تبليغاتX
کلیمانجارو
کلیمانجارو
از کوه هایم مینویسم...
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388
خط‌الرأس ورزاب‌ها – تساهل و تسامح

جمعه و شنبه 7و8/1/88: با احسان قرار بود در تعطیلات عید که من تهران ماندم کوهی برویم. تصمیم گرفتیم برای رسیدن به خلنو تلاش کنیم و شاید این بار در تلاش سوم در منطقه لالون به کمی بالاتر برسیم ( مرور خاطرات: تلاش اول و تلاش دوم).  فکر نمی‌کردیم که روز اول کار زیاد سنگینی در پیش رو داشته باشیم بنابراین از تهران حدود ساعت 7صبح راه افتادیم. ساعت از 8  گذشته بود که به لالون رسیدیم، در یک گروه کوهنوردی چند آشنا دیدیم، صبحانه خوردیم و هنوز ساعت 9 نشده بود که راه افتادیم. کوله‌ها زیاد هم سنگین نشده بودند چون شرایط مورد تصورمان زیاد زمستانی نبود و شاید هر کدام حدود 17 یا 18 کیلوگرم بودند. با سرعت معمول دونفره‌مان رفتیم تا به تنگه رسیدیم، برف داخل تنگه را پوشانده بود و عبور از آب را ممکن کرده بود. من بنا به تجربه کیسه پلاستیک با خودم برداشته بودم و احسان باز هم فراموش کرده بود! توی تنگه و بعد از آن دیدیم که حجم برف همانگونه که حدس می‌زدیم کم و همان کم هم یخ زده است. یک‌ساعت گذشته بود تا به جایی رسیدیم که در تلاش دوم چادر زده بودیم. یادی کردیم از 5-6 ساعت برفکوبی که تا اینجا دمار از روزگارمان در آورده بود. بخش تراورس را رد کرده و به رودخانه کوچک رسیدیم، بخاطر نداشتن برف‌کوبی  سرعتمان بسیار خوب بود و طبق قرار همانجا از مسیر تلخ‌آب جدا شده و از یالی که مستقیم بسوی قله ورزاب 1 می رفت و کم برف می‌نمود بالا رفتیم.

