم تنها برای خودت است. اگر کسانی در کوه مسابقه را بین آدمها ترتیب میدهند – حتی در ذهن – خودشان را درگیر رقابتی میکنند که حاصلش دور شدن از لذت اصلی کوهنوردی و حادثه خواهد بود.
جمعه 2/3/87: آزادکوه قلهای است منفرد با ارتفاع آن حدود 4375 متر در منطقه البرز مرکزی که دیواره شمالیاش زیبائی آن را دوچندان کرده است. کوتاهتری مسیر صعود آن از روستای کلاک در جاده یوش- بلده ( که در پل زنگوله از جاده چالوس جدا شده و تا جاده هراز ادامه مییابد) است که بخاطر دوری از تهران معمولاً دو روزه صعود میشود. دسترسی به روستای کلاک از جاده خاکی که قبل از روستای میناک از جاده جدا میشود میسر است.هدف تیم ما صعود یکروزه آن بود و بهمین خاطر صبح ساعت 3 از تهران راه افتادیم. از کلاک صعود کردیم و از مسیر طولانی ولی بسیار زیبای روستان نسن برگشتیم، روستای نسن قبل از میناک وپیل اولین روستائی است که در کنار جاده اصلی قرار دارد. دوربینام را یادم رفت ببرم و در کل برنامه افسوس خوردم.
از آزادکوه زیاد خاطره دارم، چندین بار و در فصلهای مختلف و با آدمهای مختلف صعودش کردهام و همه آن لحظات در این صعود همراهم بود. رسیدن به روستان کلاک 4-5 ساعتی زمان میبرد و ما صعود را ساعت 9 صبح آغاز کردیم. درهِ سبز و آبِ خروشان حالم را بهتر کرد، دره را ادامه دادیم تا به گردنه معروف آزادکوه رسیدیم. از آنجا تا قله بیشتر از یک ساعت راه است. اول صبح آسمان آبیِ آبی بود و بعدها تکه تکه ابرهای سفید یکی یکی سرک کشیدند. ساعت 3 قله بودیم، دماوند کلاهی از ابر بر سر گذاشته بود. خلنو، پالون گردن تا کمانکوه و یخچال و سرماهو، برج تا سرکچالها و کلون بستک و توچال در جنوب دیده میشدند. در غرب خطالراس زیبای سرخابها، قله دونا و قلل منطقه علمکوه و در شمال هم خطالراس نور و قله وروشت خودنمائی میکردند. قله خنک بود و حس موفقیت را فزونی میبخشید. مه بالا آمد و دربرمان گرفت، فرصت زیادی نداشتیم و سریع پائین آمدیم.

اینبار از گردنه بسمت غرب رفتیم تا آزادکوه را کامل دور زده و به نسن برسیم. درهای که به نسن میرسد یکجائی از مسیر وارنگرود جدا میشود و بسمت شمال تا نسن ادامه مییاید. در برخی نقاط دره باز میشود و علفزار آنرا کامل میپوشاند، منظره دیوارهای قله در سمت راست قرار دارد و کافیاست تصور کنید که اگر قله هم نصفه نیمه زیر مه باشد ایستادن و نگاه کردن چه لذتی خواهد داشت. برخی جاها برای عبور از آب کمی به مشکل خوردیم ولی در انتهای دره مسیر پاکوب از سمت چپِ آب تا روستا ادامه پیدا میکند. وقتمان کم بود و برای آنکه به تاریکی نخوریم سریع میرفتیم، کمی عقبتر از تیم حرکت میکردم و هر از گاهی با نگاهی به پشت سرم بهترین حسها را تجربه کردم. نزدیک روستا درختان نیز به تابلوی سبز دره اضافه شدند. آخرها تاریک شد و خنکای همیشگی اول شب بسیار دلچسب بود، آنقدری که بعد از کلی راه رفتن خستگی را از تنم بهدر کرد. ساعت از 9 شب گذشته بود که به مینیبوس رسیدیم. آزادکوه در همه فصلهایش و از تمامی درههایش به غایت زیباست.

جمعه 6/2/87: کُرماکوه قلهای با ارتفاع حدود 4050 متر در منطقه علمکوه است. صعود یکروزه آن مستلزم حرکت نیمه شب از تهران است، کاری که ما انجام دادیم و بخاطر سرعت کم مینیبوسمان بعد از حدود 26 ساعت به تهران برگشتیم. همراه با دوستان کلوپ دماوند بودم.
برای صعود باید به کلاردشت، رودبارک و پس از آن گوسفندسرای بریر برسید. از آنجا بجای یال سمت چپ که به سمت سرچال و علمکوه میرود باید بسمت راست بروید. یالی مستقیم از بریر به قله کرماکوه میرسد که بخاطر طولانی بودنش ما تصمیم گرفتیم ابتدا در دره کمی پیش رویم و سپس بسمت خطالراس صعود کنیم. درهای که از آن بالا رفتیم مسیر زیاد مناسبی نبود ولی ما را تا نزدیک گردنه بین کرماکوه کوچک و کالاهو رساند. ابتدا کرماکوه کوچک و سپس قله اصلی را صعود کردیم.


صعود دیر شروع شد و درون دره گرم بود، سبزی و آب یادگاران دره بود و وقتی بالاتر رسیدیم درونمای زیبای علمکوه همواره چشمنواز بود. ابرهایی که گاهگاه میآمدند و نسیم خنکی که خاصِ آن منطقه است. سرعتِ حرکت تیم زیاد نبود و میتوانستی تا دلت بخواهد نگاه کنی، فکر کنی و کیف کنی. خیلی وقت است که علمکوه نرفتهام و دلم هوایی شد. نزدیک غروب به قله رسیدیم و در هوای خنک همه جا را خوب دید زدیم، از دیوچال - ابیدر تا هفتخوانها و خرسان و سیاه گوگ و کالاهو. آن وسط هم که دیواره بود و شاخک، میانسهچال و سیاه کمان که این آخری را بسیار دوست دارم.
زیر قله شن اسکی بود و تا جایی سریع پائین آمدیم و همزمان با ناپدید شدن آخرین اشعههای خورشید دوباره کنار آب بودیم. تاریکی و سکوت و گذشتن از آب ساعتی طول کشید تا به ماشین رسیدیم.


پینوشت: ضرورت تغییر را حس کرده بودم، با داشتن عکس از هر برنامه تغییر در نوع نوشتن هم آسانتر شد. اینبار سعی میکنم نوشتهها کوتاه باشند، اطلاعاتی در مورد کوه حتماً باشد و زیاد حوصله کسی را سرنبرد.
