تبليغاتX
کلیمانجارو
کلیمانجارو
از کوه هایم مینویسم...
شنبه بیست و سوم شهریور 1387
خط الرأس زردکوه

روز چهارم 17/3/87 – بازگشت همگانی!

صبح که به خیال خودمان زود بیدار شدیم بیرون از چادر چوپانی جوان ایستاده بود و بعد از گپی که با او راجع به کار و زندگیشان زدیم صعود را شروع کردیم. شیب شن اسکی مانندی که دیروز بهانه‌ای شده بود تا راه را ادامه ندهیم آنقدرها هم سخت صعود نشد و یک ساعت بعد بالای آن بودیم، ولی پشت آن چیزی که انتظارش را داشتیم نبود. باید باز هم پائین و بالا می‌رفتیم تا تازه به یالی برسیم که به قله کلونچی منتهی می‌شد. ولی دیگر نزدیک بودیم، می‌توانستیم تا چند ساعت دیگر روی بلندترین قله زردکوه بایستیم و این حس خوبی بهمان می‌داد.

شیب بعد از محل شب مانی

 

برایمان مسجل شده بود که 5 روزه نمی‌توانیم به انتهای خط‌الرأس برسیم و خوش‌بینانه ترین حالت این بود که اواخر روز ششم به هفت تنان – قله بسیار زیبا و بلند انتهای خط‌الرأس- برسیم. من که از ابتدا قرار بود روز پنجم پائین بروم و خودم را به تهران برسانم. از روز قبل حرفهائی بین ما رد وبدل می‌شد که آیا تیم ادامه دهد و یا آنکه همه یا یکی دو نفر با من پائین بیایند. تا قبل از نزدیک شدن به کلونچی بیشتر بچه‌ها با توجه به سختی مسیر تصمیم داشتند همه با هم برگردیم ولی من بخوبی حس کردم که با رسیدن به قله‌های بلند و انرژی‌ای که هر یک از این موفقیت گرفتند تصمیم آنها یکی یکی به سمت ادامه دادن سوق پیدا کرد. نکته دیگر این بود که از اواخر روز قبل لنگه دیگر کفش من نیز دهان باز کرده بود. با آنکه شب قبل در چادر یک‌ساعتی را با کمک دوستان به بند کشیدنش گذراندیم ولی حسابی روی اعصابم بود. باید اقرار کنم که آن سیستمی که یکی از دوستان خوبم برایش طراحی کرد باعث شد که در مهمترین روز برنامه من عقب نمانم. برگردیم به برنامه! یخچالی را پائین رفتیم و بعد شیبی را که به کنار قله می‌رسید صعود کردیم. همه چیز خیلی بیشتر از آنکه فکر می‌کردیم طول کشید و تشنگی هم آزارمان می‌داد. یک‌جایی که مشرف به کاسه پشت کلونچی بود و قله‌های شاه شهیدان و دوزرده بخوبی دیده می‌شدند کوله‌ها را گذاشتیم و از مسیر جدا شدیم تا در کمتر از یک‌ساعت به کلونچی برسیم. این قسمتهای مسیر برایمان شناخته‌شده‌تر بود و هی به هم قله‌ها را نشان می‌دادیم. فصل مشترک همه این نشان‌دادنها هفت‌تنان بود که بسیار بعید بنظر می‌رسید. شادی رسیدن به این‌ها و غم نرسیدن به آن حس عجیبی داشت. حدود ساعت 2 بعد از ظهر به کلونچی رسیدیم و سریع برگشتیم، از روی سنگ‌ها آبی که از گرمای آفتاب روان شده بود را لیسدیم و با کوله‌ها حرکت را ادامه دادیم. یکی دو قله سوزنی دیگر را هم بدون کوله یا با کوله صعود کردیم و باز مجبور شدیم پائین برویم تا گردنه منتهی به یال قله شاه‌شهیدان. این پائین رفتن دوست‌داشتنی بود چون ما را به آب رساند و استراحتی کردیم. بچه‌ها هنوز دودل بودند که ادامه بدهند یا نه، امروز بیشتر از آنی که انتظارش را داشتیم طول کشیده بود. راهی شدیم و یک‌ساعت بعد روی شاه‌شهیدان بودیم. نزدیک غروب بود و یخچال‌های بین شاه‌شهیدان ودوزده ما را به چالشی جدی فرامی‌خواند.