کمی بالاتر از مسیر معمول تلخ آب. ابتدای یال

این همان یالی بود که بار قبل که به مشکل خورده بودیم برای دیدن ادامه مسیر صعودش کرده بودیم. از راه افتادنمان از روستا دو ساعت می‌گذشت که به جایی رسیدیم که بار قبل از آنجا برگشته بودیم. یال روبرو را نگاهی کردیم و فکری که از ذهن هر دومان گذشته بود را مطرح و تصویب کردیم. "ساعت 11 است، حداکثر 2 ساعت تا ورزاب 1 ( قله‌ای که ما فکر می‌کردیم همانی است که بالای یال است و دیده می‌شود) راه داریم و بعد از آن می‌توانیم تا قبل از ساعت 6 عصر به خلنو یا حداقل به برج برسیم، برمی‌گردیم و در چادر می‌مانیم" . بنظر منطقی می‌آمد، چیزی خوردیم، چادر و وسایل شب مانی را گذاشتیم و راهی شدیم. یالی که برف داشت ولی می‌شد از روی زمین خشک صعود کرد، یالِ زیاد دلچسبی نبود، بخصوص آن بالاهایش شن اسکی مانند شد با سنگ‌های درشت که اذیتمان کرد. از آنی که فکر می‌کردیم بیشتر طول کشید و دقیقاً بعد از 2 ساعت به قله‌ای که می‌خواستیم رسیدیم. ولی اینجا ورزاب 1 نبود و تا آنجا حداقل نیم‌ساعتی از یک مسیر نعل اسبی مانند راه بود تا تازه بشود به گردنه ورزاب و مابقی ماجرا رسید. هرکدام‌مان نگاهی به خودش کرد و در ذهن تساهل و تسامح را مرور کرد: خسته شده بودیم، به آماده‌ای قبل‌ها نبودیم و از آنجا تا خلنو بسیار بعید بنظر می‌رسید بخصوص با آن برف و زمانی که ما داشتیم و خستگی .... " برویم هر چهار قله ورزاب‌ها را صعود کنیم، مطمئن‌تر است وشماره 2اش را هم تا الان صعود نکرده‌ایم" من گفتم و بلافاصله موافقت شد. راهی شدیم، خسته ولی خوشحال. این‌بار مثل قبل‌ترها نبود که شوق رفتن در درونم کم شده باشد، احساس می‌کردم تصمیم بهتری گرفته‌ام تا لذت بیشتری ببرم با خطر کمتر. باد شروع شد و باد سردی هم بود، دنیای 4000 متری‌ها با باد سلاممان کردو ما هم سرمان را به احترام بالا گرفتیم. دماوند زیر ابر بود ولی خلنو مقتدر لبخندی بر لب به سخره‌مان گرفته بود، سرکچال‌ها، پالون‌گردن و نرگس‌ها، ترکیب سفید برف و آبی آسمان و سنگ، دنیایی که مطمئین بودیم در آن وقت تا کیلومترها انسانی نزدیک‌مان نیست. تا ورزاب 1 صعود کردیم و مسیر را برگشتیم، شیب زیر این قله را یادم بود و می‌دانستم که این‌بار هم برگشتنی حسابی خسته‌مان می‌کند. ورزاب 2 را باید از مسیر جدا شده و صعود کنیم. هر بارِ اولی لذت دارد حتی اگر قله‌ای میانه خطالرأسی باشد که قبلاً از کنارش هم گذشته‌ای، در هر حال این قله اتفاق خاص این برنامه‌مان بود. برگشتیم به مسیر و شیب منتهی به قله سوم را بالا رفتیم، روی هر قله می‌ایستادیم تا نفر دیگر برسد و دست می‌دادیم، نگاهی به اطراف و نفسی و حرکت به سمت قله بعد. بین قله 3 و 4 هیجان کمی‌بیشتر شد، مسیر تیغه‌ای و یخ زده بود. به قله 4 رسیدیم، تعامل کردیم که قله 1 بلندترینِ این 4 قلوی مهجور ولی زیباست. آنجا بیشتر ایستادیم، هرکسی برای خودش 10 دقیقه‌ای تنها بود.

قله ورزاب 4 - پشت سر قله های جانستون و خرسنگ مشخص هستند

جانستون تا خرسنگ نزدیک می‌نمود و بعد از آن کاسونک و مهرچال و پیرزن‌کلون و هم‌هن و چشم می‌چرخید تا لالون. برگشتیم، حسابی خسته بودیم و نشان از ناآمادگی‌مان بود . با بالا و پائین رفتن دوباره روی خطالرأس آرام به نزدیکی قله شبه ورزاب 1 رسیدیم و خوشبختانه یال منتهی به محل وسایل حسابی برف داشت و پائین رفتن بسیار راحت‌تر و سریع‌تر از تصور بود. 5 بعدازظهر کنار وسایلمان بودیم، وقت داشتیم که حتی به روستا برسیم ولی هردو ترجیح دادیم این موقعیت شب‌مانی در کوه را از دست ندهیم چون از آن موهبت‌ها بود که فردایش می‌توانی بخوابی بدون دغدغه، بخوابی تا آفتاب بزند به دیواره چادر و شب سرد درون کیسه خواب تمام شود. چادر را زدیم، شام و نهار را با هم خوردیم، حرف زدیم و خوابیدیم. شاید خیلی زود چون نصفه شب چندباری بیدار شدیم، کمی هم سرد بود ولی  خوب بود و خوش گذشت. صبح با آفتاب بیدار شدیم، جمع کردیم و راهی پائین شدیم، آرام و بی‌خیال. خلنو بدرقه‌مان کرد تا نهار تهران باشیم. شروع خوبی بود برای سال جدید؟  باید دید..

