جمعه 27/5/85 : پنچشنبهها را که باید کار کنم، تعداد برنامههای در دسترسی که بتوانم از آنها لذت ببرم، کم میشود. میتوانستم کهار بروم ولی خلنو، وسوسهاش همیشه بر من غلبه میکند. احسان شب اینجا بود و آبهایمان را گذاشتیم تا یخ بزنند و در گرمای فردا به دادمان برسند. صبح زود با آژانس رفتیم تا محل قرار تیمی که دوستانمان بودند و برای رفتن تا شمشک از ماشین آنها استفاده کردیم. صبحانه را در اتاقکی کمی بالاتر از مسیر زمستانی لجنی با همین تیم خوردیم و جدا شدیم. هوا کمی گرم بود ولی بالاتر بادی میوزید و آسمان هم ابری بود. کم کم همه چیز خنکتر شد. تا لجنی هیچ حرفی با هم نزدیم و هر کس برای خودش بود و درون خودش. قله لجنی را کاملاً تراورس کردم و براحتی به گردنه رسیدم و تا پناهگاه رفتم. مثل همیشه جلو افتاده بودم که دلیلش را باید از احسان بپرسید، شاید دوست داشت عقبتر باشد و تنها. تیمهایی را در پناهگاه دیدیم. نیم ساعتی آنجا استراحت کردیم و راه افتادیم. باز هم جلو افتادم و هر کس برای خودش، رفتیم تا قله اصلی سرکچال. همه مسیر این شعر شاملو در ذهنم بود : ما با همیم و تنهائیم، چونان کوهها، با همان تنهایان. روی قله نشستم تا احسان آمد. هوا بسیار خنک و شاید سرد بود. یخ آب اصلاً باز نشده بود!!! و ما دلمان برای فلاکسهای پر از آب گرم تنگ شده بود!! حدود 8:15 از شمشک راه افتاده بودیم و من کمتر از 2 ساعت تا لجنی آمدم و وقتی که از آنجا حرکت کردیم یکساعت و 10 دقیقه بعدش روی سرکچال بلنده بودم. از سرکچال که سرازیر شدیم اول می خواستیم یک مسیر شن اسکی مانند را برویم ولی مناسب نبود و تیغهها را پائین آمدیم. باز هم جلو افتادم، خاطرههای درونم ورجه وورجه میکردند و من برای رسیدن به محل شب مانی آن برنامه معروف آبان 81(اگراشتباه نکنم) دلم تاپ تاپ میزد. عباسی را که نمیدانم دیگر کجاست یاد کردم و روی سنگچینها چند دقیقهای نشستم. احسان آمد، حرف نزدیم و احسان گفت یادش بخیر. در ذهنم این بود که آن رویداد یک نقطه عطف بود در کوهنوردی من و روابط انسانیم، داشتیم می مُردیم، آدمهایی نگران شده بودند و ... جلو! راه افتادم بسمت خط الراس زیبای دریوک – برج. فکر میکردیم با توجه به خستگیمان این قسمت بیشتر از همه جا بهمان سخت بگذرد. آرام رفتیم و اصلاً سخت نبود. روی تیغهها که رسیدم، خلنو را دیدم. دریاچه و یخچالهای آن پشت و ژاندارک. دیدم که احسان میآید و راه افتادم بسمت برج، دست به سنگ که شدم هوس خلنو در سرم بیشتر شد. قرار بود با بچه های گروه نمونه برگردیم تهران و آنها گفته بودند که حدود 5/5 با ماشین قرار دارند. روی برج آدمهایی را روی گردنه دیدم و حدس زدم که بچه ها باشند، پس خیلی عقب نبودیم، ساعت 14 بود. احسان آمد. اینبار دیگر هردویمان هوس رفتن داشتیم و با قبول این ریسک که اگر به بچه ها هم نرسیم یکجوری تا تهران برمیگردیم راه افتادیم بسمت خلنو. آخرین بار با نیما تیغهها را رفته بودم. اول احسان جلو رفت ولی بعدش باز من جلو افتادم!! به خر سواری رسیدیم، کمی ترس، اعتماد و حرکت، ردشان که کردم احساس قدرت میکردم و آرامش. هوا سرد بود ولی بادی نمیوزید. آزادکوه که زیر ابر فرو رفت فهمیدم که بارش هم خواهیم داشت. 45 دقیقهای به خلنو رسیدیم. ما آنجا بودیم، آنجایی که بلند است و سرسخت، وحشی و زیبا، سیاه و دوست داشتنی، آنجایی که رسیدن بهش را همیشه دوست دارم. مسیر برگشت را میدانستم و لاجرم