جمعه 17/1/86 : شبش خیلی مردد بودم ولی فردا صبحش براحتی بیدار شدم و بعد از سوارکردن یکی از بچههای گروه کوه دانشگاه به سمت دارآباد رفتیم. خوبی دارآباد این است که جای پارکش دیرتر از همه دیگر قطبهای کوهنوردی شمال تهران پر میشود!
تا قهوه خانه آرام رفتیم و در هوایی سرد صبحانه خوردیم. بعد از صبحانه با سرعت نسبتاً سریع به سمت یال رفتیم و در هوای خنک و در پناه سایه به یال اصلی رسیدیم. کمی بیشتر از یک ساعت طول کشید. برخی جاها برف بود و کمی هم جاپا کوبیدم و برفخانه را یاد کردم که شاید هم همین هفتهها سری بهش بزنیم با احسان.
آن بالا که رسیدیم آقتاب داغ را دیدیم و برفهایی که داشتند شل میشدند، قلهای که با شیب بسیار کم باید بهش میرسیدیم و پوستی که رسماً داشت میسوخت. اینکه شیب اصلی مسیر را آمدهایم را بهانه کردیم و بعد از استراحتی مفصل پشت به آفتاب برگشتیم پائین.
برفها زودتر از آنی که فکر میکردم در پائین دستها آب شده بودند ولی آن بالاها هنوز سفید یکدست بود، دماوند را هم دیدم، سفیدِ سفید!
یکشنبه 12/1/86 : 2 نفری با احسان و بعد از کلی برنامه - که فقط توی سرمان ماند چون هوا همیشه خراب بود - تصمیم به اجرای یک برنامه یکروزه گرفتیم: منطقه کلک چال تا هرجایی که ارضا شدیم!
هوا قرار بود خوب باشد که تقریباً بود. مسیر زیاد شلوغ نبود و ما هم زود رفته بودیم. تا پناهگاه مسیر یخ زده بود که هم اعصاب را اذیت میکند و انرژی زیادی میبرد. 5/1 ساعت تا آنجا طول کشید و صبحانه را در پناهگاه خوردیم. بالای پناهگاه بر خلاف انتظار برف سفت داشت و تیمی هم جلوی ما حرکت میکرد. 15 دقیقه رفته بودیم که آن تیم برگشتند و دیدیم که مسیر را کسی نرفته است. برف سفت بود و حجم برف آنقدری که حتی زمستان هم ندیده بودم، مشورت کردیم و بخاطر سفتی برف مسیر تابستانی را انتخاب کردیم تا به گردنه زین اسبی برسیم. کمی برفکوبی و برف زیاد و تنهایی! همه چیز ایدهآل بود و همان اواسط رضایت هم آمد! دلم برای برفکوبی، عرق ریختن، سفیدی برف تنگ شده بود. زیر زین اسبی با هم مشورت کردیم، مسیر آمدنمان بسیار خطرناک بود. وقتی میآمدیم برف سفت بود و حرکتمان قابل توجیه ولی تا ظهر دمای هوا بالا میرفت و خطر بهمن بسیار زیاد میشد. با توجه به حجم برف و سختی برفکوبی تصمیم به صعود قله اسپیلت در سمت چپ گردنه زین اسبی گرفتیم. انتهای مسیر تیغهای بود و 5 متر آخر تا قله اصلی را بدون حمایت صلاح ندانستیم که برویم. قله فرعی کنارش را صعود کرده و سریع برگشتیم. بقول احسان خیلی حال داد. برف آنقدری که فکر میکردیم شل نشده بود ولی از لحاظ ایمنی کارمان درست بود. پناهگاه نهار خوردیم و حدود یک بعدازظهر به جمشیدیه رسیدیم. شروع آرام و لذتبخشی برای سال جدید کوهنوردی بود.