تبليغاتX
کلیمانجارو
کلیمانجارو
از کوه هایم مینویسم...
شنبه هجدهم آبان 1387
هم‌هن – ساسی مانکن!

جمعه: 1/6/87 : بعد از بازگشت از لنین و بهبودی نسبی تمامی نقاط حادثه دیده! اولین کوهی که جدی رفتم هم‌هن بود. اول هفته از من اطلاعات خواستند و آخر هفته همراه گروه کوه دانشگاه به عنوان راه‌نما راهی شدم. راجع به کوه‌های روستای امامه به تناوب در این وبلاگ نوشته‌ام و دوباره‌نویسی حوصله همه را سرخواهد برد. تمامی افراد گروه از نسل جدید دانشجویان بودند و این برای من خوب بود که در تنهائی، خودم را باز بسنجم.

ابتدای مسیر و بقایای قله قدیمی بالای شیب سنگی

بخش اول مسیر با آن شیب تند و سنگ‌هایش بخوبی پشت سر گذاشته شد وبا توجه به سرعت کم برخی از دوستان از همان ابتدای مسیر تراورس دو تیم شدیم. جلو می‌رفتم و کمی سریع تا بتوانیم برنامه را به هدف برسانیم. رسیدن به دشت مهرچال و آن آب باصفا برای تمامی دوستانی که بار اول‌شان بود آنجا آمده بودند لذت‌بخش بود. آقای نصیری را دیدم و درباره مسیر هم‌هن دوباره پرسیدم، شگفت‌آور بود که این‌بار بسمت یال سمت چپ راهنمائی شدم، یعنی همان نقطه‌ای که به وضوع بلندتر از نقطه انتهائی‌ی یال سمت راست بود ولی تا به امروز آن‌ را به عنوان قله نمی‌شناختم! یکی از دوستان پائین ماند تا در کنار گروه دوم باشد و ما آرام آرام تا قله رفتیم. هوا کمی دگرگون بود و گاهی ابری می‌شد. تیم کمی خسته شده بود ولی همه تا آخر آمدند. روی قله برایمان هندوانه بریدند!

کمی مانده به قله

 در فرصتی که دست داد با بچه‌ها کمی حرف زدم، از نسل گذشته گروه و آدم‌ها و شعرهای‌مان گفتم و از نسل جدید که خیلی از این‌هایشان با ما متفاوت است ولی در "دوست داشتنِ کوه" مشترکیم. گفتم با آنکه من زیر لب برای خودم "منوچهر" می‌خوانم و شما "ساسی مانکن" را با خنده بلند فریاد می‌زنید ما می‌توانیم در کنار هم باشیم، در قالب یک تیم و پیوسته به هم؛چون هدف مشترک و مقدسی داریم. از آنها خواستم که همه چیز را در قالب همان هدف دوست‌داشتنی بخواهند. بعد از مدتی کوه نرفتن خوب بود، دست‌هایم اذیت نکرد و مشکل خاصی نداشتم. پائین آمدن را زودتر آمدم و آن آخرهایش یکی از بچه‌ها بشدت بی‌حال شد به حدی که تا کنار ماشین کول‌اش کردیم و نگرانش بودیم. در واقع خستگی مفرط بود و به خیر گذشت. مینی‌بوس کمی دیر آمد و یک‌ساعتی از تاریکی هوا گذشته بود که به درب رشت دانشگاه رسیدیم.

 

ماه رمضان : دوتا افطاری رفتم تا پناهگاه کلک‌چال، اولی خیلی بیشتر بهم چسبید. بعد از باران رسیدیم و همه چیز تازه بود، بوی خاک و طراوت مستم کرد. از دومی با همراهی یاران قدیم و در کنار دوستان در افطاری بزرگ گروه دانشگاه لذت بردم.

+ نوشته شده در 20:32 توسط ابوذر.