جمعه 29/2/86 : بعد از مدتها گروه کوه دانشگاه. بعد از آنکه کمی از برنامه گذشت فهمیدم که گروه هنوز همان گروه است و آدمها همانها با همان درون مایهها، بچههای بدون غل و غش و صمیمی، کوهنوردی برای رسیدن به قله و لذت بردن از حداکثر ممکن یعنی همان چیزی که من هم در درون خودم همیشه دنبالش بودهام؛ لذت بردن از طبیعت اما لذت با حداکثر تلاش و حداکثر ریسک و خطر و...
قله ناز بهمراه قلوی همیشه همراهش کهار، دو قله منطقه البرز مرکزی هستند که از روستای کلوان در جاده چالوس صعود میشوند. مسیر روستان کلوان بعد از سد کرج و منطقه پل خواب از سمت چپ جاده جدا میشود. بهمراه مبین در زیر پل ستاری به مینیبوس دانشگاه و سایر اعضای تیم محلق شدم. مشکل اصلی صعودهای یکروزه دانشگاه دیر راه افتادن رانندههاست بطوریکه آنروز ما ساعت 9:30 تازه صعود را شروع کردیم و این ساعت برای یک صعود یکروزه 4000 متری بسیار دیر است، بهمین دلیل از همان ابتدا با سرعت بیشتری از حالت معمول یک تیم کوهنوردی حرکت کردیم و این اجبار و فشار لذتبخش را تا انتها همراه با خودمان داشتیم و اگر جز این بود به قله نمیرسیدیم. ابتدای مسیر بسیار زیبا و از درون باغهای روستا میگذرد، شکوفه و سرسبزی، طراوت و تازگی و زندگی. بعد از باغها از درون دره بیرون آمده و پناهگاه را زیر یک قله فرعی خط الراس که کمی نوک تیزتر از بقیه است میبینیم. (همین خصیصه را برای یافتن جای پناهگاه به یاد داشته باشید) هوا نصفه و نیمه ابر است و با توجه به پیشبینیها ترس خراب شدن هوا در همه وجود دارد. مسیر را تا پناهگاه در کمتر از 2 ساعت پیمودیم. همه چیز بجز غرش گاهبهگاه ابرها در غرب خوب بنظر میرسید. با توجه به تجربه ترسناک قله برج و کشتههای اخیر و ترس دامنگیر جامعه کوهنوردی! اگر هوا کمی هم خراب میشد باید بازمیگشتیم. هوا بسیار خوب و خنک بود، گاهی مه با باد و گاهی آفتاب با باد خنک. مدتها بود هوای به این دلچسبی و خنکی را تجربه نکرده بودم. ابرها که کمی پاره شدند به این نتیجه رسیدیم که زمان برای رسیدن به قله داریم و سریع رفتیم، خطالراس طولانی ناز، تا تمام شدنش حال همه را گرفت. آن آخر را برای تراورس برفکوبی جلو افتادم و آن هوای بسیار دلچسب را بهمراه تنهایی مورد علاقهام تجربه کردم. وقت کم بود و سریع برگشتیم، باز هم تنها بودم و رها و راضی! در انتهای مسیر برگشت و درون باغها باران گرفت. یک برنامه به یاد ماندنی همراه با باران بدون آنکه زیاد خیس شوی، زمانی آنقدر که تنها بتوانی لذت ببری و اگر هم بخواهی نتوانی اذیت شوی. با موههای خیس به مینیبوس رسیدیم و تا تهران را در ترافیکی کم و بیش آمدیم. صعود بسیار خوبی بود، کوههای سبز و آن بالاترها برف، تضاد زیباترین چیزها و یک گروه صمیمی با کلی انرژي، خنده و حرص برای رسیدن، با آوازهایی به یاد قدیمیترها، با یار دبستانی و همراه شو عزیز.
نکات:
- از پناهگاه تا قله با شیب کم زیادتر از آنی که بنظر میرسد طول خواهش کشید، ما کمی کمتر از 3 ساعت برای این قسمت مسیر وقت صرف کردیم و تقریباً با سرعت زیاد هم حرکت میکردیم، خبری از ایستادن هم نبود. این زمان یک زمان حداقل برای صعود در شرایط تابستانی است.
- درب پناهگاه کنده شده است، این بدان معناست که در زمستان با این شرایط اصلاً نمیتوانید روی پناهگاه ناز حساب کنید.
- ترس از صاعقه آنقدر قوی شده بود که یک وقتهایی بجای آنکه به صعود و زیبائیهایش فکر کنم بیشتر به خطرهای ممکن میپرداختم و این اصلاً خوب نبود بعلاوه آنکه کمی از جرات ریسک کردنم میکاهد.
- صعود یکروزه خطالراس کهار به ناز میتواند یک برنامه بسیار زیبا و سنگین در فصل بهار باشد.
