تبليغاتX
کلیمانجارو
کلیمانجارو
از کوه هایم مینویسم...
یکشنبه سی ام بهمن 1384
دوشاخ

جمعه 14/11/84 : شب باران كه شروع شد فقط حرف مبين بود كه مرا وادار كرد كه فردا بيدار شوم و برنامه را بروم . مي دانستم با آن تيم و اين وضعيت برف و هوايي كه زياد خوب نيست ، رفتن بسوي قله پنگ چال احمقانه است . بنابراين فكر مي كردم كه ديگر نيازي به من به عنوان راهنما نخواهد بود و اين موضوع را وجيهه نيز به عنوان سرپرست يك وقتي تلويحاً به من گفته بود . در هرحال صبح با سوار كردن مبين و مريم به بچه ها در دركه رسيديم . آنها راه افتادند و من و مبين بعد از پارك ماشين درست كمي مانده به محل جدا شدن مسير دوشاخ به آنها رسيديم . در قهوه خانه آنجا صبحانه خورديم و با مشورت وجيهه با افراد باتجربه گروه كه كم هم نبودند و با توجه به وضعیت لوازم و آمادگي بچه ها ، همچني حجم برف، قرار برآن شد كه بسوي دوشاخ برويم . يك تيم جلوي ما برفكوبي مي كرد و بنابراين كار خاصي نداشتيم . تا آن پناهگاه نيم ساخته درجاپاي آنها رفتيم . از آنجا يكي از بچه ها برگشت و چون آن تيم بسمت گردنه تراورس كرد وا ز خط الراس نرفت تيم ما برفكوبي را شروع كرده از روي خط الراس به سمت گردنه رفتيم . با صلاحديد سرپرست و براي آشنايي بچه ها با برفكوبي ، تك تك بچه ها را جلو فرستاديم تا سختي كار را شخصاً بچشند. با اين كار سرعت تيم گرفته مي شد ولي بنظر من به تجربه اش مي ارزيد . بچه ها كه كم كم خسته شدند به گردنه رسيده بوديم و چند نفري ديگر حال بالا آمدن نداشتند . قرار شد هركس با سرعت خودش برود و من جلو افتادم . باد سردي مي وزيد و آشناي اين چند هفته بازهم مرا تنها نگذاشت : پودر برف . به تيم دونفره اي كه بسمت قله صعود مي كردند رسيدم و با مرتضي به آنها در برفكوبي كمك كرديم . بين تيم خيلي فاصله افتاده بود و اين واقعا اشكال داشت . با سختيهاي انتهاي مسير و برف زياد و باد شديد به قله رسيديم و چند نفري از بچه ها يكي يكي بهمان رسيدند . از همان قله اول سرازير شديم تا به بقیه رسيده و برگرديم . برفكوبي از بار قبل خيلي كمتر بود و من فهميدم كه دفعه پيش در هواي بد ما به سمت چپ منحرف شده بوديم و از يك مسير فوق العاده مشكل صعود كرده بوديم . حالا دليل زمان طولاني و سختي مسير را با چشمان خودم مي ديديم و تعجب مي كردم كه -  بقول ميرفتاح در ستون صفحه آخر روزنامه شرق – ما عجب كرگردنهايي بوده ايم كه از آنجا تا قله خودمان را در آن برف و هوا كشيده ايم . بگذريم ، تيم را جمع كردم وبه نفر آخر رسيدم . چند نفري قبلاً برگشته بودند و من به يك نفر تذكر دادم كه عينك را برداريد چون در اين هوايي كه آفتاب مستقيم وجود ندارد جلوي ديد را مي گيرد . باز جلو افتادم و مرتضي قرار شد عقبدار بيايد . يك جايي سرپرست گفت كه يكي از بچه ها نيست و من هم مطمئن بودم كه از من عقبتر است . همان موقع حدس زدم كه بخاطر ديد كم از مسير تراورسي تيم ديگر بسمت پائين رفته باشد . واي !! بايد به بالا برمي گشتيم و اين موضوع وقتي كه دلهره داشتم اصلاً سخت نبود ولي وقتي كه فهميدم از همان مسيري كه من فكر مي كردم به پناهگاه رسيده و خواستم چند متري را بالا بيايم پدرم در آمد !!! برايم خيلي عجيب بود ولي خلاصه مسير را نديده بود .( در مورد این اتفاق اگر وقت كنم كامل چيزهايي مي نويسم) . آمديم و بعد از خوردن نهار با بچه ها بسمت پائين سرازير شديم . از دركه هم با چندنفر از بچه ها كه رساندمشان تا خانه رفتم و چاي و دوش. برنامه اي با گروه، بچه هاي قديمي ، يكسري دوستان كاملاً جديد، برف ، باد ، پودر برف ، قله و سرما ، دلشوره و شادماني، احساس رضایت و دوستی.

