جمعه 25/1/85 : زمستان که تمام شود دیگر کوهها را انتخاب می کنم. خیلی از کوهها برایم جذابیتی ندارند و بنابراین در این فصول آدمها بیشتر مهم می شوند و نقش بازی می کنند. اگر دماوند و خلنو و از این قبیل جاها نباشد، بقیه برنامههایم به آدمهایی که در برنامه هستند ربط زیادی پیدا می کند. خوشبختانه استقبال بچههای دانشگاه زیاد بود و جایی برای ما نبود. قرار شد که جمع دوستانه ما با ماشنیهای شخصی برویم. صبح درب رشت و بعد بزرگراه نیایش را تا انتها و جاده کن و امامزاده داوود را بدنبال هم با بوقهای شادی آور پیمودیم . جاده روستای کشار از اول سولقان و از سمت چپ جدا می شود. خصوصیت این روستاها آب روان درون دره و درختان پر از شکوفه و زیبا در این فصل است و هدف این برنامه سبک راهپیمایی هم استفاده از همین خصوصیات بود. با آنکه مجبور شدیم خیلی از مسیر را درجاده ماشین رو برویم و زیباییها آنقدری که باید می بود، نبود. کشار به کندر که بخاطر مشکلات ماشینهای دانشگاه از اول کنسل شد و قرار شد که تیم دانشگاه هم بهمراه ما که مچبور بودیم بخاطر ماشینهایمان به روستا برگردیم ، برگردند. توضیح زیادی ندارم که بدهم، برنامه با اعضای جدید و حوادث معمول مربوط به آنها، آب زیاد و گذشتن از آن، آبهای خنک چشمه ها، تلاش انسان برای زندگی و باغهای کوهپایهای، آواز و خنده ، دوستان خوب و جدید و قدیم، یاد قدیمها و... یک جایی مسیر را اشتباه رفتیم ولی مهم نبود چون قرار بود که در انتها بازگردیم و بعد با توجه به نقشه فهمیدیم که منحرف شدهایم و به روستای سنگان بسیار نزدیکیم. تا گردنه رفتیم و با توجه به موقعیت قله پهنه حصار و نقشهها تقریباً مطمئن شدیم که روستای پائین پایمان سنگان است. تیم دانشگاه بسوی سنگان رفت و ما برگشتیم تا هم مینیبوسها را به سنگان بفرسیتم و هم به ماشینهایمان برسیم. در مسیر برگشت یک نهار خوشمزه در جمعی دوستانه خوردیم. برگشتن بدون بچهها و در سکوت با آن آفتاب گرم بسیار بیشتر طول کشید و یکجاهایی عذاب آور بود. بعد از 8 ساعت راهپیمایی (5/8صبح تا 5/4 بعدازظهر)به ماشینها رسیدیم و آمدیم تهران. خوش گذشت چون زیبا بود و آدمهای خوب هم بودند.
پنجشنبه و جمعه 10و11/1/85 : شب احسان اینجا بود و با آنکه با توجه به بارندگی این چند روزه هنوز از هوا مطمئن نبودیم ولی طاقتمان طاق شده بود و 5 صبح راه افتادیم. 5/6 پلور بودیم و همه مغازه ها بسته بودند. یک صبحانه به یادماندنی خوردیم و ماشین را در قرارگاه فدراسیون گذاشتیم. لباس پوشیدیم و با یکی از آژانسهای محلی تا سرخاکی رفتیم . قله از زیر ابر بیرون آمد و نوید آنرا می داد که امروز با کمی خوش شانسی بتوانیم تا بارگاه برویم. اوایل گل بود و کم کم برفهای تازه چندروزه پیدا شدند. هوا کمی متغیر ولی خوب بود. 2 ساعته به مسجد رسیدیم و آنرا پر از لهستانی یافتیم. باهاشان حرف زدیم و فهمیدیم که راهنما ندارند و اینجا را هم با گم شدن پیدا کردهاند. بارگاه زیر ابر بود ولی مسیر را برایشان توضیح دادیم و یک سوت هم بهشان دادیم و گفتیم که با دنبال کردن جای پای ما به بارگاه خواهند رسید. حرکت کردیم و از همان اول روی یال سنگی رفتیم. هوا سرد بود وبرف هم زیاد، با آنکه همه مسیر را از سنگها بالا و پائین رفتیم و همین بسیار خسته مان کرد ولی از برفکوبی هم بی نصیب نماندیم. از ساعت سوم به بعد فشار را هردویمان حس می کردیم ولی خوب مسیر را باید می رفتیم. هوا هم ابری بود و نبود، سرد بود و نبود. تیم لهستانیها را دیگر نمی دیدیم و بعد از 5/5 ساعت به بارگاه رسیدیم. وسایل دو نفر آنجا بود و بنظر می آمد که بسمت قله رفته باشند. ساعت 5/4 بود و ما شروع به خوردن و لباس پوشیدن کردیم. نگران هردوطرف بودم . ساعت 5/6 هوا بشدت بد شد. با سوت لهستانیها