تبليغاتX
کلیمانجارو
کلیمانجارو
از کوه هایم مینویسم...
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386
خط الراس کلون‌بستک - سرکچال

جمعه 25/8/86: احسان شب زنگ زد و گفت فردا نمی‌آید، از همان موقع رفتم توی فکر که تنها بروم یا نروم. با احسان مشورت کردم و تصمیم به رفتن گرفتم. صبح با بچه‌های گروه نمونه از سیدخندان راه افتادیم و من به تنهائی!؟! صبحانه‌ام را توی ماشین خوردم. با صحبتهایی که با سرپرست برنامه آنها داشتم می‌دانستم که برای تمام کردن خط‌الراس تا ایستادن کنار جاده به انتظار ماشین، حدود 7 ساعت وقت دارم. از گردنه دیزین که راه افتادم ساعت حدود 8:15 صبح بود. یک تجربه جدید بود برایم، قبلاً هم صعود یکنفره داشته‌ام ولی نه به این جدی‌ای. فکر می‌کنم بیشتر از آنی که بنظر می‌رسد در کوهنوردی محتاط عمل می‌کنم ( دوستانی که با من کوه رفته‌اند نظرشان را بگویند، مشتاقم بدانم ) و حالا زمان یک کار جدی جدید بود. آفتاب بی‌رمق پائیزی که گرمای زیادی نداشت و از پشت ابرها هرازگاهی سرک می‌کشید و نورش تنها دلیل بودنش بود بهمراه بادی خنک همراهانم بودند. تنها که می‌شوی بیشتر وارد جزئیات می‌شوی از همه نظر، بهمین خاطر بخشی از ذهنم درگیر زمان‌بندی و فکر کردن درباره موفق بودن برنامه‌ام بود؛ بخشی دیگر را خاطرات کلون‌بستکی پر کرده بودند ( آخرین باز طی یک صعود سرعتی با منصور شاید 3 سال پیش اینجا را بالا رفته‌بودم، جایش خالی) و بقیه‌اش را با سنگها، دره‌های زیبای اطراف، پرندگان، گون‌ها و فکرهایم مشغول کرده بودم. بدون ایستادن تا قله رفتم. 1:40 طول کشیده بود و روی قله باد بیشتر بود. نایستادم و بسوی تیغه‌ها حرکت کردم. به آزادکوه با گردن خمیده‌اش سلام کردم و در نهایت شرق و غرب بهترین صحنه‌های عمرم را می‌دیدم: هوای تمیز، حالت بی‌رمق آفتاب و تصویری شفاف از دماوند و علم‌کوه با کمی پوشش برف. تیغه‌ها بسیار زیبا و با عظمت‌اند. سریع ردشان کردم و یک‌جایی نشستم برای خوردن چای و چیزی همراهش. آخرین بخش تیغه‌ها (که سخت‌ترینشان هم هست) را از مسیر مناسبی رد نکردم، باید چک کنم آیا مسیر بهتری هست یا نه. باز راه افتادم و تا قله اصلی سرکچال بدون استراحت رفتم. یک سنگین‌چین آن اواسط هست که تیمی آنجا بود. وقتی به سرکچال اول رسیدم احساس خستگی داشتم ولی می‌خواستم تا قله اصلی سرکچال بروم، رفتم ولی سخت بود! از گردنه تا قله شد 5/4 ساعت. آنجا نشستم، احساس خوبی داشتم دور و برم را نگاه و جای همراهان همیشگی‌ام را خالی کردم. کمی پائینتر از قله با بچه‌ها تماس گرفتم و فهمیدم که از برنامه اصلاً عقب نیستم. پناهگاه لجنی نیم‌ ساعتی ماندم، نهاری خوردم و از تنها بودن در آن منطقه لذت بردم. تا روستای سپیداستون زیاد طول نکشید و این مسیر را هم برای خودم خواندم و آرامتر آمدم. کمی بالاتر از روستا نزدیک 45 دقیقه نشستم تا زیاد لب جاده معطل نشوم. درختهای سپیداستون جز چندتائی زمستانی شده بودند و برگی نداشتند. درختهای لخت یادم آورد که برف دارد دیر می‌کند. شمال خط‌الراس یکدست سفید بود ولی نه برفی که عمیق و دلچسب باشد. با همه تمهیدات بیش از 30 دقیقه هم کنار جاده و در چشم متعجب ماشین‌ها و آدمهای باکلاس مسیر دیزین نشستم تا مینی‌بوس آمد. تجربه خیلی خوبی بود و وسوسه کننده!

 

پی‌نوشت: دوربین‌ام را امانت داده‌ام به دوستی!

+ نوشته شده در 16:27 توسط ابوذر.
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386
گردهم آیی

دیروز بعدازظهر گردهم‌آیی برگزار شد. برای من ایده‌آل نبود چون خیلی‌هایی که انتظارشان را داشتم، ندیدم. (شاید انتظارم اشتباه بوده باشد) با این وجود به گفته اکثر دوستان برنامه خوبی بود و ما به هدفهایمان رسیدیم. در واقع گامِ اولِ شروع یک پیاده‌روی طولانی به اندازه برداشته شد.

