می توانستم خودم را راضی کنم که این هفته وقت استراحت است ولی چون منطقه برایم جدید بود و برنامه هم برنامه خلوتی بود با سرپرست که احسان بود هماهنگ کردم ؛ مبین هم آمدنی شد. همه را شب آوردم خانه و بعد از مسخره بازیهای همیشگی خوابیدیم. صبح رفتیم درب رشت و راه افتادیم بسمت روستای آبنیک، بعد از فشم و 10 دقیقه بعد از دوراهی لالون به روستای آبنیک می رسید. ما 8 نفر بودیم و بچه های دانشگاه خواجه نصیر که میخواستند جانستون را صعود کنند 5 نفر بودند. اول روستا مثل بقیه روستاهای آنجا رودخانه و باغهای گیلاس بود، کمی جلوتر خلوت شد و معلوم شد که همین چند کیلومتر دورتر بودن از تهران به بکر ماندن اینجا کمک کرده است. اول مسیر سنگهای بسیار زیبایی بود که دورزدنشان عرق همه را درآورد ولی زیبائیشان همه را راضی می کرد. بعد از آن تیکه جالب به چشمهای رسیدیم، آب خنک خوردیم و قرارمان را با بچه های خواجه نصیر همانجا، ساعت 16 گذاشتیم. به دشت جانستون رسیدیم و غاری که معمولاً زمستانها در آن شب مانی میکنند را از دور دیدیم. هوای گرم و بادی که گهگاهی می وزید. تیمهای دیگری هم منطقه بودند ولی آن منطقه به شکل عجیبی آرام و لذتبخش بود. از وسط دره بسمت خرسنگ رفتیم، هنوز یخچالهایی باقی مانده بودند و کمی جلوتر یال صعود را انتخاب کردیم. یالی سرسبز که با بادی که هرازچندگاهی میوزید تبدیل به خاطره خوب صعود آنروز شد. آن اواسط کلی درباره نحوه زندگی و این چیزها بحث کردیم که به نوبه خود جالب توجه بود. مسیر را درست از زیر قله ادامه دادیم و تیم آرام آرام به قله رسید. حدود 5/12 بود و همه قله های زیبای آن نواحی پیدا شده بودند. دماوند و خلنو، ژاندارک، برج و خط الراس تا جانستون. خواب بر روی قله بسیار چسبید و اگر هم احسان پشیمان نمی شد من آدمی نبودم که خط الراس را تا جانستون با او بروم. روی قله خوابیدم، خوردیم و خوش گذشت. پائین آمدن را از روی گردنه آمدیم و آرام تا چشمه آمدیم. استراحتهایی داشتیم ولی مداوم آمدیم تا آنجا که نهار خوردیم تا خواجه نصیریها آمدند. دره منتهی به ده خنکتر شده بود و رود با گیاهان سبزش حالم را بسیار بهتر کردند. با تأخیر به مینیبوس رسیدیم و در ترافیک زیاد به تهران آمدیم. به خانه که رسیدم ساعت حدود 9 بود. منطقه جانستون خرسنگ به مناطق دوست داشتنی من پیوست.