  کمی پائینتر از شاه شهیدان، ابتدای یخچال مخوف. دوزرده دیده می شود

 هوا سرد شده و برف یخ زده بود و علاوه بر یخ، مسیر تیغه‌های سنگی هم داشت. ترسناک‌ترین قسمت کمی بعد از شاه‌شهیدان بود، یک تراورس 40-50 متری بر روی سطح یخ‌زده یخچالی که بسمت پائین با شیب زیاد تا صدها متر ادامه داشت. نمی‌توانم شرح دهم با آن کفش‌ها چگونه آن را رد کردم ولی بعد از آن مابقی مسیر خیلی راحت می‌نمود. دوزرده و بخش یخ‌زده قبلش از آنی که از دور دیده‌ می‌شد راحت‌تر صعود شد ولی تیغه‌های پشتش ما را سر جایمان میخکوب کرد. فنی‌ترین قسمت مسیر شاید دیواره‌ای با طول 100-200 متر از اینجا تا نزدیکی گردنه آب‌سفید بود. این قسمت‌های سخت آخر و این دیواره که مشخص بود پائین رفتنش بیش از نصف روز وقت می‌برد باعث شد که همه تیم قصد پائین کنند! یادم بود که از اینجا تا پناهگاه را بار قبل کمتر از نیم‌ساعت رفته بودیم و بهمین خاطر خواستیم سریع به پناهگاه برسیم ولی درواقع تا تاریکی مطلق کمتر از نیم‌ساعت وقت داشتیم و با توجه به شک‌های من در دانستن مسیر، تصمیم درستی گرفتیم و کمی پائینتر از دوزرده با کاری گروهی جائی را روی خط‌الراس صاف کردیم و چادر زدیم. خسته بودیم و زیبائی مسیر و زیبائی قله‌ها در گرگ و میش غروب ما را برده بود.

کمی قبل از تاریکی مطلق. هفت تنان زیبا در دور دست دیده می شود

صعودمان تمام شده بود و همه کارمان فردا پائین رفتن و رسیدن به شهرکرد بود. برنامه آنچنانی که قرار بود به سرانجام نرسیده بود ولی همگی راضی بودیم. راضی از کار سختی که سختی‌اش را فقط خودمان می‌دانستیم، این از خنده‌ها و شوخی‌های آن شب کاملاً هویدا بود.

+ نوشته شده در 14:27 توسط ابوذر.
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387
خط الراس زردکوه

روز سوم 16/3/87 –  کفش‌دوزک‌ها

امروز کمی دیرتر بیدار شدیم ولی مثل روزهای قبل قرار نبود زیاد صعود کنیم، به 4000 متر رسیده بودیم! آهسته تا قله بالای سرمان صعود کردیم و وجود آن همه کفش‌دوزک در آنجا حسابی غافلگیرمان کرد، همه جا بودند حتی میان برفها و در وسط یخ‌ها و آب روان! آری آب روان، از قله که دیدیمش باورمان نمی‌شد که در آن پائین آن حجمِ‌آب روان باشد. آب ما را بسوی خود کشانید و شاید 20 دقیقه‌ای آنجا ماندیم. حسرت اینکه نمی‌دانستیم ممکن است این چنین آبی اینجا باشد تا کنارش چادر بزنیم هنوز با من است.