 چادر و محل شب مانی

پی‌نوشت: لینکهای مرتبط به ورزاب‌ها :

http://www.mountainguides.ir/fa/index.php?option=com_content&view=article&id=305:----1---4028--&catid=32:2008-06-13-13-23-39&Itemid=47

http://www.aut.ac.ir/Extra_Program/Climbing/Report/86%20year/varzab4,86-3-4.pdf

http://ele.aut.ac.ir/~azizi/source/varzab1.doc

http://klimanjaro.blogfa.com/8510.aspx

+ نوشته شده در 11:49 توسط ابوذر.
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388
کویز مرنجاب – دردسرهای فارغ التحصیلی

پنج‌شنبه و جمعه15و16/12/87 : برنامه انجمن فارغ‌التحصیلان از ماه‌ها پیش اعلام شده بود و من هم یکی از درگیران تیم اجرائی بودم. همه‌چیز تقریباً مرتب بود و حدود 50 نفر از دوستان صبح خیلی زود جلوی درب رشت دانشگاه جمع شدند. یک مینی‌بوس و یک اتوبوس آماده بود و راه افتادیم. توی اتوبان داشتیم چرت بعد از صبحانه‌مان را می‌زدیم که اتوبوس صدای موتورش در آمد و ماندنی شد. کلاً در جمع‌هایی اینچنین ناآشنا، وعده‌های غذایی و اتفاقات پیش‌بینی نشده بهترین فرصت‌ها برای شروع صحبت و آشنائی است. بخش اول را در هنگام صبحانه اجرا کرده بودیم و بعد از اجبار 4 ساعت ماندن در میان اتوبان همه اتوبوس همدیگر را می‌شناختند. از برنامه عقب بودیم ولی کاری نمیشد کرد، اتوبوس بعدی رسید و راهی شدیم. برای صرفه‌جویی در زمان نهار را در ماشین خوردیم و نزدیک غروب بود که به کاروانسرای مرنجاب رسیدیم. از بزرگراه تهران – قم – کاشان به سمت آران ویبدگل آمده بودیم و از آنجا جاده خاکی به طول تقریبی 45 کیلومتر ولی با کیفیت خوب ما را به آنجا رسانده بود. در میانه جاده خاکی مواجهه نزدیک با گله شتر اتفاق خوب آن روزمان بود.

طلوع آفتاب از پشت رمل ها

کاروانسرا را که دیدیم با ماشین‌ها 5 کیلومتر دیگر جلو رفتیم تا جائی خلوت کمپ بزنیم. شب سردی بود و بچه‌ها در تاریکی چادرها را برپا کردند. همه آزاد بودند و شروع به آماده کردن شام و آتش برافروختن کردند. من عاشق آتش و کنار آن نشستن و آواز خواندنم، اول چندتائی آتش بود و آخر شب همه یکی شد. چند نفری تا پاسی ازنیمه‌شب گذشته آتش آخر را زنده نگه داشتیم و از نگاه کردن به آن اخگرهای زرد و قرمز لذت بردیم. کمی باران هم آمد، یک ترکیب باورنکردنی که  شب خیلی خوبی را برایم رقم زد.

طلوع خورشید از افق دریاچه نمک

 صبح زود قبل از طلوع آفتاب برای دیدار دریاچه نمک و جزیره سرگردانی راهی شدیم. تصاویر طلوع و دشت پرنمک و خیس و شکل‌های منظم بلورهای نمک همه دیدنی بود. به دلایلی مسخره که از بیرون به گروه اعلام شد از کمی مانده به جزیره به سمت کمپ برگشتیم و چادرها را جمع کرده و داخل ماشین‌ها گذاشتیم.

شکلهای منظرم نمک ها

 قرار شد که مسیر کمپ تا کاروانسرا را از روی رمل‌ها برویم. این بخش هم با پای برهنه بسیار چسبید. کمی مانده به کاروانسرا و در کنار چاه آب به ماشین‌ها پیوستیم. نهار در کاروانسرا و حرکت به سمت تهران. برای منی که کمی مسئولیت هم داشتم برنامه شلوغ و خسته کننده‌ای بود ولی در کل خاطره خوبی از آن در ذهن من و گمانم مابقی دوستان باقی ماند.