جمعه وشنبه 15و16/4/85 : من از آنهاییم که معتقدم آدم به بعضیچیزها، جاها و آدمها تعهد پیدا میکند. اینکه به آن احساس تعهد عمل کند یا نه به خودش مربوط میشود و بنظر من عمل به آن حسن محسوب نمیشود، ولی من تا جائی که به خودم و آزادیم آسیبی نرساند به آنها عمل میکنم و مهمترین بخش انگیزه من برایهمراهی یک صعود گروهی و سراسریهمین اعتقادات بود. دانشگاه ما برگزار کننده صعود کوهنوردان دختر6 دانشگاه منطقه 2 کشوریاز یال جنوبیبه دماوند بود و من هم به عنوان همراه با گروه رفتم. حال جسمیم زیاد خوب نبود و همین موضوع آمادگی روحیم را نیز کم کرده بود ولیمطمئن بودم که دماوند مرا به آن قدرت همیشگیم میرساند. پنجشنبه عصر از دانشگاه به سمت پلور راه افتادیم و طبق برنامه آن شب را در قرارگاه پلور میماندیم. سوتی شام و نزدیک به12 کیلومتر راهپیمائیو دویدن، من و میثم را حسابی گرم کرد. شب را آماده خوابیدیم و صبح زود بیدار شده و حدود 8 با وانت تا گوسفندسرا رفتیم. آنجا هم جمشید محمدیرا با خاطرات منحصربفرد خودش و آنهایی که به ذهن آدم متبادرمیکند دیدم و خوشحال شدم. شلوغ بود ولیاکثریت تیمها آنروز پائین میآمدند. با سرعت آرام بسمت بارگاه راه افتادیم. بخشیاز مسیر جلودار بودم. حرکت آهسته بود، بادیمیوزید و گرما را کاهش میداد. تیمها که پائین میآمدند به گروه ما نگاهیکرده و حرفیمیزدند. بچههایتیم آمادگی خوبی داشتند و صدایبرخی نیز به خوش گذشتن صعود با کوله سنگین کمک میکرد!! آن اواخر به دستور مربی تیم چند نفری براییافتن جایچادر و ... سریعتر رفتیم و این سریعتر رفتن مانند بازگشت به اصل برایم بسیار لذتبخش بود، با تمام قدرت و سرعت حرکت کردیم و عرقمان درآمد. چادر زدیم، بعضیها در پناهگاه و برخیهم در چادر مستقر شدیم. هوا خنک بود. چندنفر آشنا دیدم و بعد از خوردن نهار کمیخوابیدم. بچه ها برایهم هواییرفتند و من تنبل کنار چادرها ماندم. آنجا که به دیوار پناهگاه تکیه دادم و یکساعتی بچه ها را دنبال میکردم، قله را بسیار نگاه کردم. برایم جذاب است، با آن ترکیب سفید و خاکیش، با آن بالایزردش، شاید برایم نماد شده است. نمادیاز موفقیت و یا تلاش در جهت آن، نمادیاز دوست داشتن بدون توقع، بدون آنکه احساس کنیچون دوستش داریحق ندارد باهات بدرفتاریکند، نمادیبرایراضیکردن خودم. شام برنج درست کردم و همه از آن تعریف کردند و همه با هم خوردیم و با آنکه کم بود در کنار یکدیگر همه سیر شدیم، خندیدیم، به بچه ها سر زدم و نکاتیاز فردا را که - یاد گرفته بودم در این چند سال- ، به آنها گفتم، ستاره ها را دیدیم و شناختیم، با آدمهایجدید و دوستان جدیدو رفتار جدید. خوابیدم و هوا آنقدر آرام بود که گرمم شد. تا صبح راحت خوابیدم و صبح زود به سمت قله راه افتادیم. خنکایصبح دلچسب بود و آرام آرام میرفتیم، دماوند از ما بدتر بود و آنقدر آرام که من یادم نمیآمد آنگونه دیده باشمش، آفتاب که درآمد گرممان کرد. آرام رفتن شاید کمیناراحتم میکرد ولیتنها برایلذت بردن آنجا نبودم. آرام رفتنمان باعث آن شد که خیلیها به قله برسند، آخرش حسب دستور، بازهم جلو رفتم تا برخیبا سرعت خودشان سریعتر بیایند . رویقله مثل همیشه بودم : آرام و راضی. صبر کردیم تا همه آمدند و بعد از عکس و آواز، سریع به سمت پائین سرازیر شدیم، باز هم نفر اول شدم. اول یخچالها برایگرفتن اجازه حرکت رویبرف ایستادم و بعد از آن سریع پائین آمدم، اواخر یخچال که شیب زیاد شد ایستادم و به همه گفتم که به سمت شن اسکی بیایند. سریعتر رفتم و از پائین تیم را دنبال کردم که با فاصله زیاد پائین میآمدند. آن شیب را همه دور زدند و آن وقتیکه از پائین میدیدمشان دل تویدلم نبود که اتفاقیبیفتد. تیم را سریع رها کردیم، البته من برایمسیریابیجلو آمدم ولیباید منسجمتر پائین میآمدیم. قبل از آنکه تیم کامل به بارگاه برسد با بیشتر بچه هاییکه آماده بودند بسمت گوسفندسرا راه افتادم، سرپرست این قسمت شده بودم و بالطبع کمیبداخلاق، آرام تا گوسفندسرا آمدیم و تیم عقب هم نزدیک شده بود. هندوانه مصطفیراننده بسیار چسبید. در آنروز آرام دماوند نزدیک 5/5 ساعت تا قله رفته بودیم و5/4 ساعت هم تا مسجد آمدیم. بچه ها آمادگیشان خوب بود. برنامه با صعود تعداد زیادیاز بچه ها موفق بود و من هم به اندازه خودم خوشحال بودم. قرارگاه پلور سریع جمع و جور شدیم و بعد از شام در رستوران و بازیها و خندههایاتوبوس تا تهران آمدیم. یک دماوند دیگر تمام شد. از من پرسیدند و من هم صادقانه گفتم که هنوز هم مثل بار اول پر از استرس رسیدن یا نرسیدن به سویش میآیم و همیشه رسیدن به آن بالا،همان لذت را بعد از دلهره اول به من میدهد.
