جمعه وشنبه هفته اول تیرماه: قرار بود این برنامه برای ما تمرین همهوائی باشد. هدفمان این بود که قله یا پائین تپهگوگردی بخوابیم. 3 نفر بودیم و با ماشین تا پلور رفتیم. صبحانه را آنجا خوردیم و کولهها را که به پشتمان انداختیم غرغر شروع شد و فهمیدیم که به قله نخواهیم رسید! هوا خوب بود و با لندرور تا مسجد رفتیم. من 2 شب بود روی هم 4-5 ساعت نخوابیده بودم و این موضوع میانه راه بارگاه سوم خودش را نشانم داد. پا به پای بچهها میرفتم ولی بهم خوش نمیگذشت. احساس سردرد با چیز خاصی نبود ولی بیحال بودم. یکجائی 10 دقیقه خوابیدم و بعد از آن تا یکساعتی سریع و سرحال بودم! به بارگاه رسیدیم و من بجای خوردن غذا خوابیدم. بنظر نمیآمد بتوانم ادامه بدهم و این باعث شرمساری در پیش دوستان بود ولی بعد از خوابی 40 دقیقهای آنقدری خوب بودم که چیزی بخورم و قرار بر ادامه دادن بشود. همانجا بود که مفتخر به لقب "جوجه زرد له شده در زیر چرخهای کامیون" شدم! عکس پائین موید نظر دوستان است و این لقب هنوز هم باعث خنده و شرمساری من میشود!

بعد از بارگاه خوب بودم ولی سرعتمان آنقدری که فکر میکردیم نبود، کولهها بر پشتمان سنگینی میکرد و خسته بودیم. روی گردنه بعد از بارگاه، آخرین جای صافی که میشود چادر زد نشستیم برای استراحت کردن، بحث جای چادر در بالاتر شد و به اتفاق به این نتیجه رسیدیم که تا جای چادر صاف بعدی که زیر تپه گوگردی است 3-4 ساعتی راه داریم، البته در میانه راه جاهائی نه چندان صاف وجود داشت ولی خستگی و تنبلی دست از سرمان برنمیداشت. عاقبت انتخاب را بر عهده شانس گذاشتیم و بر اساس سنگ- کاغذ- قیچی آنجا ماندنی شدیم. زیر آفتاب گرم حسابی خوابیدم و حظ وافری بردم. چادر زدیم و چیزی خوردیم. چندساعتی بعد باز من به همان جوجه له شده تبدیل شدم که باز با خواب بهتر شدم. در کارها زیاد کمک نکردم و مورد لطف دوستان بودم تا صبح. صبح چیزی خوردیم و راهی قله شدیم. حالم و حالمان خیلی بهتر بود. باد خنکی همواره میوزید و ما آرام صعود کردیم. دیگر از جوجه خبری نبود! کمتر از 4 ساعت به قله رسیدیم و سریع برگشتیم تا چادرمان. چیزی خوردیم و باز کولههای سنگین را برداشتیم و راهی بارگاه وبعد گوسفندسرا شدیم. حالا که حالم بهتر بود دیدن شقایقها مثل همیشه لذت بخش بود و آوازی که زیر لب زمزمه میکردم، با فاصله و در خلوت خودمان یکی یکی به مسجد رسیدیم.