کمی بالاتر از محل شب مانی دوم

 بالا و پائین‌ رفتن‌ها باز آغاز شدند و من هر چند قدم نگاهی به کفشم می‌انداختم و بندی که کل کفِ کفش به آن بند بود! خط‌الرأس به شکل عجیبی پیچ و تاب خورد و آن‌جائی که فکر می‌کردیم بسمت راست خواهد پیچید رخ واقعی خودش را در سمت چپ نشان‌مان داد. حالا دیگر کم‌ و بیش مستقیم بسمت کوه‌هائی می‌رفتیم که از دور برایمان آشنا بودند، کلونچی، دوزرده، شاه‌شهیدان و هفت‌تنان.

روی یکی از قله های مسیر، در انتها بلندترین های زردکوه دیده می شوند

قله‌ها را یکی یکی صعود می‌کردیم و با فرودها  و صعودهای دوباره کنار می‌آمدیم. وضعیت کفش من هی بغرنج‌تر می‌شد و بقول بچه‌ها زاری از صورتم می‌بارید. حدود ساعت 14 یکبار دیگر حسابی با کمک یکی از بچه‌ها بندپیچی‌اش کردم و باز ته گروه راه افتادم. فکر کفش تمرکز را از من گرفته بود ولی هنوز هم دره پربرف سمت راست، تیغه‌ها و دیواره‌های سمت چپ و آب‌های روان در خوزستان و سبزی منطقه‌اش را خوب یادم هست. تقریباً تمامی قله‌های خط‌الرأس از یک سمت به دیواره‌هائی بلند، زیبا و دهشتناک منتهی می‌شدند که این یکسان بودن تمامی قله‌ها برای من جالب بود. نزدیک غروب آفتاب بالای گردنه‌ای بودیم که مسیر منتهی به آن تیغه‌ای می‌شد. از کنار تیغه‌ها و روی برف که جاهائی یخ‌زده هم بود آرام آرام خودمان را به پائین کشاندیم. هرازگاهی  درون یکی از دهلیزهائی که پراز برف تا پائین می‌رفت سرک می‌کشیدیم و تنها از هیجان دیدنش موهای تن‌مان سیخ می‌شد. این قسمت سخت و طولانی گذشت و دلیلی شد تا وقتی به گردنه رسیدیم و استراحت کردیم بجای صعودِ شن اسکی‌ روبرویمان بیشتر به ماندن فکر کنیم. کمی‌ پائینتر از گردنه چمن بود و گل و آب روان! در برابر اصرارمان سرپرست کوتاه آمد و باز هم در کنار آب ماندنی شدیم. ارتفاع‌مان 3600 متر بود و این بدان معنی بود که تا قله کلونچی که بالای سرمان انتظارمان را می‌کشید باید 600 متر ارتفاعی صعود می‌کردیم. آن شب بیشتر درباره کوه و خاطراتش حرف زدیم، کمک شایان بچه‌ها شامل حال من وکفشم شد و آنرا بصورت حرفه‌ای بند پیچی کردیم. شام و خواب هم که خوب حتماً بود.

محل شب مانی سوم

+ نوشته شده در 11:37 توسط ابوذر.
چهارشنبه ششم شهریور 1387
خط الرأس زردکوه

روز دوم 15/3/87 – آغاز تراژدی کفش!

