پنجشنبه و جمعه 23و24/6/85 : اینبار قله رفتن یک وظیفه حتمی بود برایم، اولش که با مبین اینجور فکری آمد توی ذهنمان باور نمی کردم که اینقدر ذهنم خسته شود. این هفته شبها از همیشه زودتر میخوابیدم و باز هم خسته بودم. آنقر ذهنم درگیر بود و توی فکر 15 قله بودم که نفهمیدم دماوند خودم را چگونه برنامه ریزی کردم. لیلا عزیزی بیشتر کارهای تدارکات را انجام داد(ازش ممنونم) و فقط قرارمدارها را من گذاشتم. خوشحال از اینکه آقای شیرمحمد (موسس انجمن کوهنوردی امیرکبیر) با ما میآید کوله را بستم. تنها نگران آن بودم که هوا یاری نکند. میدانستم بچهها می توانند به قله برسند. صبح با ماشین بچه ها را برداشتم و وسط مسیر شیر محمد نیز با ما همراه شد. صبحانه در پلور و ماشین من را در قرارگاه فدراسیون گذاشتیم. بخاطر آنکه شیر محمد میخواست تا پناهگاه بیاید و فردا صبح برگردد رودهن، با ماشین ایشان تا گوسفند سرا رفتیم و توی مسیر محو تعریفهای شیر محمد بودیم از گروه خودمان تا خدابیامرز حامد گلکار. ما حدود 11 گوسفند سرا بودیم و شیر محمد راهمه میشناختند؛ چای بهمان دادند و بعد آرام راه افتادیم. هوا نسیمی داشت که خنکیش بسیار کمکمان می کرد. شیر محمد 2 سالی کوه نیامده بود و اوایل مسیر را بسیار راحت با ما آمد . ارتفاع که زیاد شد سرعت او هم کم شد و از یکجایی به بعد من آرام با او آمدم و بچه ها با سرعت خودشان تا پناهگاه رفتند. مسیر زیاد شلوغ نیود. هوای قله باد و ابر بود ولی امیدوارم می کرد که در چنین هوایی نیز می توانم صعود کنم. خیلی آرام رفتیم و حدود 5/3 بعدازظهر به بارگاه رسیدیم. پناهگاه جدید و چندتایی چادر، بچه ها و برپا کردن چادر خودمان. نهار و حرفهای شیر محمد از کوه و زندگی توامان، بودنش با ما خیلی بهمان چسبید. شام پلو درست کردم و خوردیم. برای خواب من و شیر محمد به چادر فدراسیون رفتیم. هوا سرد بود و آن شب احتمالاً بخاطر سرما خوب نخوابیدم، از آن شبهایی که آدم هی منتظر است که صبح شود. شاید دلهره فردای خودم بود یا فردای دوستانم در همه جای ایران، مخصوصاً از قله های شمال کشور می ترسیدم. صبح 5/4 بیدار شدیم، صبحانه و جمع و جور وسایل، خداحافظی با شیر محمد و حرکت. هوا صاف بود با باد. دلم قرصتر شده بود و همان ساعتهای اول صعود فهمیدم که فرزانه و لیلا، هم روحیه و هم توان صعود قله را دارند. باد سرد و شدیدی داشتیم. آرام آرام و پیوسته رفتیم. خیلی از تیمها را پشت سر گذاشتیم و 5 ساعت طول کشید به قله رسیدیم. آفتاب و باد، همان چیزی که اذیتمان کرد ولی اجازه صعود بهمان داد. همان حس همیشگی غرور از اینکه توانستم به قله برسم و خوشحالی بسیار زیاد از اینکه قله خودم را صعود کرده بودم. در راه صعود هم به فکر بچه ها بودم ولی کمتر، از قله به بعد ذهنم همش آنجاها بود. عکس با پلاکارد و گلوله پائین، باد سرد و شن اسکی، استراحت و خوردن. تلفن اول از زردکوه بود و خبر موفقیت، بعد یکی یکی خبرها رسید. هر خبر باعث می شد که فریاد کوچکی از شادی بکشم. هیچگاه در پائین آمدن از دماوند اینقدر با روحیه و خوشحال نبودم. 2 ساعته بارگاه بودیم و نهار خوردیم. خیلی از قلهها صعود شده بودند. هوا سرد بود و این برای شهریورماه دماوند عادی است. کوله هایمان را جمع کردیم و کمتر از 2 ساعت تا گوسفند سرا آمدیم. 15 قله داشت کامل می شد. دماوند هم صعود شده بود و سالم بودیم، خوشحال بودم. با لندرور و چک و چونه تا پلور آمدیم، ماشین را برداشتیم و در ترافیک راهی تهران شدیم. اوایل تهران فهمیدم که هر 15 قله با سلامتی کامل بچهها صعود شده است. خوشحال بودم، خوشحال واقعی. بچه ها را رساندم و رفتم خانه، بقیه اش را همه می دانند : ترو تمیز، دوش و خواب.