جمعه 30/1/87: مهمان دوستانِ خوبم در کلوپ دماوند بودیم. هدفمان صعود قلل 1 و 2 قرهداغ بود که بلندترین قلههای قسمت انتهائی خطالراس زیبای دوبرار محسوب میشوند. زمان صعود به این قلل طولانی است و بنابراین صبح بسیار زود از تهران راه افتادیم. با مینیبوس بعد از طی حدود 100 کیلومتر در جاده فیروزکوه از جادهای که از سمت چپ جدا میشود بسوی روستای مومج رفتیم و صبحانه را در منزل راهنمای برنامه که اهل منطقه بود خورده و بعد از آن بسمت روستای دهنار که مبدأ صعود است رفتیم. از کنار جاده اصلی تا دهنار حدوداً نیمساعتی طول کشید. صعود را حدود ساعت 5/9 شروع کردیم و از روستا بسمت درهای که در انتهای آن قله شماره 2 قرهداغ نمایان بود رفتیم. نسیم خنکی درون دره میوزید و زیبائیهای دره سبز را روحنوازتر میکرد. بعد از مدتی به یک محوطه باز رسیدیم که به سه دره راه داشت. مسیر تابستانی از دره وسط و مسیر زمستانی صعود از یال دره سمت چپ میباشد. پس از 5/1 ساعت کوهپیمائی به انتهای دره رسیدیم و یالها را دیدیم. تصویر قله، برجی سنگی و زیبا در میان یک خطالراس تیغهای بود. پس از استراحتی از یال وسط خودمان را به زیر دیواره سنگی منتهی به قله رساندیم. سرعت تیم یکنواخت و تقریباً آرام بود و این فرصتی به من داد که دوردستها را خوب ببینم. زرینکوه که از سمت شمالش پوشیده از برف قد برافراشته بود، آسمان آبی و نسیمی که گهگاه تنِ گرم از گرمای درون را خنک میکرد. وقتی با تیمی هستم که با بیشتر همراهان غریبهام سکوتی همراهم میشود و بیشتر به خودم و درونم فکر میکنم، مسئولیتی که نباشد آدم فراغ بالش بیشتر میشود. تصمیم برآن شد که همگی از میانه همان برج سنگی صعود کنیم. دسترسی به قله بصورتی که تقریباً 100 متر آخر ارتفاعش را از میان سنگها صعود کنی، کم پیش میآید و به نسبت هیجان و خطری که خواهد داشت زیبائیاش نیز بهتر به چشم خواهد آمد. تیم آماتور بود و صعود این بخش سنگی زیاد طول کشید، فریادهای سنگ سنگ را یادم هست که بخاطر ریزشی بودن مسیر بارها فریاد زده شد و چندباری هم تنها با خوششانسی اتفاقی برای کسی نیفتاد. بایستی بسیار با دقت گیرهها را میگرفتیم و این خود سختیِ کار را بالا میبرد و به همان نسبت شادمانیِ رسیدن به قله دلچسبتر شد. ساعت حدود 30/14 بود که همه به قله رسیدیم. در دره پشت روستاهایی در امتداد جاده خاکی دیده میشدند ودماوند در هالهای از غبار و تاجی از ابر سفید خودنمائی میکرد. چندتائی از دوستان از مسیری برگشتند و بقیه بسوی قله اصلی قره داغ روی خطالراس براه افتادیم. این بخش نیز درگیری با سنگ بود که بخوبی از آن گذشتیم. دهلیزهای جبهه شمالی واقعاً خوفانگیز و زیبا بودند. 30/16 روی قله اصلی بودیم، چیزی خوردیم و اطراف را نگاه کردیم. تیغهها به سمت شرق تا نزدیکی دوبرارها ادامه داشت و اینجنین که ما شنیدم بخشهای فنی خطالراس همین تیغههای روبرو است. وقتی روی این خطالراس لحظهای تأمل کنی میفهمی که پیمایش آن بصورتهای مختلف میتواند جذابیت فوقالعادهای داشته باشد. مثل هر صعود دیگری وقتی که به بخشهای سختتر مسیر رسیدیم حالم بهتر شد و انرژی بیشتری در خودم احساس کردم. بدون اغراق روی قله که بویدم بندعیش مانند تپهای دیده میشد، دیدن همه آن صحنههای زیبا اشتیاقم را برای آمدن دوباره به اینجا برای یک برنامه جدیتر بیشتر کرد. از میان برفچال و شناسکی و صخرههایی کوتاه تا دشت برگشتیم. استراحتی کردیم وپس از خداحافظی با آفتاب و قله وارد دره شدیم. نزدیکهای تاریکی هوا که خنکی دلچسبی همه کوهستان را فرا میگیرد و سایهای روی روشنایی روز میافتد میتوانم ساعتها راه بروم. حال و هوای آن ساعتها را خیلی دوست دارم و حرکت در آن ساعتها خیلی میچسبد. بقول دوستی، اگر این ساعتهای نزدیک غروب و تاریک ماندگار بود میتوانستیم کیلومترها در سکوت خودمان بدون خستگی راه رویم. وقتی به روستا رسیدیم که تمامی چراغهای خانهها روشن شده بود. ساعت 30/20 بود و بعد از برگشت به تهران من حدود ساعت 3 صبح خوابیدم، یک برنامه طولانی و دلچسب، بیشتر از 24 ساعت از خانه به خانه.
