3- ادامه ماجرا
ساعت هشت و نیم شب به منزل رسیدم و پس از تعریف ماجرا چشمم به مطلبی افتاد که در وبلاگ قای رضایی در مورد این ماجرا منعکس شده بود. اجازه دهید متن کامل را یکباردیگر باهم مرور کنیم:
به گزارش خبرنگار «حوادث» ایسنا: اين كوهنورد با هويت «مهدي ابراهيمي» صبح روز گذشته جهت صعود به ارتفاعات توچال مراجعه كرده بود كه با گذشت بيش از 10 ساعت از صعود وي و عدم بازگشت و در پي نگراني خانواده اين كوهنورد مبني بر تاخير فرزندشان، مراتب به پايگاههاي امدادي مستقر در ارتفاعات توچال اعلام شد.
بر اين اساس از بعد ازظهر روز گذشته سه تيم از امدادگران پايگاههاي امداد كوهستان جهت پيدا كردن اين كوهنورد عازم ارتفاعات توچال شدند اما عمليات جستوجو كه تا پاسي از شب ادامه داشت، به دليل شرايط نامساعد جوي متوقف شد.
از صبح امروز سه تيم شامل 18 امدادگر از جمعيتهاي هلال احمر استان تهران، شميرانات و سازمان امداد و نجات عمليات جستوجوي خود را مجددا آغاز كردند كه سرانجام با اعزام يك فروند بالگرد عمليات جستوجو در مرحله جديدي قرار گرفت. دكتر دهقان، رييس جمعيت هلال احمر استان تهران در گفتوگو با خبرنگار ايسنا با بيان اين كه اين كوهنورد جزء كوهنوردان غيرحرفهاي بوده است، گفت: روز گذشته امدادگران از سه محور كوهستاني در قالب سه تيم امدادي عمليات جستوجو را آغاز كردند؛ اما به دليل شرايط نامساعد جوي عمليات به طور موقت متوقف شد. اين در حالي است كه از صبح امروز با اعزام تيمهاي امدادي حرفهاي عمليات همچنان ادامه دارد.
"تهوع" تنها واژه ایست که به ذهنم می رسد. انحراف اذهان عمومی و کثیف ترین نوع بهره برداری. بهره برداری از یک حادثه برای مطرح کردن خود و ذکر اخبار دروغ، تاکید می کنم اخبار دروغ و غیر منطبق با واقعیت. در مورد دو پاراگراف نخست هیچ قضاوتی نمی کنم چرا که متعلق به روز جمعه است، مشکل من با پاراگراف سوم است.
این 18 نفر امداد گر کجا بوده اند؟ اسامی آنان چیست؟ و در کجا، تاکید می کنم در کجا عملیات جستجوی خود را آنجام دادند. امیدوارم ما شش نفر را جزو این 18 نفر محسوب نکرده باشند. چرا که هیچیک از ما امدادگران هلال احمر نبودیم. از دوستان مهدی ابراهیمی هم نبودیم(به غیر از آقای علیزاده که سابقه آشنایی با مهدی را داشت) بلکه افراد شاغلی بودیم که صرفاٌ به خاطر کرامت جان یک انسان خود را موظف دانستیم بیتفاوت نباشیم و تلاش خود را انجام داده باشیم. تلاشی که شرح آن رفت و آنچه همگی معترف آن بودیم این بود که به جای عملیات تجسس و نجات بیشتر یک فعالیت احساسی و بدون برنامه منسجم و محکوم به شکست بود. حال این آغاز عملیات جستجوتوسط 18 نفر چه صیغه ای است؟ قضیه بالگرد دیگر چیست؟در فاصله بین گردنه اسپیلت تا قله کولکچال اتفاقاٌ صدای بالگرد به گوشمان خورد و به دلیل ابرهایی که تهران را فراگرفته بودند موفق به دیدن بالگرد نشدیم. منشا صدا از جنوب قله اسپیلت و حواشی بند یخچال بود و اصولاٌ به دلیل باد شدید این محدوده فکر نمی کنم استفاده از بالگرد میسر بوده باشد. تنها اثری که ما از تیم امداد مشاهده کردیم همان ردپایی بود که تا فاصله تقریبی 500 متر از شیرپلا به سمت شرق امتداد یافته و تمام شده بود. جاییکه حداقل 3 ساعت برفکوبی سنگین لازم داشت تا به دشت پیازچال برسد.این نقطه پایان چه ارتباطی به محل مفقود شدن مهدی ابراهیمی دارد. اجازه دهید عملیات تجسس به سبک دکتر دهقان را مرور کنیم.
از قرار گاههای خود (شیرپلا) به سمت مفقود شدن شخص (پیازچال) حرکت کنیم و پس از طی 500 متر صدا بزنیم مهدی – مهدی و پس از نشیدن جواب اعلام کنیم که تجسس به نتیجه نرسید و همچنان ادامه دارد. هوای پیازچال در بعد از ظهر شنبه مساعد بود و چقدر جای خالی تیمهای دیگر را احساس کردیم. حال این 18 نفر کجا را تجسس می کردند؟ مرحله جدید عملیات امداد خیره کننده است. یک بالگرد تا بالای بند یخچال بیاید و احتمالاٌ پایین را نگاه کنند و موفق به یافتن مهدی نمی شوند.