را تا بارگاه کشاندیم و همان موقع دیدیم که 2 نفر با اسکی از قله پائین می آیند. خیالمان راحت تر شد. در صورت بروز اتفاق کارخاصی برای هیچکدام نمی توانستیم بکنیم ولی خوب از نظر روحی بسیار می توانست مشکل ساز باشد. آن 2 نفر چک بودند و لهستانیها هم 4 نفرشان به بارگاه رسیدند و 2 نفر برگشته بودند. حرف و گفتگوی تمدنها!!! بقول احسان این اروپای شرفی ها بسیار کله خر هستند و از کارهایشان هم معلوم بود. شام خوردیم و خوابیدیم. لباس زیاد پوشیدیم و خوشبختانه برخلاف انتظار، سردمان نشد. قرار بود که در صورت خوب بودن هوا صبح صعود کنیم. لهستانیها برای تجدید قوا یکروز می ماندند و چکها هم برمی گشتند. حدود 5 بیدار شدیم و هوا را دیدیم که صاف بود. صبحانه و حرکت. آرام و مداوم، باد داشتیم و از یال سمت راست و سنگها رفتیم. باد زیاد راحتمان نگذاشت و نزدیکیهای قله و از بالای آبشار یخی پودر برف هم یه کمکش آمد. این پودر برف روحیه را هم خراب می کند. بهمان سخت گذشت ولی میل رسیدن به قله بیشتر بود. فشار وحشتناک بربدنها محسوس بود و سکوت نشانه آن. آن آخر را خیلی آرام رفتیم ولی خوب آخر رسیدیم. یکبار دیگر قله و یاد بچه ها، آفتاب کامل و باد زیاد و سرد. فکر کنم باید خیلی قوی باشی که بتوانی دماوند را در زمستان بدون آفتاب و با هوایی نه خیلی خراب بلکه فقط ابری صعود کنی و این هنوز برای من بسیار دور از دسترس می نماید .قله حالمان را خیلی بهتر کرد و برگشت را شروع کردیم. کمی روی یال و بعد ترسان و لرزان به روی یخچال سمت راست رفتیم. برف عمیق و نرم، تا خود بارگاه نشستیم و سرسره بازی کردیم. یکساعته بارگاه بودیم در حالیکه 5/5 ساعت طول کشیده بود تا صعود کنیم. حالمان هم بهتر شد ونهار خوردیم. چند نفر ایرانی که آشنا هم بودند آمده بودند و حرف زدیم. با همه خداحافظی کردیم و از سمت چپ یالی که صعود کرده بودیم ، یعنی یک مسیر کاملاً نامتعارف از روی برف پائین آمدیم و سریع به مسجد رسیدیم. آبی خوردیم، با تلفن آژانس را هماهنگ کردیم و حدود ساعت 5 لب جاده بودیم. برف زیاد و زیبای دوبرار و قله در پشت سر را برای آخرین بار طی آین صعود نگاه کردیم و بعد از تروتمیزی مختصر در قرارگاه فدراسیون که امکاناتش بسیار زیاد شده است به سمت تهراه براه افتادیم. جاده بسیار شلوغ بود ولی ما راضی بودیم. راضی از کل نوروز .....
گزارش صعود را بزودی می نویسم فقط خواستم یکچیزهایی بگویم با دو هدف : 1- اینکه چیزهایی را گفته باشم؛ چون قرار بود که این وبلاگ بخشی از چیزهایی باشد که در کوه در سرم می گذرد. 2- وبلاگ کمی از این حالت تکراری گزارشی بیرون بیاید .
خوشحالم که سال اسمی 85 را با صعود دماوند آغاز کردم و با آنکه در روی قله احسان را جدی نگرفتم ولی اگر بتوانیم آخرش را با یک علم کوه تمام کنیم خیلی معرکه می شود. شاید خیلیها حرفهای احسان را - که نقل قولی از کوهنوردان بزرگ بود- جدی نگرفته باشد مبنی بر اینکه مشکلات اصلی در روح و روان هستند، من این مورد را کاملاً درک کردهام. حداقل در مورد دماوند همیشه اینطور بوده که بطور خودخواهانهای همیشه خواستهام صعودش کنم و دراکثر تلاشهایم برای صعود، بهمین دلیل موفق بودهام. همین دفعه دلایل برای کنسل کردن برنامه بسیار زیاد بود ولی از وقتی که به احسان گفتم : دماوند جنوبی، خودم را روی قله خواستم. برف زیادی که تا این موقع هیچگاه نظیرش را در دماوند ندیده بودم و برفکوبی مربوطه!، هوای خراب چندین روزه، شلوغی قابل پیشبینی جاده هراز، تصور آماده نبودن بدن بخاطر کوه نرفتن درست حسابی(همینجا می توانید بررسی کنید که آخرین کوهی که ممکن است به من فشار آورده کی بوده است) و خستگی و فشار وحشتناک بر روی بدنم در تمام طول برنامه چه روز اول با کوله سنگین و چه روز صعود....