جمعه 21/2/86 : بهمراه گروه نمونه و بعنوان راهنما برای صعود قله مهرچال راهی منطقه فشم شدم. ابتدای صعود از روستای امامه است که نرسیده به فشم جادهاش از سمت راست جدا میشود. قله همهن یکی از 3 قله معروف آن منطقه است که بهمراه قلل مهرچال و پیرزنکلون(کلوم؟؟) توسط یک خطالراس نعلی شکل بهم وصل میشوند ودرضمن همهن، کوتاهترین آنها نیزمحسوب میشود که دسترسی به آن زمان کمتری لازم خواهد داشت. گذشتن از آب بازهم مثل بیشتر کوهها دراین موقع از سال کمی دردسرساز بود ولی خنکای دره و بوی بهاری سبزه ها همه را برای ادامه دادن وسوسه می کرد. شیب اول مسیر تا قلعه قدیمی زیاد و مسیر کمی نامتعارف است و معمولاً همه را خسته میکند. کمی بالاتر از قلعه صبحانه خوردیم و بعد به آرامی کمی بالاتر رفته و تراورس را بسمت دشت مهرچال آغاز کردیم. منطقه آنقدری که فکر میکردم سبز نبود، فقط یکی از دره ها آب داشت ولی دشت پر از برف بود. به دشت که رسیدیم با توجه به وضعیت ابرها، زمان و توان تیم پیشنهاد صعود قله هم هن را به سرپرست دادم و او نیز موافقت کرد. با توجه به زمانی که داشتیم و برف منطقه، صعود مهرچال برای تمامی اعضای تیم ناممکن بنظر می رسید. همان اوایل مسیر بخاطر مشکلی که پیش آمد نیم ساعتی از تیم عقب افتادم و برای رسیدن به بچه ها سریع رفتم، سریع، آنجوری که دوست داشتم، انجوری که احساس توانایی در درون خودم می کنم و آنجوری که از توانایی خودم لذت ببرم. دلم تنگ شده بود برای صعودهای سرعتی یکنفرهام!! همان وسط مسیر حدس زدم که قله اصلی هم هن سمت چپ ما باشد و ما تنها به قله فرعی در خط الراس صعود می کنیم. البته امکان رسیدن به قله اصلی بود ولی ضرورتی یا حالی در بچه ها نبود چون اختلاف ارتفاع آنقدرها نبود و مناظر کاملاً ارضا کننده، خلنو و سرکچالها از نمای بغل، فوق العاده بودند.
سریع پائین آمدم و بعد از نهار با آواز تا ده آمدیم. صعود لذت بخشی برایم بود.
جمعه 14/2/86 : بدنبال یکسری کلاسها و دوره آموزشی که برای من بسیار طولانی شد – به دلایل تنبلی و نداشتن وقت و... – در دوره یکماهه اول امسال که وقت داشتم موفق به تمام کردن آن شدم. روز جمعه به عنوان تورلیدر و به منظور کلاس عملی تورلیدری با یکی از اساتید راهی کاشان شدیم. در واقع هم بازدید بود برای منی که آنجاها را ندیده بودم و هم آموزش. جزوه خوبی راجع به کاشان گرفتیم و سایتهای زیر را دیدیم. خوش گذشت!!!
- خانههای قدیمی کاشان : 3 خانه بروجردیها، طباطبائیها و عامریها
- باغ فین و حمام قاجاری
- تپه سیلک
- امامزاده ابراهیم
- دیوارهای قدیمی شهر
جمعه 7/2/86 : با دوستان گروه نمونه هماهنگ کردم برای حضور در برنامه شان و آنها نیز مثل همیشه با روی خوش استقبال نمودند. هدف قله پهنه سار(پهنه حصار یا گندم چال) بود. این قله در بالای آبشار معروف سنگان قرار داشته و مسیر آن نیز همان مسیر آبشار از قله سنگان و پس از آن از سمت راست دیوارههای آبشار تا قله است. هوا ابری و خنک بود. ابتدای مسیر تا آبشار شلوغ و بعد از آن به جهت آنکه مسیر را هم متفاوت از مسیر معمول انتخاب کردیم خلوت بود وخودمان بودیم. آرام میرفتیم و زیبایی بهار در سبزی سبزهها و صدای رودخانه و گلهای رنگارنگ خودش را به من می قبولاند. صبحانه را کنار آبشار خوردیم و سپس بسمت قله رفتیم. برفکوبیای که لازم بود را جلو رفتم و از تلاشم لذت بردم. روی خط الراس باد شروع شد و تا قله ادامه داشت. آن بالاها هنوز برف بود و مناظر آن طرف هم بیشتر سفید بودند. روی قله استراحتی کردیم و سعی کردیم سریع پائین برویم تا گرفتار باران نشویم. تا آبشار آمدیم و چیزکی خوردیم و باران شروع شد. نماد عینی بهار، بارانهای شلاق وار. بارانی که سرد نیست ولی خیست می کند و طبیعت را تا آنجا که بتوانی بفهمی و ببینی زیبا میکند. آواز خواندم و از بارانی که مرا در دل همه سبزه ها و سنگها و همراه با آنها می شست نهایت لذت را بردم. هوا تاریک شد وخیس به مینیبوس رسیدیم. برنامه بسیار خوبی بود، موفقیت صعود به قله، هوای بارانی و باران و خنکی. کمی هم خوش شانس بودیم که هوا کمی زودتر خراب نشد.
جمعه ۳۱/۱/۸۶ : بازهم دارآباد ولی اینبار تا قله! بعد از ۲هفته دوره فشرده ایرانشناسی و تورگردانی و با توجه با ناآشنا بودن با همراهم در آن روز- دارآباد را انتخاب کردم تا هم مسیر زیاد سختی نباشد و هم جای پارک مهیا باشد. آرام رفتیم و دلهره یک مسئولیت ننوشته هم با من بود .آنروز هوا وحشی بود وباد بسیار شدید تا قله و کماکان در مسیر برگشت کمی اذیتمان کرد ولی برای من شادی بخش بود. اینکه باز هم صورتم را شلاق بزند باد سردی که از روی برف بلند شده و من آرام برای خودم بخوانم. برف به طرز باورنکردنی آب شده بود و همه جا را سبز دیدم. گلها و سبزه ها و نمناکی خاک که نوید شروع بهارند. دماوند سفید و خلنو و مابقی هم پربرف. روی خط الراس تا قله برف بود. تیغه را کسی نرفته بود و وسوسه شدم! کوه خوبی بود.