من نوعی انتظار ندارم تیم امداد هلال احمر موفق به نجات دادن مصدوم شوند. فقط انتظار دارم چاخان نکنند و پز کارهای نکرده شان را به رخ افکار عمومی نکشند. خوشبينانه ترین حالتی که می توانم متصور شوم این است که اخبار دروغ به ایشان رسانده باشند.
چند تقاضا:
از دوستان تقاضا دارم اگر جواب سئوالات زیر را می دانند آنرا به بنده ایمیل بزنند.
1- آیا روشی برای مقابله و برخورد با اینگونه دروغ پردازیها وجود دارد؟
2- آیا کسی آدرس ایمیلی از دکتر دهقان دارند؟ البته امیدوارم ایشان به اندازه کافی با تکنولوژی اینترنت آشنا بوده باشند.
این بخش را با تاکید این جمله به پایان می برم که لازم دیدم در برابر این فریب اذهان عمومی سکوت نکنم.
4- برای حادثه دیدگان
دوستان عزیز- حکایت امداد رسانی کوهستان در این کشور بدین گونه است. اظهارات و ادعاهای ریاست بزرگترین و مجهزترین ارگان امدادرسانی ، هلال احمر استان تهران، نیز همان بود که ذکر آن رفت. بدانید که نباید روی امداد حساب کنید. من فقط می توانم امیدوار باشم که این ساختار بهبود یابد. لذا تا اطلاع ثانوی از تمامی کوهنوردان تقاضا می کنم دچار حادثه نشوند.
مقصر اصلی در حادثه اخیر مهدی ابراهیمی بود. چرا که به تنهایی قصد چنین صعودی را در فصل زمستان داشته و احتمالاٌ برای آنکه سرعتش بالا برود حسابی هم سبکبار بوده است. در کل روز شنبه آن قدری که برای خانواده مهدی ناراحت بودیم برای خود او نبودیم. مهدی تاوان سنگینی برای اشتباه خود پرداخت. اما خانواده مهدی بدون آنکه اشتباهی مرتکب شود فقط تاوان پرداخت و یکی ازعزیزانش را از دست داد. فکر کنم در گزارش ماجرا بتوان نکاتی را استخراج کرد که در هنگام بروز حادثه مفید باشد. در درجه اول برای زنده ماندن خودتان و در درجه دوم برای تسهیل عملیات امداد گران. بضاعت من در این حد بود. حتماٌ خود را ملزم به استفاده از تجربیات و آموزه های صاحبنظران بدانید و در این راستا تلاش کنید.
5- برای امدادگران
مهدی ابراهیمی اولین نبوده و آخرین نیز نخواهد بود و کم کم داریم به حوادث متعدد عادت می کنیم. حوادث همواره اتفاق خواهند افتاد و امداد کوهستان همواره مورد نیاز خواهد بود.احساس می کنم ساختار امداد رسانی کوهستان دارد دو شقه می شود. یک بخش مسئول که امکانات (ولو اندک) دارد ولی حداقل در این حادثه به گونه ایکه ذکر آن رفت عمل کرد و یک بخش غیر مسئول که از کوهنوردان تشکیل می شود و بیشتر با نیات انساندوستانه و بدون چشمداشت و بدون هیچگونه امکاناتی صرفاٌ با امکانات شخصی عمل می کند. دسته دوم حتی در معرض احساسات هم قرار می گیرد و کار دست خودش می دهد. نمونه تازه آنهم حادثه ایست که منجر به فوت 3 نفر از کوهنوردان کرمانشاه در ارتفاعات اشترانکوه شد. از نظر من فعالیت هر دو دسته در شرایط و وضعیت فعلی محکوم به شکست است.
ماجرای مهدی ابراهیمی برای ساختار امداد کشور یک تراژدی بود. از این بعد که مهدی تا ساعتها قبل از مرگش امکان ارتباط داشت و از این ارتباط که می توانست بسیار ارزشمند باشد استفاده مفیدی نشد. ما دسته دومیها شاید هرگز نتوانیم امکاناتی برای خود مهیا کنیم اما می توانیم تجربیات خود را مکتوب کرده و یک ساختار غیر رسمی و حتی غیر اجرایی و کاملاٌ مجازی برای آن تعریف کرده باشیم. هدف شماره 5. من بر اساس همین یک حادثه و حواشی آن نکاتی در ذهنم است و امیدوارم بتوانم همراهی دیگر صاحبنظران را نیز در این راستا جلب کنم.