جمعه 23/1/87: قرارها را هفته قبل گذاشتیم که اگر همه چیز جور بود با احسان سری به منصور در اراک بزنیم و همراه با هم قله شهباز، بلندترین قله استان مرکزی را نیز صعود کنیم. تا از ترافیک عصر پنجشنبه تهران بیرون آمدیم ساعت حدود 5/6 بود. تا اراک کمتر از 3 ساعت طول کشید و مسیر کاملاً شناخته شده است چون تابلوهای بسیاری وجود دارد! حتی برای ما که بار اولمان بود آن طرفها میرفتیم مشکل خاصی بوجود نیامد. منصور را در یکی از میدانهای شهر برداشتیم و بسمت شهر جدید مهاجران رهسپار شدیم. از کنار نیروگاه و پالایشگاه که چراغ هایشان در شب حکایت از عظمتشان داشت گذشتیم. شب به حرف زدن گذشت. برای صعود باید به شازند میرفتیم که حدودا درً 30 کیلومتری اراک و 15 کیلومتری مهاجران قرار دارد و ایضاً تابلوها شما را براحتی راهنمائی میکنند. بعد از شازند 5 کیلومتری باید بروید تا به امامزاده عبدالله برسید. اینجاهایش را باید بپرسید، هیچکدام از ما مسیر را قبلاً نرفته بودیم و منصور اطلاعاتی از چند دوست گرفته بود. فردا صبح منصور را حدود ساعت 11 صبح از پالایشگاه سوار کردیم( ناگزیر از رفتن به سرکار بود و ما هم ناگزیر از خوابیدن تا 10) و حدود 11:15 پای صعود بودیم. قله از دور بسیار زیباست، خطالرأس تیغه مانند و قلهای سنگی که هنوز در سمت شمالی که روبروی ما بود پراز برفِ سفید بود. بنظر میآمد که باید عجله کنیم چون حداکثر تا تاریکی 8 ساعت فرصت داشتیم و شنیده بویدم که صعود بین 4 تا 5 ساعت طول خواهد کشید. برای ما که هیچ آشنائی به مسیر نداشتیم نگرانی بجائی بود. زاگرس (یا شاید بهتر باشد بگویم کوههایی غیر از البرز) را بخاطر سبزی پائینهایش بسیار دوست دارم، کمی که بالا بروی دشتها را میبینی که با وسعت زیاد کشیده شدهاند تا افق یا تا پای کوهی دیگر، سبز یا زرد و خاکی. اینجا سبزیها بیشترند و بویشان قویتر! خلاصه صحنه برای سرمستی مهیاست و تو میتوانی بنا به حس و حال خودت نوش کنی. کلاً سریع میرفتیم ولی از مناظر غاقل نشدیم. یک تراورس طولانی بسمت راست و از آنجا یکی دیگر بسمت چپ تا تیغهها و درهها را رد کنیم. از دو کوهنوردی که دیدیم اطلاعاتی گرفتیم، بنظرمان آمد که از انتهای تراورس اول میشود از گرده سنگی بالا رفت و از طریق خطالراس به قله رسید. ( در بازگشت تقریباً از صحت حدسمان مطمئن شدیم) . هوای خنکی داشتیم که قایم باشک آفتاب و ابر زیبایش میکرد. در انتهای تراورس دوم و در زیر گردههای سنگی به چانپناه رسیدیم. آنجا هم زیاد معطل نکردیم و بسمت تیغهسنگی روبرو که با شیب زیاد به قله میرسید رهسپار شدیم. کمی که بالا رفتیم مسیر فنیتر شد، واقعاً زیبا بود و من در درون خودم از هیجانی که حاصل ترس و زیبائی مسیر روبرو بود سرشار بودم. زیاد خطرناک نبود و با کمی اعتماد بنفس براحتی به قله رسیدیم. قلهای زیبا که در گامهای آخر بخوبی تو را و جسارتت را میسنجد. دشتها و کوهها تا دوردست دیده میشدند و رو به نسیمی که میوزید ایستادم تا دوستانم یکی یکی برسند. تا قله 5/3 ساعت طول کشید و آنجا مفصل نشستیم و حرف زدیم و خوردیم! همانجا منصور گفت که باز هم بصورت جدی به کوهنوردی بازخواهد گشت و این خبر بسیار خوبی بود. بدنبال تیمی از دوستان اراکی از یخچال کنار قله بسمت پائین سرازیر شدیم و با کمال تعجب و به سرعت به انتهای مسیر تراورس اول رسیدیم. هوا ابری و خنک شده بود و ما سرخوشانه در حالی که آوازی میخواندیم و گاهگاهی حرفی، خاطرهای برای هم بازگو میکردیم پائین آمدیم. لحظات خوبِ با هم بودن را با بوی علفهای سبز کوهپایه در خاطرمان ثبت کردیم و حدوداً 5/5 ساعت پس از شروع صعود به امامزاده برگشتیم.
دوشنبه 12/1/87: تنبلی و استراحت کافی بود، صبح زود راه افتادیم و حدود 7 صبح انتهای روستای امامه بودیم. برای رسیدن به روستای امامه باید نرسیده به فشم از سمت راست جادهاش را پیدا کنید. روی ماشین صبحانهمان را خوردیم و حرکت کردیم. روزتعطیل بهاری هنوز روستائیها نیز خواب بودند ولی میدانستیم زمانی که برگردیم کنار رودخانه پر خواهد بود از خانوادههایی که برای تفریح آمدهاند. خوشبختانه در میان روستاهای نزدیک تهران، امامه هنوز زیاد شلوغ نمیشود. هوای خنک بهاری و سکوتی که کوه بهمان هدیه میکرد را حریصانه میبلعیدیم. شیب تند اولیه تا قلعه کِراکس اولیه صعود به این سه قله است که تنمان را خیس کرد. برفی در مسیر نبود و کفشها به شدت به پایم سنگینی میکردند. کمی بالاتر از قلعه تراورس بسمت راست را آغاز کردیم، مطابق معمول هر کسی برای خودش و در دنیای خودش میرفت و تنها گاهگاهی با نگاهی از دیگری که به عنوان همنورد همراهش بود یادی میکرد. تا دشت را یکسره رفتیم و ساعت 10 بود که آنجا نشستیم به استراحتی چند دقیقهای. آنجا هم تنها در سمتهای شمالی برف بود که خیال میکردیم در پائین آمدن حسابی حال میدهند، چه خیال باطلی. از یال سمت راست بسمت قله حرکت کردیم، یال سمت چپ به قلهای میرسد که به وضوح بلندتر است ولی سنگچین ندارد و عُلما قله کوتاهتر و سنگچیندار را همهن میگویند!، دلیلی که زیاد دودلمان نکرد نزدیک بودن مسیر ایندو قله بهم است، یعنی در واقع شاید کمتر از 10 دقیقه صعودشان تفاوت بکند. نزدیکیهای خطالرأس برف چهره واقعی خود را نشان داد: آبکی، عمیق و برنده... به واقع تا به قله برسم با اجدادم کلی احوالپرسی کردم! سخت بود و با اینکه کفشها زمستانی بود پاهایمان خیس شدند. استراحتی کردیم، لذتی بسیار عمیق است وقتی که به قله رسیدهای و وقت و هوا اجازه میدهد که بنشینی، نفس بکشی، اطراف و کوهها را حسابی نگاه کنی ، فکر کنی به اینکه با وجود لحظات سخت بسیار در زندگی لحظاتی سرشار از آرامش و لذت مثل الان نیز هست و کیفور شوی. سنگچینهای این سه قله در این برنامه سه بار اجازه رسیدن به این لذت عمیق را به من دادند. روی همهن دوتائی بودیم و آفتاب هم بود، کمتر خسته بودم و حسابی کوهها را نگاه کردم. دماوند دیده نمیشد ولی از خرسنگ تا خلنو، رگههای سفید برف در سیاهی سنگها را حسابی دید زدم و نفسهای عمیق کشیدم. جلو راه افتادم و 2-3 باری در درگیری با برف حسابی حالم جا آمد. احسان گفته بود که تا پیرزنکلوم سخت است و سخت بود! خسته شده بودم ولی قلهای که دیده میشد تا آخر کشاندمان . هوا کمی گرفته بود و آفتاب را کمتر میدیدم. روی قله نشستم تا احسان آمد. خطالراس وزوابها جلوی چشمم بود، پشت به باد در پناه سنگچین پاهایم را دراز کردم و چیزی خوردم. بخش اعظم مسیر را آمده بودیم و قله مهرچال نزدیک بنظر میرسید، زود راه افتادیم تا بقول خودمان تمامش کنیم. روی مهرچال رو به آتشکوه و ریزان نشستم، باز پاهایم را دراز کردم و پشتم به سنگ بود. پاهایم خیس بودند و بخاطر برفی که به ساق پایم رسیده بود احساس خراشیدگی و درد داشتم. نفسهایم را کشیدم تا احسان رسید و دست دادیم، مثل همیشه روی قلهها و در بلندای هر برنامهای که با هم داشتهایم. اول خواستیم از میان برفها بیاییم، احمقانه بود چون تا پائین بیچاره میشدیم. احسان پیشنهاد کرد روی یال میانی پائین برویم. بهترین پیشنهاد بود چون بنظر کمبرف میآمد. خودش جلو رفت و من پشت سرش براه افتادیم. رسیدن به یال و پائین رفتن از آن سختترین لحظات برنامه بود. پاهایم سرد بودند و درد هم داشتند کفش خودش کم سنگین بود خیس هم شده بود.همه مسیر برفها را احسان جلو میرفت و برای یک متر برف عزا میگرفتیم، تا به حال اینهمه از برف به خشکی پناه نبردهبودیم. پائینترها خاکیتر که شد سریع رفتیم و پاها کمی گرم شدند. بعد از دشت کمی نشستیم و نهارمان را خوردیم ولی قبل از آنکه پاهایمان یادشان بیایند که خیس و خستهاند راه افتادیم. این برنامه خیلی اذیتشان کردیم! بعد از تراورسها سریع از مسیر شناسکی تا رودخانه آمدیم و سر و صورتمان را شکلی دادیم تا مردم زیاد نهراسند. کلاً 11 ساعت طول کشید که اگر اشتباه نکنم 7 ساعتش صعود بود. شروع خیلی خوبی بود برای بهار و سال جدید، کوهی که هیچکسِ دیگر آنروز اطرافمان نبود، خودمان بودیم و تنهائی و خوشیهایمان.
