تبليغاتX
کلیمانجارو
کلیمانجارو
از کوه هایم مینویسم...
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387
نزدیکی‌های سرچال – دیدن کی بود مانند برف کوبیدن؟!

جمعه 1/9/87 : برف همه‌جا روی کوه‌ها آمده است وخوشبختانه در برنامه‌های قبلی پایم به برف خورده یود و از بابتش بسیار خوشحالم. برنامه دوستان کلوپ دماوند صعود یکروزه یا بهتر بگویم تلاشی یکروزه برای صعودی به یکی از قله‌های منتطقه علم‌کوه بود، برنامه دیگر برایم غلبه بر خواب و تنهائی صعود یکی از مسیرهای شمال تهران بود که امکان دودر شدنش توسط خودم کم نبود.( برنامه "دوخواهران دانشگاه را نتوانستم همراهی کنم تا احسان به تنهائی آنجا هنرنمائی کنم و طلسم "احمدی‌ها" ادامه یابد!) با آنکه باران می‌بارید و بخاطر بعد مسافت و همه مسائل دیگر برنامه از هر منظری نشدنی بنظر می‌رسید، وضعیت هوا را در اینترنت چک کردم و متقاعد به رفتن شدم. ساعت دو صبح از میدان آزادی راه افتادیم و تا رودبارک کم و بیش خوابیدم. هوای بارانی سرعت مینی‌بوس را کم کرده بود و ما نتوانستیم صعودمان را زودتر از 9 صبح شروع کنیم، از برنامه ذهنی‌مان حداقل یک ساعت عقب بودیم. تیم یکدست و سرحال بود، هوا نیمه ابری و خنک و کوه ها سفید بودند. انتظارمان سفید بودن‌شان بود ولی نه عمیق بودن سپیدی‌شان! از همان پائین معلوم بود که باد در ارتفاعات شدید است و ما آن‌را از حرکت سریع ابرها و تغییر وضعیت هوا می‌فهمیدیم. مسیر منتهی به کشتی سنگ اکنون مسیر معتبر رسیدن به پناهگاه سرچال در کلیه فصول است، قبلاً تنها در زمستان از این مسیر استفاده می‌شد و من برای اولین بار در آن پای می‌گذاشتم. در گوشه و کنار قله‌ها را می‌دیدیم و حسابی کیف می‌کردیم، یکی از دلایل انتخاب این برنامه دیدن منطقه علم‌کوه در یک شرایط نصفه نیمه زمستانی بود که خیال می‌کردم بسیار زیبا و جذاب باشد و خیلی بیشر از آن بود. هوا خنک بود، بی وقفه تا کشتی سنگ رفتیم و آنجا صبحانه خوردیم.

کشتی سنگ در کنار دیده می شود و برف از بالای آن شروع می شود

 برف از همان‌جا شروع شد. تیمی چند نفره و محلی از کنار ما گذشتند و ما یک ساعتی بعد از کشتی سنگ در جاپای آنها بودیم. کمی بالاتر باد شروع شد، سرما و پودر برف نشانمان داد که زمستانِ علم چگونه می‌تواند باشد. برف کمی که عمیق‌تر شد تیم جلو را دیدیم که برمی‌گردند. کمی بعد از آن فهمیدیم چرا، برف‌کوبی حسابی در انتظارمان بود. قله را بی‌خیال شده بودیم و رسیدن به سرچال هدف بود. باد پودر برف می‌آورد و ابرها را، در نتیجه ما گاهی سرد در سایه بودیم و گاهی گرم می‌شدیم از تیغ آفتاب.

پودر برف و باد و آفتاب

 ساعت بسرعت می‌گذشت و ما کمتر جلو می‌رفتیم. بنظر می‌رسید خوب می‌‌رویم ولی قدرت برف بیشتر بود. کم کم همه تیم از برگشت حرف می‌زدند ولی سرپرست همه را به جلو راند، معلوم بود به سرچال هم نمی‌رسیم ولی باید خودمان را محک می‌زدیم، حداقل این که تا نهایت توان و وقتمان تلاش کنیم. لیزونک‌ها بیچاره‌مان کردند، برف تا کمر، برف پودر، احتمال بهمن و .... ردشان که کردیم و به کفی قبل از پناهگاه رسدیم ساعت 3 بعدازظهر بود، یعنی نهایت وقت‌مان.