1- هدایت تلفنی ماجرا بسیار مهم است و باید به عنوان یک تخصص ویژه بر روی آن کار شود. ابعاد این قضیه بسیار متنوع و ظریفند و علاوه بر موارد فنی و تکنیکی شامل مسائل روانشناختی و بالا بردن روحیه می شوند. نزدیکترین شغل رسمی که در این راستا به ذهنم می رسد،negotiator است. توضیح اینکه negotiator به کسانی اطلاق می شود که در موارد گروگانگیری مسئولیت مذاکره با گروگانگیرها را متقبل می شوند و یکی از دشوارترین و ظریفترین درجه در نیروهای پلیس است.در این ماجرا این مهم بر عهده آقای حسن جواهر پور بود. قدر مسلم ایشان تمام تجربه و توان خود را به کار بستند اما ما درگیر یک سری محدودیتهایی شدیم که شاید اگر در مکالمه آقای جواهرپور بر روی آن بیشتر کار شده بود تیم امداد اندوخته های بیشتری داشت. به عنوان یک تیم امداد نمی دانستیم که مهدی دقیقاٌ در کجا متوجه شده که گم شده است و چند ساعت پس از آخرین نقطه قطعی به حرکت ادامه داده است. محل بیواک مهدی چه خصوصیات دیگری دارد و مثلاٌ یک سنگچین در بالای آن ایجاد شود و بر روی یک باتوم کوهنوردی یک شی یا پارچه زرد رنگ قرار داده شود و ... چه خوب است از همین الان یک نفر بر روی این مهم کار کرده و شماره تلفن شخصی خود را در اختیار نهادهای مربوطه قرار دهد تا مهدی ابراهیمی های بعدی با وی تماس گرفته و بهتر هدایت شوند.
2- بر روی ردیابی مخابرات هم بیشتر کار شده و به آن توجه شود.همین امروز طی تماسی که با یکی از دوستان شاغل در شرکت مخابرات داشتم اطلاعات جالب و مفیدی در این زمینه کسب کردم. بر روی کلیه تلفنهای سیار شرکت مخابرات می توان عملیات ردیابی (trace) را اعمال کرد. البته اعمال اینکار نیاز به مجوز دارد و در حالت عادی انجام نمی شود. اگر یک سیم کارت تحت ردیابی قرار گیرد روشن و خاموش شدن دستگاه و همچنین کلیه مکالمات به همراه موقعیت مکانی ثبت می شود. نکته مورد نظر من موقعیت مکانی است. این موقعیت توسط سایتی که سیگنال را دریافت می کند مشخص می شود. ممکن است یک منطقه تحت پوشش چند سایت قرار داشته باشد و در تماسهای متعدد از یک محل به دلیل ترافیک خطوط سایتهای متفاوت گزارش شود. لذا در زمینه ردیابی مخابراتی فقط می توان به مناطق کلی و شهرها متکی بود. لیکن در مورد مهدی همین ردیابی کلی نیز تاثیر گذار بود. اگر همان روز جمعه مرکز مخابرات گزینه آهار را اعلام کرده بود شاید تاکید می کنم شاید نتیجه عملیات جستجو فرق می کرد. در صورت تکرار چنین ماجرایی لازم است هرچه سریعتر تقاضای ردیابی کرده و موقیت کلی مکانی مفقود را مشخص کنیم.
3- استفاده از امکانات موجود نیز بسیار موثر است. ما در همین عملیات دو مورد به ذهنمان رسید که استفاده از آن فقط منوط به اجازه رسمی یک مقام مسئول بود و صرفاٌ تشریفات اداری مانع از استفاده از آن شدند. یکی استفاده از جاده فرستنده جماران و دوم(که پس از اتمام برنامه به ذهنمان رسید) استفاده از تله کابین توچال و شروع عملیات از ایستگاه هفت. در همین عملیات اگر می توانستیم از ایستگاه هفت شروع کنیم به مراتب زودتر و سریعتر به دشت پیازچال می رسیدیم و صد البته لازمه آن این بود که تله کابین در هواهای طوفانی هم بتواند به صورت اضطراری فعالیت کند. در ارتفاعات شمال تهران می توان کلیه این امکانات را تعیین و روند کسب مجوز آنرا تسهیل کرد تا در حداقل زمان ممکن بتوان از آنها بهره برداری کرد.
4- هدایت از پایین نیز مهم است. موردی که آقای عبدلی عهده دار آن بود و صرفاٌ در این برنامه به حد تبادل آخرین اخبار تنزل پیدا کرده بود. البته لازمه آن داشتن بازوهای اجرایی و تیمهای متعدد است. اما با روند روز شنبه حتی اگر 100 نفر نیز در منطقه بودند یک استراتژی مشخص و یک هدایت تخصصی وجود نداشت. باز می توان متصور شد که اشخاص علاقه مند بر روی آن کار کرده و در حوادث آینده ریاست ستاد هماهنگی در پایین را عهده دار شوند.