جلو افتادم! شن اسکی توپ و گلوله، تگرگ شروع شد و اولش کم بود. بوی خاک که در آمد مست شدم. هوای خنک و کله خیس از آب، بارش زیاد شد و کاسه سفید پوش، خیس شدن خاک پائین آمدن را آسان میکرد. روی گردنه ایستادم تا احسان رسید و جلو افتاد. خیلی سریع پائین آمدیم تا به بچه ها برسیم، احساسمان می گفت نمی توانند به آن سرعت به ماشینها برسند. بوی علفهای دره که به دماغمان خورد دوتایی با هم فریاد خوشی سردادیم و حال میکردیم. خستگیمان در رفته بود، شاداب شاداب بودیم، پائینتر باران وبود و بعد هم تمام شد. بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک ... برای خودم می خواندم . آبشار را رد کردیم و تلخ آب بچهها را سرگرم نهار خوردن دیدیم. تا جائی که جا داشتیم خوردیم. از قله تا اینجا را یکساعته آمده بودیم!! بچه ها قرارشان را با مینیبوس 7 گذاشته بودند. راه افتادیم، آواز خواندیم، حرف زدیم و از آب پردیدیم تا به لالون رسیدیم. ترافیک جاده فشم اصلاً به چشممان نیامد چون یا آواز خواندیم یا خندیدیم. سالها بود آنجوری نخندیده بودم. چند نفری دربستی تا غرب تهران آمدیم. یک برنامه عالی، با یک همراه عالیتر، کوهنوردی ایدهآل دونفره با هوایی از آن عالیترو خاطرهای به یادماندنی در کنار خاطراتی فراموش نشدنی.
جمعه 13/5/85 : بهانهام این بود که خستهام تا برنامه نروم ولی برنامه گروه راهم را زد!! مثل همیشه - که شاید برای شما خواندنش تکراری شده باشد ولی برای من همه چیز خوب و دلچسب است – درب رشت دانشگاه و یک تیم شلوغ که با مینیبوس و یک پراید تا افجه رفتیم. ریزان را نرفته بودم و از مسیر و مابقی قضایا چیزی نمیدانستم. تا دشت لار آرام رفتیم و وسوسه ماندن را مثل همیشه از سرم بیرون کردم و انتهای تیم به راه افتادم. از دره بسمت بالا حرکت کردیم و وجود آب وسط دره برای من بسیار لذتبخش بود. هوا گرم و روی یال که رسیدیم بادی می وزید. از تیم جدا میرفتم و برای خودم آرامشی داشتم. کسی کاری به من نداشت، فقط جائی که فکر کردم لازم است برای بالارفتن از سنگی جلو رفتم و آخر مسیر را هم با نفرات انتهایی تیم همراهی کردم تا به قله رسیدیم. دلیل جدا بودنم هم آن بود که بچه های قدیمی به اندازه کافی بودند و نیازی به من نبود. مسیر برگشتمان از یک شن اسکی بسیار عجیب غریب بود. برای من زیاد سخت نبود ولی تیم آماتور ما بسیار طول کشید که آن قسمتها را رد کند و شاید خیلی خوش شانس بودیم که اتفاقی هم برای کسی نیفتاد. قسمت خوبش این بود که چون جلو می رفتم تا مسیر را ارزیابی کنم تا زمانی که بچه ها به من برسند وقت داشتم چرتکی زیر آفتاب بزنم و دلخوشیم همین بود. از یک جایی مامور شدم که سریع بروم و اعضای باقیمانده در دشت لار را سریع به مینیبوس برسانم و بگویم که تیم اصلی دیرتر از ساعت قرار می رسد. تنهایی و سرعت را تجربه ای دوباره کردم. در جلسه درون مینیبوس هم گفتم که این برنامه با این زمانبدنی برای این اعضای جدید مناسب نبود ولی صعود اکثریت افراد به رغم هزینهای مانند دیر رسیدن به ماشین و لت و پار شدن برخی دوستان موفقیتی میتوانست محسوب شود. ریزان را بیحوصله نوشتم چون روز صعودش آرام بودم و صعود آن برایم هدف نبود، وقت نوشتنش هم بیحوصله بودم. احسان همانروز در زمانی کمتر از صعود تیم ما هر سه قله منطقه دشت لار را از سمت خط الراس صعود کرد که برنامه بسیار قابل توجهی بود؛ حتی وسوسه نشدم که باهاش بروم!!!!!
