تبليغاتX
کلیمانجارو
کلیمانجارو
از کوه هایم مینویسم...
شنبه بیست و هفتم آبان 1385
قله کلک چال

جمعه 26/8/85 : دیگر نه بهانه‌ای برایم مانده بود و نه دلم طاقت داشت. باید می‌رفتم واز 2-3 روز پیشش در فکرش بودم که آیا جواب می دهد و پایم جواب داد J. دلم می‌خواست تنها باشم تا ببینم پایم چگونه است. خیلی بهش مطمئن نبودم. همان اول مسیر که دوستانی را دیدم و از آنها جدا شدم-  و جالب آنکه سریعتر رفتم و جدا شدم! – فهمیدم که در بالا رفتن اذیت نخواهم شد. کاملاً زمانبدیم با حدسهایم جور در می‌آمد. تند که نرفتم ولی آرام هم نبودم. یک ساعت و ربع تا پناهگاه: مسیر شلوغ، آدمهای رنگارنگ، نگاه و نگاه، اضطراب دردِ هرازگاهی پا، گرما و عرق. یکساعت در پناهگاه ماندم و صبحانه را آرام آرام خوردم. متقاعد شده بودم که تا قله بروم و ساعت 9 بود که راه افتادم . هوا آفتابی، بدون باد ولی خنک بود. تا زین اسبی چند نفری را دیدم و از آنجا تا قله هیچکس نبود. آن آرامش و آن باد سرد، برفهای سفید سمت چپ بر روی توچال و تیغه های سنگی مسیر برایم ایده آل بود .از روی تیغه ها که با درد کمی گذشتم احساس شعف کامل را درونم فهمیدم. چند باری برای خودم خواندم : بی تو من ، تنهای تنهایم ، در بند غمهایم ، رسوایم ...

10:30 روی قله بودم . یکبار دیگر دماوند را از آن بالاها سفید دیدم و فریاد کشیدم. خوشحال بودم و کمی نگران فشار پائین آمدن بر روی پایم. همان چند متر اول فهمیدم که هشدارهای درد در پائین رفتن زیادتر خواهد بود ولی جواب خواهد داد. پایم خوب بود و آنقدر بهم اطمینان داد که از مسیر شن اسکی وسط برگشتم. 11:15 پناهگاه و آدمها و آب. کمی استراحت و بعد بسمت پائین راه افتادم. حالم خوب بود و خوشحال بودم که می‌توانم باز هم بر روی پایم برای برنامه های زمستان حساب کنم. کمی زیر لب آواز خواندم تا پارک، ماشین را برداشتم و خانه.

+ نوشته شده در 21:55 توسط ابوذر.
جمعه دوازدهم آبان 1385
جمعه صبح زود

همه هفته را سخت کار کرده ام و بقول محسن اگر همه چیز عادی بود باید الان می نوشتم که خسته بودم و می خواستم که کوه نروم ولی وسوسه .... یا اصرار بچه های گروه کوه مرا به کوه کشاند. خسته ام از کار و خسته از مهمانی دیشب. صبح زود جمعه است و من بیدارم . دلم کوه می خواهد . دلم می خواست می توانستم بروم....

+ نوشته شده در 6:26 توسط ابوذر.
سه شنبه دوم آبان 1385
پا -2
امشب پام رو باز کردم. فکر کنم باید بگم که اوضاعش کاملاْ خوبه با اینکه هنوز اونی که قبلاْ بوده بنظر نمی یاد....
ممنون از همه کسانی که ابراز لطف کردند .
+ نوشته شده در 23:4 توسط ابوذر.