پنجشنبه 21/4/86 : در گیر و داد گرفتاریهای تمام کردن فوق لیسانس محترم! منتظر یک جرقه بودم. مریم که زنگ زد بدون درنگ و فکر گفتم میآیم، چون میدانستم آنقدر حالم را بهتر خواهد کرد که ساعتها بیش از همین چند ساعت میتوانم انرژی داشته باشم برای کارهایم. قرار بود برویم کلکچال ولی شلوغی خیابانها آن هم در پنجشنبه شب ما را به چین کلاغ رساند. باز هم شب و اینبار از یک یال آنطرفتر (غربتر) از یالی که دوهفته پیشش رفته بودم. یالی که یکبار با احسان از آن پائین آمده بودم، معروفتر است آنقدری که پاکوب دارد و از انتهای شهرک مخابرات بالای بزرگراه یادگارامام صعود میشود. قدیمها خانه مبین آنجاها بود و این مسیر را میشناخت و من هم بخاطر خاطره خوب دفعه قبل مخالفتی نداشتم. ساعت از 19 گذشته بود که کوهنوردی را شروع کردیم. اول مسیر اینجا کمی شلوغتر است ولی بعد از نیم ساعتی همه چیز ساکت و خالی از آدم میشود. کلی با مبین از قدیمها گفتیم آنقدری که مریم گفت شماها چقدر خاطره کوه دارید با هم و من فکر کردم که ما چقدر خاطره کوه داریم با هم!! و چه دورانی گذشته است. حرف وبحث. هوا ابری بود ولی باور نمیکردم باران بیاید، ولی آمد. باورتان نمیشود باز هم باران و بوی خاک و مستی. اینبار زیاد طولانی نبود شاید 15 دقیقه، قبل از قله بودیم ولی وحشیانه ! شلاقمان زد با باد و خنکمان کرد تا مغز استخوان. آنقدری شدید بود که حرکت سخت بود ولی خنک بود، خنکای لذتی را در خود داشت که سیرابت میکند از خودت، از آنجه که هستی و توانائیت و لحظاتی که دمی بعد خاطره میشوند: خاطرههای خنک و لذتبخش.
آخرها را تندتر و تنها رفتم، روی قله نشستم تا آمدند. شهر زیباست شبها، حدود 2 ساعت صعودمان طول کشید، اینبار بالا بیشتر نشستیم و چای هم درست کردند این زوج و خوردیم و حالش را بردیم! برگشتن زیاد سخت نبود، کمی خواندم. خنک بود و سرحال بودم. شام با هم پیتزا خوردیم. زمان به نیمه شب نرسیده بود که خانه بودم.
جمعه 8/4/86 : دلم طاقت نیاورد، هزاران دلیل داشتم برای نرفتن و نرفته بودم با همان توجیهات. ولی تنبلی را کنار گذاشتم( بهتر است اعتراف کنم که در برابر خواستنش نتوانستم مقاومت کنم) و خواستم که بروم. چون ساعت نزدیک 6 عصر بود و با توجه به پا به سن گذاشتنمان و خطرات نیمه شب برنامه قبل و محتاطتر شدنمان، دنبال یار گشتم. زیاد طول نکشید( این احسان هم بزرگترین موهبت بودنش همان بودنش بود که حالاها خیلی نبودنش احساس میشود!) با حمید قرار گذاشتم و گفتم که یک جایی که سریع برویم و برگردیم و به کارهای فردایمان هم برسیم. پیشنهاد داد قله چین کلاغ، از مسیری که جدید بود و خلوت و بدون مشکل جای پارک؛ انتهای خیابان مفیدی یکی از خیابانهای فرعی مسیر درکه از اوین. ماشین را پارک کردیم و راه افتادیم. ساعت 6:30 عصر بود! هوای نسبتاً خنک و بدون آفتاب و مسیری بدون هیچکس، تنها و تنها خودمان. مسیر از مسیری جاده مانند تا نزدیک جایی که معدن متروکه خوانده میشود شروع شده و پس از طی 15 دقیقه بسمت دره منحرف میشود.از آنجا و بعد از 10 دقیقه به جایی که می توان از دره ادامه داد تا روی گردنه یا از سمت راست بر روی یال قرار گرفت خواهید رسید. مسلماً یال را انتخاب کردیم تا خنکای نسیم را بچشیم. دره آب دارد و درخت و بالطبع طرفدارانی که فکر نکنم اصلاً تعدادشان زیاد باشد. روی یال با حرف و نسیم خنک بالا رفتیم. سریع رفتیم چون هردویمان خوب بودیم. هرچه بالاتر خنکتر میشد و هوا هم کم کم ابریتر. روی یال دیگر مسیر کاملاً معلوم است، بسمت بالا و سپس سمت چپ تا قله . باد سردتر میشد و ما به قله نزدیک تر و یکباره... باورم نمیشد، باران، باران تمیز، بارانی که بشوردم در روزی که ممکن بود در بین دیوراها در حسرت بمانم و حالا این بالا بودم و باران هم بود. بوی خاک، مست شدم، باورم نمی شد آن همه خوشی. 8:15 قله بودیم. تاریک بود و ساکت و بارانی، کمی نشستیم و چیزکی خوردیم. سردمان که شد راه افتادیم و باران تند شد. خیلی وقت بود از درون بخاطر حرکت گرم نشده بودم و از بیرون آب بر صورتم نباریده بود تا با باد شلاق هم بزند. کلی داد زدم و خواندم برای خودم و جای خیلیها را خالی کردم. خیلی خوب بود. سنگهای خیس، بوی خاک و خیسی موهایم و قطره قطره بر روی صورتم آب. لذت ناگفتنیای داشت. یک ساعت تا پائین آمدیم. (زمانها را برای یک صعود سرعتی 2نفره در نظر بگیرید و برای یک تیم، حداقل زمانی 2 برابر را لحاظ کنید، راستی آنجا را هم زیاد شلوغ نکنید لطفاً!!)
خیلی حالمان خوب بود و خوشحال از اینکه رفتیم. از حمید بخاطر همراهیش بسیار متشکرم.