زیر لیزونک دوم

تا سرچال که دیگر دیده بودیم‌اش کمتر از یک‌ساعت راه بود. دست و پاها سرد شده بودند، چیزی خوردیم و سرازیر شدیم. آرام پائین آمدیم و من با خودم و مناظر خوش بودم. تیم ساکت بود و می‌شد به همه آن چیزهائی که دلت می‌خواهد فکر کنی، برای من همه مربوط به کوه بودند: چه شده است و چه خواهد شد؟ خودم خوب بودم، زیاد خسته نشدم، بخشی را برف‌کوبی کردم و دست‌هایم خوب بودند؛ اگر مراقب‌شان باشم با من کنار می‌آیند. نهار؟! را در تاریکی روی کشتی سنگ خوردیم. ابر بیشتر شده بود وقتی ایستادیم و راه که افتادیم بارش شروع شد. برف که نه ولی این چیزهائی که ما می‌گوئیم :"سرماسوزک"! همین‌ها همه جاهای خاکی آن پائین را سفید کردند و نگاه کردن بهشان در نور لامپ پیشانی و تاریکی شب لذتی وافر داشت. گرم بودیم از حرکت و سیاهی اطرافمان اصلاً وهم آور نبود بلکه بیشتر جذاب بود. حدود 7 شب از "ون‌داربن" راه افتادیم و بعد از 24 ساعت دوباره تهران بودیم. شاد بودم که بعد از لمس برف اینبار تا جائی که می‌شد در آن فرو رفتم! روحیه‌ام هم فرو رفته بود‌ و حالم خوب بود، با برف و کوه و سرما آشتی کرده بودم.

+ نوشته شده در 11:23 توسط ابوذر.
شنبه نهم آذر 1387
دارآباد – تلاش نصفه برای تیغه

جمعه 17/8/87: همراه گروه کوه دانشگاه به قصد گذر از تیغه دارآباد راهی شدیم. با توجه به برف پائیزی می‌دانستیم که کار آسانی در پیش رو نخواهیم داشت و ممکن است از نظر زمانی به مشکل بخوریم. از همان اوایل مسیر تیمی که می‌خواستیم بسمت تیغه برویم جدا شدیم و سریعتر رفتیم. صبحانه را در کافه اول مسیر خورده بودیم و پس از آن یکنواخت تا قله رفتیم. هوا عالی بود، دماوند در دوردست سپیدِ سپید دیده می‌شد و قله‌های اطراف همه زیبا بودند. برف از بعد از دکل شروع شد و به شکل عجیب غریبی سفت بود. مثل اینکه با آنکه هوای تهران آنقدرها سرد نشده این بالاها براحتی سرما را از سر می‌گذراند.

 

نزدیکی های قله

وقتی به قله رسیدیم زمان داشتیم ولی آمادگی تیم کمی نگران‌مان می‌کرد. رفتیم و روی تیغه‌ها را نگاهی انداختیم و دو نفر را دیدیم که برمی‌گشتند. اذعان کردند که تا یک‌جائی رفتند که برف خیلی سفت بوده و کرامپون و کلنگ لازم داشته، ریسک نکرده و برگشته بودند. بعد از خوردن چیزهائی و مشورت، پنج نفر راهی تیغه شدیم. کمی سفتی برف هولناک بود و تیغه کاملاً شکل زمستانی داشت. تا همان‌جائی که آن دوستان رفته بودند جلو رفتیم و با همان مشکل مواجه شدیم. تیغه زمستانی و یخ زده بود. مشورت کرده و حدود یک سوم تیغه را که رفته بودیم، برگشتیم.

روی تیغه - در حال برگشت بسمت پناه گاه

 تصمیمان با توجه به تیم‌مان و وسایل‌مان منطقی بود. روی قله به تیم دوم که به قله رسیده بودند برخوردیم. حال و احوال و شرح حال دادیم و سریع‌تر راهی پائین شدیم. توی شن اسکی حسابی خندیدیم و خوش گذشت. راضی بودیم از تلاش‌مان و من هنوز ساعتی به غروب آفتاب مانده بود که خانه بودم.