5- این بخش مربوط به تامین تجهیزات است. یک سری تجهیزات که فکر کنم تهیه آن توسط یک نهاد چندان دشوار نباشد و لیکن تاثیر به سزایی در عملیات تجسس و امداد دارد. در فصل زمستان زیاد نمی توان بر روی بالگرد حساب کرد. اولاٌ شرایط جوی ناپایدارتر است و ثانیاٌ نزدیک شدن آن به دامنه ها می تواند منجر به خطر بهمن بشود. لیکن دو ابزار در ذهن دارم که در ارتفاعات الپ استفاده می شوند و جای آن به شدت در ایران خالی است. اولی راکتهای برف است. وسیله ای در کف کفش نصب شده و حرکت در کفیهای برفگیر را به طرز قابل توجهی تسریع می کند. این وسیله به خصوص در مناطقی نظیر پیازچال می توانست بسیار مفید واقع شود. و دوم سگهای زنده یاب همانهایی که در عملیات تجسس قربانیان بهمن مورد استفاده قرار می گیرند. تهیه حداقل 20 جفت راکت و چند قلاده از این سگها برای یک شهر چند میلیونی نظیر تهران فکر نمی کنم هزینه چندانی به یک نهاد دولتی تحمیل کند.
6- و آخرین مورد که اصلی ترین مورد است. بیشتر این موارد را در زمینه نهادهای غیر موظف تعریف کردم. پس تکلیف نهاد های موظف چیست؟ به عنوان یک شهروند امداد و نجات از حقوق ماست و یک سری نهادها و یک سری اشخاص وظیفه شان امداد و نجات است. بازرسی و نظارت بر امدادگران کوهستان بر عهده کیست؟ لطفاٌ اسم فدراسیون را حذف کنید. فکر نمی کنم در اساسنامه فدراسیون کوهنوردی امداد و نجات کوهستان ذکر شده باشد.فدراسیون شاید موظف شود امدادگر برای کوهستان تربیت کند اما استفاده از این امدادگران و استخدام آنها قطعاٌ باید توسط ارگانی به غیر از فدراسیون انجام گیرد. من هنوز دقیقاٌ نمی دانم متولی امداد کوهستان های تهران کیست؟ آیا سازمان هلال احمر استان تهران است یا نهادی برای اینکار وجود ندارد. اگر وجود ندارد که به عنوان یک عضو جامعه کوهنوردی موظفیم حداقل قضیه را مطرح کنیم و اگر وجود دارد عملکرد آن نهاد در حادثه مهدی ابراهیمی قابل بازخواست است. اینکه از یک امداد گر شاغل انتظار داشته باشیم در هوای نامساعد عملیات امداد انجام دهد واقع بینانه نیست اما اینکه در روز شنبه حتی یک امدادگر موظف را در پیازچال نبینیم غیر قابل توجیه و لازم به پیگیری است. اگر یک تیم غیر موظف با تمام کاستیها خود را به پیازچال رسانید پس قطعاٌ یک امدادگر حرفه ای که به مراتب از ما ورزیده تر و ومجهز تر بود باید می توانست خود را به آنجا برساند.
6- سخن پایانی
تمام بضاعت من نوشته ای بود که تقدیم شد. نقصهای زیادی بر آن وارد است. باز تاکید و تمنا می کنم به خاطر سلامت خود و هموطنانمان هم که شده وقت بگذاریم و آنرا کاملتر و بهتر کنیم. مخصوصاٌ بخش پیشنهادات و تعیین روندهای اجرایی به شدت نیاز به همراهی و همفکری دارد. در پایان لازم می دانم از 5 دوست عزیزی که همراهی کردند تشکر ویژه ای کنم. از:
نصیر علیزاده
حسین محمدیان
مهدی یگانه
محسن دانایی و
حسین(ابوذر) سرافراز
بابک ضیاء – 4 دیماه 1384
شنبه 3/10/84 : راستش ترجیح می دهم که گزارش این برنامه را همراه با توضیحاتی که دوست خوبم بابک ضیاء درباره اش داده اند و خواندن آنرا برای تمامی کوهنوردان مفید می دانم، از زبان ایشان نقل کنم . فقط چند نکته ای را اضافه می کنم :
1- برنامه بسیار سخت بود و پودر برف (که درعکس از کنار ما بشدت می گذرد) امانمان را بریده بود، البته خورشید بعد از ساعت 10 صبح پیدا شد ولی باد تا آخر کار ولمان نکرد.
2- برف کوبی خیلی سنگین بود و از نظر توان تیمی ما با توجه به وقت وحجم برف ، گردنه پیازچال نهایت جایی بود که می توانستیم برویم .
3- کوهنوردی خیلی روحی است . آنروز مناظر زیبا و ... که همیشه اینجا از آنها می نویسم ، کم نبودند ولی خیال ما ناراحت بود .
4- آنروز تمام مدت اینکه چرا هیچکس دیگری کاری نکرده است عذابم می داد (هنوز هم معتقد هستم که در اکثر قریب به اتفاق اینگونه موارد تنها روزی که امکان دارد نفر گمشده را زنده پیدا کرد ، تنها و تنها روز اول است) . غروب که از کلک چال برمی گشتیم واقعاً از اینکه نتوانسته بودیم کاری کنیم ناراحت بودم با آنکه تمام بضاعتمان همین بود .
5- هیچگونه اثری از مهدی ابراهیمی هنوز پیدا نشده است. من با خانواده ایشان در تماس هستم ؛ از دوستانی که احیاناً در زمستان یا دربهار آینده در نواحی شمالی و جنوبی قله پیازچال از ایشان اثری دیدند خواهش می کنم که مرا نیز در جریان امور قرار دهند .
