جمعه 26/5/86 : تاریخ تکرار میشود! برای اثبات این موضوع میتوانید به آرشیو مراجعه کرده و به برنامه هفته آخر مردادماه 85 نگاهی بیاندازید. مینیبوسی که قرار بود ببردمان یکساعتی دیرآمد و ما هم که برنامهمان به اندازه کافی استرس نرسیدن به تهش را از ابتدا با خود داشت با خیالی ناراحتتر از قبل به آن فکر میکردیم و من در ماشین که نشسته بودم حساب کتاب میکردم که تا چه ساعتی زمان داریم؟ میشود یا نمیشود؟ برویم یا نرویم؟ از این سوالهای همیشگی. با مینیبوس بچههای دانشگاه که قصد صعود یکروزه سرکچالها را داشتند تا روستای سپیداستون در کنار پیست شمشک رفتیم و از آنجا 3 نفری حرکت را سریعتر شروع کردیم. فکر کنم اولش زیادی سریع بودیم که ماهیچههای من گرفت و کمی هم عقب ماندم.( احسان آخر برنامه بهم یادآروی کرد که آمادگیات کم شده است و باید تمرین کنی!! حق داشت و دارد). بعد از نیم ساعت بدنم گرم شد و زودتر از بقیه به لجنی رسیدم. 5/1 ساعت طول کشیده بود. بیشتر از 10 دقیقه استراحت نکردیم و راه افتادیم. هوا نیمه ابری بود و باد خنکی ( برخی مواقع سرد) میوزید. کمی که رفتیم محسن گفت که موبایلش را جا گذاشته و برگشت لجنی و بدین ترتیب تاریخ تکرارتر شد! فکر کنم که زیر سرکچلها بخاطر شیب زیادش و بخاطر اینکه با هم حرف زدیم،سرعتمان بهینه نبود و تصور من این است که هنوز هم می توان سریعتر به قله اصلی دست یافت. بهرحال ما 12 روی قله سرکچال 1 بودیم و از روستا تا آنجا کلاً شده بود 3 ساعت، خوب بنظر میرسید. کمی از نظر بدنی فشار احساس میکردم ولی خواستن رسیدن به هدف آنهم خلنو بسیار جلوبرنده بود. اینجا هم زیاد نایستادیم و سرازیر شدیم به گردنه و خاطرات. شاید پستی در مورد صعودهای سرعتی بنویسم . صعودهای سرعتی یعنی سکوت و تفکر، کم حرف میزنی و زیاد فکر میکنی. بخش زیادی از فکرت به هدف برنامه معطوف است چون با توجه به زمانی که در اختیار داری کار سختی بنظر رسیده و همیشه وسط خوف و رجا سیر میکنی و بخش دیگری را نیز میتوانی به زیبائیها، خاطرهها، دلتنگیها و آرزوهایت اختصاص بدهی. این بخش دوم صعودهای سرعتی کوچکتر است ولی چون بخش اول یا محقق میشود یا نه و در هر صورت تمام میشود، آن چیزی که بیشتر با تو میماند از بخش دوم است. آنروز هم زیاد حواسم به زمان و سرعت و اینها بود ولی سنگچین و عباس و آن شب یادم بود. باد را یادم هست و منطقه بسیار بکر و وحشی پشت برج و خلنو و دریوک، برای من آن کاسه زیبا نماد وحشی بودن کوهستان است و نماد زندگی با آن آب دریاچهاش. 2 بعد از ظهر روی برج بودیم، یعنی از سرکچال تا اینجا 2 ساعت. خوب بودیم از نظر سرعت و خسته از نظر بدنی ولی با روحیه خوب و وسوسه کشنده! خلنو تا آنجا را 45 دقیقهای رفتیم. خرسواری ژاندارک که همه حال خلنو به همین ترس ژاندارکش است، و خلنو کوچک و خلنو بزرگ. کمتر از 6 ساعت ((5:45 )) به آنجا رسیده بودیم که بنظر هردویمان آنقدر فوق العاده است که بهتر است دیگر روی این مسیر برنامه نرویم تا خرابش نکنیم! از برج به اینطرف آشنا زیاد دیدیم. روی قله با باد سرحال شدیم و با دیدن قلهها در همه طرف پرانرژی. از شن اسکی سریع تا گردنه آمدیم و بعد هم تا تلخآب. باران نیامد مثل دقعه قبل که رویایی شود ولی ما هم سریع رسیدیم و بازهم سریع تا لالون بخاطر اینکه سریع به خانه برسیم که چقدر هم سریع رسیدیم!! ساعت 18 میدان فشم بودیم.
از نظر خودمان برنامه بسیار خوبی بود و شاید به آن سختی که اسمش بنظر میآید نباشد، باید بخواهی و آماده هم باشی که با همان سرعت و انگیزه اولیه که شروع میکنی تا تهش دوام بیاوری.