روی رمل ها

پی‌نوشت:

+ نوشته شده در 14:36 توسط ابوذر.
شنبه هشتم فروردین 1388
کهار تا کیاشهر – Climbing to Bird Watching

سه‌شنبه تا جمعه6-9/12/87 : تعطیلی به این طولانی، یک پیشنهادِ خاص که همه چیزی تویش پیدا می‌شود، آدم‌هائی که کمتر شده بود بیشتر از یک روز باهاشان باشم و کلی حرف داشتند و چیز برای یادگرفتن. معلومه که رفتم!

روز اول: صبح خیلی زود از تهران راه افتادیم. جاده هنوز شلوغ نبود. برای صعود قله کهار خودمان را به روستای کلوان در جاده چالوس رساندیم. هوا حسابی خنک بود، صبحانه را سرپا کنار ماشین خوردیم، لباس‌ها را پوشیده و راهی شدیم. 3نفر از دوستان کلوپ دماوند هم قبل از ما به قصد خط‌الراس کرچالها حرکت کرده بودند که ما از مواهب برف‌کوبی ایشان حسابی سود بردیم.

کمی بالاتر از روستا، ابتدای مسیر و نرسیده به سپیدارها

 سرعت تیم بسیار آرام بود چون دونفر از همراهان آن‌چنان کوهنورد هم نبودند و بیشتر بخاطر بخش دوم برنامه همراه شده بودند. برف زیاد نبود ولی برف‌کوبی هرچه بالاتر رفتیم لازم‌تر و سخت‌تر می‌شد که تیم جلو زحمت‌اش را می‌کشیدند. آسمان آبی و آفتاب گرم، باغ بعد از شیب اول و سپیدارها و حرکت آرام و بدون عجله‌مان را خوب یادم هست. کمی دیر به پناهگاه رسیدیم، ساعت از 12 گذشته بود و چیزی خوردیم. آن دو دوست ترجیح دادند که پناه‌گاه بمانند و ما دونفر به قصد قله حرکت کردیم. سرعتمان بهتر شده بود، برف کمتر بود و روی خط‌الراس باد داشتیم که باعث یخ زدن همان برف‌های کم شده بود و عملاً برف‌کوبی معنا نداشت.

کمی بالاتر از جانپناه به رنگ قرمز، روستا در دوردست

هفت‌خوانی در سمت راست و ناز در سمت چپ از ابتدا در دیدرس بودند، کمی بعد دماوند و آزادکوه نیز سربرآوردند. ابری از غرب قله ناز را در خود فرو برد و به ما نزدیک‌تر می‌شد. باد هرلحظه شدید و سردترمی‌شد. سرعت‌مان را کم نکردیم و حدود ساعت 16 قله بودیم. باد اذیت می‌کرد و زیاد نایستادیم، دستانم بی‌حس شده بودند. کمی پائینتر از قله در گودی کنار آن ایستادیم، چیزی خوردیم و دست‌ها را ردیف کردیم، بعد تا پناهگاه را یکسره آمدیم. ابر به ما رسیده بود و برفک‌ها را شلاقی به صورت‌مان می‌زد ولی من خوب بودم و خوشحال، کشش و خواستن قله بار دیگر درونم روشن شده بود و خواسته بودمش، با آنکه باز می‌شد نروم قله ولی خواستم و رفتم. برای بازگشت خودم خوشحال بودم. به پناه‌گاه که رسیدیم هنوز تا تاریکی یک ساعتی وقت بود. پناه‌گاه - که دربش باز مانده بود و پر از برف شده بود - را تمیز کردیم و چادرمان را توی آن زدیم. برای بچه‌ها گویا شب سردی بوده ولی من راحت خوابیدم. شبهایی در کوه که فردایش دلهره و نگرانی رفتن به قله را نداری و می‌توانی تا بالا آمدن آفتاب راحت بخوابی کم، تکرار نشدنی‌  و لذت‌بخش هستند. یکبار شب و یک‌بار نزدیک صبح بیرون رفتم، یادم نمی‌آید قبل ازآن شبی را در کوه اینگونه ساکت و آرام دیده باشم، بادی نمی‌وزید و خنکای برف سفید روی زمین با سیاهی شب به چشمانت و بعد به پوستت نفوذ می‌کرد. صبح زیر نور آفتاب صبحانه خوردیم، آرام وسایل را جمع کردیم و بسوی پائین راهی شدیم. باز هم هوای آرام بدون باد و خورشید و گرما بود. کنار ماشین کمی خودمان را تروتمیز کردیم و راه افتادیم.

