تبليغاتX
کلیمانجارو
کلیمانجارو
از کوه هایم مینویسم...
شنبه بیست و هشتم دی 1387
دماوند شمال شرقی – کمی مانده به بام برفی

سه‌شنبه تا جمعه17تا20 /10/87: در فاصله چند روز تعطیلی فرصت خوبی برای اجرای یک برنامه چند روزه و سنگین داشتیم ، از هفته قبل با دوستان کلوپ دماوند هماهنگ کردم و یکی از اعضای تیمِ نسبتاً شلوغی شدم که هدفش صعود قله دماوند از یال شمال شرقی بود. این یال یکی از طولانی‌ترین یال‌های دماوند بوده و صعود آن در زمستان به راحتی میسر نمی‌شود همانگونه که این بار نیز برای ما نشد! یک جلسه هماهنگی چند روز قبل از اجرای برنامه داشتیم و مسئولیت‌ها و تدارکات گروهی تعیین شد. اعضای تیم را نصفه و نیمه می‌شناختم. چون اطلاعات این برنامه می‌تواند برای دیگران مفید واقع شود مختصری در مورد تدراکات و هزینه‌ها می‌نویسم :

کرایه مینی‌بوس از ترمینال شرق تا کهرود : 60000 تومان

کرایه وانت بار از کهرود تا کمی بالاتر از روستان میان ده، رفت و برگشت : 80000 تومان

کرایه از کهرود تا تهران با اتوبوس عبوری : نفری 3000 تومان

هزینه تقریبی هر نفر برای تدارکات گروهی شامل صبحانه‌ها، شام‌ها و گاز : 18000 تومان

در طول برنامه وعده نهار در هیچ‌ روزی نداشتیم و قرار بر استفاده از تنقلات شخصی در طول روز بود.

یال شمال شرقی دماوند از دشت ناندل

روز اول، سه‌شنبه 17/10/87 : صبح ساعت 4:30 روبروی ایران فیلم بودم. مینی‌بوس نیامد و با یک ون خودمان را به ترمینال شرق رساندیم. برخی بچه‌ها را در مسیر سوار کردیم و تیم 10 نفره‌مان تکمیل شد. کمی معطل شدیم تا مینی‌بوسی دیگر گرفتیم و راهی جاده هراز شدیم. برخلاف تصور جاده بخاطر تعطیلی‌ها شلوغ نبود و حدود ساعت 8:30 به کهرود رسیدیم. در قهوه‌خانه‌ای صبحانه خوردیم، با هم بیشتر آشنا شدیم، بارهای عمومی را تقسیم کردیم و بر سر سنگینی کوله‌ها کل‌کل کردیم. کوله‌ها بطور متوسط وزنی حدود 22تا23 کیلوگرم داشتند که کمی! زیاد بود. وانت طبق قرار حدود 10:30 آمد و راهی جاده خاکی ناندل و میان ده شدیم. با بستن زنجیر چرخ هم نتوانستیم بیش از چند کیلومتری از میان ده بالاتر رویم و همانجا پیاده شدیم. برف منطقه کم بود و به گفته محلی‌ها امسال سرما بسیار زیاد شده بود. مطابق پیش‌بینی‌ها هوا صاف و آفتابی بود و دماوند و دودکش گوگردی‌اش بخوبی عرض اندام می‌کردند. می‌دانستیم تیم‌های دیگری نیز در منطقه فعالیت‌ خواهند داشت. خبر خوب این بود که تازگی‌ها در ناندل آنتن مخابرات نصب شده و تقریباً تمامی این منطقه که قبلاً نقطه کور بود از نعمت آنتن دهی موبایل برخوردار شده و این دل‌گرمی بسیار خوبی برای اجرای برنامه‌های زمستانی در منطقه بود. حرکت‌مان را آرام شروع کردیم، عجله‌ای هم نداشتیم ولی کوله‌ها سنگینی‌شان را بخوبی به رخ‌مان می‌کشیدند. هدفمان شب‌مانی در گوسفند سرای "گردنه‌سر" بود. برف و برف‌کوبی زیادی نداشتیم، هر کسی در افکار و احتمالاً خیالات و آرزوهای خودش برای روزهای بعد غرق بود.

اوایل حرکت روز اول، آفتاب و دماوند

 آفتاب که رفت دما حداقل 10تا15 درجه پائینتر آمد و ما حدود 15:30 به کلبه‌های گوسفندسرا رسیدیم. همه را بررسی کردیم و با اقدامی متحورانه درب بهترین‌شان را به روشی نه چندان مهربانانه و جوانمردانه گشودیم. بیش از یک ساعتی به آماده کردن جای خواب و این‌ها گذشت. چادرها را قرار شد همین‌جا بگذاریم تا کوله‌ها سبک‌تر شوند با این توجیه که شب اول که جای مسقف گیرمان آمد و فردا هم باید خودمان را به جانپناه تخت‌فریدون برسانیم. شب اول به خنده‌های بچه‌ها گذشت. نزدیک گوسفندسرا برف تمیز برای آب کردن به سختی گیر آمد. ستاره‌ها و آسمان شب و سکوت منطقه بی‌نظیر بودند. بیشتر در خودم بودم، بیشتر و زودتر از بقیه خوابیدم.