پنجشنبه و جمعه 11و12/5/86: به عنوان راهنما برای یال ملاخوران در جلسه ابتدای فصل گروه اعلام آمادگی کرده بودم و در انتها با شرایطی که پیش آمد نه به عنوان راهنمای تیم بلکه در قالب عضوی از یک تیم سه نفره که قبلاً مسیر را رفته بودم برای رسیدن به قله راهی شدیم. لازم به گفتن نیست که یکی از آنها احسان بود و سعید که از گروه مکانیک خودش را همراه ما کرد. پیچ آخر بعد از گردنه امامزاده هاشم را که پیچیدیم هیبت و سفیدی قله همه را متعجب کرد و یکی مثل من را ترساند. بالای 5000 متر سفید از برفی که دیروز عصر باریده بود و قله هم داشت زیر ابرها فرو میرفت. کمی مانده به ظهر بود که با نیسانها به گوسفندسرا رسیدیم. تا تیم جنوبی راهی شود کمی کمکشان کردیم و بعد 3تائی راه افتادیم. یال ملاخوران یال سمت راست جنوبی و یال کناره کافر دره است که در انتها با صعود از یک دهلیز بزرگ به بخش شرقی تپه گوگردی پیوسته و به قله می رسد. تنها آب مسیر را میتوان در ارتفاعی حدود 3800 متر پیدا کرد که با توجه به جمیع جوانب (با آنکه هم ارتفاع بارگاه هم جای چادر وجود دارد البته بدون آب) و با تجربه چند باره صعود آنجا بهترین جای شب مانی است و با یک تیم خوب میتوان از همانجا در روز دوم با حدود 6-7 ساعت کوهنوردی به قله دست یافت. ما 15/2 ساعت طول کشید تا به آنجا برسیم و لوله آب را بیابیم. با چوپانهایی که 4 ماه آنجا بودند و دلشان برای حرف زدن با یک غریبه تنگ شده بود تا عصر گپ زدیم، چیزی خوردیم و به همدیگر امیدواری دادیم که اگر فردا هم هوا تا حدود 11 صبح خوب بماند می توانیم قله را صعود کنیم. هوای قله حدود 4-5 بعد ازظهر خوب شد. دماوند اینبار آن بالاها تا دلتان بخواهد سفید بود و اینجاها سبز، خنک هم بود. خوبی کوه برایم این است که ساعتهایی را میگذرانم بدون آنکه به چیزی فکر کنم. یک خلسه موقت با نگاه کردن به اطراف، قله، خط الرسها و ... برای خودمان خوش بودیم تا وقتی که تاریک شد، شام ساختیم و خوابیدیم. زیاد سرد نبود و جایمان هم بدک نبود. صبح زود بیدار شدیم، چیزی خوردیم و کمی از 5 گذشته بود که راه افتادیم. سرعتمان خوب بود و با حرکت گرم شدیم. همه کسانی که روی این یال و این قله باهاشان خاطره داشتم را یاد کردم. از بکر بودن مسیر برای این دو گفته بودم که با دیدن گله بزوحشی حرفم تصدیق شد. آن آخرها که همیشه عذاب شن اسکی بودن داشتیم را روی برف رفتیم و راحتتر بود. سنگ معروف یال ملاخوران هم به تائید همنوردان رسید. آخرش را کمی صبر کردیم که با هم برویم که آخرش هم آنجوری نشد و با کمی فاصله به قله رسیدیم. یال فرعی در دماوند زیباست و کمی سرسخت. برای همین رسیدن به قله از مسیرهای فرعی برای من لذتبخش تراست، اولش اظطراب و نگرانی بیشتر و در انتها رضایت بیشتر. ترجیح می دهم راجع به تندیس جدید قله حرفی نزنم ولی مقدار گوگرد بسیار بیشتر از قبل بود و تنفس را سخت می کرد. روی قله هوا خوب بود و یکساعتی ایستادیم تا دوستان جبهه جنوبی هم به قله رسیدند. زمان صعود برای ما حدود 5 ساعت بود که بنظر خودم خیلی خوب آمد!! از همان حوالی ساعت 11 هوای قله خراب شد، مه و بارش. سریع برگشتیم، تمام برفچالها را از توی برف آمدیم و حدود 2 ساعت بعد کنار چادرمان بودیم. وقت زیاد داشتیم، چیزی خوردیم، با چوپانها حرف زدیم و در هوای خنک و ابری به تکانهای بوتهها بر اثر باد نگاه کردم تا وقت پائین رفتن شد. قبل از حرکت شیر از گوسفندان دوشیدیم که خیلی حال داد، شیر تازه با مخلفات ! حدود یکساعت طول کشید تا به مسجد برسیم. منتظر بچهها ماندیم تا رسیدند و بعد هم قرارگاه پلور، اتوبوس و تهران.
شنبه 6/5/86 : اولش قرار بود شبانه برویم و هی نشد، یعنی خستگی و خواب نگذاشت . آخر بر آن آخری غلبه کردیم و 5/5 صبح پای مجمسه بودیم. من و آن زوج دوست داشتنی! آرام رفتیم و کمی حرف زدیم. هوا کمکی ابر بود ولی درون دره با آنکه آفتاب هم نبود دَم داشت. برای ارضای حس خودبرتربینی! سنگهای زیر شیرپلا را تنها رفتم و سریع، ارضا شدم! 30 دقیقه. صبحانه + خاطره در شیرپلا و حرکت بسمت قله. باران و تازگی. توچال خنک بدون باد، سبزتر از آنی که انتظارش داری و دلپذیرتر از آنی که حدسش را میزدی. خیس میشدیم و خنک. تیکه آخر زیر سنگ سیاه را با وسوسه دیگری تند رفتم! تهران تمیز شده بود و تصویر کوهها بعد از باران شفافیتی عجیب پیدا می کند. همه چیز بود برای آنکه یک توچال رفته باشم، بدون باد، بدون آفتاب، خنک، زیبا و محرک! برای اولین بار برگشتن با تله کابین را تجربه کردم و توصیهاش میکنم، خستگی پائین آمدن از کوه زیاد است و بدینوسیله می شود حذفش کرد. پیش برنامهای که برای خودم برنامه ریزیاش کرده بودم بسیار خوش گذشت!