تبليغاتX
کلیمانجارو
کلیمانجارو
از کوه هایم مینویسم...
دوشنبه سی ام مهر 1386
شیرپلا

شنبه 28/7/86: من و امثال من به کوه احتیاج دارند، مثل مخدر. تنبل شده‌ام و تنبلی کردم آخر هفته، مریض هم هستم و کمی تا قسمتی هم عصبی. شنبه‌ها تعطیلم. صبح زود که نه، ولی حدود 10 که بیدار شدم کلاقه بودم. کوله‌ام رابستم و بعد ازآن که چیزی مابین صبحانه و نهار خوردم راه افتادم. هوا کمی ابری بود و من هم مسیر توچال را انتخاب کردم، در یک روز تعطیل، عاقلانه ترین مسیر برای صعود تنهائی باید مسیری کاملاً شناخته شده باشد. (برای پیش‌بینی تمام اتفاقات غیرمنتظره) . ساعت 11 از سربند راه افتادم، هوا زیاد هم گرم نبود و مسیر خلوت، کسی بالا نمی‌رفت و تنها تعداد معدودی زوج‌های جوان در همان اوایل مسیر دیده شدند. تنها و نه خیلی سریع رفتم، احساس خستگی هم کردم و شاید بخاطر کوه نرفتنهای مداوم است. 5/1 ساعته شیرپلا بودم و با توجه به ابرهای قله و خستگی و تنهائی و کم داشتن زمان بالاتر از شیرپلا نشستم . کوه‌ها را نگاه کردم و چرتی زدم. حالم خیلی بهتر شد و سریع برگشتم پائین. من به کوه نیاز دارم، برای باور خودم، برای باور اینکه زنده‌ام.

 

پی‌نوشت : آن 4-5 تا دلیل عاقلانه را که گفتم خیلی جدی نگیرید، پیر شده‌ام (در مقیاس کوهنوردی) . توچال که هیچوقت بعنوان قله کشش کافی برای جذب من را نداشته، آنروز هم در تنهائی و هوای خنک نتوانست مرا بالاتر ببرد، آن دلایل درست بودند ولی جدیداً زود کوتاه می‌آیم، ریسک نمی‌کنم و... کمتر هم لذت می‌برم بالطبع!

+ نوشته شده در 13:41 توسط ابوذر.
پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386
نتایج حرکت هماهنگ وبلاگها برای محیط زیست :                              

                                                                                http://blogactionday.org/ 

اینجا هم خبری نشد! اصلاً به من ایده و این حرفها نیومده

+ نوشته شده در 15:6 توسط ابوذر.
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386
روز حرکت وبلاگها برای محیط زیست

وفای به عهد: نکات محیط زیستی ِ من:

-          موضوع آلودگی‌های حاصل ازسوخت ماشین‌ها و استفاده کمتر از اتومبیلهای شخصی موضوع مهمی است، کافی‌است کمی درمورد مشکل گرمایش زمین و پیامدهای احتمالی آن از دیدگاه دانشمندان تحقیق کنید. به شخصه من با این سهمیه‌بندی بنزین، نوع انجام‌گرفتنش، فرهنگ انجام گرفتنش و شخص دستورداده‌اش مشکل دارم. سهمیه بندی بنزین مشکلات بی‌شمار درون کله‌ام را بشکل قابل توجهی افزایش داده و مجبور شده‌ام بخاطر نوع کارم و کوه‌هایم همیشه حرص بخورم و تابحال چند باکی هم بنزین آزاد زده‌ام. ولی امروز می‌خواهم از دوستانی که یکی از دغدغه‌ها‌شان زمین و آینده آن است خواهش بکنم که از این وضعیت اجباری ( که البته همانگونه که اشاره شده راه‌های دورزدن بی‌شماری برای آن گذاشته‌اند) بطور داوطلبانه استفاده بیشتری کرده و با دلداری دادن به خود، _ با این مضمون که داریم کاری برای جهانی می کنیم که عمر ما صدم درصدی از آن هم نیست_ سختی به خود داده و از وسایل نقلیه عمومی نادر کشورمان (بویژه شهر تهران) بیشتر استفاده کنیم. اینگونه آن سختی کمی لطیف‌تر بر ما می‌گذرد و کاری هم برای محیط زیست کرده‌ایم حتی اگر دلیلش و قانون گذار ِدلیلش تحمیلی باشند!

