پنجشنبه و جمعه 24و25/3/86 : بعد از 2 سال و اندی توچال رفتم. درجریان صعود همزمان 15 قله، دوستان شهرکردیام برای صعود زردکوه بسیار کمک کردند و با توجه به تمامی الطاف گذشته ایشان وقتی کاوه از من خواست که تیمی که پدرش سرپرستش بود و برای صعود دوروزه به توچال میآیند را همراهی کنم بیدرنگ قبول کردم. کاوه شب پیش من بود و صبح با هم کنار مجسمه منتظر تیمی شدیم که دیشبش را در اتوبوس بسر کرده بود. تیمی با متوسط سن نزدیک به 50 سال، با لهجه زیبا وچهرههای خندان . بخاطر آنکه خسته بودند و مسیر زیر شیرپلا هم شیبش آنقدرها کم نیست و کولههایشان هم سنگین بود بسیار آرام تا شیرپلا رفتیم و بخاطر گرما و خستگی قرار شد شب را همانجا کنار پناهگاه بمانند. نهار، غذاهای محلی آنها را تا جا داشتم خوردم و برگشتم تهران، بخاطر کارهایی که داشتم. نکته قابل توجه آن بود که با توجه به آنکه مسیر برای آنها ناشناخته بود هرازگاهی به زیبایای اشاره میکردند که در حالات عادی ما براحتی از کنارشان میگذریم. سریع و تنها برگشتم. پنجشنبهها خلوت است و دلچسب.
فردا یعنی جمعه برای آنکه سریع به تیم برسم و خیلی زود به سمت قله حرکت کنیم حدود ساعت 5/3 سربند بودم. اینجا را شب آمده بودم و رفته بودم ولی نه تنها! و ترسیدم، تاریک بود و صدای سگها حسابی حالم را جا آورد ولی همان اولش که از کنار 5تایشان به سلامت گذشتم خیالم کمی راحتتر شد. سریع رفتم و کمتر از 5/1 تا شیرپلا طول کشید. تیم تازه راه افتاده بود و در میانه مسیر سنگ سیاه بهشان رسیدم. آرام و در هوای خنک تا قله رفتیم. قله هوا خنک بود، با کاوه برنامه انتخابی روی قله و همه بچهها را یاد کردیم. برگشتنی تیم به کنار چشمه نرگس رفت و من زیر آفتاب کمبود خوابم را جبران کردم تا برگشتند. شیرپلا استراحت و باز نهارهای خوشمزه، مسیر برگشت را میدانستند و چون بلیط اتوبوسشان دیر وقت بود تا عصر آنجا میماندند، من و کاوه سریع پائین آمدیم. برنامه خوبی بود با آدمهایی پراز تجربه کوه، پر از صفا و سادگی و معرفت.
دلیل نوشتن این نوشته برنامه تنگه شاه البرز است!!
نمیدانم خسته بودم یا خوابم میآمد که اینار به ذهنم بیشتر اجازه دادم به نرفتن فکر کند. مطمئنم که خستگی جسمیام در این میان نقش مهمیداشت چون همیشه خستگی روحیام مرا بیشتر و بیشتر به قله میکشاند تا بتوانم از خودم راضی باشم و با حال بهتری برگردم.
بیشتر کوههایی که رفتهام همان پائینهایشان آنقدر زیبایند و آنقدر دلایل کوچک و بزرگ برای ماندن پیدا میشود که خیلیها به همان بسنده میکنند. اینکه میگویم بسنده میکنند نشانه آن نیست که بسنده نکردن به آن نشانه برتری است. ((در نوشته های من هر چیزی که هست یا نیست از نظر من نشان دهنده برتری چیزی یا کسی نیست)). مطمئنا آنها از همان سبزیها، آب روان، آدمهای رنگ و وارنگی که میآیند و میروند واستراحت!بسیار لذت میبرند. ولی بعضیها هم مثل من هستند که اصلاً نمیتوانند راضی شود که وقتی بالاتری وجود دارد، پائینترها بمانند. خیلی وقتها اصلاً بهش فکر هم نمیکنم و برخی مواقع هم که مناطق درهای آنقدر زیبایند که وسوسهام میکنند با تشری به افکارم به قله فکر میکنم. بنظرم کوهنوردان حرکت را دوست دارند. دوست دارند به قله برسند و بازهم حرکت برای بازگشت و بازهم حرکت برای هدفی دیگر.... با ایستادن زیاد میانه خوبی نداریم جز وقتی که پیش نیاز حرکتی دیگر باشد. ماها از آن مناظر خیلی کمتر بهره میبریم ولی گزیده بهره میبریم، چون میدانیم که در گذر هستیم مقدار بیشتری از حواسمان را به آنها میدهیم و بعد تا قله هم که میرویم از هر چیزی که باشد گزیده لذت میبریم. ما هم نیاز داریم به ایستادن( همانگونه که آنروز ایستادیم) و لذت هم میبریم ولی حسرت رفتن همیشه با ما میماند. کوهنوردان همیشه در حرکت و گزیده باید لذت برند؛ وقتی که اینرا میدانیم همه چیز زیباتر میشود و حسرت ایستادن نیز هیچگاه نمیماند. خواستم بگویم که ماهم میدانیم آن پائینها چقدر زیباست ولی چیزی در قله ما را میکشاند، همیشه، مداوم و دست نیافتنی... جالب آن است که چیزی نیست که بدستش آوریم یا از جذابیت بیافتد، بلکه همیشه ما را میکشاند.
