تبليغاتX
کلیمانجارو
کلیمانجارو
از کوه هایم مینویسم...
پنجشنبه دهم بهمن 1387
دماوند شمال شرقی – کمی مانده به بام برفی ( ادامه)

روز سوم، پنج‌شنبه19/10/87 : قرار بود خیلی زود بیدار شویم و راه بیفتیم. حدود ساعت 4 صبح صدای سرپرست بیدارم کرد، می‌گفت مسئول فنی تیم احساس ناراحتی معده می‌کند و امروز صعود نخواهد کرد، می‌پرسید چه کسانی آماده حرکتند. هیچ نگفتم، خسته بودیم و خواب بیشتر می‌چسبید ولی این اتفاق یک شُک بود. این سوال آمد توی سرم که : یعنی از همین‌جا برگردیم. تیم ما تیم قوی ولی کم تجربه‌ای بود و مسئول فنی وزنه بزرگ روحی و فنی آن تیم بود. در غیاب ایشان سرپرست صراحتاً گفت که احتمال برگشتن از بام برفی در صورت یخ‌زده بودن آنجا قریب به یقین است. کاملاً حق داشت، جائی که احتیاج به حمایت یا کار فنی داشت حرکت دادن آن تیم بدون مسئول فنی ریسک بسیار بالائی بود. یکی یکی بچه‌ها انصراف دادند، بحث‌هائی شد و نتیجه آن شد که چون از قبل احتمال صعود را بخاطر هوای بد برای روز جمعه درنظر گرفته بودیم امروز را استراحت کنیم و فردا با بهتر شدن احتمالی مسئول فنی برای صعود تلاش کنیم، اگر هم بهتر نشدند که پائین می‌رویم. معامله خوبی بود، احتمال صعود فردا سرجایش بود و تلاش امروزبرای تنها تا جائی بالا رفتن و برگشتن اصلاً وسوسه‌ام نمی‌کرد، خواب هم عامل مهمی بود. درون کیسه خواب گرمم لغزیدم و چشم‌هایم را بستم. حدود 10 صبح یکی یکی بیدار شدیم، آن دو تیم دیگر آماده پائین رفتن می‌شدند و ما صبحانه خوردیم. آسمان آفتابی با باد شدید بود، خودمان را دلداری دادیم که حتی اگر می‌رفتیم با این باد نمی‌شد صعود کرد. کمی راجع به صعود و کارهای فنی بحث کردیم و حدود ظهر بود که اس‌ام‌اس‌ی برایم رسید. حال ما را پرسیده بود و خبری بد داشت. حسین ابوالحسنی پایش شکسته بود و جائی میان یخچال‌های یال داغ بود. بچه‌ها که اکثراً از دوستان نزدیک او بودند با تهران تماس گرفتند تا در صورت لزوم سریعاً برای کمک پائین رویم . کلی تلفن و بحث و دست آخر فهمیدیم که مصدوم مشکل خاصی ندارد و تیم‌های امداد از تهران به نزدیکی او رسیده‌اند و رفتن ما ضرورتی ندارد. مسئول فنی بهتر شده بود، کمی حالمان گرفته شده بود ولی سعی کردیم خوب باشیم. غذا خوردیم، برف آب کردیم ، وضعیت هوا را با تهران چک کردیم، حرف زدیم تا هوا تاریک شد. زود خوابیدیم که صبح زود بیدار شویم. باد ادامه داشت. می‌دانستیم که فردا باد بیشتر خواهد بود ولی همه نظری واحد مبنی بر نهایت تلاش برای رسیدن به مقصد داشتیم. ته‌ِ دلم قرص نبود و از باد و خرابی هوا می‌ترسیدم. با گروه نیز زیاد نزدیک نبودم و این‌ها همه نگرانم می‌کرد. این نگرانی و نداشتن انگیزه و امید کافی، فردا کار دستم داد.