1- مقدمه
مطلبی که تنظیم شده است شرح جزئیات و حواشی فعالیت یک تیم تجسس 6 نفره است که در روز شنبه 3 دیماه در منطقه قله کولکچال و دشت پیازچال انجام شد. این مطلب به صورت مفصل تنظیم شده و حاوی نگرشهای شخصی نویسنده نیز می باشد و از این بعد می تواند خسته کننده و حتی بحث برانگیز باشد. لیکن من این مجموعه را با اهداف زیر تنظیم کرده ام:
1- مهمترین هدف، امیدوارم بر اثر خواندن این گزارش احتمال وقوع حادثه را برای خود کاهش داده باشیم.
2- امیدوارم با خواندن این گزارش دید وسیعتری پیدا کنیم تا در صورت وقوع حادثه برای خود، بهینه ترین عملکرد را هم برای خود و هم برای تیم امداد داشته باشیم.
3- امیدوارم این گزارش شامل تجربیاتی باشد که برای تیمهای تجسس آینده، مورد استفاده باشد و ضعفها و کاستیهای ما برای آنان تکرار نشود.
4- خبر منتشره توسط ایسنا در برخی موارد منطبق با واقعیت نیست. اینجانب سکوت را در برابر این انحراف اذهان عمومی جایز نمی دانم.
5- من با تمام بضاعت خود و از زاویه نگرش خود ساختار امداد رسانی را مورد تحلیل قرار داده ام. کاری که از حوزه صلاحیت من خارج است و نیاز به یک پژوهش دقیق و کارشناسانه دارد. امیدوارم این گزارش مقدمه و نقطه آغازی باشد که صاحبنظران نیز همراهی کنند و حداقل در فضای مجازی یک ساختار مشخص و منطبق با واقعیت نسبت به مقوله امداد در کوهستانهای ایران تعریف شود.
6- و امیدوارم هدف پنجم برآورده شود و پس از آن یک نفر- فقط یک نفر از مسئولین مملکتی هم که شده این مطلب را مشاهده کند و گامی در راستای ارتقای سیستم بردارد.
2- شرح ماجرا
ماجرا از جمعه شب آغاز شد. یکی از دوستان تماس گرفت و خبر مفقود شدن مهدی ابراهیمی را داد. مهدی قصد داشته در روز جمعه 2 دیماه، از مسیر قله کولکچال و از طریق دشت پیازچال و خط الراس لزونها، قله توچال را صعود کند. در آنروز تقریباٌ تمامی تیمهایی که در منطقه کولکچال فعال بوده اند حداکثر تا قله کولکچال را طی کرده و بازمی گردند و ایشان با عبور از قله و دشت پیازچال به سمت لزونها حرکت می کنند. کسانیکه در روز جمعه در کوههای شمال تهران بوده اند به خوبی به یاد دارند که از حدود ساعت 12 اوضاع جوی دگرگون شده و بارش شدید به همراه مه غلیظ ارتفاعات را فرا می گیرد. و بازهم کسانیکه مه غلیظ را به خصوص در فصل زمستان تجربه کرده باشند می توانند شدت وخامت اوضاع را متصور شوند. پیراموان انسان را رنگ سفید فرا می گیرد و سفیدی برف از سفیدی مه قابل تمایز نیست. به عبارت دیگر مرز زمین و آسمان قابل تشخیص نیست و تنها و تنها حس کف کفشتان در هنگام تماس با برف است که شما را از وجود زمین و شیب مطمئن می کند. در یک فضای کاملاٌ موهومی قدم برمی دارید و وجود یک تخته سنگ که از برف بیرون زده باشد و دیدن یک رنگ به غیر از سفید حس خوبی در شخص ایجاد می کند. بدشانسی اینجاست که معمولاٌ در این شرایط قدرت در آوردن دست از دستکش و استفاده از وسایلی مانند قطب نما و جی پی اس دشوار و بعضاٌ غیر ممکن است. زیاد از مطلب دور نشوم. بدیهی ترین اتفاقی که برای ورزیده ترین کوهنوردان نیز می افتد گم شدن در این شرایط است و تنها نسخه ای هم که برای این وضعیت می پیچند این است که اگر هنوز رد پاهایمان محو نشده اند سریعاٌ برگردیم و در غیر اینصورت در نزدیک ترین محل کمپ اضطراری ایجاد کرده و تا برطرف شدن مه که ممکن است بیشتر از یک روز هم به طول بینجامد صبر کنیم. خلاصه اش اینکه مهدی ابراهیمی گم می شود و ساعت 4 گم شدن خود را با تلفن همراه به خانواده و یک سری اشخاص که من زیاد در جریان جزئیات آن نیستم اطلاع می دهد. یک تلاش دوجانبه شروع می شود. از یک طرف خود مهدی سعی دارد با تماسهایش وضعیت خود را بهبود بخشد نقطه اوج این تماسها نیز مکالمات مهدی با آقای حسن جواهر پور بوده است که آقای جواهر پور توضیحاتی در مورد نحوه بیواک کردن و اقدامات در این راستا به ایشان می دهند. از طرف دیگر خانواده مهدی با افراد متعددی تماس گرفته و تقاضای کمک می کنند. بنده در جریان جزئیات قرار نداشته ام و فقط با اطمینان می توانم بگویم که آقای آقاجانی ریاست فدراسیون، آقای عبدلی ریاست هیات کوهنوردی تهران و آقای علیزاده از مربیان کوهنوردی و یکی از دوستان بنده، جزو این نفرات بوده اند.