بسوی پائین، کمی مانده به باغ و سپیدارها

روز دوم : از جاده چالوس برگشتیم بسمت کرج و راهی رشت شدیم. نهار را از "جوآنه" نان چو و سرشیر و مربا و ... خوردیم که خیلی چسبید. کنار سد سپیدرود کمی ایستادیم و یاد "سرو هرزه‌ویل" افتادیم. برگشتیم و از منجیل و از راه کنار پادگان که هیچ تابلوئی هم ندارد و باید بپرسید تا پیدایش کنید به سرو رسیدیم، یکی از ثبت شده‌های با ارزش ما در میراث فرهنگی که عمری سه هزار ساله دارد و ناصرخسرو در سفرنامه‌اش از آن یاد کرده است. راهی رشت شدیم و شام را مهمان آشنایان قدیمی دوستان بودیم. ماها کثیف و بدبو بهترین غذاهای رشتی را تا ته بدون رودربایسی خوردیم و خیلی خوشمزه بود. آخر شب به کیاشهر رسیدیم. حمام واجب و خوب بود.

روز سوم : صبج صبحانه خوردیم و راهی "بوجاق" شدیم، دشتی مجاور دریا که محافظت شده است و گونه‌های چهارپایان از اسب و گاو و گاومیش و شغال زیاد دیدم. دشتی بدون درخت که در جائی که به دریا می‌رسد منزلاگاه خیلی از پرندگان است. هدف اصلی ما تماشای پرندگان بودن و با دوربین‌هایمان انواع و اقسام‌شان را دیدیم و چون همراهانم حسابی در این کار خبره بودند کلی هم یاد گرفتم.

دشت بوجاق

 نهار به رستوران معروفی در شهر: "تی نان، تی کباب "، با شلوارها و کفش‌های که خیس و گل‌آلود بودند. بعد از ظهر با قایق آشناهائی که بودند رفتیم روی مرداب کنار دریا، آنجا هم دیدن کلی پرنده، کلی خنده بخاطر تکان‌های قایق و خطر آن که سال قبل بر سر همین بچه‌ها واژگون شده بود، راه‌پیمایی در جنگل کاج و هوای خنک و رمزآلودش بسیار چسبید. شام در مجموعه اکوتورسیتی - که در میانه کار متوقف شده و پارتی‌های ما همه بواسطه آن بودند - نان و پنیر و گوجه و خیار خوردیم، تنقلات حسابی و آتش و آهنگ و آواز، خیلی چسبید. من و یکی از دوستان شب را باز با کیسه خواب در اتاقک چوبی‌ای روی آب خوابیدیم. صبح صدای پرندگان لای نی‌ها بیدارمان کرد.

روی مرداب با قایق

روز چهارم: روز آخر را برای دریا گذاشته بودیم. بعد از صبحانه دو- سه ساعتی کنار دریا قدم زدیم. دریا موجی و خروشان بود. هوا خنک و تاریکی رمزآلود خودش را داشت که بسیار دل‌خواه من بود. تا صید ناچیز صیادها تمام شود بودیم و حرف زدیم و با دریا بودیم.

نهار را مهمان یکی دیگر از آشنایان عزیز بودیم، باز هم غذاهای رشتی خوشمزه. ما چرت نیم ساعته‌مان را هم خانه میزبان زدیم و بسمت تهران راهی شدیم. قبل از نیمه‌شب خانه بودم. برنامه‌ای طولانی با خاطرات و یادگیری‌های طولانی تر.

