جمعه 9/9/86: طی صحبتهایی با دوست خوبم حسین ابوالحسنی قرار بود تیم کوچک و جمع و جوری باشیم ولی وقتی صبح با احسان به محل قرار رسیدیم، فهمیدیم که حدود 20 نفر از کوهنوردان خوب کلوپ دماوند همراه شدهاند. تا نزدیک روستای سپهسالار خواب بودم و وقتی که از جاده چالوس وارد جاده فرعی روستا شدیم بیدار شدم؛ جاده کمی مانده به آسارا از سمت چپ جاده جدا میشود. تمام صحنههای برنامه یک و نیم سال پیش جلوی چشمم بود. امامزاده صبحانه خوردیم و کمی با بقیه آشناتر شدیم، خوشبختانه چند نفری را میشناختم. در برنامههایی این چنین سنگین وقتی کمتر بشناسی کمتر درگیر حرفها میشوی و بیشتر میتوانی به خودت بپردازی. به همه چیزهایی که با دیدن برف تازه به ذهنت میرسد و دلت برایشان تنگ شده بود؛ لحظههایی که مینشینی و بخاطر بادی بسیار ملایم پشتت به سرعت سرد میشود و لرزشی به بدنت، روحت و همه وجودت میدهد؛ به برفکوبی و نگاه به پشت سر، به چای پاها و به اینکه چه کردهای در پشت سر و چه داری در پیش رو. کفشهای سنگینم را پوشیده بودم و ابتدای مسیر که برف نبود کمی اذیت و خسته شدم. تنها کسی بودم که این مسیر را قبلاً رفته بودم و باطبع جلوهای تیم حرکت میکردم. سرعت تیم مناسب بود و برای رسیدن یکروزه به هفتخوانی در میانه پائیز همین سرعتِ تقریباً زیاد هم کافی نبود. تیم سرحال بود و بجز یکنفر که از دشتِ بعد از تنگه برگشت بقیه مداوم و قوی تا انتها ادامه دادند. از دشت برف شروع شد و شیب تند بالای آن را که به خطالرأس میِرسد را جلوتر از همه برفکوبی کردم. هوا صاف و آفتابی و حال من خوبِ خوب بود. یکجائی زودتر از آنجه باید تراورس کردم و تیم به بالاتر رفت. روی گردنه به من رسیدند و آنجا بود که حرفم را باور کردند : " قله خیلی خیلی دوره...!" ساعت 12:30 بود و بعد از استراحتی کوتاه سرپرست گفت که با همین سرعتی که تا اینجا آمدهایم ادامه خواهیم داد و مطمئناً نیز برگشت را مهمان تاریکی کوهستان خواهیم بود. کک هیچکس نگزید و همه اعلام همراهی کردند. از اینجا به بعد برف بیشتر بود و مسیر تیغهای و بسیار زیبا. قله هفتخوانی زیاد از تهران دور نیست ولی خیلی مزاحم نداشته و بهمین دلیل بسیار وحشی و بکر باقی مانده است. در کل طی مسیر به برنامه قبلیمان و اتفاقاتش و همراهی غیر قابل تصور همنوردانم در آن برنامه فکر میکردم. سرعتمان بخاطر خستگی کمتر شده بود و همانگونه که تجربهاش را داشتم و حدس میزدم رسیدن به کاسه زیر قله بسیار بیشتر از آنی که حدس میزدیم طول کشید. خورشید سرخ شده بود و صحنههائی غیر قابل توصیف را در کنار برف سفید و صخرههای سیاه به تصویر کشیده بود که بسیار بسیار زیبا بود. جزو چند نفر جلویی تیم بودم و به نظر خودم کمتر از 5 دقیقه تا قله اصلی فاصله داشتم که فریاد سرپرست را شنیدم، تیم برگردد و آماده پائین رفتن شویم. هیچکس اعتراض عیانی نکرد و سریع به بقیه تیم که پائینتر ایستاده بودند ملحق شدیم. عکسهایی از مناظری که کم پیش میآید (اینکه غروب قله باشید) گرفتند و با آماده کردن چراغ پیشانیها و گوش کردن به حرفهای سرپرست و آقای فریدیان مبنی بر حفظ نظم گروه بر مبنای کنونی تا روستا، پائین آمدن آغاز شد. آفتاب رفته بود و شب پوسته سیاهش را کم کم بالا میکشید. ستارهها یکی یکی پیدایشان شد و من سرحالتر از بالا رفتن کمی آواز خواندم و بعد به سکوت شب و زیبائیهایش در تیغههای برفی پرداختم. آن انتهای صف بودم و وقتی منتظر میماندیم تا تیم یکی یکی یک صخره را عبور کند سرم با بین دستهایم که باتومها را گرفته بودند فرو میبردم، کفشهایم و برف را نگاه میکردم و حظ میبردم. میتوانست وهمآور باشد ولی بنظرم رسید که اگر تنها هم بودم و این اطمینان را داشتم که اوضاعم خوب است،باز هم جای وهم را حظ میگرفت. صخرهها تمام شد و کمکم به دشت رسیدیم. برف که تمام شد، تقابل پاهای خسته و خاک حس دردناکی بود که دوست داشتی هرجه زودتر تمام شود و معمولاً اینجور لحظات کششششششش میآیند تا خستهات کنند از آنکه خستهای. 11 شب بود که به روستا رسیدیم و حدود 5/1 بامداد خانه بودیم.
اینکه تیمی بتواند ریسک کند و تمام برگشت را در تاریکی مطلق شب باشد نیاز به فاکتورهای زیادی دارد: هوای خوب، اعتماد به نفس، توان بدنی کافی و افرادی مافوق قوی در تیم که در آن شرایط تیم را بخوبی هدایت و مدیریت کنند. تیم ما همه اینها را خوشبختانه کم یا زیاد داشت و من در کنار این همنوردان یکی از بهترینهایم را تجربه کردم. اینکه بدانی و بخواهی و بتوانی به دل شب بزنی در کوه و لذتش را ببری.