کمی بالاتر از پناهگاه تخت فریدون

روز چهارم، جمعه20/10/87 : نزدیک 3 صبح بیدار شدیم. صدای زوزه باد بیشترین صدایی بود که گوش‌ها می‌شنید. چیزی خوردیم و آماده رفتن شدیم. بجز یکی از دوستان همه می‌آمند، همه نگرانی‌ام دست‌هایم بود وامیدوار بودم که طاقت بیاورند. از درِ پناهگاه که‌ بیرون رفتیم باد اولین شلاق‌هایش را به صورت‌مان زد، آنقدری محکم نبود که رویمان را برگردانیم. کمی که جلو رفتم صحنه‌ای دیدم که هنوز به وضوح جلوی چشمانم هست، معرکه بود. باد پودر برفها را از روی زمین به همه‌ طرف بلند می‌کرد و قرص نزدیک به کامل ماه کمی مانده بود تا پشت خط‌الرأس بلده پائین رود. نور مهتاب و سفیدی برف و سردی باد. با خودم گفتم دیدن همین صحنه کافی است که راضی باشی. یک‌ساعت اول باد خیلی شدید بود و امان‌مان نداد، پاها سرد شده بودند و از کسی صدایی در نمی‌آمد، یک‌جائی مجبور شدیم چند دقیقه‌ای بایستیم و سرما حسابی توی تنمان نفوذ کرد ولی کم کم رگه‌های نارنجی امید از پشت کوه‌های پشت سرمان بیرون آمدند. آفتاب داشت می‌آمد و هیچ حسی بهتر از این نیست که توی کوه در شبی سرد حرکت کرده باشی و نور زرد آفتاب را ببینی. خیلی خوب بودم، بنظرم همه چیز داشت خوب پیش‌ می‌رفت. کم کم گرم شدیم و سرحال‌تر می‌رفتیم. عینک طوفان نداشتم و عینکم هم که حسابی قرار بود خفن باشد با همان بخار اولیه دهانم یخ زد. بدون عینک برایم زیاد سخت نبود ولی حس می‌کردم که بلورهای یخ کناره‌های چشمم در حال شکل گرفتن هستند. یکی از دوستان چند باری به چشمانم اشاره کرد و بعدتر فهمیدم که ظاهرشان خیلی بدتر از آنی بود که من حس می‌کردم، قلمبه‌های یخ آویزان از چشم و مژه! آفتاب بود ولی هوا خیلی سرد بود، کافی بود دماغت که نفست را درونش دمیده بودی تا گرم شود آبش راه بیافتد و تو بخواهی با انگشت تمیزش کنی، اولِ انگشت که از زیر دماغ رد می‌شد همه چیز یخ زده بود در حالی که انتهای انگشت هنوز داشت خیس می‌شد! از پناهگاه به بالا جالب بود که برف‌کوبی داشتیم . حدود ساعت 11 دوتا از دوستان یکی بخاطر خستگی و یکی بعنوان همراه برگشتند. باد ول کن نبود، روحیه‌ها خوب نبود و زمزمه برگشت در کله‌هایمان زنگ می‌زد. یک شیب تند و یخ زده را آرام و بسختی بالا رفتیم، طولانی بودن و سرد بودن هوا انرژی‌مان را حسابی گرفت، نمی‌شد سریعتر برویم. به کلنگ تکیه می‌دادم وسعی می‌کردم صورتم را از باد برگردانده و به دشت ناندل نگاه کنم. کم کم حس می‌کردم که بازی را باخته‌ام. کمی بالاتر حرف از برگشت شد، همه موافق بودند بجز یک نفر ( آخر اراده!). من چشم‌هایم اذیتم می‌کرد، پاهایم سرد شده بود، دستانم هنوز خوب بودند ولی باد امانم را بریده بود، حس خیلی بدی بود. کمی دیگر بالا رفتیم و دیدیم که فاصله‌ای تا بام برفی و ابتدای یخچال نداریم.ارتفاع 5150 متر بود، این نزدیکی بجای آنکه بیشتر به رفتن ترغیب‌مان کند راضی‌مان کرد که خوب آمده‌ایم و برگشتیم.