روز دوم، چهارشنبه18/10/87 : صبح زود بیدار شدیم، صبحانه خوردیم و حدود 7 صبح حرکت‌مان را شروع کردیم. کوله‌ها 2-3 کیلوئی سبک‌تر شده بودند. هوا صاف و بدون باد بود. با تراورسی کوچک و یک‌ساعته به ابتدای یال صعود رسیدیم. اوایل سرعت تیم‌مان بسیار خوب بود، برف بسیار کم بود و اگر هم جائی برف بود یخ‌زده و سفت شده بود. جای پای تیمی را که همان‌روزها به سمت پناه‌گاه رفته بود را جلوی تیم‌مان می‌دیدیم. تا ظهر خوب رفتیم و ارتفاع گرفتیم.

کمی مانده به فریدون تخت -  برف سفت و گوگرد دماوند

هوا خوب بود، کم‌کم سرعت تیم‌مان کمتر شد، آفتاب رفت و هوا سرد شد. دست‌هایم بسیار حساس‌تر از قبل و دست‌های دیگر دوستان بود ولی با پوشاکی که برایش پیش‌بینی کرده و همراه داشتم مشکل خاصی برایم ایجاد نکردند. حدود 13:30 به منطقه "فریدون تخت" رسیدیم که محلی هموار و به گفته دوستان در بهار و اوایل تابستان به غایت زیباست. دره منتهی‌الیه سمت راست به پناه‌گاه ختم می‌شود که ما بخاطر خودداری از برف‌کوبی مستقیم بالا رفتیم تا روی یال قرار بگیریم. باد از همان‌جا شروع شد و تمامی وجودمان را سرد کرد، خیلی آرام ولی پیوسته رفتیم. ساعت 16 به پناه‌گاه رسیدم. نفری در پناه‌گاه بود که گفت یک تیم 5 نفره از روسیه و 5 نفر از گرگان قله‌ را صعود کرده‌اند و در راه بازگشتند. شرایط خوب بود و بدون باد زیاد جای نگرانی نبود. جای‌مان در پناه‌گاه کم بود، خودمان را جمع و جور کرده و شروع به آب کردن برف و خوردن شدیم. حال چندتائی از بچه‌ها زیاد تعریفی نبود و کلاً بخاطر وزن کوله‌ها و ساعات زیاد کوه‌پیمائی خسته شده بودیم. پیش‌بینی هواشناسی برای فردا زیاد خوب نبود. تیم‌های صعود کننده بسیار دیر و خسته به پناه‌گاه رسیدند ( ساعت نزدیک 21) و این وضعیت آنان کمی ما را نسبت به مسیر نگران‌تر کرد. از خستگی در کیسه خواب‌ها زود خوابمان برد. هوا سرد بود ولی با امکانات و شلوغی  پناه‌گاه کسی احساس سرما نکرد. خودم خوب بودم، شام خوب خوردم و براحتی خوابیدم. بخاطر پیش‌بینی هوا ته دلم کمی نگران ولی امیدوار به صعود بودم.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در 23:58 توسط ابوذر.
پنجشنبه پنجم دی 1387
دوشاخ به پلنگچال – این بار قله اصلی!

جمعه 22/9/87: این بار چون از قبل میدانستیم همین شمال تهران خواهیم رفت و دوشاخ به پلنگ‌چال را هم قطعی کرده بودیم خودم همه را بیدار کردم و صبح زود درکه بودیم. جالب بود که قبل از ما آنقدر آدم آنجا آمده بود که نزدیکترین جای پارک چند کیلومتری با میدان درکه فاصله داشت. سه نفر بودیم و 5/6 صبح حرکتمان را آغار کردیم. با سرعت مناسبی می‌رفتیم و حرف هم می‌زدیم. در قهوه خانه روبروی جائی که مسیر جنگل کارا از مسیر اصلی جدا می‌شود صبحانه مفصلی خوردیم که نیم‌ساعتی طول کشید. بعد از آن آرام مسیر را بالا رفتیم و روی خط ‌الرأس قرار گرفتیم. بدون عجله و گپ زنان می‌رفتیم. در جانپناه تازه مسیر، آبی خوردیم و مسیر را ادامه دادیم. تیمی جلوتر از ما بود که بهشان رسیدیم. خورشید خودش را خیلی کم نشان می‌داد و هوا بیشتر ابر و مه بود ولی سرد نبود و خنکای دلپذیری داشت. تا خود دوشاخ برفی نبود و ما هم روی قله دوم استراحت کردیم.