دوست خوبم حمید حسن زاده برداشتی از مراسم را امروز صبح برایم فرستاد و من همان را به عنوان گزارش گردهم‌آیی اینجا می‌گذارم. مبالغه‌هایی در مورد من در متن هست که خارج از ادب بود اگر تصحیح‌شان می‌کردم. بنابراین شما نوشته را واقعی بخوانید.

از حمید عزیز بسیار ممنونم که ناخواسته بزرگترین کمک مستند سازی را به من کرد.

 

برداشتی از مراسم اولین گردهمایی سالیانه کوهنوردان دانشگاه صنعتی امیرکبیر

(گرامیداشت صعود همزمان به پانزده قله مطرح ایران(شهریور85) و مجمع عمومی سالانه انجمن)

دوشنبه 21آبانماه1386

 

می گویند یکی از دلخوشیهای ما ایرانیهای شرقی، یاد گذشته هاست. شاید همین بهانه کافی باشد تا برای دیدار دوستان هم که شده آنقدر انگیزه داشته باشیم که در مراسم شرکت کنیم. گرچه شروع رسمی مراسم ساعت 5 عصر اعلام شده، اما خوش و بش های جانانه حضار را آنقدر سرگرم می کند که تاخیر نیم ساعته در شروع برنامه محسوس نیست...
ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 11:38 توسط ابوذر.
شنبه نوزدهم آبان 1386
دیگه نزدیکه...

 

 

+ نوشته شده در 15:39 توسط ابوذر.
یکشنبه سیزدهم آبان 1386
عکسهایی از کهار-ناز
دوربین خریده ام! خیلی وقت نیست. از این به بعد عکسهایی از برنامه ها خواهم گذاشت.

آزادکوه از خط الراس کهار

 

کاسه ناز

 

پائیز

+ نوشته شده در 20:29 توسط ابوذر.
پنجشنبه دهم آبان 1386
خط‌الراس کهار- ناز

جمعه 4/8/86: سلام برف تازه، سلام! باز هم پایم به برف سفید و تازه خورد..

صبح دیر از خواب بیدار شدم و تقریباً بدون همه چیزهایی که می‌‌خواستم با خودم بردارم راهی روستای کلوان شدم. کلوان را همه می‌دانند که در پائیز چه بهشتی می‌شود با آن درخت‌هایش از همه رنگ. از تهران کمی مانده به 6 راه افتادیم و صعود را هم نزدیک به 8 شروع کردیم. کنار درختان ابتدای مسیر، صبحانه خوردیم و بعد با تیم اول در قالب صعودهای یکنفره (هرکسی با سرعت خودش) تا پناهگاه رفتم. آخر از همه بودم و یکجاهائی سریعتر رفتم تا جبران کنم. برخی در پناهگاه ماندند و بقیه تا قله کهار رفتیم. هوا کمی ابری بود و سرعتمان خوب، البته نه به اندازه‌ای که به ناز هم برسیم. روی قله با توجه به شرایط بچه‌ها فقط من و رضا بسمت ناز رفتیم. حدود یک بعد از ظهر راه افتادیم و گردنه کمتر از آن چیزی که فکر می‌کردیم طول کشید. آنجاها دیگر برف بود و کاسه ناز یکدست سفید پوش، بادی هم می‌وزید و خنکای پائیز را یادآوری می‌کرد. خط‌الراسها را خیلی دوست دارم، بخاطر صحنه‌هایی که می‌توان براحتی دید و لذت برد. 5/1 ساعت بعد روی ناز بودیم. هوا سرد بود و آفتاب که می‌رفت پشت ابر، می‌لرزیدیم ولی اشعه‌های آفتاب تمام ذره ذره وجودمان را گرم می‌کرد وقتی که رخ می‌نمود. به رضا گفتم که ما بجز اینجا در کوه کجا می‌توانیم اینهمه از همه چیز لذت وافر ببریم، حتی از اشعه اشعه آفتاب. کمی نشستیم و بسمت پائین سرازیر شدیم. شروع کردم به خواندن؛ با سرعت مناسبی پائین آمدیم. تمام یادگارهای پائیز را دیدیدم و درک کردیم. عصر، آفتاب بی‌رمق قله کوهها را قرمز کرده بود، باد خنکی می‌وزید، برگهای رنگارنگ در کلوان می‌لرزیدند و من گاه به گاه به رضا می‌گقتم که ببین چقدر ما خوشختیم که اینجائیم و اینجا چقدر زیباست. سکوت وآرامشِ کوه و خنکای پائیز سهم ما بود از آن روز دنیا، چه روز خوبی! آن آخر مسیر و باغهای سیب با سیبهایی که هنوز برشاخه‌ می‌شد پیدایشان کرد – وما هم پیدا کردیم! رضا متخصص این کار است -  در کنار درختان زیبایش با آن بهشت رنگها که یکجا جمع شده بود بهترین حسن ختام برنامه‌مان بود. تا پائین کمتر از 3 ساعت طول کشید،زودتر از بچه‌ها رسیدیم به روستا و با یک گاف مجبور شدیم نیم‌ساعتی هم " رو به بالا " آسفالت نوردی کنیم.

+ نوشته شده در 8:40 توسط ابوذر.
یکشنبه ششم آبان 1386
خط الراس کهار به ناز
حرکتی کردم بعد از مدتها، خیلی خوب بود. برنامه ای با تمام المانهای پائیزی زیبا . می نویسمش بزودی.

+ نوشته شده در 10:12 توسط ابوذر.