|
جهت كسب اطلاعات بيشتر و حمايت از اين برنامه تماس بگيريد با حسين سرافراز 09122508192 a مبين رستگار آگاه 09122103631 a Aut15peaks@yahoo.com |
جمعه 6/5/85 : برای کوه رفتن تنبل بودم ولی فرار از خستگی کارهای روزانه، احساس امکان تنها بودن بدلیل ناآشنا بودن با اعضای گروه، دست نیافتنی بنظر رسیدن هدف یا همان سخت بودن آن وسوسه ام کرد و در روزی که تا 2 بعداز ظهر کارخانه بودم خودم را تا ساعت 5 به ترمینال شرق رساندم. بعد از آمدن دوستان که جمعاً 5 نفر شدیم و من تنها یکی را می شناختم و از حرفهایشان (همانگونه که فکر میکردم) فهمیدم که با افرادی همراه شدهام که بی تردید می توان آنها را جزو بهترین کوهنوردان ایران و یا حداقل بهترین کوهنوردان سرعتی ایران دانست. اینبار دغدغهام عوض شده بود؛ اینبار نگران نرسیدن بودم، نگران نرسیدن خودم. با ماشینهای آمل تا اول جاده انحرافی روستای گزنه در جاده هراز رفتیم و آنجا را هم عقب یک نیسان پیکاب تا روستا رفتیم. در قهوه خانه آنجا شام خوردیم و آشناتر شدیم. با راهنمایی اهالی روستا به مسجد کوچک روستا که ماندن کوهنوردان در آن امکانپذیر است، راهنمائی شدیم و کمی درباره صعود فردا و اینکه توروخدا تند نرویم!، حرف زدیم. زودتر خوابیدیم و 2000 تومان در مسجد گذاشتیم. 4 صبح بیدار شدیم ولی باز کمی خوابیدیم و حرکتمان به ساعت 5 صبح موکول شد. هوای خنک و سایه لذتبخش بود. همانگونه که فکر می کردم بسیار سریع حرکت میکردیم( و برای رسیدن به هدف چارهای جز آن نبود) و بهمین خاطر من خودم را آماده کرده بودم که با نهایت تلاشم به موفقیتم در این صعود فکر کنم. اوایل مسیر کوه ریزش کرده بود و ما چون این موضوع را میدانستیم همان اوایل مسیر به سمت راست متمایل شده و آن قسمت ریزشی را که باعث خشک شدن چشمه اسپه هم شده بود را دور زدیم. خیس عرق بودم و همه حواسم به تنفسم بود که تنظیمش کنم و عقب نمانم. چند دقیقه ای استراحت کرده و بعد از از آن از کنار چشمه استله سر بی تفاوت گذشتیم تا به آب خنک پهن کوه رسیدیم. قرارمان برای صبحانه اینجا بود و آب خنک آنجا با منظره زیبا و ترسناک دره یخار به من خیلی حال داد. تا آنجا خوب بودم و شیب اصلی مسیر از اینجا تا روی یال بود. یاد برنامه صعود سراسری همواره در سرم می چرخید و همه بچه ها را میدیدم. نیما را هم یاد کردم چون اولین یکروزه دماوندم با او بود و به امید همراهی او بود که من جرات اینکار را یافتم. آفتاب میتابید، صبحانه خوردیم و راه افتادیم، باز هم سریع . شیب را بالا رفتیم و بعد هم شیب اصلی تا نزدیکیهای یال و آن چشمه آب ساکن که آ ب خنکش سرحالمان آورد، خسته شده بودم و فشار زیادی را حس می کردم؛ آن قسمت آخر نرسیده به خط الراس برایم سخت