جمعه 19/3/85 : بخاطر خستگی برنامه چند روزه و درد پاهایم میخواستم که اگر هم برنامهای می روم بقول خودم سبک باشد ولی هیچ برنامه سبکی پیدا نشد. یکدنگی معروف مبین و بدیهی بودن اینکه او می خواهد از تیغه بگذرد، وسوسه های بودن با مبین و صعود دونفره بعد از مدتها، مجبورم کرد که به گذشتن از تیغه راضی شوم. صبح حدود 6:45 ماشین را پائین کلکچال پارک کردیم و حدود 7 از پائین دارآباد راه افتادیم. به پیشنهاد مبین از مسیر یال شناسکی بالا رفتیم و فقط اوایلش کمی حرف زدیم. خاطره اولین برنامه های من را هم زنده کردیم و جای برخی را هم خالی. نفری 3 لیتر آب داشتیم و این مقدار آب در گرما برای عبور از تیغه ضروری میباشد. با دموکراسی به این نتیجه رسیدیم که کمی کنار چشمه توقف کنیم، آبها را خنکتر کنیم و چیزکی بخوریم. احساس کردم که آرام می رویم ولی ساعت موبایل من نشان می داد که سرعتمان بسیار خوب است. روی قله فهمیدم که ساعت خراب بوده و همانطور که فکر می کردیم حدود 3 ساعت تا قله طول کشیده بوده است. سریع راه افتادیم تا مبین اگر می تواند به تله کابین برسد. بجز اول تیغه بقیه مسیر را با فاصله زیادی از هم طی کردیم. همان باهم بودن و تنهایی توامان با آنرا که بسیاردوست دارم تجربه کردم. تیغه را هم کمتر از 3 ساعت رفتیم. روی لزون 20 دقیقهای خوابیدیم که خیلی حال داد. مبین که میدانست دیگر به تله کابین نمی رسد توچال رفتن را بی خیال و با من بسمت پائین سرازیر شد. کمی آب بازی در دشت لزون که چشمه اش را بسیار دوست دارم تا مبین برسد و بعد هم بازهم جلوتر رفتم تا زین اسبی و پناهگاه. در پناهگاه کمی نشستیم تا پاهای دردناکمان نفسی بکشند و بعد هم با فاصله و سریع تا جمشیدیه آمدیم وبه ماشین رسیدیم . بادهای روی تیغه بسیار لذتبخش بود و باعث شد که نیمه یکی از بطریهای آبمان تا لزون پربافی بماند. تیغه با زیبائیهای خطرناکش و مسیر خلوت دارآبادش هنوزهم می تواند یکی از بهترین انتخابهای صعود به شمال تهران باشد.
جمعه،شنبه،یکشنبه 12و13و14/3/85 : حوصله قله نوردی نداشتم و برنامه کوهپیمائی را انتخاب کردم و اصلاً هم پشیمان نشدم. یک برنامه شلوغ که ما بخاطر تأخیر در ثبت نام، جداگانه در دامغان به آنها پیوستیم. با دو وانت و با قیمتی واقعاً مناسب در مسیر شاهرود و بسمت روستای دیباج و پس از آن بسمت یانه سر رفتیم و در محلی بنام خرچمن از ماشینها پیاده شدیم. یک جاده خاکی با پوشش گونهای سبز را یک ساعت جلو رفتیم. کمی جلوتر بسمت یک دره در سمت چپ جدا شدیم. یک برکه و چشمهای کوچک پیدا کردیم. ساعت حدود 18 بود. جلوتر درختهای سرو کم کم پدیدار می شدند. وارد تنگه شدیم با آب گل آلود و طبیعت بسیار زیبا، هوا بسیار مطبوع بود و سرسبزی خاصیت اصلی این تنگه بود. داشت شب می شد و هنوز به انتهای دره و جای مناسب برای چادر زدن نرسیده بودیم. بالاخره در تاریکی در کنار آب و وسط سروهای کوهی بلند چادر زدیم، آتش روشن کردیم، آواز خواندیم و خوش گذراندیم. حدود 11 خوابیدیم و صبح 5/5 همه از ترس جریمه شدن آماده حرکت بودند. کمی جلوتر اراده انسانی دره را به زمین کشاورزی تبدیل کرده بود و بوته های گندم در نسیم جلوه زیبای زندگی