 دریا و صیاد

پی‌‌نوشت: برای جبران دقیق و فنی نبودن گزارش‌های کوهم که بیشتر بخاطر نداشتن وقت و تنبلی و این‌هاست، از این به‌ بعد سعی می‌کنم در انتهای نوشته‌ام از گزارش‌هائی که در اینترنت راجع به آن کوه پیدا کرده‌ام بگذارم تا اگر کسی با این هدف به اینجا آمده زیاد هم بی‌نصیب نماند.

 این‌هم گزارش‌های تکمیلی راجع به قله کهار:

http://blog.360.yahoo.com/blog-vkTxv_kwd7IKD2T0eKD5F.Ml?p=4 *

http://www.tcg-online.ir/programs.php?do=show&id=20 *

http://www.aut.ac.ir/Extra_Program/Climbing/Report/85%20year/kahar85-12-18.pd * f

http://hmdhesari.persianblog.ir/post/103* /

* فایل GPS  مسیر از وبلاگ کلاهه : http://www.sharemation.com/radmha/KaharNaz%40860922.gdb

+ نوشته شده در 18:8 توسط ابوذر.
شنبه یکم فروردین 1388
تلاش برای دماوند یکروزه – زرشک!

دوشنبه 28/11/87 : با چند نفر از دوستان کلوپ دماوند قرار شد که برای صعود یکروزه چبهه جنوبی دماوند تلاش کنیم.  شب حدود 9 شب از ترمینال شرق راه افتادیم بسمت رینه، با دوتا پیکان کرایه‌ای هرکدام به 30000 تومان گمانم! از 11 گذشته بود که به خانه کوهنوردی آقا مسعود رسیدیم و تا شام خوردیم و جمع و جور کردیم زودتر از 12 کسی نخوابید. 2 صبح بیدار شدیم و 5/2 صبح اول دوراهی بودیم. همه‌جا تاریک بود، سفیدی برف زیاد نبود و کل تیم تلوتلو خوران حرکت می‌کرد. تجربه‌های قدیم می‌گفتند این عادی است و بعد از مدتی که خواب از سر بپرد و هوا روشن‌تر شود بدن یادش می‌رود که خواب کم داشته و این نیاز تا شب به تعویق می‌تواند بیافتد. با این پس‌زمینه فکری، خواب و بیدار به مسجد رسیدیم. دوساعت طول کشیده بود و در راه برف‌کوبی شده آمده بودیم. هنوز هوا تاریک بود، نیم ساعت استراحت آنجا را کامل خوابیدم و احساس سرحالی کردم. راه افتادیم، اوضاع بقیه بهتر بود ولی من هنوز مست خواب بودم. لدتی در کار نبود و بیشتر نگرانی در سرم موج می‌زد. گفتم تا هوا روشن شود می‌روم ببینم چه می‌شود. هوا روشن شد، بچه‌ها سرحال شده بودند ولی من اوضاع‌ام هیچ تغییری نکرده بود. به برگشت فکر کردم و با سرپرست مطرح کردم، خوشبختانه می‌شناخت مرا و حرفم را پذیرفت. استراحت کردیم، چرتی زدم و باز فکر کردم بهتر شده‌ام و ادامه دادم. باد شروع شد و با آنکه شدید نبود ولی حسابی سرد بود ، یاد برنامه تیرماه افتادم و آن "جوجه له شده"! اگر بالاتر حالم بدتر می‌شد دردسر بزرگی برای تیم بودم. بجز شب قبل، دو شب گذشته‌اش را نیز خوب نخوابیده بودم. تیم زیاد سریع نمی‌رفت و از نظر توان بدنی می‌توانستم ادامه دهم ولی ذهنم درگیر بود و لذتی در کار نبود. تصمیم سختی بود، گفتم بر‌می‌گردم، سرپرست مطمئن شد که می‌توانم تنها برگردم و برگشتم. میانه تیغه‌های سنگی بودیم، درست قبل از آن شکافی که باید از رویش پردی. هرازگاهی برمی‌گشتم و تیم را نگاه می‌کردم، هوا خیلی بد نبود و اگر تیم سرعت‌اش را حفظ می‌کرد احتمال رسیدن به قله زیاد بود. بازگشت غمگینی بود.