پنجشنبه و جمعه 8و9/4/85 : احسان که بهم گفت "خیلی خنگی اگه برنامه رو نری چون خیلی خوشکله " مجاب شدم که با امید رفتن به خلنو برای رفتن حاضر شوم. صبح زود پل جناح همدیگر را دیدیم و با 2 ماشین بسمت روستای وارنگرود راه افتادیم. با آنکه خیلی زود بود ولی اوایل جاده چالوس شلوغ بود و کمی طول کشید تا به روستا رسیدیم؛ قضایای ماشین هم در جای خودش به یادماندنی خواهد بود. از روستای زیبا و خنک وارنگرود کاملاً دور نشده بودیم که برای صبحانه مفصل ایستادیم. یک تیم جدید و یک حس خاص برای من، احساس تنهایی دلنشینی داشتم، بدون مسئولیت و بدون فکر آنکه چه باید بشود. مسیر را تا یکجاهایی رفته بودم و از دیدن آن حجم آب کلی کیف کردم. هوا گرم بود و این موضوع تنها دلیل ناراحت کننده روز اول بود. حرکت در دشت سرسبز ، خنکای باد ، صدای آب و حرکت یکنواخت و آرام را یادم هست. کم کم داشتیم داغ میکردیم که کنار یک صخره و درسایه آن برای نهار ایستادیم. چشمه و آب خنک آنرا هیجگاه فراموش نمی کنم. خنک و سیر که شدیم واجب شد که چرتی هم بزنیم و زدیم. باز هم حرکت و رسیدن به یک محل آشنا و یک حس ناآشنا و سرخوش برای من، از جایی گذشتیم که در مسیر برنامه به یادماندنی تهران شمال از آنجا گذشته بودیم و خاطرات آنروز و حضور دوباره در آن محل حس خوبی به من داد؛ با یاد آوری تغییرات این چند ساله و حرفهای آنروزها از آنجا گذشتیم. بعد از رسیدن به گردنه گون پشته به دره سمت راستمان وارد شدیم و خنکای عصر و سایه کوهها آن ساعات آخر کوهپیمایی را هم لذت بخش تر از قبل کرد. حدود غروب به محلی صاف و زیبا در کنار برف آبی بزرگ رسیدیم و قرار بر برپائی کمپ شد. چادرها را زدیم و شام را با خنده خوردیم. ستاره ها که بیرون آمدند همه در کیسه خواب بودند، من کمی برای خودم چرخیدم و کمی آواز خواندم و رفتم که بخوابم. خواب آرام و طولانی، هوای خنک و دلچسب، برای همین چیزهاست که کوه را نمیتوانم بیخیال شوم. صبح بلند شدیم و آفتاب که درآمد یخمان باز شد. صبحانه را سریع خوردیم و آسمان پر از ابرهای سیاه کمی ترساندمان. حرکت کردیم، هوای ابری و خنک یعنی یک صعود بسیار مفرح، آرام آرام کمتر از 2 ساعت به کنار دریاچه رسیدیم . با آنکه با آن هوای سرد و حجم زیاد برف باور نمی کردیم ولی دریاچه -هر چند کوچک- تشکیل شده بود و زیبا بود. یادم آمد که همیشه از آن بالا دوست داشتم کنار این آب آبی رنگ و درخشان باشم. اسم خلنو را زیاد آورده بودم و کنار دریاچه سرپرست را مجاب کردیم که بجای حرکت بسمت برج از همان یالی که بنظر زیاد هم سخت نمیآمد مستقیماً خلنو را صعود کنیم. اینجوری دیگر لازم نبود که برای صعود خلنو از برج از تیم جدا شوم ولی تیغه ها را باید بی خیال می شدم. آن منطقه و قله های صخرهای بلندش و آن یخچالها را بسیار دوست دارم. مسیر شن اسکی بود و کمی اذیت شدیم. مثل همیشه در مسیرهای سخت کاسه صبرم لبریز شد و سریعتر رفتم. هر کسی با سرعت خودش رسید و من وقتی به قله رسیدم هنوز ساعت 12 نشده