تبليغاتX
کلیمانجارو
کلیمانجارو
از کوه هایم مینویسم...
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386
دماوند (یال جنوبی)

پنچ‌شنبه و جمعه 16و17/12/86: این‌بار دیگر از هفته‌ها قبل برای 3 هفته آخر اسفند قرار گذاشته بودیم که هر وقتی که هوا خوب بود برویم دماوند. اول 2، بعد 3 و در نهایت 4 نفر شدیم  که می‌توانست بیشتر هم بشود! ماشین‌مان شخصی بود و بهمین دلیل صبح زود از تهران راه افتادیم و کمی از ساعت 6 گذشته بود که به پلور رسیدیم.آقای آژانسی را بیدار کردیم و گفت که جاده باز است و از همین سمت ما را می‌برد. رفتیم قرارگاه فدراسیون، آنجا هم بیدارباش زدیم و صبحانه خوردیم، ماشین را گذاشتیم تا آژانس آمد و راه افتادیم. کامیون‌های معدن مسیر را می‌رفتند و راه باید باز می‌بود ولی یک جائی گیر افتادیم. خوشبختانه مسیر تا مسجد معلوم بود و تصمیم گرفتیم که صعودمان را از همان‌جا شروع کنیم. ساعت 5/7 صبح بود و هوا آفتابی تنها کمی باد داشتیم. برف سفت بود که این از خصوصیات اسفندماه بعنوان فصل مناسب صعود زمستانی به‌شمار می‌رود. یکی از دره‌های سنگی را مجبور شدیم بالا و پائین کنیم ولی در نهایت با سرعت خوبی که داشتیم 2 ساعته به مسجد رسیدیم. مطابق با پیش‌بینی‌مان تیم‌های زیادی در منطقه بودند و کمی نگران موجودیت جا در پناهگاه بودیم. شاید نیم‌ساعتی استراحت کردیم و باز راه افتادیم، مسیر پاکوب شده بود و برف‌کوبی عملاً نداشتیم. باد قطع شد  و آفتاب گرمتر از قبل بر ما و برف سفید می‌تابید. نرسیده به رودخانه دوم ایستادیم و نهارمان را خوردیم، تشنگی و کمبود آب اذیتمان می‌کرد و تا وقتی به نزدیکی‌های یال سنگی بارگاه نرسیدیم بادی نبود که خنکمان کند. سرعتمان نسبت به بقیه تیم‌ها زیادتر بود و تقریباً بهمراه اولین تیمهایی که از پائین راه افتاده بودند به بارگاه رسیدیم. جایی برایمان پیدا شد و شروع کردیم به برف آب کردن. آفتاب داغ و برف سفید که در دشتهای پائین برق می‌زد حالم را سرجایش آورد. آب از دست رفته بدن را کاملاً جبران کردیم و وقت‌مان به گپ زدن با دوستان دانشکده فنی تهران و بقیه دوستان گذشت. داخل پناهگاه شلوغ بود و گرم، بعضی‌ها جایشان نشد و روی زمین و داخل چادر خوابیدند. شام حسابی خوردیم و از خاطرات و دوستانمان زیاد گفتیم. بودن محمد با تجربه‌ای 10 سال بیشتر از ما غنیمتی بود. بسیار چیزها یاد گرفتم از تداومش و خاطراتش . قرار شد صبح با روشن شدن هوا راه بیفتیم، همگی مخالف راه افتادن در نیمه شب و سرما بودیم خوشبختانه! فردا صبح تیم‌مان با همراهی 2تا از دوستان فنی 6 نفره شد و تقریباً بعنوان آخرین تیم( تنها تیمی از باشگاه دماوند بعد از ما حرکت کرد) همان ساعت 6 حرکت را شروع کردیم. هوا عالی و سرد بود، جلو می‌رفتم و سعی‌ام این بود که سرعتمان یکنواخت باشد. توانائی بچه‌ها بسیار بالا و سرعت حرکت بسیار خوب بود. کمتر از 3 ساعت تا بالای آبشار یخی طول کشید و از آنجا به بعد بادی که پائین‌ترها آرام بود سرد و یکسره از سمت غرب نوازشمان کرد. این حداقل انتظاری بود که می‌شد از دماوند در زمستان داشت. هوای صاف و آفتاب گرم بسیار کمکمان کرد در صعود و توانستیم حدود ساعت 5/10 همگی روی قله باشیم. تیم اول به قله رسیدیم و این خیلی خوب بود. بالای بارگاه مثل همیشه هنوز در خوف و رجا بودم و نزدیک تپه گوگردی باز زنده شدم، به قله که نزدیک می‌شوم همیشه برایم مثل بار اول است. هیجان زیاد درونی و انرژی بی‌پایانی که به من می‌رسد هیچ‌گاه برایم تکراری نشده است و از این بابت بسیار خوشحالم. دماوند همیشه برایم یگانه است، قدرتی که وقتی در کنارش هستم قدرت می‌گیرم که بهتر باشم، بسیار دوستش دارم. عکس و خنده و ای ایران همیشگی‌ که از دانشگاه ارث برده‌ایم و روی دماوند همیشه حال دیگری می‌دهد. بچه‌ها کمی خسته بودند ولی من تازه زنده شده بودم! با توجه به آفتاب و فرود تیم‌ها در روز گذشته بسمت یخچال‌های سمت راست رفتیم و کمتر از 2 ساعت بعد یعنی حدود ساعت 13 بارگاه بودیم. باز برف آب کردیم و آبهای از دست رفته را جایگزین کردیم، از دوستان خداحافظی کرده و بسمت گوسفندسرا راهی شدیم، یک رکورد جدید تا گوسفندسرا، کمتر از 5/1 ساعت که از روی برف‌چالها ممکن شد. وقتی به پشت سر نگاه می‌کردیم و آن عظمت، سخت باورمان می‌شد که آن بالاها بودیم. تماس با آژانس و قرار سردوراهی. تا آنجا را در سکوت آمدیم، پاها و ذهن‌ها خسته بودند شاید. تیم ترکیه هنوز به پائین نرسیده بود و یک مصدوم‌شان که بسکت شده بود حسابی حال‌شان را جا آورده بود، خیلی سخت بود. بهم گفتیم که خدا نصیب نکند و اگر از ما کسی اینجوری شد سرش را بیخ بیخ ببریم بیشتر می‌ارزد به این عذاب!!! تا حدود 6 نهارمان را در قرارگاه پلور خوردیم و راهی تهران شدیم. همه‌مان راضی بودیم، از صعود، از دماوند ، از خودمان و از تیم‌مان.