بین قله اول و دوم دوشاخ. عکس از قله دوم

برخلاف هفته پیش این بار سرحال بودم و دوست داشتم که بیشتر و بیشتر بروم. با این حال تا دوشاخ آنقدری خوش گذشته بود که شوخی شوخی بحث کردیم که برگردیم یا ادامه بدهیم که رفتن تصویب شد. سرعتمان خوب بود و نگرانی وجود نداشت. ساعت تازه 5/10 صبح بود. از آنجا به بعد برف بود ولی نه آنقدری که حتی  من که با کفش پائیزی آمده بودم را اذیت کند. روی خط‌الرأس به سفیدی برف و ابرهائی که می‌آمدند و می‌رفتند نگاه می‌کردیم و بحث کنان بالا می‌رفتیم. کمی بعد از دوشاخ جای چادری دیدیم که آدم‌هایش را بعدتر نزدیک قله پنگ‌چال زیارت کردیم. مسیر بسیار خلوت و زیبا بود. مه گاهی می‌آمد و مثل چادری خنک روی پوستمان کشیده می‌شد و می‌رفت. یک جاهائی آنقدر یخ زده بود که کاملاً امکان شوت شدن وجود داشت ولی خوشخبتانه شیب طولانی و تند زیر قله زیاد یخ زده نبود. دوستان دانشگاه تهرانی را آنجا دیدیم و بعد از آن ادامه دادیم تا به قله اول پلنگ‌چال رسیدیم. تا به امروز هربار که آمده بودیم بخاطر خستگی یا تنبلی یا کمبود وقت همین‌جا قله اعلام شده بود و برگشته بودیم. آن دو دوست هم از اینجا بازگشته بودند البته با توجه به گفتگوی مابین‌مان نمی‌دانستند که قله اصلی کدام است. ابر آنقدری پائین می‌آمد تا از ما گذشته و پائینتر از ما بر یال‌ها خیمه بزند. ما هم آفتاب به سرمان می‌تابید و این دریای سفید و اغوا کننده را در اطراف‌مان نگاه می‌کردیم. در بازی آفتاب و مه و سنگها و برف تصاویر بسیار زیبائی خلق می‌شد. تا جائی که در مه تشخیص دادیم قله اصلی است حدود 30 دقیقه طول کشید که انصافاً هم خسته کننده بود. بالاخره به قله اصلی رسیده بودیم. چیزی خوردیم و راهی پائین شدیم.

از قله به سمت پائین

 برف کمتر شد و از یال بالای پناهگاه پلنگ‌چال که بخش اعظم آن شین اسکی مانند ولی آخرش افقضاح است به پناه‌گاه رسیدیم و نهارمان را حدود ساعت 4 آنجا خوردیم. ساعت 2 نشده بود که به قله اصلی رسیده بودیم. با اینکه این قله بسیار به پناهگاه نزدیک است و مسیرهای معروف و پرترددی در اطراف آن وجود دارد، مسیر قله پلنگ‌چال هنوز بکر و زیباست. خلوت و بدون پاکوب، در زمستان‌ها بسیار مشکل‌تر از توچال صعود می‌شود و صعود یکروزه‌اش درزمستانً از کارهای ویژه محسوب می‌شود. از پناهگاه تا درکه را هم آوازی زیر لب و در حال گفتگو یک ساعت و نیمه آمدیم. صعود خوبی بود، خیلی خوب.

+ نوشته شده در 19:1 توسط ابوذر.
سه شنبه سوم دی 1387
اسپیلت – نهایت تنبلی

جمعه 15/9/87: برنامه‌مان با مبین جور نشد که برویم توچال. نسبت به قبل‌ترها این‌روزها اگر آگاهی و میل رفتن به برنامه‌ای خاص از قبل نباشد خیلی بی‌حال و حوصله می‌شوم و هوسی نیست که مرا بکشاند. احسان با برادرش بود و هرکسی با سرعت خودش تا پناه‌گاه کلک‌چال رفت. برف از آنی که فکر می‌کردیم و از شهر بنظر می‌رسید خیلی کمتر بود. صبحانه را حسابی خوردیم و همانجا من بیشتر دوست داشتم تا برگردم! احسان و برادرش قصد قله کلک‌چال داشتند و من هم گفتم که آرام می‌آیم تا جائی که خواستم. حرکت کردیم و شروع کردیم به حرف زدن، تا گردنه زین‌اسبی سریع گذشت و آنجا تصمیم گرفتم که از بچه‌ها جدا شوم و تنهائی قله اسپیلت را صعود کنم که همان بغل است. این قله را دوست دارم. معمولاً کسی طرفش نمی‌رود و نزدیکی‌های قله‌اش سنگی است.

قله اسپیلت - عکس از روی گردنه زین اسبی

جای پاهائی بود و من در همان‌ها جلو رفتم تا جائی که جدا شدم و خودم را به قله رساندم. اینجا برف بیشتر بود و این صعود کوتاه چند دقیقه‌ای عجیب خوش گذشت. یادم هست که آفتاب بود و بادی نمی‌وزید، چند دقیقه‌ای اطراف را نگاه و خاطراتی را مرور کردم. از این نزدیک کوه‌های پربرف زیباتر از آن پائین چشم نواز بودند. تنها و با آوازی زیرلب راهی پائین شدم. پناه‌گاه چند دقیقه‌ای بیشتر نماندم و سریع تا جمشیدیه رفتم.

+ نوشته شده در 15:42 توسط ابوذر.