پنچشنبه و جمعه 16و17/12/86: اینبار دیگر از هفتهها قبل برای 3 هفته آخر اسفند قرار گذاشته بودیم که هر وقتی که هوا خوب بود برویم دماوند. اول 2، بعد 3 و در نهایت 4 نفر شدیم که میتوانست بیشتر هم بشود! ماشینمان شخصی بود و بهمین دلیل صبح زود از تهران راه افتادیم و کمی از ساعت 6 گذشته بود که به پلور رسیدیم.آقای آژانسی را بیدار کردیم و گفت که جاده باز است و از همین سمت ما را میبرد. رفتیم قرارگاه فدراسیون، آنجا هم بیدارباش زدیم و صبحانه خوردیم، ماشین را گذاشتیم تا آژانس آمد و راه افتادیم. کامیونهای معدن مسیر را میرفتند و راه باید باز میبود ولی یک جائی گیر افتادیم. خوشبختانه مسیر تا مسجد معلوم بود و تصمیم گرفتیم که صعودمان را از همانجا شروع کنیم. ساعت 5/7 صبح بود و هوا آفتابی تنها کمی باد داشتیم. برف سفت بود که این از خصوصیات اسفندماه بعنوان فصل مناسب صعود زمستانی بهشمار میرود. یکی از درههای سنگی را مجبور شدیم بالا و پائین کنیم ولی در نهایت با سرعت خوبی که داشتیم 2 ساعته به مسجد رسیدیم. مطابق با پیشبینیمان تیمهای زیادی در منطقه بودند و کمی نگران موجودیت جا در پناهگاه بودیم. شاید نیمساعتی استراحت کردیم و باز راه افتادیم، مسیر پاکوب شده بود و برفکوبی عملاً نداشتیم. باد قطع شد و آفتاب گرمتر از قبل بر ما و برف سفید میتابید. نرسیده به رودخانه دوم ایستادیم و نهارمان را خوردیم، تشنگی و کمبود آب اذیتمان میکرد و تا وقتی به نزدیکیهای یال سنگی بارگاه نرسیدیم بادی نبود که خنکمان کند. سرعتمان نسبت به بقیه تیمها زیادتر بود و تقریباً بهمراه اولین تیمهایی که از پائین راه افتاده بودند به بارگاه رسیدیم. جایی برایمان پیدا شد و شروع کردیم به برف آب کردن. آفتاب داغ و برف سفید که در دشتهای پائین برق میزد حالم را سرجایش آورد. آب از دست رفته بدن را کاملاً جبران کردیم و وقتمان به گپ زدن با دوستان دانشکده فنی تهران و بقیه دوستان گذشت. داخل پناهگاه شلوغ بود و گرم، بعضیها جایشان نشد و روی زمین و داخل چادر خوابیدند. شام حسابی خوردیم و از خاطرات و دوستانمان زیاد گفتیم. بودن محمد با تجربهای 10 سال بیشتر از ما غنیمتی بود. بسیار چیزها یاد گرفتم از تداومش و خاطراتش . قرار شد صبح با روشن شدن هوا راه بیفتیم، همگی مخالف راه افتادن در نیمه شب و سرما بودیم خوشبختانه! فردا صبح تیممان با همراهی 2تا از دوستان فنی 6 نفره شد و تقریباً بعنوان آخرین تیم( تنها تیمی از باشگاه دماوند بعد از ما حرکت کرد) همان ساعت 6 حرکت را شروع کردیم. هوا عالی و سرد بود، جلو میرفتم و سعیام این بود که سرعتمان یکنواخت باشد. توانائی بچهها بسیار بالا و سرعت حرکت بسیار خوب بود. کمتر از 3 ساعت تا بالای آبشار یخی طول کشید و از آنجا به بعد بادی که پائینترها آرام بود سرد و یکسره از سمت غرب نوازشمان کرد. این حداقل انتظاری بود که میشد از دماوند در زمستان داشت. هوای صاف و آفتاب گرم بسیار کمکمان کرد در صعود و توانستیم حدود ساعت 5/10 همگی روی قله باشیم. تیم اول به قله رسیدیم و این خیلی خوب بود. بالای بارگاه مثل همیشه هنوز در خوف و رجا بودم و نزدیک تپه گوگردی باز زنده شدم، به قله که نزدیک میشوم همیشه برایم مثل بار اول است. هیجان زیاد درونی و انرژی بیپایانی که به من میرسد هیچگاه برایم تکراری نشده است و از این بابت بسیار خوشحالم. دماوند همیشه برایم یگانه است، قدرتی که وقتی در کنارش هستم قدرت میگیرم که بهتر باشم، بسیار دوستش دارم. عکس و خنده و ای ایران همیشگی که از دانشگاه ارث بردهایم و روی دماوند همیشه حال دیگری میدهد. بچهها کمی خسته بودند ولی من تازه زنده شده بودم! با توجه به آفتاب و فرود تیمها در روز گذشته بسمت یخچالهای سمت راست رفتیم و کمتر از 2 ساعت بعد یعنی حدود ساعت 13 بارگاه بودیم. باز برف آب کردیم و آبهای از دست رفته را جایگزین کردیم، از دوستان خداحافظی کرده و بسمت گوسفندسرا راهی شدیم، یک رکورد جدید تا گوسفندسرا، کمتر از 5/1 ساعت که از روی برفچالها ممکن شد. وقتی به پشت سر نگاه میکردیم و آن عظمت، سخت باورمان میشد که آن بالاها بودیم. تماس با آژانس و قرار سردوراهی. تا آنجا را در سکوت آمدیم، پاها و ذهنها خسته بودند شاید. تیم ترکیه هنوز به پائین نرسیده بود و یک مصدومشان که بسکت شده بود حسابی حالشان را جا آورده بود، خیلی سخت بود. بهم گفتیم که خدا نصیب نکند و اگر از ما کسی اینجوری شد سرش را بیخ بیخ ببریم بیشتر میارزد به این عذاب!!! تا حدود 6 نهارمان را در قرارگاه پلور خوردیم و راهی تهران شدیم. همهمان راضی بودیم، از صعود، از دماوند ، از خودمان و از تیممان.