+ نوشته شده در 23:34 توسط ابوذر.
شنبه بیست و دوم بهمن 1384
کلک چال

جمعه 7/11/84 : می شود گفت کسی نبود که با او برنامه بروم یعنی بیشتر بچه ها گرفتار بودند و البته حس تنهایی رفتن هم مرا گرفته بود . صبح کمی دیر (6:10) بیدار شدم و توی آنهمه برف جلوی پارک جمشیدیه نیم ساعتی معطل پیدا کردن جای پارک و پارک کردن بودم . هوا گرفته بود ولی بارش نبود . کفشهایم را پوشیدم و راه افتادم . از کنار مردمان بسیار زیادی که در مسیر بودند سریع می گذشتم . یکجایی با خودم شرط کردم که فکر ماشین و چگونه بیرون آمدن از میان آن همه برف را از سرم بیرون کنم تا بتوانم بهتر به برف و کوه و ... فکر کنم ، جالب است که موفق هم شدم . حدود یک ساعت و ربع تا پناهگاه کلک چال رفتم که با توجه به آن برف کوبیده شده و لیز زیاد هم بد نبود . همان موقع که رسیدم مسیر بالای پناهگاه را دید زدم و فهمیدم که هنوز کسی از آنجا بالاتر نرفته است . تنها آشنایی که دیده بودم اصغر ماشاءا... خودمان بود که وسط صبحانه خوردن من به پناهگاه رسید . صبحانه را خوردم و تصمیم گرفتم که بالاتر بروم ، می خواستم سعی خودم را بکنم . اول نمی خواستم شلوار گرتکس را بپوشم ولی بعد پوشیدم و چقدر کار خوبی کردم که پوشیدم . زین اسبی زیر مه بود و همان اول مسیر که تا کمر در برف فرو رفتم می خواستم برگردم . می دانستم که تراورس کردن احمقانه و خطرناک است (بخاطر حجم زیاد برف و خطر بهمن) و باید همان یال سنگی روبرو را بالا بروم که انتهایش به اواسط مسیر قله اول کلک چال از زین اسبی می رسید . 3 نفر داشتند پائین می آمدند و فهمیدم که دیروز 3-4 ساعتی برفکوبی کرده بودند و همان اوایل به شب خورده و چادر زده بودند و امروز هم ترجیح داده بودند که برگردند . 15 دقیقه ای در جای پای آنان رفتم و باز هم روز از نو و روزی از نو . باد هم شروع شده بود و پودر برف را بصورتم می کوبید . بعضی جاها برف سفت هم می شد و بعضی جاها هم باید از سنگها بالا می رفتم . پائین را که نگاه می کردم می دیدیم که یک گروه شلوغ و چند نفر مجزا به دنبال من راه افتاده و بالا می آیند . برخی از همان اواسط برگشتند . حدود یک ساعت ونیم برفکوبی کرده بودم و ارتفاعم چیزی معادل قله اسپیلت بود . بارش شروع شد و به یک تخته سنگ بزرگ رسیدم که نمی شد از آن بالا رفت و کنارش هم تا دلتان بخواهد برف بود . پودر برف داشت اعصابم را بهم می ریخت و وقتی دیدم که بالا مه شد و دید هم کاهش یافت ایستادم و فکر کردم . باید برمی گشتم چون اگر دید کم می شد و جای پایمان را مثل هفته گذشته برف پر می کرد وضعیت  جالبی در انتظارم نبود . در آن هوای بد خیلی به فکر مهدی ابراهیمی و سختیهایی که آن شب کشیده بود بودم . برگشتم و 2 نفری که نزدیکتر به من بودند با حرفها  و دلایل من متقاعد شده و برگشتند . به تیم شلوغ که رسیدم سرپرستشان را خواستم و شرایط خودم و برف را توضیح دادم . تشکر کرده و به مسیر ادامه دادند و بعد که نگاهشان کردم دیدم که داردند به سمت زین اسبی تراورس می کنند!!! در میان آن تیم 2 نفر از بچه های دانشگاه بودند که چون مرا می شناختند به حرفهایم اعتماد کردند و با من به پناهگاه برگشتند . پناهگاه نهارمان را خوردیم و سریع به سمت پائین راه افتادیم . هوا بهتر شده بود و قله دیده می شد ولی من می دانستم که در آن لحظه بهترین تصمیم را گرفته بودم . بدون دردسر خاصی ماشین را بیرون آوردیم و به خانه برگشتم .

