تبليغاتX
کلیمانجارو
کلیمانجارو
از کوه هایم مینویسم...
دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384
بند عيش

جمعه 12/12/84 – 2/2/2006- 3/3/1427 : قرار شد در برنامه‌اي با تعداد زيادي از اعضاي جديد گروه راهنماي صعود به قله بند عيش باشم. البته دوست خوبم حميد نيز با ما بود و ازيكجايي به بعد از مسير را كاملاً مي شناخت . جالب بود كه محسن شب قبل بهم زنگ زد و گفت كه بخاطر فيلمبرداري و وجود نشاط در گروه حضورت الزاميست !! خلاصه برنامه آنروز تحت تأثير دوربين تلويزيون بود، البته ازيكجايي آنها را جا گذاشتيم ولي در همه وقت حضورشان كاملاً محسوس بود. صبح قرار ميدان صادقيه بود . بعد با ماشين تا روستاي حصارك رفتيم و از مسيري كه من مي شناختم يعني از بالاي روستا و دانشگاه آزاد حركت را شروع كرديم. كمي براي دوربينها فيلم بازي كرديم و بعد سريعتر رفتيم. سرعت تيم خوب بود تا يكجايي كه براي صبحانه ايستاديم و گروهي از دوستان قديمي تر را هم ديديدم. باز هم حركت تا چشمه و ساختمان انتهاي دره و آنجا بود كه مدت زمان بسيار زيادي توقف داشتيم. كمي قبل از آن مسير برفي و سرعت تيم كمتر شده بود. آنجا بوديم تا همه رسيدند. گروه دوستان قديمي سريعتر بسوي قله رفتند و تيم ما هم بالاخره راه افتاد . دو نفر از دوستان مي ماندند و من با خودم گفتم كه مي مانم و بعد سريع خودم را به تيم مي رسانم، تيم را به حميد سپردم. آفتاب و سكوت آنجا وسوسه‌ام كرد و خوابيدم. بعد كه خواستم بروم با خودم فكر كردم كه اينكار هيچ توجيهي ندارد، يا بايد  با گروه مي رفتم يا خودم انفرادي صعود مي كردم و حالتي در ميان اينها براي كوهنوردي متصور نيست . خلاصه ماندم و صعود بچه ها هم زياد طول كشيد. خوابيدم و چقدر خوب بود . گروه دوستان كه آمدند كمي حرف و نهار و بعد هم تيم خودمان آمد. نهار خوردند و بسوي پائين سرازير شديم. چند نفري مشكل داشتند و آنها با تعدادي بچه هاي قديمي تر عقب ماندند و من بقيه تيم را با سرعتي خوب قبل از تاريكي هوا به روستا رساندم. تهران را كه كم كم چراغهايش روشن مي شد نگاه كرديم و در تاريكي شب بقيه نيز رسيدند. خداحافظي و خانه .

+ نوشته شده در 18:42 توسط ابوذر.
دوشنبه پانزدهم اسفند 1384
سركچال- روزدوم

جمعه 5/12/84 : شب دير خوابيديم و من مي دانستم كه فردا صبح حداكثر با بچه ها به قله خواهيم رفت و از صعود صبح خيلي زود خبري نخواهد بود. همانطور هم شد و احسان بقول خودش اصلاً آگاه نشده بود چه آنكه بخواهد بلند شود و راه بيفتيم برويم . خلاصه حدود 7:15 بيدار شديم و حدود يكساعت بعد با گروه راه افتاديم. سرعت كم بود و آرام آرام تا خط الراس رفتيم. خيلي از جاها را روي برف سفت شده رفتيم و آن آخر گروه حرف هم مي زديم و آواز هم بود. باد نداشتيم و آفتاب بسيار دلچسب و صورت سوزان بود! از زير قله شماره 3 تراورس كرديم و فهميديم كه براي خوابيدن روي خط الراس فقط بين قله هاي 3 و2 جاي چادر زدن است.  بچه ها قله 2 را هم تراورس كردند و ما چند نفري با اجازه سرپرست آنرا صعود كرديم و بعد همه با هم به قله اصلي سركچال رسيديم . برج بسيار نزديك بنظر مي رسيد و احسان بسيار حرص مي خورد كه چرا نيامده است. من هم دلم مي خواست كه مي آمدم ولي آنقدرها هم دلم نمي سوخت . اولين بار بود كه اين 3 قله را با هم صعود كرده بودم و خوشحال بودم . خط الراس زيبا و كمي هم خطرناك بود التبه اگر برفش سفت تر مي شد... عكس انداختيم و شعر و بعد حركت بسمت پائين شروع شد. كرامپونها را براي اينكه هم تمريني كرده باشم و هم راحتتر پائين بروم پوشيدم و به زودي به نفر اول گروه بدل شدم . چون مشكل خاصي وجود نداشت سريع آمدم ودر پناهكاه لجني با تيمي كه قصد داشتند 5 روزه به خلنو بروند خوش و بش كرده و حرف زدم . آنها گفتند كه ديروز سريع تراورس كرده و مسيرتان خطرناك است . با نگاهي به قله لجني حرفشان را تأئيد كردم و با مشورت با آقاي علينژاد و رضا به عنوان سرپرست قرار شد كه قله لجني را كامل صعود كنيم چون اين ساعت هوا گرمتر بود و بالطبع خطر بهمن هم بيشتر بود. بچه ها رسيدند ،نهار خورديم و پناهگاه را تميز تحويل تيم بعدي داديم . چند نفري براي برف كوبي قله لجني سريعتر راه افتاديم و بقيه هم با فاصله آمدند. برفكوبي آنقدرها سخت نبود با آنكه پائينتر از پناهگاه كمي پائين رفتن سخت بود. روي قله لجني كمي ايستاديم و چون باد بود بسمت پائين سرازير شديم. هوا بسيار خوب بود و فاصله زيادي بين تيم افتاده بود و نمي شد كه براحتي اين فاصله را كم كرد. فكر كرديم كه هركس با سرعت خودش بيايد. براي خودم آواز مي خواندم و پائين رفتم. يكجائي پايم بشدت گير كرد و با كمك سهند نجات يافتم!!! با ياد دوستان و برنامه انتخابي به شمشك رسيدم و بچه ها با فاصله نيم ساعتي رسيدند .با مينيبوس دانشگاه به تهران آمديم . مثل هميشه خونه و دوش و خواب ..