-          درهمین راستا ایده‌ای هفته‌ها در ذهنم بود و الان بهترین زمان وجای بیان کردنش است. ایده‌های من اینجا هیچگاه با استقبال مواجه نشده‌اند بنابراین خوشحال خواهم شد که در صورت عدم استقبال، کسی که وقت بیشتری دارد ایده مرا گسترش داده، حتی تبدیل به وب‌سایت کرده( اگر کامپیوتر می‌داند) و خلاصه یکجوری اجرائی‌اش کند!  وبلاگ  "با هم بریم!" را ساخته‌ام تا کسانی که مانند من بالاجبار با ماشین شخصی به محل کار خود می‌روند مسیر و زمان حرکت خود را مشخص کنند تا همسایه‌هایی و یا درراه‌مانده‌هایی، با آنها همراه شده و از ماشین شخصی بصورت "پر" و نه تک‌سرنشین استفاده شود. کسانی که با این ایده موافقند مسیر حرکتیشان را در قسمت نظرات همان وبلاگ بنویسند و من برای هر مسیر یک پست خواهم گذاشت. این ابتدای ایده من است، اگر استقبال شد حتماً روش رابطه برقرار کردن در وبلاگ را آسانتر و مفیدتر خواهم کرد. ایمیل  یا شماره موبایل برای برقراری رابطه یادتان نرود و یا حداقل بطور مرتب به وبلاگ و قسمت نظراتش سرکشی کنید. ممنون می‌شوم همکاری کنید؛ اگر تنها خودم هم بتوانم همراهانی در مسیرم پیدا کنم خوشحال خواهم شد.

      راستی اگر ماشین ندارید حداقل در وبلاگهایتان یا مهمانی‌هایتان! تبلیغ کنید.

 

-          برفخانه (تزرجان) یکی از قله‌هایی است که من علاقه عجیبی به آن دارم؛ ترکیب سنگ و برف ویخ در زمستان دست‌نیافتی و بسیار زیباست. "این خبر"را خواندم که آنجا هم می‌خواهند تله کابین بگذارند. هنوز نمی‌دانم و نمی‌توانم بگویم که اینکار غلط است. معتقدم کوه متعلق به همه انسانهاست با هرتوانائی که برای بالا رفتن از آن که دارند، ولی می‌ترسم که خرابش کنند. خواهشم این است که فرهنگ لذت بردن از طبیعت بدون آسیب رساندن به آنرا تبلیغ کنید تا کوههایمان آسیب نبینند و همه کسانی که می‌آیند و یا در آینده خواهند آمد بسته به میزان توانائی و علاقه‌شان از کوه لذت ببرند.

 

+ نوشته شده در 14:10 توسط ابوذر.
سه شنبه دهم مهر 1386
حرکت وبلاگها
 

اگر وبلاگ دارید و به مسائل زیست محیطی توجه می کنید حتماً همراه شوید. 

توضیحات :

انگلیسی : http://blogactionday.com/

فارسی : http://blogactionday.com/ir 

ثبت نام :  http://blogactionday.org/commit 

 

...در روز بیست و سوم مهر ماه (پانزدهم اکتبر)، وبلاگ‌نویس‌ها از سراسر جهان دست به دست هم می ‌دهند تا مساله‌ا‌ی مهم را مورد توجه همگان قرار بدهند.

موضوع امسال این حرکت، محیط‌ زیست است. هر وبلاگ‌نویس به سبک خود و مرتبط با موضوعی که خودش انتخاب می‌کند، مطلبی در این مورد می‌نویسد. هدف ما این است که همه را برای رسیدن به آینده‌ای بهتر،‌ وادار به صحبت کنیم.

ما به دنبال وبلاگ‌نویس‌ها از هر ملیت و پیش‌زمینه‌ای هستیم تا با نوشتن درباره‌ی موضوعات مختلف، به ما بپیوندند. کارهایی که شما باید انجام بدهید، به شرح زیر است:

در روز بیست و سوم مهرماه بنویسید ...