در راه پائین آمدن از زیر بام برفی

 خوب نبودم، خودم هم می‌خواستم برگردم ولی قبولش آسان نبود. آفتاب داشتیم و فقط باد مخالف از پا درمان آورد. حس کردم که ضعیف بودم، ضعیف در برابر دماوند و یال طولانی‌اش؛ از ضعف خودم ناراحت بودم. بر خلاف بیشتر بچه‌ها و با وجود ترس دست‌ها، کرامپون پوشیدم تا آن شیب یخ‌زده را راحت‌تر پائین بیایم. پائین شیب کمی استراحت کرده و آبی خوردیم. همانجا قرار شد که بعد از پناهگاه همین امروز پائین رویم تا بچه‌ها فردا شنبه به کارهایشان برسند. تازه در حال پائین رفتن زیبائی‌ها را دیدیم، دره یکتای یخار، کوه‌های دوردست، برف سفید و پودر و برق نور خورشید، دوبرار و خطالرأس دست‌نیافتنی‌اش، پاشوره و امیری... همه در روبرو و دماوند در پشت سر، ساکت و مغرور و پیروز. پناهگاه غذائی خوردیم و جمع و جور و تمیز کردیم و حدود ساعت 3 بود که راهی پائین شدیم. این بار از دره و در جای پای تیم‌های قبلی در برف رفتیم. زود به فریدون تخت رسیدیم. آخر تیم بودم و هرازگاهی به پشت سر نگاه می‌کردم، هنوز ناراحت بودم. کم کم که پائین رفتیم در درون خودم حل کردم که تلاش خیلی خوبی بوده و تجربه‌ای بهتر برای تلاش‌هایی موفق‌تر. خورشید می‌رفت که پشت دماوند غروب کند وما هم با سرعت خوب نزدیک گوسفندسرا بودیم. در شرق ماه کامل را دیدم که بالا آمده و بسیار دل‌فریب بود. کمی بعد باز نگاهی به پشت سر و دماوند، باورم نمی‌شد. بازی رنگها با خورشید و دماوند. بچه‌ها را صدا زدم و چند دقیقه‌ای فقط نگاه کردم و لذت بردم. آقتاب پشت دماوند چه رنگی کرده بود آسمان را، ماه هم هر لحظه پرنورتر می‌شد. از شادی و لذت سرشار شدم، خوشحال بودم که آنجایم، خیلی خوشحال بودم.

ماه در آسمان

وسایل‌مان را از گوسفندسرا برداشتیم و کوله‌ها بازسنگین شدند. آنجا را هم تمیز و مرتب کردیم، با وانت هماهنگ کردیم که بیاید دنبالمان و راهی پائین شدیم. هوا تاریک شده بود، دشت سفید و ساکت بود. نور مهتاب همه چا را پوشانده و تیمِ خسته ساکت بود. همه چیز ایده‌آل بود که از بودن در دشت ناندل در شبی مهتابی لذت ببری، آن دو ساعتِ زیر مهتاب خیلی به من چسبید. راه را یکجائی عوضی رفتیم و مجبور شدیم کمی بالا و پائین بیشتر رویم. فکر کنم که ساعت از 8 گذشت بود که به وانت رسیدیم و عیشِ مهتابی برفی تمام شد. بیشتر از یک ساعت پشت وانت در سرما طول کشید تا به جاده هراز و کهرود برسیم. حرف می‌زدیم، در میان بحث‌ها با دوستان قدیمی‌تر و متأهل و دارای فرزند به میزان ریسک کردن در کوهنوردی در مقاطع مختلف زندگی پرداختیم، حرفهای خوب و پر از تجربه‌ای رد و بدل شد ویک جمله را یادم هست که همه تأئید کردند : " کوهنوردان خودخو‌اه‌ترین ورزشکاران دنیاهستند" . رفتیم اکبرجوجه و دست و صورتی شسته و غذا خوردیم، نزدیک به ساعتی کنار جاده منتظر ماشین شدیم، در این میان خبر گرفتیم که دوستمان حسین ابوالحسنی خوب و در بیمارستان بستری است، خیالمان راحت شد. در دو گروه با دو اتوبوس به تهران رسیدیم. نوک انگشتان دست و پای راستم باز بی‌حس و دردناک شده بود ( الان که می‌نویسم هنوز هم حس‌اش کامل برنگشته!) ساعت 5/3 صبح شنبه خانه بودم، تقریباً راضی!

دماوند و غروب

+ نوشته شده در 23:3 توسط ابوذر.