+ نوشته شده در 17:3 توسط ابوذر.
شنبه نهم آذر 1387
صندوق‌چال (اله‌بند) – تیم تکه تکه

جمعه 19/7/87: نام صندوق‌چال برایم وسوسه کننده بود. نشنیده بودم اسم این قله را و همراه دوستان کوهنورد گروه آرش تهران رهسپار آهار شدیم. اعضای گروه برایم ناآشنا بودند بجز تنی چند که قبلاً برنامه رفته بودیم یا دیده بودمشان. انتهای مهرماه آهار رنگ پائیز بخود گرفته بود و رنگهای نارنجی و قرمز همه جا توی چشم بودند. نوید دیگر پائیز سرمای اول صبح بود که با پیاده شدن از ماشین درون بدنهایمان نفوذ کرد. مسیر کنار رودخانه بسمت قله‌دختر را در پیش گرفتیم و بعد از رسیدن به چشمه و آبادانی در وسط دره ( که برای صعود قلعه دختر باید از همینجا درون دره سمت چپ بپیچید) به سمت شمال ادامه مسیر دادیم. اولین جائی که اشعه آفتاب روی زمین پهن شده بود صبحانه خورده بودیم و مسیر دره را آرام می‌رفتیم. زیبائی دره و رنگ‌هایش هرکس را در خود فرو برده بود. قله را که نشانم دادند فهمیدم که همان "اله بند" خودمان است که روی خط‌الرأس قله دختر به سی‌چال قله با یک طرف دیواره‌های هولناکه ما در برنامه به‌یادماندنی تهران شمال‌مان یک شب در زیر آن خوابیده بودیم. نزدیکی‌های انتهای دره که قله "سی‌چال" و تأسیساتش دیده می‌شدند استراحتی کردیم و از گرده نیمه سنگی سمت چپ به سمت قله رفتیم. در واقع مسیری سنگی که از دور صعب‌العبور بنظر می‌آید و از نوع رسیدن به قله دقیقاً از زیر آن است. دست به سنگ‌ها آن قدری سخت نبود ولی باعث شد که تیم به دو گروه کاملاً مجزا تبدیل شود، ما که کمی سریعتر می‌رفتیم و دوستانی که عقب ماندند. فاصله بین ما بیشتر و بیشتر می‌شد ولی چون انتهای مسیر روی گردنه دیزین بود قرار شد که آنجا منتظر بمانیم. صعود مسیرهای غیرمعمول و سنگی معمولاً بسیار لذت بخش است و گوشه و کنار سروکوهی هم پیدا می‌شد که بوی تازگی را پخش می‌کرد. به زیر دیواره که رسیدیم روبرویمان یک مسیر ریزش آب بود که بنظر می‌آمد صعودش سخت باشد. یکی از دوستان برای بررسی مسیر از آنجا رفت و ما بقیه دیواره‌ها را دور زدیم تا پس از ساعتی و استراحتی روی خط‌الراس رسیده و بعد به قله رسیدیم. مسیر مستقیم روبرو کاملاً راه می‌داده و ما زیادی راه رفته بودیم! روی قله مدتی ماندیم و بعد بخاطر باد سرد به گردنه میان قله و سی چال رفتیم. نهار خوردیم و از تیم خبری نشد. راه افتادیم و روی سی چال بودیم که دیدیم آنها تازه به قله رسیده‌اند. سرازیر شدیم تا گردنه و 2 ساعتی منتظر ماندیم تا بقیه رسیدند. اواخر را آرام و بی‌دغدغه با آهنگی زیرلب آمدیم و از خنکای دم غروب نهایت استفاده را بردیم. شب دیروقت به تهران رسیدیم. برنامه بسیار دل‌چسب بود. برای گروه‌هایی که از حالت آماتور درآمده و می‌خواهند خود را در یک برنامه کم وبیش سخت و کمی فنی محک بزنند در پائیز پیشنهاد می‌شود، بخصوص که مسیر رفت و برگشت یکی نیست.

+ نوشته شده در 16:57 توسط ابوذر.