باز هم در پلور چیزی خوردیم و بسمت تهران راهی شدیم. بخاطر ساعتی که جا گذاشته بودیم مسیری را بازگشتیم و به شکرانه پیدا شدنش بستنی خوردیم. از برنامه تمرین هم هوائی شاید نه 100% ولی 90% راضی بودیم. نفس برنامه جدی بود و شاید خیلی خوش نگذشتنش مرا اذیت نکرد. خوشحال بودم که یکبار دگر به قله رسیده بودم، خوشحال و راضی.
پینوشت: لنین را بگذارید سرفرصت و دقت بنویسم. همه چیز را روی کاغذ دارم و بخشی از آن را حتماً اینجا خواهم نوشت.
روز پنجم 17/3/87 – سرازیری و کفشها!
تقریباً بعد از بحثهای توی چادر متفق القول بودیم که از اینجا تا آخر خطالرأس بیشتر از 2 روز زمان خواهد برد. آن دیواره پشت دوزده که هیبتش به اندازه کافی وقتگیر نشانش میداد و هفت تنانی که هنوز زیبا ولی دور از دسترس بود. تازه بر طبق اصول پیمایش کامل خطالرأسها از انتهای هفتتنان حداقل یکروزی تا امامزاده و روستای آخر جاده خاکی راه مانده بود. تقریباً تاریک بود که جائی نصفه نیمه صاف را کنار یخچالی پیدا کرده بودیم و نیمساعتی همکاری شدید تیمی منجر به داشتن جائی صافتر برای خواب شد. اینجا بلندترین ارتفاعی بود که در این برنامه خوابیدیم. برف آب کردیم و هوا هم کمی سرد بود ولی درون ما هنوز گرم و شاید گرمتر از روز اول که حالا بیشتر همدیگر را شناخته بودیم و در سختیها خوبیهای یکدیگر را بهتر درک کردهبودیم. در کوه و در برنامههای سخت آدمها خیلی واقعی میشوند و من عاشق واقعیت آدمهایم حتی اگر مطابق میلم نباشد رک و راست است و دوستداشتنی. خندیدیم و حسابی خوردیم و خوابیدیم. صبح هم عجله نکردیم و فکر کنم حدود 10 بود که بیدار و آماده پائین رفتن شدیم.

خطالرأس را ادامه دادیم و یکجائی را اشتباهی پائین رفتیم، خوشبختانه حافظهام زود به کمک آمد و خیلی از مسیر دور نشدیم. بالای برفچالی عظیم بودیم و از میان برفچال خودمان را به دشتی رساندیم که آشنا بود و در گوشهاش پناهگاه فلزی برق میزد. چوپانی آنجا بود که میگفت تا دیروز اینجا پر از آدم بوده و الان پر از خالی بود. صدای آبی که از برفچالها روان بود و هیچوقت زلال ندیدمش در میان چمنزار سبز و اسبهائی که بیخیال ما راحت میچریدند. کنار پناهگاه کمتر از یکساعت ماندیم و سعی کردیم برای تهران بلیطی با موبایل جور کنیم. من بخاطر قرارهای قبلی و کمک دوست خوب همیشگی شهرکردیام بلیط داشتم و همانطور که حدس میزدیم برای بقیه پس از چندین روز تعطیلی بلیطی نبود. خسته بودیم و هوا هم گرم بود ولی راه افتادیم، برفچالی دیگر زیر پناهگاه با برفی به نسبت سفت و شیب زیاد را سریع پائین رفتیم.

لازم نیست از کفشها بگویم که هر کدامشان با دهان باز به من و اوضاع اسفبارم حسابی میخندیدند. پائین برفچال به تنگه معروف عشایر رسیدیم. در هر مترش کودکی از شما چیزی خواهد خواست و بهتر است تا انتهای تنگه چیزی برای دادن به آنها نگه دارید وگرنه خواهشها شکل تهدید به خود خواهند گرفت! دارو و نان را بزرگترها و هله هولهها را بچهها میپسندند. تجربهاش را داشتم و به دوستان هم گفته بودم و بالاخره به سلامت از تنگه گذشتیم. میانه تنگه کفشم یار بیوفا شد و مجبور شدم کفی اولیاش را بکنم و دومی هم زیاد طاقت نیاورد و کنار رود کوهرنگ مرا تنها گذاشت. مراسم بریدن کفیها و تشکر از آنها که تا آنجا مرا همراهی نمودهاند کلی باعث خنده دوستان بود.

از انتهای تنگه تا کنار آب راهی نبود و سرسبزی و آب روان و خنک تنهای خسته ما را حتی با نگاهی آرام کرد. وانتی آنجا بود و به 10000 تومان ما را به چلگرد رساند. یک ماشین خطی دیگر تا ترمینال که در میانه راه صف بنزین و طالبی بهمان حسابی چسبید. در ترمینال همه نگاهمان میکردند، کثیف بودیم ولی با هم بودیم و خیالی نبود! برای بوفه یک اتوبوس بلیط گیرمان آمد و من بلیط خودم را پس دادم تا با بچهها باشم. چه عذابی بود پاهای خسته آویزان در بوفه گرم اتوبوس و مردم ناراضی از سروصدا و کثیفیِ ما! این هم خاطره شد و نزدیک صبح به تهران رسیدیم. برنامهای جدید، طولانی، با دوستان و سبکی جدید برایم تمام شد و خاطرهها و تجربههای گرانبها با من ماند.