برای نیما: جایت خیلی خالی بود و خیلی یادت کردیم. محمد خیلی از خاطرات صعودهایتان گفت و دلم برایت و برای کوه رفتنهایمان باز تنگ شد، هر وقت که بیایی همه چیز برای انواع صعودها مهیاست؛ خیالت تخت!
پنجشنبه وجمعه 9و10/12/86: قرار شد که راهنمای تیم دانشگاه باشم. دوبرار را دیگر خوب میشناسم و بسیار هم دوستش دارم، قلهای وحشی و زیبا که کمتر کسی مخصوصاً زمستانها به سراغش میرود. اگر به حرف یکی از چندنفری که در روستای لاسم بودند استناد کنم ما امسال اولین تیمی بودیم که برای صعود زمستانه شب را در لاسم خوابیدیم. معمولاً برای صعود دوبرار شب را در روستای لاسم میخوابند و روز بعد صعود را یکروزه انجام میدهند. با توجه به فنی بودن تیغهها و زمان طولانی صعود، معمولاً قله دوبرار غربی که کوتاهتر است صعود میشود و رسیدن به دوبرار شرقی که بلندترین قله خطالراس است به این راحتیها نیست. جاده منتهی به لاسم حدوداً 10 کیلومتر بعد از پلور از سمت راست جاده هراز جدا میشود و خوشختانه حالا دیگر آسفالت شده است. با اینهمه دردسرهای حرکت مینیبوس در مسیر یخزده و تختهسنگهایی که تا وسط جاده لغزیده بودند باعث شد که گروه 20 نفری ما با هم بخندد و یخهای ما زودتر بشکند. دیر به روستا رسیدیم و همین برایمان مشکلساز شد. اتاقک مخابرات که همیشه اول ده بودند تخلیه شده و پیدا کردن تک و توک آدمهای ساکن روستا ( 5 نفر حداکثر!) برای باز کردن درب مسجد کوچک یا مدرسه، با وجود سگهایی که آماده مقابله با گرگها هستند و متأسفانه فرقی میان ما و گرگها قائل نیستند، در تاریکی شب اصلاً آسان نیست. پاکوبهای موجود را دنبال کردیم و به کلید مدرسه رسیدیم! یک اتاقک مفروش با تلویزیون! و بقیه کلاسها خالی از همهچیز. یادتان باشد برای صعود دوبرار و شبمانی در روستا باید قبل از غروب به روستا رسیده باشید. دور هم نشستیم، شامهایمان را خوردیم و خندیدیم، برنامه فردا را توضیح دادیم و نکاتی را گفتیم. کسانی که شب در اتاقک مفروش خوابیدند تا صبح لرزیدند و ماها در اتاقهای خالی براحتی در کیسه خوابهایمان عرق کردیم!! درهر صورت صبح زود بیدار شدیم و 5/4 صبح حرکت شروع شد. خیلی از دوستان وسایل مناسبی نداشتند ولی پیشبینیها مبنی بر هوای بسیار خوب همه را همراه کرده بود. از کوچههای خالی از سکنه و پراز برف روستا با بدرقه سگها گذشتیم. برف خیلی از جاها سفت بود و این موضوع سرعتتیم را بیشتر میکرد. برای بهره بردن از موهبت برف سفت تنها باید مواظب وزن خود باشید تا به دردسری که من چالههایش را در برگشتن و خستگیاش را در همان رفتن در چهره یکی از دوستان دیدم دچار نشوید! 2-3 باری برف زیر پایمان شکست، ارتفاع نداشتیم و هنوز شیبی نبود ولی همین باعث شد که پس از مشورت با سرپرست یال پرشیبی که مستقیم تا دوبرار غربی میرفت را با توجه به مصالح تیم بیخیال شویم و از یال خفتهتری که به قله انگمار میرسید بالا رویم. بار اول من این مسیر را رفته بودم و در صورتی که به موقع به خطالراس میرسیدیم میتوانستیم تا قله دوبرار را هم از مسیری تیغهای و فنی برویم. بقیه مسیر همهچیز خوب بود، آفآآفتاب با دماوند بهمان سلام کرد، یخهایمان باز شد و کمی آواز خواندیم. برفکوبی کردیم تا به بالاترهای یال و قسمتهای تیغهای رسیدیم. هوا عالی بود و بچهها تا آنجائی که توان بدنیشان اجازه داد همراه بودند. باد شروع شد و من به یاد آن برنامه اولم بودم. یالهایی که همه با شیب بسیار زیاد از خطالراس جدا میشوند و تا دره کش پیدا میکنند، تیغههای سنگی همه طرف هستند و به یادت میآورند که در میان طبیعت وحشی دست و پا میزنی، دست و پائی که خودت را راضی کنی که اوضاعت خوب است و میتوانی به خودت امیدوار باشی برای امیدی دیگر و تلاشی دیگر. آن آخرهایش خیلی طول میکشد و حسابی هم آدم را خسته میکند. یکجاهایی 2 تیم شدیم، ما جلوتر رفتیم تا اگر شد تا دوبرار برسیم. وقتی به بلندترین تقطه خطالراس رسیدیم ساعت 15/12 بود و خیلی بیشتر از آنی که اواسط مسیر فکرش را میکردم طول کشیده بود. یادم بود که تیغه روبرویمان تا قله مسیر آسانی نیست، خستگی و نشناختن نفرات و بیتجربه بودن تیمی که در صورت رفتن ما باید تنها برمیگشت را نیز اضافه کنید. پیشنهاد دادم که از همینجا برگردیم و موافقت شد! عکس، منظره ززینهکوه و خطالراسی دست نیافتنی،دماوند و گلزرد و پاشوره، انتظار برای صعود بخشی از تیم دوم که هنوز سرحال بود و بالا میآمد و بادی که به صورتم میخورد، اشعه آفتاب که بودنش سوای گرمایش امید را در دلت میتاباند، اینها یادگار من از آن بالاست. زودتر پائین آمدم تا به تیمهایی که زودتر رفته بودند برسم و زودتر از همه به روستا رسیدیم. آفتاب گرفتیم و چیزهایی خوردیم تا جمع و جور شدیم و حرکت کردیم بسمت تهران. قضیه سنگها و رضا سرجایشان بود. حدود 10 شب تهران بودیم. بعد از مدتها یک برنامه زمستانی با تیمی شلوغ؛ خوش گذشت.