دوشنبه 14/3/86 : برنامه چند روزه را بخاطر ترس از هوای خراب و بخصوص صاعقه بیخیال شدیم. همینجا نکتهای قابل توجه است: قبلترها کمتر به خطرات فکر میکردیم، راحتتر میرفتیم و ذهنمان هم آزادتر بود. حالا با زیاد شدن بحث کوهنوردی علمی و اینکه خودمان را از طرفدارانش میدانیم و بررسی حادثههای اخیر کوهنوردی در پیش چشمانمان، محتاطتر شدهایم. دلیل دیگرش امکانات اینترنت و این حرفهاست که قبلها رسماً نبود. ولی از این نکته نباید گذشت که افزایش سن نیز تأثیر قابل توجهی دارد!!
شب قبل با تماس تلفنی بهمان گفتند که جاده چالوس از مرزن آباد بسته است و شما حتماً میتوانید تا کلوان بروید! صبح زود با کمخوابی حاصل از دورهم بودن بعد ازمدتها! راه افتادیم. هنوز جاده زیاد شلوغ نیود ولی تا ما برویم و به ترافیک اول جاده چالوس برسیم، کمی آنجا دست و پا بزنیم، جواب درستی نشنویم، تصمیم به رفتن به جای دیگری بگیریم، به دولت محترم و سازمانهای مربوطه کمی! بد و بیراه! بگوییم و برگردیم توی اتوبان قزوین! اتوبان هم شلوغ شده بود.
تصمیم گرفتیم به طالقان برویم و قله شاهالبرز. احسان خالی بلد بودن مسیر را بست و رفتیم، بگذریم که کل مسیر را از آدمهای آنجا هی پرسیدیم تا به جایی رسیدیم.
جاده طالقان 45 کیلومتری نرسیده به قزوین از اتوبان جدا میشود، تا شهرک طالقان بسته به شلوغی مسیر حدود 40 تا 60 دقیقه طول خواهد کشید، در شهرک بنزین خواهید یافت و روستا حسنجون که به عنوان مبدأ صعود شاهالبرز معروف است از میدان معلم مسیرش جدا می شود. انتهای روستا جایی پارکینگ مانند وجود دارد ولی اگر در برگشت مثل ما مجبور شدید یکی یکی ماشینها را بررسی کرده و صاحبانشان را بیابید تا بتوانید از جایتان تکان بخورید، بر ما خورده نگیرید.
مسیر از انتهای ده و از منتهی الیه سمت راست کوجهای که نامش با "دروی.." شروع میشد آغاز میشود. از همان ابتدا مسیر بسیار به دلم نشست، مثل مسیر روز آخرِتهران شمال؛ رودخانه خروشان، جنگل و سبز و مسیر از میان درختان کوتاه وبلند، صدای پرندگان و...
خلاصه همه چیز خوب بود، 3 نفری در سکوت میرفتیم و هرازچندگاهی کلمهای در باب زیبایی مسیر یا زیبایی آهنگ! یا اشتباه بودن مسیر بر زبان میراندیم. یک جایی کمی بالا رفتیم و یک دشت سبز زیبا با منظره کوههای پرازبرف در انتها رسیدیم که بسیار زیبا بود. بازهم جنگل و درختان و گذشتن از روی پل و برگشتن به سمت روستا! البته فقط چند دقیقه و بعد تغییر مسیر به دره سمت راستتر که به ابتدای یال صعود میرسد. پوشش گیاهی مسیر که تنک شد و گلها نمایانتر و هوا خنکتر، به انتهای تنگه نزدیک میشدیم. جایی بین چند درخت کوچک روی ماسهها و قلوه سنگها برای استراحت پیداکردیم، اصلاً برای خوابیدن جای راحتی نبود ولی من به شخصه خیلی چشمهایم میسوخت و خوابم میآمد، دراز کشیدم و کمی خوابیدم، بیدار که شدم برای 15 دقیقه خواب اضافی از بچهها اجازه گرفتم و آنها هم کاملاً موافق بودند، آن 15 دقیقه 4 ساعت طول کشید. خوابیدیم، خوردیم و حرف زدیم، خندیدیم و خوش گذشت. قله نرفتیم و بقول احسان همین الان هم که مینویسم کمی حسرتش را میخورم ولی یا باید همیشه بزکوهی بود یا بعضی وقتها هم عیش و نوش کرد، باهم نمیشود و ما اینبار دومی را امتحان کردیم و حال داد. برگشتنی کلی از مناظر لذت بردیم و گفتیم که الان میتواند بهترین فصل صعود این قله باشد و اگر بتوانیم باز میآییم، 2 روزه، روز اول عیش و نوش و روز دوم بز کوهی بازی تا قله...
محسن زحمت رانندگی را تا تهران کشید و من خوش گذراندنم را کماکان ادامه دادم.