+ نوشته شده در 17:42 توسط ابوذر.
چهارشنبه دهم اسفند 1384
سركچال- روزاول

پنجشنبه 4/12/84 :تصميم گرفته بودم كه يك برنامه 2 روزه زمستاني بروم و دروغهايي كه براي سركار نرفتن گفتم و آنجور خاموش كردن موبايل نشانه تلاش من براي رسيدن به اين برنامه بود ، با گروه دانشگاه و با بچه هايي بيشتر آشنا و آقاي علينژاد . قبلش هم با احسان قرار گذاشته بوديم كه اگر بشود تا برج يا حتي خلنو برويم و چادر و وسايل را هم برداشته بوديم . صبح ساعت 7 درب رشت دانشگاه و بعد حركت از مسير لواسان تا فشم و بعد هم پياده شدن در پيست شمشك ، آنجا آب برداشتيم و در هواي كاملاً آفتابي در مسيري كه جاي پاي تيم قبلي معلوم بود ولي برفكوبي داشتيم، براه افتاديم . بخاطر برفكوبي زياد سرعتمان زياد نبود و آرام آرام از روي خط الراس بسمت قله لجور پيش مي رفتيم . گرده سنگي كه پناهگاه برروي آن واقع است در سمت چپ و قله آبك با شيارهايي بر اثر چوب اسكيها و كمي دورتر قله توچال در سمت راست ديده مي شدند . هوا گرم بود و همه چيز براي جزغاله شدن پوست صورت من محيا شده بود. نزديك  قله لجور كه خواستيم تراورس كنيم مرا به جلو خواندند تا سهميه برفكوبيم را انجام دهم . همان اوايل حس كردم كه زود تراورس كرديم چون حجم برف پودر بالاي سرم زياد بود ولي خوب خوشبختانه ردش كرديم . روي گردنه ايستاديم و من و احسان و ميثم با اين قصد كه شايد زودتر برسيم و بتوانيم تا خط الراس سركچالها رفته و آنجا چادر بزنيم ، زودتر راه اتفاديم . همان اول فهميدم كه كارعبثي است و برفكوبي آن شيب سنگي كلي طول كشيد ولي خوب حال داد!!! ساعت 3 بعدازظهر به پناهگاه رسيديم و ديگر براي بالا رفتن خيلي دير بود.  صبح اگر هم از همان اول مسير از بچه ها جدا مي شديم بخاطر حجم زياد برف زودتر به اينجا نمي رسيديم يا ديگر نايي براي رفتن نداشتيم . تيم در برفكوبي ما خيلي سريع به ما رسيد و همه با هم شروع به تميز كردن پناهگاه از برفي كرديم كه بخاطر باز گذاشتن درب ، در آن انباشته شده بود . كاربيش از يكساعت طول كشيد و نماد يك همكاري تيمي خوب بود. هم خنديديم و هم كاري مفيد كرديم و هم گرم شديم و اينها همان لذات جمعي كوهنوردي هستند . پناهگاه كه آماده شد بدرون رفته و نهارهايمان را با اشعه هاي آخر خورشيد خورديم . آوازهاي دسته جمعي و تك نفره و توضيحات آقاي علينژاد براي بچه هاي جديد كه برف آب كردن يعني چه و روش آن چگونه است و .... برنامه هاي زمستاني براي همين كارهايش و دردسرهايش بسيار به اصول كوهنوردي نزديك تر است . همكاريها اجتناب ناپذير مي نمايد و داشتن صبر و تحمل و ايثار بسيار مورد نياز است . زمستانها در كوه بيشتر درس زندگي و دگرپذيري و دگرانديشي است . كمي خوابيديم وبعد بلند شده و شام را خورديم . به احسان گفتم كه اگر خواست صبح خيلي زود برود مرا هم بيدار كند با آنكه مي دانستم بخاطر دير خوابيدنمان ، اينكار كمي بعيد بنظر مي رسد. جالب آن بود كه در اين برنامه از نظر روحي براي هر كاري آمادگي داشتم : براي شب ماني روي خط الراس و صعود برج – براي صعود سركچال و يا حتي ماندن در پناهگاه . اينجوري خيلي بهتر است ، ادم آماده همه چيز باشد و بعد در كنار قوه تعقل و تدبير و مصلحت عمل كند . خلاصه خوابيديم تا فردا صبح ..

+ نوشته شده در 17:20 توسط ابوذر.