آقای علیزاده جمعه حدود ساعت 10شب تماس گرفته و پس از تعریف ماجرا تقاضای کمک کردند. اتفاقاٌ آقای علیزاده روز جمعه به قله کولکچال صعود کرده بود و مهدی را صبح آنروز در پارک جمشیدیه دیده بود و بلافاصله پس از مراجعت و حدود همان ساعت 4 در جریان گم شدن او قرار می گیرد. نهایتاٌ قرار شد صبح روز شنبه 3 دیماه عازم منطقه شویم. از بین اشخاص مختلف یک تیم 6 نفره که همگی از دانشجویات یا فارغ التحصیلان صنعتی شریف یا پلی تکنیک بودند تشکیل شد و قرار ساعت 5 صبح جلوی پارک جمشیدیه مشخص شد.
صبح روز شنبه با 10 دقیقه تاخیر همگی در محل قرار حاضر یودیم و اضافه بر ما شش نفر آقای عبدلی نیز حاضر بود. به عنوان یک تیم امداد ابهامات زیادی داشتیم و آقای عبدلی در معرض پرسشهای زیادی قرار داشت.
- مفقود کجاست؟
- طبق گفته خودش در دشت پیازچال و در نزدیکیهای قله کولکچال در کنار یک تخته سنگ قرار دارد.
- آیا تیمهای دیگر هم وجود دارند؟
- دیشب یک تیم از اردوگاه کولکچال تا نزدیکیهای گردنه اسپیلت بالا رفته و با صدا زدن مهدی جوابی نشنیده اند و به دلیل نداشتن تجهیزات مجبور به بازگشت شده اند. یک تیم هم از شیر پلا تا نزدیکیهای پیازچال آمده و به نتیجه نرسیده اند.
- امروز چه تیمی حاضر است؟
- هنوز دقیقاٌ مشخص نیست. احتمالاٌ یک تیم از شیرپلا حرکت می کند.
- آقای عبدلی، اگر این امکان وجود داشته باشد که تا ایستگاه فرستنده جماران را با ماشین برویم یک ساعتی از برنامه جلو می افتیم. آیا اینکار مقدور است؟
- فکر نمی کنم . در حال حاضر امکان هماهنگی وجود ندارد.
- سوالات متعدد
- جوابهای متعدد
کفشها و گورتکسها را می پوشیم و آماده حرکت. اما یک مشکل- باران با شدت در حال باریدن است و تجربه مان نشان می دهد که خیس شدن در باران بدترین نوع خیس شدن است و مشکلاتی که در ارتفاع برایمان ایجاد خواهد کرد قابل صرفنظر نیست. ترجیح می دهیم مدتی در ماشین ها منتظر بمانیم بلکه از شدت باران کم شود. یک ماشین دیگر می رسد و ما گمان می بریم که یک تیم دیگر آمد. پدر و برادر مهدی ابراهیمی هستند و نگران. البته از نظر من کمتر از حد معمول نگران و دلیلش هم برایم معلوم است. اطلاعاتشان از شرایط کوهستان محدود است و هنوز به درستی نمی دانند که شب گذشته چقدر می تواند خطرناک بوده باشد. ساعت نزدیک شش صبح شده است و باران هنوز ادامه دارد. به خاطر پدر و برادر مهدی هم که شده راه می افتیم و وارد مسیر می شویم. در هنگام حرکت آقای عبدلی شماره تلفن همراه خود را به همه ما می دهد و شماره تلفن همراه نفرات (5 نفر از شش نفر) را می گیرد. یک صعود در زیر باران که در کمتر از 20 دقیقه کل لباسهایمان را خیس کرده است و یک روش برخورد بیشتر نداریم. با حداقل لباسها صعود می کنیم و پلارها را در داخل کوله پشتی گذاشته ایم. تا یادم نرفته بگویم که به طور کلی سبکبار هستیم و یک دست لباس گرم و خشک اضافی به اضافه یک کیسه خواب و کیسه بیواک و همچنین مقداری غذاو نوشیدنی مازاد همراه داریم تا در صورت مواجهه با مفقود بتوانیم از آنها استفاده کنیم.
از جمشدیه تا اردوگاه کولکچال حدود 2 ساعت. باورمان نمی شود که این شرایط سرعت ما را به حدود نصف کاهش داده باشد. البته کفشهای دو پوش هم در کندی حرکت بی تاثیر نبوده است. بارش قطع شده و تا گردنه اسپیلت هم مه از بین رفته است اما حسابی خیس هستیم و سردمان است. لازم می بینیم یک ساعتی در اردوگاه کولکچال توقف کنیم تا علاوه بر خوردن صبحانه کمی خود را خشکتر کرده باشیم.