برای نیما: جایت خیلی خالی بود و خیلی یادت کردیم. محمد خیلی از خاطرات صعودهایتان گفت و دلم برایت و برای کوه رفتن‌هایمان باز تنگ شد، هر وقت که بیایی همه چیز برای انواع صعودها مهیاست؛ خیالت تخت!

+ نوشته شده در 15:23 توسط ابوذر.
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386
دوبرار (انگ‌مار)

پنج‌شنبه وجمعه 9و10/12/86: قرار شد که راهنمای تیم دانشگاه باشم. دوبرار را دیگر خوب می‌شناسم و بسیار هم دوستش دارم، قله‌ای وحشی و زیبا که کمتر کسی مخصوصاً زمستان‌ها به سراغش می‌رود. اگر به حرف یکی از چندنفری که در روستای لاسم بودند استناد کنم ما امسال اولین تیمی بودیم که برای صعود زمستانه شب را در لاسم خوابیدیم. معمولاً برای صعود دوبرار شب را در روستای لاسم می‌خوابند و روز بعد صعود را یکروزه انجام می‌دهند. با توجه به فنی بودن تیغه‌ها و زمان طولانی صعود، معمولاً قله دوبرار غربی که کوتاه‌تر است صعود می‌شود و رسیدن به دوبرار شرقی که بلندترین قله خط‌الراس است به این راحتی‌ها نیست. جاده منتهی به لاسم حدوداً 10 کیلومتر بعد از پلور از سمت راست جاده هراز جدا می‌شود و خوشختانه حالا دیگر آسفالت شده است. با اینهمه دردسرهای حرکت مینی‌بوس در مسیر یخ‌زده و تخته‌سنگهایی که تا وسط جاده لغزیده بودند باعث شد که گروه 20 نفری ما با هم بخندد و یخ‌های ما زودتر بشکند. دیر به روستا رسیدیم و همین برایمان مشکل‌ساز شد. اتاقک مخابرات که همیشه اول ده بودند تخلیه شده و پیدا کردن تک و توک آدمهای ساکن روستا ( 5 نفر حداکثر!) برای باز کردن درب مسجد کوچک یا مدرسه، با وجود سگهایی که آماده مقابله با گرگ‌ها هستند و متأسفانه فرقی میان ما و گرگها قائل نیستند، در تاریکی شب اصلاً آسان نیست. پاکوب‌های موجود را دنبال کردیم و به کلید مدرسه رسیدیم! یک اتاقک مفروش با تلویزیون! و بقیه کلاسها خالی از همه‌چیز. یادتان باشد برای صعود دوبرار و شب‌مانی در روستا باید قبل از غروب به روستا رسیده باشید. دور هم نشستیم، شام‌هایمان را خوردیم و خندیدیم، برنامه فردا را توضیح دادیم و نکاتی را گفتیم. کسانی که شب در اتاقک مفروش خوابیدند تا صبح لرزیدند و ماها در اتاق‌های خالی براحتی در کیسه خوابهایمان عرق کردیم!! درهر صورت صبح زود بیدار شدیم و 5/4 صبح حرکت شروع شد. خیلی از دوستان وسایل مناسبی نداشتند ولی پیش‌بینی‌ها مبنی بر هوای بسیار خوب همه را همراه کرده بود. از کوچه‌های خالی از سکنه و پراز برف روستا با بدرقه سگ‌ها گذشتیم. برف خیلی از جاها سفت بود و این موضوع سرعت‌تیم را بیشتر می‌کرد. برای بهره بردن از موهبت برف سفت تنها باید مواظب وزن خود باشید تا به دردسری که من چاله‌هایش را در برگشتن و خستگی‌اش را در همان رفتن در چهره یکی از دوستان دیدم دچار نشوید! 