تبليغاتX
کلیمانجارو
کلیمانجارو
از کوه هایم مینویسم...
پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385
کویر مصر

18و19/12/85 : بعد از مدتها تنبلی و کوه نرفتن کهار را هم دودر کردم و با وسوسه جای جدید و آدمهای جدید رفتم کویر. می خواستم بدانم با آدمهایی که نمی شناسم چقدر می توانم کنار بیایم . مینی بوسی پر بود از آدمهای مختلف و ناآشنا برای یکدیگر. چهارشنبه شب از تهران راه افتادیم و مسیر طولانی سمنان- دامغان – جندق – مصر را شبانه رفتیم. کویر یعنی  جاده بدون خط ممتد، یعنی سایه هم اندازه خود ماشین که پابه پای ماشین می آید. بعنی همه چیز را همانطور که هست تا انتهایش ببینی، با همه خوبیها و بدیهایش، عریان و واقعی. زیبا و ترسناک. خانه ای در ده گرفتیم و بسوی شنها دویدیم، خیلی وقت بود پای برهنه ندویده و راه نرفته بودم. یاد بچگی هایم هم همراهم بود. نهار خوردیم و خواب و عصر بازهم به کشف روستا و اطراف پرداختیم. یکجایی آب پیدا شده و شنها مرزی ساخته اند برای روستائیان که زندگی کنند و چیزی بکارند، کسی جلوتر نمی آید و شاید نمی تواند بیاید. هیزم جمع کردیم، بعد از شام آتش را روشن کرده و تا می توانستیم خواندیم. آسمان کویر را دیدیم و حرفهای شاعرانه زدیم! جزو آخرین گروهی بودم که از آتش دل کندم به ده برگشتم.

فردا صبح زود صبحانه خوردیم و مسیر روستای مصر تا فرح زاد – با را پیاده رفتیم. 5-6 ساعتی شد و بسیار خوب بود. آفتاب داغ و باد سرد، شنهای یکطرف داغ و یکطرف سرد، گله شترها و... فرح زاد آخرین روستای آن حوالی است با 2 خانوار! با ماشینی برگشتیم به مصر و آماده برگشت به تهران شدیم. غذای محلی آدمهای مهربان روستا را خوردیم. غروب کویر را در راه تماشا کردیم و با سروصدای فراوان از هر نظر به تهران برگشتیم. کویر برایم جالب بود، برخلاف کوه بدون هدف خاص- که تنها باید به رسیدن و نحوه رسیدن و سالم رسیدن به آن فکر کنی - می توانی برای خودت راه بروی. اینکه گفتم برای کویر نوردی ساده ای بود مثل آنکه ما داشتیم و آن کویر نوردیهای چند روزه که کلی برنامه ریزی می خواهد از یک برنامه کوه نیز سنگین تر است و الان کله مرا قلقلک می دهد. کویر زیبا بود و مصداق مکانی این شعر که کاش آدمها دانه های دلشان پیدا بود!

+ نوشته شده در 20:7 توسط ابوذر.