و امید داشتند. یک برکه دیگر و یک چشمه پر آب دیگر که آبهایمان را پر کردیم. کم کم دره پهن شد تا به روستایی در منطقه چمن ساور رسیدیم. از کنار روستا بسوی جاده که مسیر حرکتمان بود رفتیم و کنار درختانی صبحانه خوردیم. دشتهای سبز دو طرف جاده و گرمای هوا را یادم هست. یک جایی با آدرسی که گرفته بودیم در منتهی الیه سمت راست دشت به آب رسیدیم. استراحتی و حرکت بسمت درهای که با جاده خاکی مشخص بود. وارد دره شدیم و آن جاده پر از خاک نرم و گرمای هوا کمی از زیبایی وحال خوب دورمان کرد. یک جایی از جاده شدیم و وارد منطقه ای پردرخت شدیم. بچه ها خسته بودند ولی باید آن شیب را بالا می رفتیم و رفتیم. وارد یک منطقه جنگلی تنک با چمن سرتاسری سبز شدیم. اینجور مناطق را بسیار دوست دارم مانند لارنه درفک. نهار خوردیم و از آنجا با یکی از بچه ها که پایش پیچ خورده بود آرامتر پشت گروه رفتیم. در دوردست دشت زیبای جهان نما و جنگلهای پائینش را دیدم. در دشت جهان نما دو روستا قرار گرفته است. به آب رسیدیم و آدرس چشمهای را برای شب مانی گرفتیم. به عنوان عقبدار جلوتر رفتم! و خبر دادم که برای شب مانی کنار چشمه بیایند. دشت بسیار زیبا بود و درختهای جنگی بلند اطراف زیبایی خاصی به آنجا بخشیده بود. آن زمانی که زودتر رفته بودم را تا بلندترین نقطه دشت تنهایی رفتم و آنجا کل دشت گرگان و دریا را دیدم. بسیار هیجان انگیز بود، تا دوردستها دیده می شد و در پشت سرمان هم سبزی و سرزندگی بود. آن شب در دشت بسیار خواندیم و از هوای خنکش لذت بردیم. در کل طول مسیر تا الان دسترسی به مسیر خاکی جادههای روستایی امکانپذیر بود و اینگونه بود که فردا صبح نفر مصدوم تیم با یک همراه با ماشین به گرگان فرستادیم. صبح باز هم زود راه افتادیم و از انتهای دشت وارد جنگل انبوه شدیم. مسیر کوهنوردی و زیبای جنگلی را همراه با نسیمی خنک تا قهوهخانهای در دل جنگل با قدمت بیش از 85 سال طی کردیم. آنجا صبحانه خوردیم و بعد از کمی راهپیمایی بازهم به مسیر ماشین رو در تخت میرزا رسیدیم. قهوهخانه آب داشت و اینجاهم چشمه ای بود. از اینجا به بعد درجاده خاکی جنگلی حرکت کردیم. خستگی امکان لذت بردن را کمتر کرده بود ولی مسیر جذابتهای خاص خودش را حداقل برای عکاسها داشت و اینگونه بود که من بخاطر عقب داری، بددهن ترین و بداخلاق ترین فرد گروه هم لقب گرفتم. کنار رودخانهای نهار خوردیم و بعد حدود 6 بعد از ظهر به روستای شموشک رسیدیم. استقبال گرم آدمهای خونگرم روستا و شاداب شدن گروه ماحصل استراحت نیم ساعتی ما در انتهای مسیرمان بود. با مینی بوس و وانتی که کوله هایمان را آورد به گرگان رفتیم و برنامه پرخاطره و زیبای ما به پایان رسید. جمع 5 نفره ما همان شب به تهران برگشت و بقیه دوستان فردا شب به تهران رسیدند. برنامه بسیار جالب و زیبایی بود ولی امکان بهره وری بهتر در صورت خلوتتر بودن گروه بیشتر میبود. راستی خیلی وقت بود کوله سنگین نکشیده بودم و دو روز اول حسابی حال کردم!!!!!!!
یک روایت کوتاه، زیبا و گویا از برنامه برج و نرفتن به خلنو ـ روایت احسان ـ تنها کسی که فکر می کردم حتما می آید و با هم می رویم. ولی آنروز عاقل شده بودیم ....
