جمعه 26/8/85 : دیگر نه بهانهای برایم مانده بود و نه دلم طاقت داشت. باید میرفتم واز 2-3 روز پیشش در فکرش بودم که آیا جواب می دهد و پایم جواب داد J. دلم میخواست تنها باشم تا ببینم پایم چگونه است. خیلی بهش مطمئن نبودم. همان اول مسیر که دوستانی را دیدم و از آنها جدا شدم- و جالب آنکه سریعتر رفتم و جدا شدم! – فهمیدم که در بالا رفتن اذیت نخواهم شد. کاملاً زمانبدیم با حدسهایم جور در میآمد. تند که نرفتم ولی آرام هم نبودم. یک ساعت و ربع تا پناهگاه: مسیر شلوغ، آدمهای رنگارنگ، نگاه و نگاه، اضطراب دردِ هرازگاهی پا، گرما و عرق. یکساعت در پناهگاه ماندم و صبحانه را آرام آرام خوردم. متقاعد شده بودم که تا قله بروم و ساعت 9 بود که راه افتادم . هوا آفتابی، بدون باد ولی خنک بود. تا زین اسبی چند نفری را دیدم و از آنجا تا قله هیچکس نبود. آن آرامش و آن باد سرد، برفهای سفید سمت چپ بر روی توچال و تیغه های سنگی مسیر برایم ایده آل بود .از روی تیغه ها که با درد کمی گذشتم احساس شعف کامل را درونم فهمیدم. چند باری برای خودم خواندم : بی تو من ، تنهای تنهایم ، در بند غمهایم ، رسوایم ...
10:30 روی قله بودم . یکبار دیگر دماوند را از آن بالاها سفید دیدم و فریاد کشیدم. خوشحال بودم و کمی نگران فشار پائین آمدن بر روی پایم. همان چند متر اول فهمیدم که هشدارهای درد در پائین رفتن زیادتر خواهد بود ولی جواب خواهد داد. پایم خوب بود و آنقدر بهم اطمینان داد که از مسیر شن اسکی وسط برگشتم. 11:15 پناهگاه و آدمها و آب. کمی استراحت و بعد بسمت پائین راه افتادم. حالم خوب بود و خوشحال بودم که میتوانم باز هم بر روی پایم برای برنامه های زمستان حساب کنم. کمی زیر لب آواز خواندم تا پارک، ماشین را برداشتم و خانه.
همه هفته را سخت کار کرده ام و بقول محسن اگر همه چیز عادی بود باید الان می نوشتم که خسته بودم و می خواستم که کوه نروم ولی وسوسه .... یا اصرار بچه های گروه کوه مرا به کوه کشاند. خسته ام از کار و خسته از مهمانی دیشب. صبح زود جمعه است و من بیدارم . دلم کوه می خواهد . دلم می خواست می توانستم بروم....