+ نوشته شده در 22:22 توسط ابوذر.
سه شنبه هجدهم بهمن 1384
عکس هایی از دو شاخ


 

+ نوشته شده در 19:8 توسط ابوذر.
چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384
دوشاخ

پنج شنبه 22/10/84 : روز وسط 3 روز تعطیلی که هر سه روزش تهران برف می آمد و هفته بعدش من سمینار داشتم به کوه رفتیم . شب احسان و منصور آمدند اینجا و قرارمان این شد که برویم و میزان صعود را بر عهده وضعیت هوا بگذاریم . آخر شب برف قطع شده بود که ما خوابیدیم . صبح زود بیدار شدیم و صبحانه خورده و حرکت کردیم . ساعت 6 درکه بودیم . آنجا بارش بود و مه حاصل از این بارش نیز مسیر را پوشانده بود . سریع رفتیم تا اول مسیر دوشاخ و از آنجا جدال با برفی به غایت پودری آغاز شد . مسیر دیده نمی شد ولی چون هر سه تایمان قبلاً اینجا را رفته بودیم در مسیریابی مشکل نداشتیم . نوبتی 10 دقیقه برف کوبی می کردیم . اویل مسیر زیاد سخت نبود ولی هرچه بالاتر رفتیم میزان برفکوبی بیشتر می شد . روی خط الراس که رسیدیم باد هم بود و استراحت اولمان در ساختمان نوساخته سنگی بود . یک چیزی خوردیم و حرکت روی خط الراس تا نزدیکی گردنه و بعد از آن بسمت راست متمایل شدیم و چون دید نداشتیم سعی کردیم از منتهی الیه سمت راست بسوی قله برویم . واقعاً خسته شده بودم و در رودربایستی با خودمان و کل کل با قله و هوای بد ادامه می دادیم . اول نیم متر برف را با دست کنار می زدم و بعد تا کمر در برف فرو می رفتم . بارش و باد بهمراه پودر برف داشت حسابمان را میرسید . آن آخر مسیر و آن سنگها بسیار اذیتمان کرد ، چاره ای نداشتیم و بسختی یکی یکی سنگها را صعود کردیم . بینمان فاصله افتاده بود ولی نه آنقدر که یکدیگر را نبینیم . صعود قله ای که در تابستان حدود 2 ساعت وقت می خواست ، آنروز 6 ساعت طول کشید . روی قله کمی جروبحث دوستانه !! درباره مسیر صعود کردیم و من توانستم بچه ها را راضی کنم که با این بارشی که هرلحظه بیشتر می شود و هوایی که هرلحظه خطرناکتر می شود تنها کار عاقلانه برگشتن از همین مسیر مزخرف است . آنها اصرار داشتند که می شود راحتتر به سمت قله پنگچال رفت و از اواسط مسیر بسوی پناهگاه سرازیر شد . مطمئن بودم که آن مسیر بسیار وقتمان را خواهد گرفت ، تازه خستگیمان هم مضاعف شده بود . جلو حرکت کردم تا سریع به پائین برسیم . کمتر از 10 دقیقه آمده بودیم که خشکم زد . حدود یک متر برفکوبی با بارش و پودر برف پر شده بود . همان یکی شدن زمین و آسمان بهمراه باد و پودربرف که صورت را حسابی می نواخت . از روی تجربه پائین آمدیم و یکجایی ایستادیم تا مسیر را انتخاب کنیم . من و احسان سمت چپ را ترجیح می دادیم و منصور سمت راست را درست می دانست . مشورت کردیم وحرفهای منصور قانع کننده تر بود ؛ پائینتر فهمیدم که کاملاً درست بوده است . به گردنه رسیدیم و باد کمی کم شد . البته علت اینکه در این هوا ما اقدام به صعود کردیم این بود که نسبت به منطقه شناخت کامل داشتیم یعنی اگر هم اشتباه می رفتیم در هر صورت می دانستیم به کجا خواهیم رسید و راه برگشتن به تهران کدام است . فقط  اگر دره ها را اشتباه می رفتیم پدرمان در می آمد و شاید به شب می خوردیم و... ولی زنده می ماندیم . بازهم در کلبه سنگی استراحت کرده و حدود 20 دقیقه ای ماندیم . چشمهایم دیگر درد گرفته بود چون همه جا سفید بود و حتی نمی توانستیم پستی وبلندیها را تشخیص بدهم . حدود ساعت 5/2 بعد از ظهر به مسیر اصلی رسیدیم و لباسهایمان را کم کردیم . از مسیر عادی به درکه رسیدیم و بعد هم بسوی خانه رهسپار شدیم . برنامه بسیار سنگینی بهمراه تجربه صعود در هوای بسیار بد داشتیم که حداقل کمی ترسمان را ریخت ، از خودم راضی بودم.

+ نوشته شده در 23:40 توسط ابوذر.