خودم اين حس را داشتم و وقتي فرامرز هم به تكراري بودن نوشته ها و قالب گزارشهايم اشاره كرد به اين فكر افتادم كه نحوه نوشتن را كمي تغيير بدهم. براي آگاهي از كيفيت اين تغيير نظرات شما كه اينجا را ميخوانيد برايم كاملاً ارزشمند خواهد بود. اين يك تغيير ابتدايي است و ممكن است ادامه يافته يا متوقف شود . به اين نتيجه رسيدم كه كوههايم را در چندين بخش جداگانه بنويسم .
بخش تكراري : با احسان بودم!! و با چند تن از دوستان و آقاي نصيري. برنامه دوروزه بود(پنج شنبه و جمعه 21و22/10/85) و به قصد قلل البرز مركزي شامل خط الراس ورزابها و احياناً قله جانستون. قله ورزاب 4 نزديكترين قله به قله معروف جانستون است كه با وجود بلندتر بودن نزد كوهنوردان كم اهميت و ناشناخته مانده و در راستای خط الراس ورزابها كه شامل 4 قله ميشود به قله برج منتهي خواهد شد. با ماشين من رفتيم و 5 نفر بوديم. ابتداي صعود روستاي آبنيك در انتهاي جاده فشم – لالون است كه از سمت چپ جاده جدا ميشود. خانوار بسیار کمی در روستا بودند و اینرا در برگشت که به شب خوردیم فهمیدیم و اجرای برنامه با ماشین عمومی مشکلات خاص خودش را خواهد داشت. روز اول حدود 5 ساعت برفکوبی کردیم،حجم برف سنگین بود و چندباری از رودخانه گذشتیم که یکباری به خیس شدن یکی از بچه ها منجر شد. وقتی به انتهای دالان سنگی رسیدیم خط الراس را دیدیم و یالی که فرامرز بهش اشاره کرد را بالا رفتیم. تا همانجایی که حدس می زدیم با وقت خوبی رسیدیم و چادر زدیم. آفتاب که رفت هوا بسیار سرد شد و شب هم بسختی گذشت . مسیر فردا از آن چیزی که نشان میداد طولانیتر و سختتر بود. در هوای خوب بالا رفتیم و بودن آفتاب گرم کمکمان میکرد. روی خط الراس بادی هم میوزید و اواخر مسیر درگیری با سنگ نیز داشت. دهلیز آخرش را بسختی رد کردیم و برف زیر قله کاملاً سفت و یخ زده بود. تلاش روز دوم طولانی و سخت بود. سریع برگشتیم و چادرها را جمع کردیم. 4 بسمت روستا راه افتادیم و یکجای مسیر را تغییر دادیم تا 2 بار کمتر از آب رد شویم. قسمتهای سختتر را در روشنایی و نیم ساعت آخر را در تاریکی حرکت کردیم و از روستا با ماشین من به تهران برگشتیم.
بخش کوهنوردی : این قسمت البرز مرکزی تا دلتان بخواهد وحشی است و زیبا، صخرههای بلند و سیاه در دل برف سفید عظمت خاص خودشان را دارند. بسیار کم صعود می شوند و بکر ماندهاند. هوا آفتابی و بسیار آرام بود . روز دوم به این نتیجه رسیدیم که با این زمانبندی بهترین جا را برای شب مانی انتخاب کردهایم و محل بعدی با کوله سنگین حداقل به 2 ساعت کوهنوردی در روز اول احتیاج داشت . یال صعود از سمت چپ رودخانه دشت جانستون آغاز شده وبه سمت چپ قله جانستون و مستقیماً به قله ورزاب 4 که از پائین مانند صخرهای سنگی دیده میشود، منتهی خواهد شد. صبح روز دوم با آمدن آفتاب حرکت را شروع کردیم که شاید دیر بود ولی اشعههایش را برای حس گرم شدن لازم داشتیم. چادرها خوب بودند ولی لباسها آنچنان یاری نکردند و خیس بودند. کفش سنگین و جوراب پر را بسیار توصیه میکنم. غذای گرم و آبکی نیز میتواند بهترین باشد با اینکه در کوهنوردی اصل با خوردن است حال هرچه که باشد!! گازهایی که یخ نزنند و چراغی که از کارکرد صحیحش مطلع باشید حتماً لازم می شود. کلنگ فقط در 50 متر آخر به کارمان آمد و اگر نبود در همان 50 متری قله میماندیم. برای ورزاب 4 از دهلیز وسط صعود کنید با آنکه کمی سخت بنظر میرسد ولی تنها راه مطمئن برای دسترسی به قله در آن 50 متر آخر است و ممکن یخ زده باشد. وقت کافی و یا صعود چندروزه می تواند شما را به صعود 3 قله دیگر ورزاب + جانستون،برج و یا حتی خلنو نایل سازد. بخشهایی از مسیر بر روی خط الراس با درگیری سنگ و در کنار شیبهای طولانی یخ زده واقع شده و باید از حرکت مطمئنی بدون دلهره برخوردار باشید تا زمان را از دست ندهید.