صبح زود که بیدار شدیم هوا بقول گویندگان رادیو غبار محلی داشت و دوردست‌ها بسیار رویائی دیده می‌شد. 5 بیدار شدیم و 5/6 بود که راه افتادیم. همان ابتدا متوجه شدم که کفی‌ِ کفشم پاره شده و دارد کنده می‌شود! با بندی بستمش و راه افتادیم. بادی خنک از غرب می‌وزید و ما قله‌ای که درست بالای محل چادر زدن‌مان بود را صعود کردیم، بعد از آن قله سنگی خرسان دیده می‌شد. یک بالا و پائین دیگر تا پای شیب تند آن داشتیم، بالا و پائین‌هایی که کم‌کم عادی می‌شد. بقول یکی از بچه‌ها مفصل‌هایمان هم بهمین زودی شل و از هم جدا شده بود و بهمین دلیل بارکشی آسانتر می‌نمود. روی قله سنگی خرسان که ایستادیم در دوردست‌ها قله‌های 4000 متری خط‌الرأس را دیدیم. قله حدود 3600 متر ارتفاع داشت و باید تا یک گردنه 3400 متری پائین می‌رفتیم تا بتوانیم با صعودی دوباره پای در محدوده 4000 متری‌ها بگذاریم. پائین رفتن‌مان سخت بود و طول کشید. کل مسیر تیغه‌ای و سنگی بود و چندباری کاملاً از اینکه بازهم بتوانیم راهی پیدا کنیم ناامید شده بودیم که در سوی دیگری مسیری قابل عبور ولی خطرناک پیدا می‌شد. جالب بود که هیچ یکی از دوستان از این بخش سنگی یادی نکرده بود. مجبور به استفاده از طناب نشدیم ولی مسیر آسانی نبود، شاهدش تعداد عکس‌های بسیار کم‌مان از این بخش صعود است!

پائین آمدن از قله سنگی خرسان

روی گردنه استراحت کردیم و به شیب روبرویمان که شن اسکی بنظر می‌رسید چشم دوختیم. بنظر آسان نمی‌آمد ولی بخودمان روحیه دادیم. کفش را باز کمی با طنابی باندپیچی کردم و صعود شروع شد. صعود 600 متر ارتفاعی که شاید بیشتر از 3 ساعت طول کشید. مسیر شن‌اسکی و سنگی بود. آن اواخر یک‌جائی طناب را هم بیرون آوردیم و نزدیک غروب بود که به قله فرعی رسیدیم.

روی گردنه، مسیر شن اسکی و سنگی روبرویمان قرار دارد

مسیرمان بسمت چپ بود و قله اصلی در سمت راست، بسمت قله رفتم و نهایتاً فهمیدم که تنها نماینده تیم برای صعود این قله از خط الرأس هستم. بقیه ترجیح دادند که کمی استراحت کنند و بعد بسمت گردنه دیگری و سپس قله بالای آن بروند. صعود قله تنهائی هم حالی می‌دهد! سریع خودم را به بچه‌ها رساندم. همیشه 100 تا 200 متر پائین‌تر از گردنه‌ها آبی دیده می‌شد ولی ما یک ساعت دیگر هم صعود کردیم تا قله دیگری را هم رد کرده باشیم. از این قله هم سرازیر شدیم و با 2 تا چوپان کمی گپ زدیم. کمی پائین‌تر باز آبی روان بود ولی ما چند ده متری بالاتر جای صافی یافتیم و چادر زدیم. آب کمی روان بود که با درست کردن جایگاهی برایش آبمان تأمین شد. هوا تاریک شده بود که توی چادر پریدیم، چای خوردیم و شام و خوابیدیم. خواب خیلی خوبی نداشتم. قضیه کفش خیلی از نظر روحی اذیتم می‌کرد، بجای لذت بردن از خیلی از چیزها باید حواسم به کفش بود که پارگی‌اش بیشتر و بیشتر نشود.

محل شب مانی دوم، کمی قبل از تاریکی هوا

این روز سخت‌ترین روزمان در طی این صعود بود، روزی که خودمان را تا دنیای 4000 متری‌های زردکوه بالا کشیدیم و این بالاکشیدن مستلزم گذشتن از مسیر سنگیِ خطرناک و مسیر شن‌اسکی بعد از آن بود. شاید خستگی نمی‌گذاشت که زیبائی‌ها را خوب ببینیم ولی یادم هست که بارها هر کدام‌مان چیزی یافتیم و با خوشحالی دیدنش را با نشان دادنش توسط انگشت‌‌های اشاره شریک شدیم.

+ نوشته شده در 23:59 توسط ابوذر.