گذشت. استراحت آنجا و استراحت بیش از یکساعت در پناهگاه تخت فریدون بهمراه نهار سرحالم کرد. یال شرقی هم با تیغههایش بهتر معلوم شده بود و فهمیدم آن دهلیزی که سمت راستمان از یال شرقی می دیدیم، شاخه اصلی یخار نبوده است. 5 صبح راه افتاده بودیم و کمی از 12 گذشته بود که به پناهگاه رسیدیم. نهار بسیار چسبید و کمی خواب که در آفتاب خیلی زندهام کرد. ساعت حدود 5/1 بود که راه افتادیم. شیب بنظر کم میآمد و قله دست یافتنی بنظر می رسید و البته همه می گویند که این قسمت یال شمال شرقی کمترین مسیرها از پناهگاه تا قله است، یعنی ما قسمت اصلی راه را آمده بودیم ولی مشکل ارتفاع اینجاها شروع می شد. صبح که فهمیدم ارتفاع روستای گزنه حدود 1700 است وآنرا با ارتفاع گوسفند سرای جنوبی مقایسه کردم به خودم گفتم که شاید بهتر بود نمیآمدم!!! یکساعت اول باز هم فشار را احساس می کردم ولی کم کم رها شدم. هرچه بالاتر رفتیم بهتر شدم و زبانم هم باز شد و توانستم چند دقیقه ای حتی آوازی بخوانم. سرعتمان آرامتر شده بود (نه اینکه آرام بود) و تا قله را راحت رفتم. یال شمالی و ناندل و باد خنک عصر دماوند بهمراه تکه ابرهای سفید که با سرعت زیاد از بالای سرمان میگذشتند ما را تا قله همراهی کردند. روی قله همدیگر را بغل کردیم یعنی همه حس کرده بودیم که کار سختی انجام دادهایم و موفق شدیم. ساعت 5 عصر بود و باد وحشتناکی میوزید. معطل نکردیم و بسمت جنوبی سرازیر شدیم. یک تیم از جنوبی آمده بودند و یک تیم هم یکروزه از یال داغ، بسرعت از کنارشان گذشتیم و از مسیر شن اسکی تا بارگاه سوم آمدیم. نفراتی آنجا بودند و استراحتی کردیم که شاید نیم ساعتی شد. ساعت حدود 7 بود که بسمت گوسفندسرا راه افتادیم. تا گذشتن از رود نور داشتیم و بعدش را تا در تاریکی شب و با آرامش رفتیم. در این قسمت خیلی کم حرف زدیم و بیشتر به خستگیمان و کاری که تمامش کرده بودیم و سکوت کوه فکر میکردم. نیم ساعت آخر را با چراغ پیشانی رفتیم و به گوسفندسرا رسیدیم. ساعت 9 بود و لندوری آماده، سوار شدیم و حدود 10 به پلور رسیدیم و دوستان عزیزی را آنجا دیدیم که متأسفانه برای بردن ما جا نداشتند. طبق قول و قرارهایمان حین صعود رفتیم و شامی خوردیم و با کمی معطلی عقب یک وانت تا رودهن آمدیم. خندیدیم و حرف زدیم، از رودهن تا تهران با یک خطی و یک پنچری آمدیم و از آنجا هم خانه و دوش. باز هم از خودم راضی بودم، ساعت 2 بعد از نیمه شب بود که چشمهایم را بستم تا بخوابم ولی چشمهایم بخاطر گوگرد و گرد و خاک و باد درد میکرد. کمی معطلشان شدم تا خوابم برد. 16 ساعت کوهپیمائی و صعود از بلندترین یال دماوند بصورت یکروزه، ارتفاع زدگی هم احساس نشد. فکر کنم جدی جدی خوب بودم و دوستان بسیار خوبی هم یافتم.