در تمام دماوندهایی که رفته ام 2 بار موفق به صعود نشدهام: بار اولی که زمستان به سویش رفتم و تنها باری بود که از نظر حسی خودم را آماده نکرده بودم واعتراف می کنم که میترسیدم. بنابراین با خراب شدن هوا من هم یکی از رای دهندگان به برگشت سریع بودم.(مثال نقضش 2 کوهنورد-اسکی باز اهل چک بودند که همین بار برای مدت 4 روز در بارگاه سوم منتظر هوای خوب ماندند تا نهایتاً توانستند صعود کرده و با اسکی به بارگاه برگردند)
بار دوم هم برخلاف خواسته خودم و با دستور سزپرست برنامه بخاطر بد بودن هوا از یال ملاخوران برگشتم. آن موقع موافق برگشت نبودم با آنکه الان هم می دانم که با توجه به وضعیت هوا شاید کمی بالاتر من هم تصمیم به برگشت می گرفتم.

یکشنبه 28/12/84 : بعد از مشورت با دوستان یزدیمان روز دوم اقامت دریزد را برای صعود در نظر گرفتیم. من و خانواده عمویم با 2 نفر از بچه های گروه پاژن یزد صبح ساعت 5:15 از یزد راه افتادیم. مقصد روستای ده بالا بود که مسیر این روستا و روستای طزرجان کمی بعد از پلیس راه جاده تفت از سمت چپ جدا می شود و مسیر دو روستا نیز بعداً جدا می شود. شیرکوه مثل شیری خوابیده بر دستانش و برفخانه(تزرجان) با خاطرات بسیار به یادماندنی در کنار هم دیده می شدند و در آن کویر ، آن برف سفید نشانه خیلی چیزهای زیبا می توانست باشد. 45 دقیقه تا یکساعت تا ابتدای مسیر که اواسط روستای ده بالا می باشد طول می کشد. هوا هنوز تاریک بود که حرکت کردیم. در دره ای بسمت راست و بعد با روشن شدن هوا به سفیل آباد رسیدیم. سفیل به معنای معطل کردن است و مصداق آن است که در کنار این آب چشمه گروهها منتظر نفرات عقبتر می ماندهاند. بعد شیب تپه سرخی تا پای دیوارههای زیبا و بلند شیرکوه و تراورس کنار دیوارهها تا یک آب خنک و زیبای دیگر و خارهای زیبای بوتههای گل نسترن ادامه مسیر را تشکیل می دادند. باز هم شیب بسمت بالا و حرکت روی برفهای درون دره تا یکجایی که صبحانه خوردیم. هوای بسیار عالی و خنک و آرامش عجیب کوهستان بسیار لذت بخش بود. کمی بالاتر دره نجیب با شیب معروفش از سمت راست آغاز می شود و با فلشهایی نیز مشخص گردیده است. بقیه دره ها همه با شیب بسیار زیاد و برفی به انتهای کم شیب شیرکوه می رسند و صعود فنی آنها می تواند بسیار جالب باشد، مانند برفخانه که در دور دیده می شد. دره نجیب با برف باید وحشتناک باشد البته از نظر برفکوبی، ولی در مسیر خشک آن ما آرام آرام بالا رفتیم. در تمامی این برنامه سرعت تیم بخاطر ناآماده بودن نسبی برخی اعضا بسیار آرام ولی پیوسته بود و هدفمان رسیدن همه به قله بود. انتهای دره یک تراورس بسمت چپ و رسیدیم به پناهگاهها، دو پناهگاه یکی فلزی و دیگری بتنی ساخته شده است. کمی استراحت و برداشتن آب و خوردن و چرت.... ساعت حدود 11:30 بود که بسمت قله حرکت کردیم. شیب بسیار کم است و ما آرام تا قله رفتیم. 2 ساعت طول کشید و آخرش کمی باد داشتیم، تیم هم کمی تیکه پاره به قله رسید که آنجا هم پناهگاهی وجود داشت. مسیر از پناهگاه تا قله بسمت راست و از منتهی الیه دره وسط دشت قله طی می شود. روی قله برفخانه را دیدم و احسان و بچه های صعود قدیمی تر را یاد کردم. قله های دیگر مثل میل فرنگی، گاو و گوساله، ارادان(اگر اشتباه نکرده باشم)و... دیده می شدند و در انتها کویر تمام نشدنی، کویر و آدمهای خونگرمش. در مسیر برگشت یکساعته به پناهگاه رسیدیم و نهار را خوردیم. بسمت پائین راه افتادیم. کمی خسته بودیم و آرام آمدیم . نجیب را که تمام کردیم در محل صبحانه خوری استراحتی کردیم و بعد از تپه سمت راست بسمت پائینتر از سفیل آباد سرازیر شدیم. یعنی مسر برگشت کمی متفاوت و نزدیکتر بود. حال و هوای بعد از غروب و آن خنکای کوه را همیشه دوست داشته ام. کمی جلو افتادم و برای خودم خواندم و کیف کردم!! هوا تاریک شده بود و آن آخر مسیر ایستادیم تا همه تیم رسید. ماشین ها را سوار شدیم و رفتیم هتل. خواب راحت و یک صعود آرام و دوست داشتنی و موفق و فراموش نشدنی با دوستانی از جنس کوههای یزد، مهربان و مقاوم.