ساعت 9 حرکت از اردوگاه کولکچال به سمت گردنه. بارش قطع شده و هوا در حال بازشدن است در عوض باد شدیدی در حال وزیدن است. بادهای پس از بارش آزار دهنده اند. اولاٌ سریعاٌ منجر به کاهش دما می شوند و در ثانی پودرهای تازه برف را مانند شلاق به اطراف می کوبند. برفکوبی در برف تازه به همراه وزش باد حسابی کندمان کرده است. 2 ساعت تا گردنه زین اسبی.
از شروع حرکت تا رسیدن به گردنه اسپیلت چند بار آقای عبدلی تماس گرفتند. به عنوان یک تیم تجسس برای شنیدن چند موضوع بیتاب بوده و برای شنیدن آن لحظه شماری می کردیم. موضوعاتی از این قبیل:
مخصوصاٌ امید اصلی ما به تماس مجدد مهدی بود. شرایط شب گذشته شرایط بسیار دشواری برای بیواک در فضای باز بود و همگی ما بالشخصه امیدوار بودیم که مهدی دیشب را زنده مانده باشد و با توجه به باز شدن هوا موقعیت خود را گزارش دهد.
با شنیدن زنگهای موبایل همگی توقف کرده و منتظر نتیجه بودیم. متاسفانه در هیچیک از تماسها به موارد سه گانه اشاره نشد. مضمون این پیامها یکی این بود که یک تیم از شیرپلا به سمت پیازچال حرکت کرده است و یک تیم 5 نفره هم در جمشیدیه است و به سمت اردوگاه کولکچال حرکت می کند.
تماس نگرفتن مهدی برایمان نگران کننده بود. برداشت ما این بود که مهدی موفق به گذراندن دیشب نشده است. هیچیک از ما شش نفر علاقه و انگیزه ای برای تجسس جسد نداشت. ما برای نجات راه افتاده بودیم و نه برای تشییع جنازه. و فقط یک احتمال ما را مصمم به ادامه می کرد. ممکن است شارژ موبایل مهدی تمام شده باشد و او امکان تماس نداشته باشد. خالی شدن شارژ موبایل و به طور کلی از کار افتادن تلفن همراه در صورت بی دقتی بسیار محتمل است. سرمای منطقه و همچنین خیس شدن گوشی می توانند ایجاد اشکال کنند و منجر به اضافه مصرف باتری بشوند. جدای از آن مصرف باتری در هنگام کوهنوردی افزایش می یابد چرا که در مسیرهای کوهستانی و در اعماق دره ها وارد نقاط کور می شویم و احتمالاٌ همه می دانیم مصرف باتری موبایل در نقاطی که آنتن دهی محدود است افزایش می یابد. به همین دلیل است که در شهر تا چند روز شارژ باتری داریم و در کوهستان در یک برنامه یک روزه باتریمان تخلیه می شود. توضیحات مفصل شد. من موارد فوق را بدین صورت جمع بندی می کنم که در کوه قدر شارژ باتری تلفن همراهتان را بدانید و آنرا حفظ کنید. بهترین حالت آن است که آنرا خاموش کرده و درجیب لباسهای زیرین، گرم نگاه داریم و فقط به صورت یک طرفه از آن استفاده کنیم. اگر کسی هم با شما کاری داشت بهتر است از SMS استفاده کند. مهدی شاید به این امر توجه نکرده و موبایلش غیر قابل استفاده شده باشد. امیدواریم مهدی زنده باشد.
ساعت 11 است و تازه به گردنه اسپیلت رسیده ایم. تازه باد اصلی از اینجا به بعد است. شدت باد به قدری است که نمی توانیم به سمت توچال برگردیم و یالهای آنرا بررسی کنیم. به صورت منقطع و به مدد عینکهای طوفان اینکار را انجام می دهیم. عملیات تجسس ما از این موقع شروع شده است. به دنبال دو مورد مشخص می گردیم. یکی خط رد پا بر روی برف و دیگری هر رنگ مشخص و متمایز در اطراف. با وجود بارندگی شب گذشته و همچنین باد فعلی وجود هر ردپایی بر روی برف قطعاٌ متعلق به امروز است و باید به آن توجه کرد. سوتها را درآورده و در آنها می دمیم. چه کار عبثی. در این شرایط صدای باد حاکم مطلق است و صدای سوت نمی تواند برد چندانی داشته باشد. فقط می توانیم به چشمهایمان اکتفا کنیم.
مهدی کجاست؟ قدر مسلم نمی توانیم به نقل قول مهدی اعتماد کنیم. همگی تجربه گم شدن در مه را داریم. حتی دونفر مان در همین دشت پیازچال در مه گم شده ایم و می دانیم که شخص تا 180 درجه هم مرتکب خطا می شود. به خیال خودش دارد به سمت جنوب می رود در حالیکه به سمت شمال در حرکت است. فقط یک سرنخ قابل اتکا داریم. یک سرنخ مهم. مهدی در محدوده ایست که موبایل آنتن می دهد و محدوده های آنتن دهی در ارتفاعات پیازچال محدودند. مهدی همچنین در یک محدوده صخره ای قرار دارد و این بازهم حوزه را کوچکتر می کند. دو منطقه اصلی مد نظرمان است. اول یالهای لزون. احتمالاٌ یالهای لزون به دلیل ارتفاع بلندشان آنتن دهی دارند و مهدی به خیال آنکه در حال پایین رفتن از یال است به تراورس آن پرداخته باشد.
