تبليغاتX
کلیمانجارو
کلیمانجارو
از کوه هایم مینویسم...
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
شهباز – بازگشتِ اژدها!

جمعه 23/1/87: قرارها را هفته قبل گذاشتیم که اگر همه چیز جور بود با احسان سری به منصور در اراک بزنیم و همراه با هم قله شهباز، بلندترین قله استان مرکزی را نیز صعود کنیم. تا از ترافیک عصر پنج‌شنبه تهران بیرون آمدیم ساعت حدود 5/6 بود. تا اراک کمتر از 3 ساعت طول کشید و مسیر کاملاً شناخته شده است چون تابلوهای بسیاری وجود دارد! حتی برای ما که بار اول‌مان بود آن طرفها می‌رفتیم مشکل خاصی بوجود نیامد. منصور را در یکی از میدان‌های شهر برداشتیم و بسمت شهر جدید مهاجران رهسپار شدیم. از کنار نیروگاه و پالایشگاه که چراغ هایشان در شب حکایت از عظمتشان داشت گذشتیم. شب به حرف زدن گذشت. برای صعود باید به شازند می‌رفتیم که حدودا درً 30 کیلومتری اراک و 15 کیلومتری مهاجران قرار دارد و ایضاً تابلوها شما را براحتی راهنمائی می‌کنند. بعد از شازند 5 کیلومتری باید بروید تا به امامزاده عبدالله برسید. اینجاهایش را باید بپرسید، هیچ‌کدام از ما مسیر را قبلاً نرفته بودیم و منصور اطلاعاتی از چند دوست گرفته بود. فردا صبح منصور را حدود ساعت 11 صبح از پالایشگاه سوار کردیم( ناگزیر از رفتن به سرکار بود و ما هم ناگزیر از خوابیدن تا 10) و حدود 11:15 پای صعود بودیم. قله از دور بسیار زیباست، خط‌الرأس تیغه مانند و قله‌ای سنگی که هنوز در سمت شمالی که روبروی ما بود پراز برفِ سفید بود. بنظر می‌آمد که باید عجله کنیم چون حداکثر تا تاریکی 8 ساعت فرصت داشتیم و شنیده بویدم که صعود بین 4 تا 5 ساعت طول خواهد کشید. برای ما که هیچ آشنائی به مسیر نداشتیم نگرانی  بجائی بود. زاگرس (یا شاید بهتر باشد بگویم کوه‌هایی غیر از البرز) را بخاطر سبزی پائین‌هایش بسیار دوست دارم، کمی که بالا بروی دشت‌ها را می‌بینی که با وسعت زیاد کشیده‌ شده‌اند تا افق یا تا پای کوهی دیگر، سبز یا زرد و خاکی. اینجا سبزی‌ها بیشترند و بوی‌شان قوی‌تر! خلاصه صحنه برای سرمستی مهیاست و تو می‌توانی بنا به حس و حال خودت نوش کنی. کلاً سریع می‌رفتیم ولی از مناظر غاقل نشدیم. یک تراورس طولانی بسمت راست و از آنجا یکی دیگر بسمت چپ تا تیغه‌ها و دره‌ها را رد کنیم. از دو کوهنوردی که دیدیم اطلاعاتی گرفتیم، بنظرمان آمد که از انتهای تراورس اول می‌شود از گرده سنگی بالا رفت و از طریق خط‌الراس به قله رسید. ( در بازگشت تقریباً از صحت حدس‌مان مطمئن شدیم) . هوای خنکی داشتیم که قایم باشک آفتاب و ابر زیبایش می‌کرد. در انتهای تراورس دوم و در زیر گرده‌های سنگی به چانپناه‌ رسیدیم. آنجا هم زیاد معطل نکردیم و بسمت تیغه‌سنگی روبرو که با شیب زیاد به قله می‌رسید رهسپار شدیم. کمی که بالا رفتیم مسیر فنی‌تر شد، واقعاً زیبا بود و من در درون خودم از هیجانی که حاصل ترس و زیبائی مسیر روبرو بود سرشار بودم. زیاد خطرناک نبود و با کمی اعتماد بنفس براحتی به قله رسیدیم. قله‌ای زیبا که در گام‌های آخر بخوبی تو را و جسارتت را می‌سنجد. دشتها و کوه‌ها تا دوردست دیده‌ می‌شدند و رو به نسیمی که می‌وزید ایستادم تا دوستانم یکی یکی برسند. تا قله 5/3 ساعت طول کشید و آنجا مفصل نشستیم و حرف زدیم و خوردیم! همانجا منصور گفت که باز هم بصورت جدی به کوهنوردی بازخواهد گشت و این خبر بسیار خوبی بود. بدنبال تیمی از دوستان اراکی از یخچال کنار قله بسمت پائین سرازیر شدیم و با کمال تعجب و به سرعت به انتهای مسیر تراورس اول رسیدیم. هوا ابری و خنک شده بود و ما سرخوشانه در حالی که آوازی می‌خواندیم و گاه‌گاهی حرفی، خاطره‌ای برای هم بازگو می‌کردیم پائین آمدیم. لحظات خوبِ با هم بودن را با بوی علفهای سبز کوه‌پایه در خاطرمان ثبت کردیم و حدوداً 5/5 ساعت پس از شروع صعود به امامزاده برگشتیم.