جسد مهدی ابراهیمی بالاخره پیدا شد. او همان کسی است که روز سوم دیماه ما اولین تیمی بودیم که برای عملیات نجات او اقدام کردیم ولی متأسفانه او نتوانسته بود همان شب را به صبح برساند. گزارش برنامه نجات و قضایای مربوط به چگونگی گم شدن او در آرشیو دیماه 84 همینجا موجود است. با توجه به قضایای آنتن دهی موبایل و وضعیت منطقه حدس همان موقع ما درست از آب در آمد. وقتی که برفها کمی بیشتر آب شدند یک چوپان دستش را که از زیر برفها بیرون آمده بوده، دیده است، نزدیکیهای ایگل و در واقع یالهای شمالی توچال.
جمعه 5/3/85 : سرپرستی برنامه را دوست ندارم و آنچه باعث شده بود برای این برنامه قبولش کنم همان حس مدیون بودن به گروه دانشگاه بود، تصورم این است که هنوز هم مدیونم. شاید جوگیرم و شاید هم برای کارهایی که درموردشان مسئولیت دارم، ارزش زیادی قائلم و اینگونه بود که از ظهر پنچشنبه در اضطراب برنامهای بودم که از شانس بد من 30 نفری هم برای شرکت در آن اسم نوشته بودند. با آنکه نفرات آماده کم نبودند ولی خلنو، یکروزه، فصل بهار... سخت می نمود و سخت هم بود. از همان اول قصد داشتم که در قالب چند تیم که هر کدام محدودهای از توان بدنی بچهها را پوشش دهند صعود کنیم. خلنو از روستای لالون که با یک جاده فرعی از سمت چپ جاده فشم بعد از زایگون قابل دسترسی است، صعود می شود. 2 مینیبوس تا روستا و بعد همان اولها تیمی که قرار بود دشتپیمایی کنند را جدا کردم. سرعتمان زیاد بود چون می دانستم که مسیر طولانی است. مثل همیشه یخچالها و آب فراوان تنگه، برایمان دردسر ساز شدند و مقداری وقت همان اول گرفته شد. شاید زیاد متوجه کوه نبودم، بیشتر به فکر این بودم که اوضاع تیم، بچه ها، هوا و .... چگونه است. مرتب داد می زدم . به تلخواب که رسیدیم نفرات بیشتری ماندنی شدند و بازهم با سرعت زیاد که مرا امیدوار به صعود می کرد، ادامه دادیم. اول آبشار چند نفری ماندند، تیم آقای نصیری را هم دیدیم و ابرهایی که بالای سرمان خبر از چیزهایی در چند ساعت آینده میدادند. سرعت را کم نکردم و یک تیم دیگر برای آرام آمدن تاهرجایی که وقت کنند، عقبتر گذاشتم. حالا هر کسی می توانست با توجه به میزان آمادگی بدنی و میزان جاه طلبیش به یکی از تیمها بپیوندند.عقبهای تیم بودم و مبین به عنوان جلودار یک جایی به راست و یال شن اسکی مانند گردنه پیچید. نتوانستم بگویم که همان یال سنگی کمی راحتتر است. آن شیب زیاد و شنی و باد سرد و ارتقاع زیاد تا گردنه حال همه را گرفت. روی گردنه مه داشتیم، یک چیزهایی میبارید و هوا سرد بود. استراحتی کوچک و از آنجا همه کسانی که عقب تر مانده بودند را گفتم که حد نهایی صعودشان گردنه است و از همانجا برگردند. حالم که زیاد خوب نبود وقتی روی خط الراس دوست داشتنیم قرار گرفتم، بهتر شد. نیما را یاد کردم و تیمی را برای صعود به خلنو انتخاب کردم. باید تندتر می رفتیم . جلو افتادم، سرحال شده بودم ، سرحال. بچه ها کمی خسته شده بودند و از آنی که فکر می کردم صعود به برج بیشتر طول کشید. روی برج هوا خوب بود. یک جاهایی که شامل بالای سر ما هم میشد هوا صاف شده بود و یک جاهایی گرفته بود. دلم می خواست بروم و تنها مسئولیت سرپرستی شماتتم می کرد. خلنو