خودم : روز اول کمی که جلو افتادم دیگر تصمیم گرفتم بروم و آن برفکوبی سنگین تک نفرهِ طولانی،بسیار لذتبخش بود. تنهایی، دلهره نتوانستن و خستگی و در انتها موفق شدنش بسیار خوب بود. فردایش را نگذاشتند زیاد برفکوبی کنم و چون جلو نرفتم احساس کردم برای گذر از محلهای خطرناک مثل گذشته شجاع نیستم و شاید هم کمی ترسو شدهام. دهلیز آخر که گیر افتادیم بازگشت به اصل کرده و ردش کردم. فهمیدم که هنوز میتوانم جلو بروم و نترسم و این خیلی خوشحالم کرد. برگشتن تا چادرها را هم تنها و سریع آمدم. حالم بسیار خوب بود. برفکوبی قسمت بهمنی و آن دالان مدفون از برف و دلهره راه ندادنش را هم فراموش نمیکنم. به شب که خوردیم همه خسته بودند ولی من هنوز زنده بودم و شاید چون میدانستم سرانجاممان روستاست با آن قسمتش هم حال کردم و از سکوت شب و تاریکی و برف پودر زیرپا با آهنگهای زیر لب لذت بردم. خیلی وقت بود در چادر نخوابیده بودم، آداب خاص خودش و گرفتاریهایش را دوست دارم و در درون خودم زندهشان کردم.
حواشی : بحثهای شب درون چادر راجع به شخصیتها و عقایدمان، روابط و تفکراتمان خیلی خوب بود. نیمروی داغ بعد از فشم و گرمای ذغالش که یخ پای بچه ها را هم باز کرد از آنهم بهتر بود. یک جمع صمیمی با کوهی خلوت و زیبا و یک منِ راضی از خود. آن شب حتی رانندگی تا تهران هم زیاد سخت نبود و برف شدید تهران بسیار خوشحالمان کرد که ساعاتی زودتر شروع نشده بود!
جمعه 15/10/85 : همراه هميشگي ام ( كه بقول بچه ها فقط او با تو و تو با او از اين برنامه هاي ديوانكي ميرويد) بايد به درس مي رسيد يا حال كوه نداشت. خودم را ميشناختم و ميدانستم كه براحتي خودم را دودر خواهم كرد اگر قرار باشد مسيري را تنها بروم. قبلترها بهتر بودم ولي الانها تنها نميتوانم و با شلوغي هم مشكلات خاص خودش را دارم. با بچه هاي گروه نمونه براي دارآباد قرار گذاشتم. صبح رفتيم بر سرقرار و حركت بسمت دارآباد، صبحانه را در قهوه خانه اول مسيرخورديم و بعد از مسير نرمال بسمت قله رفتيم. بيشتر تيم را نمي شناختم . عقب دار بودم و براي خودم يكجاهايي را برفكوبي كردم. تيم آرام مي رفت. تا قله آرام و پيوسته رفتنم و هوا نيز جز در چند دقيقه اي آرام بود. كمي باد وزيد، برف زياد بود ولي مسير كاملاً كوبيده شده بود. قله هاي اطرف و دماوند زيبايي خاص خودشان را داشتند و احساس خوب كوه آمدن را در من بوجود آوردند. حدود 2 بعدازظهر قله بوديم، چيزي خورديم و برگشتيم پائين. آنروز همه چيز آرام بود، تيم آرام ميرفت، هوا آرام و بچه ها آرام ، تنها ناآرامي آنروز من و علي عبدي بوديم با دلقك بازيها و آوازهاي گاه به گاه و خنده. خوش گذشت!