جمعه 26/11/86: برنامه اول گروه فارغ التحصیلان صعود به دوشاخ از مسیر فرحزاد بود. برای اطلاع رسانی تمام تلاش خودم را کردم ولی در هر صورت کارم ایدهآل نبود. خیلی از دوستانی که فکر میکردم بیایند نیامدند و خیلیهایی آمدند که زیاد روی آمدنشان حساب نکرده بودم. بارش چند روزه، برف زیادی را پیش رویمان قرار داده بود و از حدود ساعت 10 صبح باز بارش برف شروع شد و بیوقفه ادامه یافت. برنامه بدلیل بارش زیاد برف و محدودیت زمانی تا حوالی قله چینکلاغ بیشتر ادامه نیافت و قبل از آن هم برای صعود دو تیم شده بودیم تا بخش اصلی برفکوبی را تنها دوستانی که وسایل لازم و کافی داشتند ادامه دهند. برنامه برای خود من بیشتر از کوهنوردی جنبه دیدارهایش مهم بود و واقعاً از سرزندگی دوستان قدیمی و شوخیهایشان با هم، بسیار خوشحال بودم. آشنایی قدیمیترها با تعداد بسیار زیادی از دانشجویان که در برنامه همراهمان بودند نکته مثبت دیگری بود. با بودن دوستان به من خیلی خوش گذشت. گزارش مفصلتر و زیباتری از این برنامه را به قلم زیبای حمید حسنزاده اینجا بخوانید.
شنبه و یکشنبه 20و21/11/86: بعد از مدتها کوله سنگین بسته بودم و اشتیاق رفتن را هم داشتم. همین اشتیاق هنوز امیدوارم میکند با آنکه در برنامه آنجوری که باید آماده نبودم ( احسان باید نظر دهد). فکرهای زیادی کرده بودیم برای یک برنامه 5/2 روزه و آخر تصمیم گرفتیم برویم بسمت وزوابها. از لالون برویم و با توجه به میزان پیشرفتمان در هرروز تصمیم بگیریم برای فردایش. با آژانس و ماشینهای خطی رفتیم تا لالون، حدود 2 ساعتی طول کشید و از فلکه 4 تهرانپارس حدود 3000 تومان برای هر نفر آب میخورد. روستائیها با تعجب نگاهمان میکردند، بعد فهمیدیم حق داشتند. برف خیلی بیشتر از دفعه پیش بود ولی تا اول تنگه زیاد طول نکشید. مثل همیشه یکی جلو میرفت و من بودم که اول تا کمر در برف فرو رفتم، بیچارهات میکند برفی که رویش 20- 30 سانتیمتری یخ زده ولی وزنات را تحمل نمیکند و تا کمر پائین میفرستدت. نه اینکه پایت به جای سفتی برسد، بلکه بخاطر طراحی هوشمندانه پاها پائینتر نمیروی . خاطرات زردکوه را برای احسان تعریف کرده بودم، من که اصلاً متوجه نبودم او هم بهش فکر کرده ولی عمل نکرده بود. کیسهپلاستیکهای بلند و ضخیم، تنها عاملی که میتوانید بدون کمترین مشکل در زمستان و حتی تابستان از دروخانه پر آب لالون عبور کنید بدون آنکه پاهایتان خیس شود، وقتتان گرفته شود و دلهره داشته باشید. دیر به یاد همان کیسه پلاستیکهای زپرتی خودمان افتادیم و قبل از آن احسان با دوپا درون آب رفته بود! ( قابل توجه کسانکه که " نوپتسه " را هم میخوانند و 2-3 تا پست قبل را یادشان هست: کسی که در عبور از مرحله اول رودخانه نفر اول باشد بی شک خیس خواهد شد) خلاصه از یکجائی به بعد با همان روش پلاستیکی از آب رد شدیم. در مقایسه با پارسال، قبل از ظهر آنجا بودیم، وقت داشتیم و هوا بسیار گرمتر بود. بنابراین خود احسان گفت که ادامه میدهد و مشکلی ندارد، قرار شد هروقت که خیلی پایش سرد شد هرجا باشیم چادر بزنیم. در تابستان از لالون تا انتهای تنگه که تراورس شروع میشود بسمت دشت لالون برای ما کمتر از یکساعت طول میکشد ولی اینبار حدود ساعت 5/2 بعدازظهر از تنگه درآمدیم. به شخصه بسیار خسته بودم و نای جلوتر رفتن نداشتم. تقریباً همه مسیر را مثل بولدوزر کنده بودیم و تا اینجا آمده بودیم. به اتفاق آرا تصمیم به چادر زدن گرفتیم تا فردا شانسمان را با کوله سبک و از روی یال سمت راست امتحان کنیم، در برابر حجم برف و برفکوبی با کوله سنگین تسلیم شده بودیم. چادر 2نفرهمان را برپا کردیم. دلم تنگ شده بود برای کمجائیِ درون چادر، برای بهم ریختگی همه چیز ، برای خیس شدن، برای برف آب کردن، برای ساعتهایی که بسیار زیادند و تو راحت میتوانی فکر کنی، بخوابی ( اگر بدنت گرم باشد)، آواز و شعر بخوانی یا حتی بحث کنی. همه اینکارها را کردیم و خیلی حال داد. شب که بیرون رفتیم ستارهها دیدنی بودند با آن سفیدی یکدستِ برف... شب سردم نشد و راحت خوابیدم. ساعت را تنظیم نکرده بودیم و ساعت 7 صبح بیدار شدیم! سریع آماده رفتن شدیم و از شیب تقریباً عمودی سمت راستمان به سختی به خطالراسی رسیدیم که گمان میکردیم براحتی تا وزواب 1 ما را میبرد. در عرض یکساعت کلی ارتفاع گرفته بودیم و بنظر میرسید رسیدن به وزواب زیاد دور از دسترس نیست. دشت زیبای روبرویمان را کمی که جلو رفتیم زدم زیر خنده، احسان حرص میخورد و من به مسخره بازی گرفته بودم، یال تا کف دشت پائین میرفت... باز باخته بودیم، به برف، به کماطلاعی خودمان از منطقه و استفاده نکردن از ابزاری که میتوانستند کمکمان کنند، به زمان و به خستگی ولی حالمان خوب بود، حداقل حال من خوب بود. میدانستم در کله احسان چه میگذرد و با پیشنهادش مخالفتی نکردم. سریع پائین رفتیم و باز یال را بالا رفتیم، پشت سر احسان بودن و این تیکه را کامل خودش برفکوبی کرد البته من در پشت سر 2برابر او پائین میرفتم، آخرش هم نفهمیدم چرا !!! ساعت 11:30 به همان ارتفاعی رسیدیم که صبح با یکساعت کوهپیمائی رسیده بودیم. برف خیلی زیاد بود، خسته بودیم و زمان نداشتیم. حتی تا قبل از تاریکی نمیتوانستیم قله را صعود کنیم و به چادرمان برگردیم برای یک شب مانی دیگر... تصمیم گرفتیم برگردیم و جمع کنیم بسمت تهران، خوشبختانه تراروس درون دره یخ زده بود و این باعث شد که خیلی تا چادر بهمان سخت نگذرد! چادر را جمع کردیم و بسمت روستا روانه شدیم. پائین آمدنش هم دردسر بود، با پلاستیکهای پاره پوره از آب گذشتیم و حدود 3 به لالون رسیدیم. با ماشینها تا تهران آمدیم. برنامه موفقی نبود ولی برای من کنده شدن از این زندگی، ولو برای چند ده ساعت بسیار ارزشمند بود.