را می خواستم و با دیدنش حریصتر شده بودم. بچه ها ولی خسته بودند و رایگیری برای صعود به خلنو به نفع عقل تمام شد. 5 نفر موافق ماندن بودند. احسان داشت وسوسه می شد و اگر کمی زودتر اظهار آمادگی می کرد حتماً 2نفری می رفتیم ولی وقتی او آماده شد که من عقلم به سرجایش آمده بود و یادم آمد که سرپرست برنامهام و باید به ماشینها برسیم و .... تیم آقای نصیری هم کمی بعد از ما رسید و وقتی که دیدم تقریباً همه بچه ها به برج رسیدند خیلی خوشحال شدم. ما 5/5 ساعته صعود کرده بودیم و تیم 6 ساعته و این برای آنها یک صعود بسیار موفق محسوب میشد. دستم را که تکان دادم صداهایی شنیدم، فرامرز گفت میدان الکتریکی است و ... اطرافمان را ابرها فراگرفتند و بارش شروع شد. صدای حرکت الکترونها از سر کلنگها بسیار وهم آور بود. واقعاً ترسیده بودم و تیم را - با همان گلوله کردن معروف خودم در پائین رفتن - سریع به گردنه رساندم. ترس تخلیه الکتریکی برطرف شد و آرام از روی شن اسکی و بعد یخچالها به پائین رفتیم. به تیمهای قبلی گفته بودم که با سرعت خودشان به سمت روستا بروند. تیم خسته در تلخ آب استراحتکی کرد و بسوی روستا راه افتادیم.18:30 به ماشینها رسیدیم و به تهران آمدیم. بچه ها از سرعت زیاد تیم ناراضی بودند ولی از نظر من تنها راه حل رسیدن به قله این سرعت بود و من همه سعیم این بود که برای هر کسی یک تیم به تناسب آمادگی روحی و جسمیش وجود داشته باشد. سرپرستی تمام شد و من خوشحال از پایان موفق آمیزش در صندلی ماشین فرو رفتم. بخاطر آن وضعیت هوا شاید خیلی خوب شد که سمت خلنو نرفتیم و من به یکی دیگر از تراژدیهای سرپرستیم نائل نشدم ولی همیشه از خودم سوال خواهم کرد که آیا وقت می شد که سریع تا خلنو بروم ......
جمعه ۲۹/۲/۸۵:یک برنامه سفر، با دوستانی که همه با طناب کوه به هم وصل شده بودیم. یک جمع که تنها آدم آشنا با همه من بودم و بقیه چقدر راحت با هم صمیمی شدند. خاصیت کوه و آسانگیری آدمهاش اینجوریه فکر کنم. با 2 تا ماشین قرار مدارها را گذاشتیم و صبح زود رفتیم. مسیر رفت اصلاً خسته کننده نبود. 40 کیلومتر مانده به زنجان از یک جاده فرعی خاکی ، از زیر بزرگراه رد شدیم و به گنبد سلطانیه که سمت چپ بزرگراه قرار داشت رسیدیم. بهترین قسمت سفرمان بود. بسیار زیبا و متحیر کننده، با خندههای گروهی و صبحانه و مسخره بازیها. به همهمان خیلی چسبید. بعد از آن رسیدیم به زنجان و آدرس جاهای دیدنی را گرفتیم. موزه رختشورخانه هم جالب بود ولی جالبترین قسمت مردهای نمکی هزاران ساله بودند که با روشهای خاص مخ زنی موفق به دیدارشان شدیم. رفتیم مسجد جامع و بازار و آکواریوم!!! نهار در سفره خانه سنتی با آهنگ ترکی و خنده های مربوطه بسیار حال داد. رفتیم محل جشنواره آش، شلوغ بود ولی آنجوری که فکر میکردیم اصلاً نبود. بیشتر برای عموم مردم مثل یک نمایشگاه خرید بود و یک کاسه آش هم می شد خورد. در هر صورت دیدن آنجا پشیمانمان نکرد . بعد از آن چای خودساخته و چیزمیزهای خوردنی و حرکت بسمت تهران. مسیر برگشت کمی سختتر گذشت ولی کل برنامه بسیار خوب بود. مثل کوههای خوبی که می روم برایم لذتبخش بود، بعلاوه اینکه سفر بهمراه دیدن جاهای تاریخی و قدیمی نیز باشد.