+ نوشته شده در 16:10 توسط ابوذر.
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387
عکسهایی از خط الراس هم هن - پیرزن کلوم - مهرچال
 

چند قدمی مانده به مهرچال، وزوابها در پشت سر

روی یال میان مهرجال در حال پائین رفتن بسمت دشت

+ نوشته شده در 0:20 توسط ابوذر.
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387
خط ‌الرأس هم‌هن - پیرزن کلوم - مهرچال

دوشنبه 12/1/87: تنبلی و استراحت کافی بود، صبح زود راه افتادیم و حدود 7 صبح انتهای روستای امامه بودیم. برای رسیدن به روستای امامه باید  نرسیده به فشم از سمت راست جاده‌اش را پیدا کنید. روی ماشین صبحانه‌مان را خوردیم و حرکت کردیم. روزتعطیل بهاری هنوز روستائی‌ها نیز خواب بودند ولی می‌دانستیم زمانی که برگردیم کنار رودخانه پر خواهد بود از خانواده‌هایی که برای تفریح آمده‌اند. خوشبختانه در میان روستاهای نزدیک تهران، امامه هنوز زیاد شلوغ نمی‌شود. هوای خنک بهاری و سکوتی که کوه بهمان هدیه می‌کرد را حریصانه می‌بلعیدیم. شیب تند اولیه تا قلعه کِراکس اولیه صعود به این سه قله است که تن‌مان را خیس کرد. برفی در مسیر نبود و کفشها به شدت به پایم سنگینی می‌کردند. کمی بالاتر از قلعه تراورس بسمت راست را آغاز کردیم، مطابق معمول هر کسی برای خودش و در دنیای خودش می‌رفت و تنها گاه‌گاهی با نگاهی از دیگری که به عنوان همنورد همراهش بود یادی می‌کرد. تا دشت را یکسره رفتیم و ساعت 10 بود که آنجا نشستیم به استراحتی چند دقیقه‌ای. آنجا هم تنها در سمت‌های شمالی برف بود که خیال می‌کردیم در پائین آمدن حسابی حال می‌دهند، چه خیال باطلی. از یال سمت راست بسمت قله حرکت کردیم، یال سمت چپ به قله‌ای می‌رسد که به وضوح بلندتر است ولی سنگ‌چین ندارد و عُلما قله کوتاهتر و سنگ‌چین‌دار را هم‌هن می‌گویند!،  دلیلی که زیاد دودلمان نکرد نزدیک بودن مسیر این‌دو قله بهم است، یعنی در واقع شاید کمتر از 10 دقیقه صعودشان تفاوت بکند. نزدیکیهای خط‌الرأس برف چهره واقعی خود را نشان داد: آبکی، عمیق و برنده... به واقع تا به قله برسم با اجدادم کلی احوال‌پرسی کردم! سخت بود و با اینکه کفشها زمستانی بود پاهایمان خیس شدند. استراحتی کردیم، لذتی بسیار عمیق است وقتی که به قله رسیده‌ای و وقت و هوا اجازه می‌دهد که بنشینی، نفس بکشی،  اطراف و کوه‌ها را حسابی نگاه کنی ، فکر کنی به اینکه با وجود لحظات سخت بسیار در زندگی لحظاتی سرشار از آرامش و لذت مثل الان نیز هست و کیفور شوی. سنگ‌چین‌های این سه قله در این برنامه سه بار اجازه رسیدن به این لذت عمیق را