جمعه 2/6/86: اینبار فقط تنبلی نبود، بخاطر گزارش هواهم بود که قرار گذاشتیم همین شمال تهران برویم و بالطبع تیغه دارآباد. توفیق اجباری خیلی زود راه افتادیم و حدود 5:20 ابتدای مسیر دارآباد بودیم. آرام رفتیم تا گرم شدیم و بعد هم ساکت تا پناهگاه. هوا کمی متغیر بود و ابری و خنک. بادی خنک هم تقریباً تمام روز همراهمان بود. هیچ چیزی بهتر از این نیست که در تابستان با توقع هوای گرم کوه بیایی و بعد خنکای باد همیشه با تو باشد و جاهایی حتی سردت شود! تا پناهگاه 3 ساعت طول کشید که ابتدا فکر کردیم زیاد است و بعد طی مذاکراتی! به این نتیجه رسیدیم که خیلی هم بد نیست و خیلی بهتر از این برای ما امکان ندارد. مسیر خلوت بود و دلیلش این بود که زود آمده بودیم. صبحانه خوردیم و رفتیم روی تیغهها. برای آنکه این کمکهای اولیهای که چند مدتی است همیشه توی کولهام است، حرام نشود، سقوطی هم کردم. تیغه ها را با فاصله از هم و در سکوت و البته سریع رد کردیم. همیشه قسمتهای وحشی کوه بیشتر بهم میچسبد و تیغههای دارآباد هم یکی از بهترین جاهای بکر و وحشی در دسترس است. تیغهها را که رد میکنی باید حواست جمع باشد، فکر کنی و تمرکز، بترسی، و لذت ببری! لذت می برم!! تا روی لزون 2:20 طول کشید. روی قله چرتکی زدیم زیر آفتاب و کمی حرف زدیم. ابرها که سیاه و جدی شدند سریع پائین رفتیم. کمی هم باران خوردیم که خنکایش و بوی خاکش خوب یادم هست. چشمه پیازچال با آن آّب خنکش را بسیار دوست دارم شاید بدلیل آنکه همیشه بعد از بیآبی بهش رسیدهام و شاید بخاطر خلوتی و بکر ماندنش. آنجا آبی خوردیم و سریع تا پناهگاه آمدیم، یک ساعت بعد از قله آنجا بودیم. نهارمان را خوردیم و کمی درباره انسانهای باتمدن آنجا اطاله کلام نمودیم و 40 دقیقهای تا جمشدیه آمدیم. هوس رفتن تا توچال همیشه با رسیدن به لزون برای من تمام شده است و شاید باید هوس جایی دورتر را جایگزینش کنم تا از لزون پائین نیایم. در هر صورت در یکی دیگر از کوهنوردیهای – به زعم خودمان – سرعتیمان موفق بودیم و راضی و سرحال، با آنکه هوس دماوند از کلهام بیرون نرفت.