پینوشت : عکس خواهم گذاشت..
جمعه 14/10/86: از تاریخ برنامه خیلی میگذرد و من کلی دلیل دارم برای دیر نوشتن و کوه نرفتن تا الان؛ ولی تنبلی جای خودش را دارد، ببخشید. قبل از برفهای سنگین این جند هفته یک برنامه 2نفره! بعد از کلی وقت کوه نرفتن، این خلاصهاش. صبح خیلی زود نرفتیم و فکر کنم حدود 5/7 شروع کردیم. اوایل شلوغ بود و هوا هم گرفته بود. برنامه پارسال که مه کلی اذیتمان کرد در ذهنم بود. بعد از جدا شدن از مسیر اصلی خودمان ماندیم و خودمان، با برف سفید و برفکوبیاش، سکوت و سرما و مه. بخاطر مه، زیاد از هم فاصله نگرفتیم و به نوبت برفکوبی کردیم. حدود 2 ساعت تا کلبه و بعد از آن هم 2 ساعتی تا قله. بالاتر که میرفتیم مه غلیظ تر میشد ولی این با نهایت سمت راست یال را بالا رفتیم و مسیرمان درست بود تا خود قله. روی قله آفتاب چشمکی هم بهمان زد ولی آنقدری گرم نبود که زیاد بنشینیم. در راه پائین آمدن دوستانی را هم دیدیم که در مسیر بالا میآمدند. یکسره تا کلبه و بعد هم مسیر اصلی و درکه و خانه قبل از ساعت 3بعدازظهر. آنروز برایم روز خوبی بود. کفش جدیدی را امتحان کردم و عالی بود. سکوت و برف حالم را آنچنان سرجایش آورد که هنوز وقت نکردهام تجدیدش کنم!
جمعه 9/9/86: طی صحبتهایی با دوست خوبم حسین ابوالحسنی قرار بود تیم کوچک و جمع و جوری باشیم ولی وقتی صبح با احسان به محل قرار رسیدیم، فهمیدیم که حدود 20 نفر از کوهنوردان خوب کلوپ دماوند همراه شدهاند. تا نزدیک روستای سپهسالار خواب بودم و وقتی که از جاده چالوس وارد جاده فرعی روستا شدیم بیدار شدم؛ جاده کمی مانده به آسارا از سمت چپ جاده جدا میشود. تمام صحنههای برنامه یک و نیم سال پیش جلوی چشمم بود. امامزاده صبحانه خوردیم و کمی با بقیه آشناتر شدیم، خوشبختانه چند نفری را میشناختم. در برنامههایی این چنین سنگین وقتی کمتر بشناسی کمتر درگیر حرفها میشوی و بیشتر میتوانی به خودت بپردازی. به همه چیزهایی که با دیدن برف تازه به ذهنت میرسد و دلت برایشان تنگ شده بود؛ لحظههایی که مینشینی و بخاطر بادی بسیار ملایم پشتت به سرعت سرد میشود و لرزشی به بدنت، روحت و همه وجودت میدهد؛ به برفکوبی و نگاه به پشت سر، به چای پاها و به اینکه چه کردهای در پشت سر و چه داری در پیش رو. کفشهای سنگینم را پوشیده بودم و ابتدای مسیر که برف نبود کمی اذیت و خسته شدم. تنها کسی بودم که این مسیر را قبلاً رفته بودم و باطبع جلوهای تیم حرکت میکردم. سرعت تیم مناسب بود و برای رسیدن یکروزه به هفتخوانی در میانه پائیز همین سرعتِ تقریباً زیاد هم کافی نبود. تیم سرحال بود و بجز یکنفر که از دشتِ بعد از تنگه برگشت بقیه مداوم و قوی تا انتها ادامه دادند. از دشت برف شروع شد و شیب تند بالای آن را که به خطالرأس میِرسد را جلوتر از همه برفکوبی کردم. هوا صاف و آفتابی و حال من خوبِ خوب بود. یکجائی زودتر از آنجه باید تراورس کردم و تیم به بالاتر رفت. روی گردنه به من رسیدند و آنجا بود که حرفم را باور کردند : " قله خیلی خیلی دوره...!" ساعت 12:30 بود و بعد از استراحتی کوتاه سرپرست گفت که با همین سرعتی که تا اینجا آمدهایم ادامه خواهیم داد و مطمئناً نیز برگشت را مهمان تاریکی کوهستان خواهیم بود. کک هیچکس نگزید و همه اعلام همراهی کردند. از اینجا به بعد برف بیشتر بود و مسیر تیغهای و بسیار زیبا. قله هفتخوانی زیاد از تهران دور نیست ولی خیلی مزاحم نداشته و بهمین دلیل بسیار وحشی و بکر باقی مانده است. در کل طی مسیر به برنامه قبلیمان و اتفاقاتش و همراهی غیر قابل تصور همنوردانم در آن برنامه فکر میکردم. سرعتمان بخاطر خستگی کمتر شده بود و همانگونه که تجربهاش را داشتم و حدس میزدم رسیدن به کاسه زیر قله بسیار بیشتر از آنی که حدس میزدیم طول کشید. خورشید سرخ شده بود و صحنههائی غیر قابل توصیف را در کنار برف سفید و صخرههای سیاه به تصویر کشیده بود که بسیار بسیار زیبا بود. جزو چند نفر جلویی تیم بودم و به نظر خودم کمتر از 5 دقیقه تا قله اصلی فاصله داشتم که فریاد سرپرست را شنیدم، تیم برگردد و آماده پائین رفتن شویم. هیچکس اعتراض عیانی نکرد و سریع به بقیه تیم که پائینتر ایستاده بودند ملحق شدیم. عکسهایی از مناظری که کم پیش میآید (اینکه غروب قله باشید) گرفتند و با آماده کردن چراغ پیشانیها و گوش کردن به حرفهای سرپرست و آقای فریدیان مبنی بر حفظ نظم گروه بر مبنای کنونی تا روستا، پائین آمدن آغاز شد. آفتاب رفته بود و شب پوسته سیاهش را کم کم بالا میکشید. ستارهها یکی یکی پیدایشان شد و من سرحالتر از بالا رفتن کمی آواز خواندم و بعد به سکوت شب و زیبائیهایش در تیغههای برفی پرداختم. آن انتهای صف بودم و وقتی منتظر میماندیم تا تیم یکی یکی یک صخره را عبور کند سرم با بین دستهایم که باتومها را گرفته بودند فرو میبردم، کفشهایم و برف را نگاه میکردم و حظ میبردم. میتوانست وهمآور باشد ولی بنظرم رسید که اگر تنها هم بودم و این اطمینان را داشتم که اوضاعم خوب است،باز هم جای وهم را حظ میگرفت. صخرهها تمام شد و کمکم به دشت رسیدیم. برف که تمام شد، تقابل پاهای خسته و خاک حس دردناکی بود که دوست داشتی هرجه زودتر تمام شود و معمولاً اینجور لحظات کششششششش میآیند تا خستهات کنند از آنکه خستهای. 11 شب بود که به روستا رسیدیم و حدود 5/1 بامداد خانه بودیم.
