تبليغاتX
کلیمانجارو
کلیمانجارو
از کوه هایم مینویسم...
شنبه یازدهم آذر 1385
دامنه‌های سرکچال!

جمعه 10/9/85 : از اواسط هفته قرار شد سرپرست این برنامه باشم، البته سرپرستی که هیچ کاری نمی‌کند و فقط روز برنامه سرپرست است؛ این موضوع نیز شب برنامه کنسل شد ودوست خوبم حمید سرپرستیش را پس گرفت. صبح زود احسان - که نمی دانست سرپرست برگردانده شده!- برای رفتن بهم زنگ زد و گفت که تبریک می‌گم، باز تو سرپرست شدی و هوا حسابی خراب است. تهران بارانی بود و شمالترهایش برفی. به سیاق همیشه از درب رشت دانشگاه راه افتادیم و نکته این برنامه حضور دوستان قدیمی بود که سالی می شد همه با هم برنامه‌ای نرفته بودیم. از همان اول احساس شادابی داشتم و مسخره بازیهایم شروع شد. توی شیب جاده لشکرک که کاملاً مه بود ایستاده شدیم! تا همانجا به همه قله های جایگزین کلون بستک فکر کنیم. با این وضعیت بعید بود که جاده شمشک به دیزین باز باشد که همانگونه هم شد. پس از کلی معطلی گردنه لشکرک را رد کردیم و بعد جاده باز بود ولی فقط تا شمشک، ساعت 10 صبح بود و این برای کوهنوردی در زمستان یعنی یک فاجعه بزرگ. سرکچال تا هرجایی که توانستیم برویم و وقت اجازه داد با مشورت همه بزرگان گروه هدف ما شد. برف یعنی زندگی، حداقل برای مایی که سالی بود ازش دور شده بودیم. روحیه همه خوب بود و کوه هم تا دلتان بخواهد زیبا. از روستای سپیداستون راه افتادیم و بعد از مدت کمی عقبدار شدم. همه جا را مه گرفته بود و البته برخی مواقع باز هم می‌شد. حجم برف برای آن موقع حتی زیاد بود و برفکوبی هم حسابی. در گیرودار هوای بد و مه معلوم بود که خیلی مسیر را درست نرفتیم ولی بهتر از آن امکان نداشت. همه جور هوایی را دیدیم: باد سرد، بارش، آفتاب داغ و سوزان، مه . ساعت حدود 13 بود که رفتم جلوی تیم تا برفکوبی کنم. از پایم ممنونم که کاملاً همکاری کرد، یکجاهایی تا کمر برفکوبی کردم و توانستم، مثل همان قدیمها توانائیم را حس کردم و بسیار خوشحال بودم. کاملاً شاداب بودم و زیبایی منطقه با آنهمه برف و ابر و باد جای هیچ خواستن دیگری را درون دلم نگذاشته بود. هوا باز شده و فهمیدیم که بالاتر از پناهگاه روی یال سمت چپ هستیم. تا خط الراس و قله راه زیاد بود و زمان کوتاه. عده‌ای از دوستان وقت باقیمانده را کمی بالاتر رفتند و ما هم ایستادیم، حرف زدیم، نگاه کردیم و لذت بردیم، خوردیم و چرت و پرت گفتیم. همه چیز در نهایت لذت می گذشت، کوهنوردی و همنوردان. تیمهای دیگر هیچکدام حتی بسمت پناهگاه هم نپیچیده بودند! با حساب زمان باید برمی‌گشتیم و این شرط کوهنوردی زمستان است: احتیاط و تعقل. جلوی تیم افتادم و سریع پائین آمدیم. بی وزنی که در پائین آمدن از برف  زیاد و پودر به آدم دست می دهد را بسیار دوست دارم و برایم مانند خلسه می ماند . با همه چیز داشتم حال می کردم، آواز، برف، بچه ها، خودم و پایم و کوه. یکجایی نشستیم تا تیم جمع و جور شد و باز هم پائین تر تا روستا و ماشین دانشگاه با رانندگانی که برای ما جزئی از خاطره‌های کوهمان شده‌اند. هیچ نیاز به قله رفتن نداشتم و همان جمع و همان مسیر زیبا همه چیز را آنروز به من داد. خوشحال بودم از اینکه توانستم پا به پای بچه ها بروم . باورم نمی شد که با همین بارش کم در دهلیزی بهمن ببینم، بهمن یعنی خطر و زمستان و جرأت حرکت. زمستان کوهها آمده و من خوشحالم، و خوشحالم که باز اینجا می‌نویسم و بهمین خاطر یکبار دیگر همه احساس‌های خوب کوهم را اینجا دوره می‌کنم.

+ نوشته شده در 20:12 توسط ابوذر.