جمعه 8/10/85 : از اول هفته توی فکر دماوند بودم و همه چیز داشت خوب پیش میرفت، اینکه احسان پایه باشد و بیاید، هوا خوب باشد و ... فقط جاده هراز بسته شد. هرچه رادیو گفت باور نکردیم و تا رودهن رفتیم ( با توقفهای 5 دقیقهای برای پاک کردن شیشه ماشین بخاطر یخ زدن آب) و از آنجا برگشتیم. بنظرمان آمد که جاده فشم باید باز شده باشد و همانطور هم بود. دلهره مسیر فشم تا لالون برای خودش اندازه یک کوهنوردی زمستانی هیجان داشت. خلاصه با قضایای بسیار ساعت 12 ظهر به لالون رسیدیم. کفشها و لباسها را پوشیدیم. نهارمان را سریع گاز زدیم و با خوشامد پارس سگهای ده حرکت را شروع کردیم. از همان وسط ده برفکوبی شروع شد و فهمیدم که این تو بمیری از آن تو بمیریها نیست!!! برف سنگین و زیاد، آفتاب داغ، هوای سرد، سفیدی و سیاهی شاخههای خشک و سکوت و سکوت و سکوت . همانجاهایی که همیشه پراز آدم بود الان فقط برف داشت. صدای آب میآمد و ما هم که حرفی نداشتیم. از سکوت و از دیدن برف و از اینکه باز با پوشاک زمستانی قصد کوه کرده و می توانستم بخوبی جلو روم، لذت میبردم . برفکوبی زیاد بود، سرعتمان آهسته و آرام و نوبتهای برفکوبی طولانی. تا اول تنگه معروف لالون یکساعتی طول کشید. حجم برف را باور نمیکردیم ولی زمان طولانی حرکت آنرا بخوبی بهمان میفهماند. یک تیکه یخ روی رودخانه شکست و پایم خیس شد. به برگشت فکر کردیم و چون زیاد پایم سرد نبود قرار شد که اگر بیشتر سرد بشود بلافاصله برگردیم. قرار بود از یال وزواب برویم و مسیر دره را بخاطر برف زیاد و احتمال سقوط بهمن بی خیال شده بودیم. مسیر را احسان می دانست و یکجایی که توانستیم بسمت بالای یال حرکت کردیم. بالاتر که رفتیم مسیر تیغهای و خطرناک شد. بسیار زیبا بود و آن قسمت را که جلو میرفتم باورم شد که بازهم زمستان برنامه آمدهام و بازهم در کوهنوردی توانایم. همه چیز بسیار زیبا بود و برج را هم دیدیم. کمی مانده بود که تیغهها تمام شوند که به بن بست خوردیم! یک دیواره 30-40 متری. همان یک تیکه را اگر رد کرده بودیم روی یال بودی ولی وقتی نداشتیم، قرارمان حرکت تا حدود 16 بود و الان ساعت 15:40 دقیقه بود. با مشورت تصمیم به برگشت گرفتیم و چون وقتی برای جلوتر رفتن در دره نیز نداشتیم و با آن حجم برف تلاش فردایمان نیز حتماً نافرجام می شد تصمیم بر برگشت به ده را گرفتیم. پایم هرلحظه سردتر میشد و این دلیلی برآن بود که گرمای لحظه اول برای حرکت طولانی مدت اصلاً قابل اعتماد نیست و حرکت با کفش خیس در برف عاقبت خوبی نخواهد داشت. احسان بخاطر مشکلات متوالی امروز برای رفتنمان و این آخری حالش گرفته شده بود ولی من خوب بودم. همین سفیدی و آرامش کلی بهم نیرو داده بود و هوس قله شاید حتی برایم زیادی بود. همان تیکهای که با دقت تیغه ها را رد کردم و برفکوبی کردم حالم را خوب کرده بود. اگر احسان پایه بود شب را نزدیک ده چادر میزدیم ولی تصمیم به برگشت به تهران گرفتیم و با ماشین درب و داغونمون تا تهران آمدیم. آنروز نشد که برنامهمان اجرا شود ولی لذتش را بردیم، حجم زیاد برف برای هر نرفتنی بهانه بود. بخاطر دیدن برج با برفهایش کلی خوشحالم...