+ نوشته شده در 7:41 توسط ابوذر.
شنبه هفتم مهر 1386
کلک‌چال

پنج‌شنبه 5/7/86: با خبر شده‌ بودم که حدود 200 نفر از بچه‌های پلی‌تکنیکی (پلیمر و مکانیک) افطاری را در پناهگاه کلک‌چال خواهند بود. می‌خواستم تنها بروم که با اس‌ام‌اس حمید عزیز به یک تیم 3 نفره و بعد 4 نفره تبدیل شدیم. 5/4 بعدازظهر از جمشیدیه حرکتمان را آغاز کردیم و تمام مسیر تا پناهگاه را حرف زدیم و بحث کردیم؛ بهمین دلیل اصلاً نفهمیدم چگونه گذشت. قرار بود آرام‌تر برویم و یک ساعت و 10 دقیقه تا پناهگاه طول کشید. دوستان دانشگاه  را دیدیم و منتظر اذان شدیم. هوا خنک بود و ما با توجه به دو گروه عظیم موجود در آنجا دلی از غذا پر نمودیم. نفر چهارم به ما پیوست و راهی قله کلک‌چال شدیم. مهتاب بود و ماه کامل، نورش همه جا را روشن کرده بود و زیبائی خاص خودش را داشت. در مقایسه با هفته قبل باد نمی‌وزید که البته روی قله جبران شد. این تیکه صعود را بیشتر ساکت بودم، آرام و پیوسته رفتیم و من در فکرهایم غوطه‌ور بودم. تا قله 5/1 ساعت طول کشید. خنکای هوا به یادم آورد که پائیز شروع شده و باید منتظر سفیدی و برفها باشم. برگشتنی با توجه به نور مهتاب از دره وسط برگشتیم و زیاد هم سخت نبود. پناهگاه طالبی حمید را بعنوان سوپرایز خوردیم و راهی پائین شدیم. آرامتر بودم و کمتر آوازم خواندم، اینبار مسیر شلوغ‌تر بود ولی خوش گذشت. ساعت از نیمه شب گذشته بود که با پارک رسیدیم.

+ نوشته شده در 1:14 توسط ابوذر.
دوشنبه دوم مهر 1386
اسپیلت

پنج‌شنبه 29/6/86: دلم تنگ شده بود برای کوه، رفیق همیشگی‌ام هم مهمانی زده شده بود. با بچه‌های گروه نمونه برای افطاری کلک‌چال قرار گذاشتم ولی گفتم که تنها و دیرتر می‌آیم، هم بخاطر آنکه سر کار بودم و هم بخاطر آنکه می‌خواستم تنها باشم. 5 بعدازظهر از جمشیدیه راه افتادم و با خودم فکر کرده بودم که یکجوری نروم که تا تهش نرسم! کمی آرام‌تر از همیشه رفتم . ابتدای مسیر خلوت بود و دلچسب، هرجه بالاتر رفتم گروههای بیشتر صعود می‌کردند یا برمی‌گشتند ولی خلوتی و سکوتش باورنکردنی بود. مسیر همیشه شلوغ کلک‌چال ؛ اینقدر آرام. حدود 6 بعدازظهر به پناهگاه و دوستان رسیدم. آنها هم تازه رسیده بودند و در صدد تهیه سفره افطار بودند. تشنگی کمی اذیتم کرد و مشکل دیگری نداشتم. گپ و خنده تا افطار و بخور بخور. تهران کارهایی داشتم ولی دلم نمی‌آمد زود برگردم. گفتم که تا قله اسپیلت می‌روم ودوست خوبم - جانشین خلف عمومنصور- "میلاد" همراهم شد! خاصیت صعودهای شبانه تاریکی و سکوت، خنکی و آواز است. کمی سریع  تا گردنه زین اسبی رفتیم و بعد هم راهی اسپیلت شدیم که سایه سنگهای قله‌اش در شب هیبتی داشت . همین هیبت  ما  را گرفت و آن تیکه‌های سنگی آخر را در آن تاریک بخاطر شرمنده همدیگر نشدن صعود کردیم. آخرش کمی سخت بود ولی لذت بخش تمام شد. زیاد نایستادیم و سریع راهی پائین شدیم و برگشتنی را کامل آواز خواندیم. شب ساکت و خنکی بود و به من که دلم تنگ کوه شده بود بسیار چسبید. میلاد هم با آنکه خسته بود آخرش از آنکه آنهمه در تاریکی و تنهائیمان خواندیم تا پارک و به  بچه‌ها  هم رسیدیم راضی بود. ساعت هنوز 10 شب نشده بود که از پارک بیرون زدیم. ماه رمضان یعنی بهانه‌ای برای صعودهای شبانه و خاطرات دوستان سالهای پیش.

+ نوشته شده در 15:50 توسط ابوذر.