2-3 باری برف زیر پایمان شکست، ارتفاع نداشتیم و هنوز شیبی نبود ولی همین باعث شد که پس از مشورت با سرپرست یال پرشیبی که مستقیم تا دوبرار غربی می‌رفت را با توجه به مصالح تیم بی‌خیال شویم و از یال خفته‌تری که به قله انگ‌مار می‌رسید بالا رویم. بار اول من این مسیر را رفته بودم و در صورتی که به موقع به خط‌الراس می‌رسیدیم می‌توانستیم تا قله دوبرار را هم از مسیری تیغه‌ای و فنی برویم. بقیه مسیر همه‌چیز خوب بود، آفآآفتاب با دماوند بهمان سلام کرد، یخهایمان باز شد و کمی آواز خواندیم. برفکوبی کردیم تا به بالاترهای یال و قسمت‌های تیغه‌ای رسیدیم. هوا عالی بود و بچه‌ها تا آنجائی که توان بدنی‌شان اجازه داد همراه بودند. باد شروع شد و من به یاد آن برنامه اولم بودم. یال‌هایی که همه با شیب بسیار زیاد از خط‌الراس جدا می‌شوند و تا دره کش پیدا می‌کنند، تیغه‌های سنگی همه طرف هستند و به یادت می‌آورند که در میان طبیعت وحشی دست و پا می‌زنی، دست و پائی که خودت را راضی کنی که اوضاعت خوب است و می‌توانی به خودت امیدوار باشی برای امیدی دیگر و تلاشی دیگر. آن آخرهایش خیلی طول می‌کشد و حسابی هم آدم را خسته می‌کند. یک‌جاهایی 2 تیم شدیم، ما جلوتر رفتیم تا اگر شد تا دوبرار برسیم. وقتی به بلندترین تقطه خط‌الراس رسیدیم ساعت 15/12 بود و خیلی بیشتر از آنی که اواسط مسیر فکرش را می‌کردم طول کشیده بود. یادم بود که تیغه روبرویمان تا قله مسیر آسانی نیست، خستگی و نشناختن نفرات و بی‌تجربه بودن تیمی که در صورت رفتن ما باید تنها بر‌می‌گشت را نیز اضافه کنید. پیشنهاد دادم که از همین‌جا برگردیم و موافقت شد! عکس، منظره ززینه‌کوه و خط‌الراسی دست نیافتنی،دماوند و گل‌زرد و پاشوره، انتظار برای صعود بخشی از تیم دوم که هنوز سرحال بود و بالا می‌آمد و بادی که به صورتم می‌خورد، اشعه آفتاب که بودنش سوای گرمایش امید را در دلت می‌تاباند، این‌ها یادگار من از آن بالاست. زودتر پائین آمدم تا به تیم‌هایی که زودتر رفته بودند برسم و زودتر از همه به روستا رسیدیم. آفتاب گرفتیم و چیزهایی خوردیم تا جمع و جور شدیم و حرکت کردیم بسمت تهران. قضیه سنگها و رضا سرجایشان بود. حدود 10 شب تهران بودیم. بعد از مدتها یک برنامه زمستانی با تیمی شلوغ؛ خوش گذشت.

+ نوشته شده در 15:47 توسط ابوذر.
چهارشنبه هشتم اسفند 1386
عکسهایی از دشت لالون

 

 

+ نوشته شده در 21:52 توسط ابوذر.
شنبه چهارم اسفند 1386
دوشاخ

جمعه 26/11/86: برنامه اول گروه فارغ التحصیلان صعود به دوشاخ از مسیر فرحزاد بود. برای اطلاع رسانی تمام تلاش خودم را کردم ولی در هر صورت کارم ایده‌آل نبود. خیلی از دوستانی که فکر می‌کردم بیایند نیامدند و خیلی‌هایی آمدند که زیاد روی آمدنشان حساب نکرده بودم. بارش چند روزه، برف زیادی را پیش رویمان قرار داده بود و از حدود ساعت 10  صبح باز بارش برف شروع شد و بی‌وقفه ادامه یافت. برنامه بدلیل بارش زیاد برف و محدودیت زمانی تا حوالی قله چین‌کلاغ بیشتر ادامه نیافت و قبل از آن هم برای صعود دو تیم شده بودیم تا بخش اصلی برفکوبی را تنها دوستانی که وسایل لازم و کافی داشتند ادامه دهند. برنامه برای خود من بیشتر از کوهنوردی جنبه دیدارهایش مهم بود و واقعاً از سرزندگی دوستان قدیمی و شوخی‌هایشان با هم، بسیار خوشحال بودم. آشنایی قدیمی‌ترها با تعداد بسیار زیادی از دانشجویان که در برنامه همراهمان بودند نکته مثبت دیگری بود. با بودن دوستان به من خیلی خوش گذشت. گزارش مفصل‌تر و زیباتری از این برنامه را به قلم زیبای حمید حسن‌زاده اینجا بخوانید.

+ نوشته شده در 15:44 توسط ابوذر.