به من دادند. روی هم‌هن دوتائی بودیم و آفتاب هم بود، کمتر خسته بودم و حسابی کوه‌ها را نگاه کردم. دماوند دیده نمی‌شد ولی از خرسنگ تا خلنو، رگه‌های سفید برف در سیاهی سنگها  را حسابی دید زدم و نفس‌های عمیق کشیدم. جلو راه افتادم و 2-3 باری در درگیری با برف‌ حسابی حالم جا آمد. احسان گفته بود که تا پیرزن‌کلوم سخت است و سخت بود! خسته شده بودم ولی قله‌ای که دیده می‌شد تا آخر کشاندمان . هوا کمی گرفته بود و آفتاب را کمتر می‌دیدم. روی قله نشستم تا احسان آمد. خط‌الراس وزوابها جلوی چشمم بود، پشت به باد در پناه سنگ‌چین پاهایم را دراز کردم و چیزی خوردم. بخش اعظم مسیر را آمده بودیم و قله مهرچال نزدیک بنظر می‌رسید، زود راه افتادیم تا بقول خودمان تمامش کنیم. روی مهرچال رو به آتشکوه و ریزان نشستم، باز پاهایم را دراز کردم و پشتم به سنگ بود. پاهایم خیس بودند و بخاطر برفی که به ساق پایم رسیده بود احساس خراشیدگی و درد داشتم. نفس‌هایم را کشیدم تا احسان رسید و دست دادیم، مثل همیشه روی قله‌ها و در بلندای هر برنامه‌ای که با هم داشته‌ایم. اول خواستیم از میان برف‌ها بیاییم، احمقانه بود چون تا پائین بیچاره‌ می‌شدیم. احسان پیش‌نهاد کرد روی یال میانی پائین برویم. بهترین پیشنهاد بود چون بنظر کم‌برف می‌آمد. خودش جلو رفت و من پشت سرش براه افتادیم. رسیدن به یال و پائین رفتن از آن سخت‌ترین لحظات برنامه بود. پاهایم سرد بودند و درد هم داشتند کفش‌ خودش کم سنگین بود خیس هم شده بود.همه مسیر برف‌ها را احسان جلو می‌رفت و برای یک متر برف عزا می‌گرفتیم، تا به حال اینهمه از برف به خشکی پناه نبرده‌بودیم. پائین‌ترها خاکی‌تر که شد سریع رفتیم و پاها کمی گرم شدند. بعد از دشت کمی نشستیم و نهارمان را خوردیم ولی قبل از آنکه پاهایمان یادشان بیایند که خیس و خسته‌اند راه افتادیم. این برنامه خیلی اذیت‌شان کردیم! بعد از تراورسها سریع  از مسیر شن‌اسکی تا رودخانه آمدیم و سر و صورتمان را شکلی دادیم تا مردم زیاد نهراسند. کلاً 11 ساعت طول کشید که اگر اشتباه نکنم 7 ساعتش صعود بود. شروع خیلی خوبی بود برای بهار و سال جدید، کوهی که هیچ‌کسِ دیگر آن‌روز اطراف‌مان نبود، خودمان بودیم و تنهائی‌ و خوشی‌هایمان.

+ نوشته شده در 22:47 توسط ابوذر.
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
عکسهایی از دماوند
 

قبل از گوسفندسرا

پاشوره در دوردست

دشت و سد لار، از بارگاه سوم

+ نوشته شده در 22:24 توسط ابوذر.
پنجشنبه هشتم فروردین 1387
عکسهایی از دوبرار

 

 

 

+ نوشته شده در 21:46 توسط ابوذر.