بود. باید سردی می وزید و آن 45 دقیقه ای که آن بالا منتظر ماندیم کمی سرد گذشت. باز هم خلنو و یاد بچه ها. جلو راه افتادم تا از کاسه به گردنه برویم. سریع با کمک برف و شن اسکی به گردنه رسیدیم و از آنجا هم تا آبشار را سریع آمدیم. خنکی هوای ابری را یادم هست و سبزی بیشتر از چند هفته پیش دشت تلخ آب و نبودن یخچالها هم برایم جالب بود. نهار و خنده و چرت کوچک در آبشار و حرکت با تمام سرعت بسمت لالون، نرسیده به تنگه فکر کردم که اینبار تنگه برایمان چه خوابی دیده است و وقتی رسیدیم دیدم که اینبار قضیه عبور از آب از همیشه جدیتر است. حدود یک ساعت بالا و پائین رفتیم و آخرش من یکجورهایی بدون اینکه زیاد خیس شوم از آب پریدم ولی بچهها 2 بار به آب زدند و با فشار زیاد آب حسابی خیس شدند و یکجایی هم قضیه داشت خطرناک می شد که به خیر گذشت. یاد هفتخوانی افتادم و آن آبی که ما در آن تاریکی از آن گذشتیم ومی دانم که بیش از 2 برابر این رودخانه آب داشت!! لباسها را عوض کردیم و با کمی معطلی در لالون با ماشین تا فشم و از آنجا با مینیبوس به تهران آمدیم. برنامه بسیار زیبا بود و به من خوش گذشت با یک حس تنهایی عجیب در کوه.
جمعه 2/4/85 : نمی دانم که چرا تنبل شده بودم و حس برنامه خفن " به قول خودمان البته، به کسی برنخورد" را نداشتم و با تلفنهای شبانه قرار را برای دارآباد گذاشتیم. صبح زود حرکت کردیم و کمی از 6 گذشته بود که حرکت را شروع کردیم. برای آن ساعت مسیر شلوغ بود و البته این فصول دیگر کوهها شلوغ میشوند. خوبی دارآباد این است که مسیر کوهنوردیش همان اوایل از مسیر دره و راهپیمائی که عموماً شلوغ است، جدا میشود. از یال وسط آرام آرام رفتیم تا چشمه، خوبیش این بود که قبل از اینکه آفتاب به کلمان بتابد آن یال پر شیب را تمام کرده بودیم. کنارچشمه - که کمتر کسی از موقعیتش خبر دارد- هیچکس نبود. صبحانه خوردیم و کلی نشستیم یعنی حدود 5/1 ساعت!! کمی چرت و خنده و حرکت. حدود 5/1 ساعت دیگر رفتیم تا به قله رسیدیم. تقریباً به یمن همراهی علی طاهر همه مسیر باد بسیار خنک داشتیم و برنامه بسیار لذتبخش دنبال میشد. دماوند هنوز هم سفید و احتمالاً سرد است. خلنو هم دیده میشود و مابقی خط الراسهای آن حوالی که همه زیبایند و پر از خاطره. روی قله هم حسابی نشستیم و چای کوهی چیدیم. به سمت پائین که سرازیر شدیم وقت آن بود که حرف بزنیم و کلی حرف زدیم؛ از خاطرات و تجربیاتمان. بازهم کنار چشمه نهار خوردیم. باز هم کلی نشستیم، پاها در آب، چرت زیر آفتاب داغ و .... از مسیر انتهای یال به دلیل شیب کمترش پائین آمدیم و این قسمت از برنامه با گرمایش کمی کلافه مان کرد. برنامه بسیار خوبی بود، با یک جمع دوستانه کوچک و بدور از عجله های همیشگی برای رسیدن به قلهها ، بدور از دویدنهای پراسترس و البته به یادماندنی برای به شب نخوردن، بدور از لذات سرعتی بودن، بدور از حس خاص برنامههای سخت. به من خوش گذشت و همیشه به اینجور برنامه ها در کنار آنجوریها!! نیاز دارم.