عکس از احسان، تصویر ابتدای خط الراس دوبرار در دوردست

 برخلاف تفکرات اولیه‌ام اصلاً نخواستم که مسجد چرتی بزنم و سریع تا پائین آمدم و با هماهنگی قبلی مسعود دوراهی سوارم کرد و تا کنار جاده رساندم. با یک سواری به تهران رسیدم. خواب کافی یک پیش‌نیاز اصلی اجرای یک برنامه موفق و لذت‌بخش است و از این اصل گریزی نیست، امیدوارم که یادش بگیرم. بچه‌ها هم تا بارگاه رفته بودند و بخاطر باد زیاد و اینکه زمان رسیدن به قله نزدیکی غروب تخمین زده می‌شد از همانجا برگشته بودند.

عکس از احسان : تیم در حال برگشت به سمت جاده

+ نوشته شده در 15:47 توسط ابوذر.
شنبه یکم فروردین 1388
شمال غرب تهران – شناسائی تا نزدیکی‌های پهنه‌حصار

جمعه 11/11/87 : یک زوج خوب از دوستان کوه‌نورد ته‌های بزرگراه همت خانه گرفته‌اند و قرار بود که برویم کوه‌های بالای خانه‌شان را شناسائی کنیم. صبح خیلی زود دم‌خانه‌شان بودم و از همان‌جا راه افتادیم.

تهران اوایل صبح، دود هنوز آنقدری که باید بشود نشده..

با تمام کردن شهرک، یال‌های مشرف به خانه‌ها را تراورس کردیم و در دره پشت آن چشمه آب و باغی بود که بجر ما چند گروهی نیز تا آنجا آمده بودند. صبحانه را آنجا خوردیم که خیلی چسبید. مسیر مثل قدیم‌های بند عیش بود، خلوت و دل‌چسب. بقیه معمولاً از همانجا برمی‌گشتند و ما ادامه دادیم تا کمی بالاتر به جاده‌ای رسیدیم که مشرف بود به دره‌های پشت و روستاهای کوچکی که متأسفانه نامشان را فراموش کرده‌ام. بالاتر فهمیدم که آن جاده که تا بالا بالاها ادامه داشت برای ساختن دکل‌های برق استفاده شده و خواهد شد. هدف‌مان قله‌ای 2700 متری نزدیکی‌های پهنه‌حصار بود. هوا کلاً ابری و خنک بود. کمی بالاتر در یکی از بالا پائین کردن‌ها خودمان را روی یال مشرف به روستای کشار در سمت چپمان یافتیم و کل منطقه برایمان واضح شد. پهنه‌حصار را در دوردست و برف‌گرفته تشخیص دادیم.

کمی هم برف، چند قدم مانده به قله

 راه‌مان تا قله هدف بالا پائین زیاد داشت و کلاً زیاد راه رفتیم با آنکه سرعتمان آهسته بود. از بعد از صبحانه خودمان بودیم و اگر حرفی زده می‌شد و صدائی بود مابین خودمان بود، صدای پرندگان هم در پس زمینه همراه‌مان بود. حدود 2 بعدازظهر به قله رسیدیم و از آنجا تا پهنه‌حصاز باید ارتفاع کم شود و 3-4 ساعتی راه هست هنوز، این می‌تواند برای یک برنامه یک و نیم روزه و شب مانی در کاسه زیر پهنه‌حصار ایده‌ال باشد.

تصویر قله پهنه حصار از روی قله 2700 متری

برگشتنی کمی‌ سریع‌تر آمدیم تا به تاریکی نخوریم. باران و برفکی هم درگرفت و حال داد! قوزک پایم بشدت درد گرفت و کلاً با عذاب پائین آمدم. تاریک شده بود که به خانه دوستان رسیدیم و شام را هم مهمان‌شان بودم. منطقه خلوت و ایده‌آل است برای کوه‌های یکروزه در بهار.

+ نوشته شده در 14:57 توسط ابوذر.