اینکه تیمی بتواند ریسک کند و تمام برگشت را در تاریکی مطلق شب باشد نیاز به فاکتورهای زیادی دارد: هوای خوب، اعتماد به نفس، توان بدنی کافی و افرادی مافوق قوی در تیم که در آن شرایط تیم را بخوبی هدایت و مدیریت کنند. تیم ما همه اینها را خوشبختانه کم یا زیاد داشت و من در کنار این همنوردان یکی از بهترینهایم را تجربه کردم. اینکه بدانی و بخواهی و بتوانی به دل شب بزنی در کوه و لذتش را ببری.
جمعه 25/8/86: احسان شب زنگ زد و گفت فردا نمیآید، از همان موقع رفتم توی فکر که تنها بروم یا نروم. با احسان مشورت کردم و تصمیم به رفتن گرفتم. صبح با بچههای گروه نمونه از سیدخندان راه افتادیم و من به تنهائی!؟! صبحانهام را توی ماشین خوردم. با صحبتهایی که با سرپرست برنامه آنها داشتم میدانستم که برای تمام کردن خطالراس تا ایستادن کنار جاده به انتظار ماشین، حدود 7 ساعت وقت دارم. از گردنه دیزین که راه افتادم ساعت حدود 8:15 صبح بود. یک تجربه جدید بود برایم، قبلاً هم صعود یکنفره داشتهام ولی نه به این جدیای. فکر میکنم بیشتر از آنی که بنظر میرسد در کوهنوردی محتاط عمل میکنم ( دوستانی که با من کوه رفتهاند نظرشان را بگویند، مشتاقم بدانم ) و حالا زمان یک کار جدی جدید بود. آفتاب بیرمق پائیزی که گرمای زیادی نداشت و از پشت ابرها هرازگاهی سرک میکشید و نورش تنها دلیل بودنش بود بهمراه بادی خنک همراهانم بودند. تنها که میشوی بیشتر وارد جزئیات میشوی از همه نظر، بهمین خاطر بخشی از ذهنم درگیر زمانبندی و فکر کردن درباره موفق بودن برنامهام بود؛ بخشی دیگر را خاطرات کلونبستکی پر کرده بودند ( آخرین باز طی یک صعود سرعتی با منصور شاید 3 سال پیش اینجا را بالا رفتهبودم، جایش خالی) و بقیهاش را با سنگها، درههای زیبای اطراف، پرندگان، گونها و فکرهایم مشغول کرده بودم. بدون ایستادن تا قله رفتم. 1:40 طول کشیده بود و روی قله باد بیشتر بود. نایستادم و بسوی تیغهها حرکت کردم. به آزادکوه با گردن خمیدهاش سلام کردم و در نهایت شرق و غرب بهترین صحنههای عمرم را میدیدم: هوای تمیز، حالت بیرمق آفتاب و تصویری شفاف از دماوند و علمکوه با کمی پوشش برف. تیغهها بسیار زیبا و با عظمتاند. سریع ردشان کردم و یکجایی نشستم برای خوردن چای و چیزی همراهش. آخرین بخش تیغهها (که سختترینشان هم هست) را از مسیر مناسبی رد نکردم، باید چک کنم آیا مسیر بهتری هست یا نه. باز راه افتادم و تا قله اصلی سرکچال بدون استراحت رفتم. یک سنگینچین آن اواسط هست که تیمی آنجا بود. وقتی به سرکچال اول رسیدم احساس خستگی داشتم ولی میخواستم تا قله اصلی سرکچال بروم، رفتم ولی سخت بود! از گردنه تا قله شد 5/4 ساعت. آنجا نشستم، احساس خوبی داشتم دور و برم را نگاه و جای همراهان همیشگیام را خالی کردم. کمی پائینتر از قله با بچهها تماس گرفتم و فهمیدم که از برنامه اصلاً عقب نیستم. پناهگاه لجنی نیم ساعتی ماندم، نهاری خوردم و از تنها بودن در آن منطقه لذت بردم. تا روستای سپیداستون زیاد طول نکشید و این مسیر را هم برای خودم خواندم و آرامتر آمدم. کمی بالاتر از روستا نزدیک 45 دقیقه نشستم تا زیاد لب جاده معطل نشوم. درختهای سپیداستون جز چندتائی زمستانی شده بودند و برگی نداشتند. درختهای لخت یادم آورد که برف دارد دیر میکند. شمال خطالراس یکدست سفید بود ولی نه برفی که عمیق و دلچسب باشد. با همه تمهیدات بیش از 30 دقیقه هم کنار جاده و در چشم متعجب ماشینها و آدمهای باکلاس مسیر دیزین نشستم تا مینیبوس آمد. تجربه خیلی خوبی بود و وسوسه کننده!
پینوشت: دوربینام را امانت دادهام به دوستی!
دیروز بعدازظهر گردهمآیی برگزار شد. برای من ایدهآل نبود چون خیلیهایی که انتظارشان را داشتم، ندیدم. (شاید انتظارم اشتباه بوده باشد) با این وجود به گفته اکثر دوستان برنامه خوبی بود و ما به هدفهایمان رسیدیم. در واقع گامِ اولِ شروع یک پیادهروی طولانی به اندازه برداشته شد.
دوست خوبم حمید حسن زاده برداشتی از مراسم را امروز صبح برایم فرستاد و من همان را به عنوان گزارش گردهمآیی اینجا میگذارم. مبالغههایی در مورد من در متن هست که خارج از ادب بود اگر تصحیحشان میکردم. بنابراین شما نوشته را واقعی بخوانید.
از حمید عزیز بسیار ممنونم که ناخواسته بزرگترین کمک مستند سازی را به من کرد.
برداشتی از مراسم اولین گردهمایی سالیانه کوهنوردان دانشگاه صنعتی امیرکبیر
(گرامیداشت صعود همزمان به پانزده قله مطرح ایران(شهریور85) و مجمع عمومی سالانه انجمن)
دوشنبه 21آبانماه1386

.jpg)
.jpg)