دوم صخره های زیر قله کولکچال. با اینکه اکثر گم شدنها در پیازچال منجر به آن می شود که شخص به سمت قیفهای خطرناک منطقه دارآباد منحرف شود، لیکن چون این قیفها فاقد آنتن دهی اند از گزینه های ما حذف می شوند و امیدواریم که مهدی توانسته باشد طبق حدس خودش درست به سمت کولکچال بازگشته و در لابلای صخره های آن بیواک کرده باشد. با اینکه کار بسیار بعیدی است اما ممکن است در صورت وجود ردپا در آن شرایط انجام شده باشد.
از گردنه به سمت قله کولکچال حرکت می کنیم و محدوده اطراف بخصوص یالهای لزونها را بررسی می کنیم. یک رد پای ممتد. طولانی تر و پیوسته تر از آن است که متعلق به جانوران باشد. مال انسان است و در ارتفاع پایین. این رد پا در اعماق دره قرار دارد و به سمت پناهگاه شیرپلا امتداد یافته. از دوحال خارج نیست. یا متعلق یه تیم امداد است که از شیرپلا حرکت کرده است و یا اینکه مربوط به مهدی است که پس ار بیواک موقعیت خود را تشخیص داده و به سمت پایین حرکت کرده است. قدر مسلم این ردپا به سمت پیازچال ادامه ندارد و در پایین یالهای غربی تمام شده است و همچنبن بعید است تلفن همراه در آنجا آنتن بدهد. محدوده دورتر از آنی است که بتوانیم آنرا بررسی کنیم. تلفنی قضیه را به آقای عبدلی اطلاع داده و پیشنهاد می کنیم یک تیم از شیرپلا جهت بررسی آن ردپا اعزام شود. پس از مدتی آقای عبدلی اعلام کردند که این ردپا متعلق به تیم تجسس شیرپلا بوده است که تا محدوده ای پیشروی کرده و بازگشته اند.
به کندی سرعت عادت کرده ایم و داریم با آن کنار می آییم. حجم برف قابل توجه است و تقریباٌ تا کمر در آن فرو می رویم. برف تازه ایکه هنوز سفت نشده است و کاملاٌ پیشروی را کند می کند. هوا کاملاٌ باز شده و بادهم فروکش کرده است. آفتاب کم کم نمایان می شود و دیگر کسی سردش نیست لیکن اینبار شکافتن برف مشغولمان کرده و نفرات به نوبت جایشان را عوض می کنند. چشم انداز زیبایی در دو طرف وجود دارد لیکن دغدغه های فکری من نوعی شروع می شود. فقط شش نفر؟ آیا واقعاٌ اسم اینکار عملیات امداد است. ساعت از 12 ظهر گذشته است و ما هنوز به منطقه اصلی تجسس نرسیده ایم. آیا تعداد نفرات بیشتر عملیات را تسریع نمی کرد؟ دیشب با این ذهنیت اعلام آمادگی کرده بودم که تیمهای متعدد تجسس فعالیت خواهند داشت. حتی نگران هماهنگی این تیمها شده و به آقای علیزاده تاکید کرده بودم حتماٌ لازم است یک ستاد در پایین تشکیل شده و تیمها را هدایت کنند. حالا ما شش نفر بودیم و یک محدوده وسیع و یک خروار برف برای کوبیدن. بیچاره مهدی در صورت گذراندن شب به آن سهمگینی و بدون رمق، با دیدن روشنایی روز در انتظار رسیدن کمک است و در ساعت 12 ظهر ما هنوز در برفهای زیر قله کولکچال دست و پا می زنیم.
ساعت 30/12 به قله اول کولکچال می رسیم و بلافاصله سرازیر شده و به سمت قله دوم حرکت می کنیم. از اینجا به بعد تیم تقسیم می شود. دو نفر به سمت قله دوم حرکت می کنند و 4 نفر دیگر با تراورس قله دوم وارد دشت پیازچال می شوند. یکی از چهارنفر به سمت لزون حرکت می کند و سه نفر دیگر در جهات مختلف مشغول بررسی لابلای صخره ها می شوند. من جزو دو نفر قله دوم کولکچال بودم و از یکی از یالهای صخره ای شرقی تا حدود 300 متر پایین رفته و از یال جنوبیتر آن که مشرف به تهران و اردوگاه کولکچال بود بالا آمدم. هوا کاملاٌ گرم شده و آنچنان در برف فرو می روم که کاملاٌ کلافه شده ام. به خودم بد و بیراه می گویم که چرا کوله پشتی نسبتاٌ سنگینم را در قله جا نگذاشته ام تا سبکبارتر بتوانم تجسس کنم. تجسس؟ چه واژه غریبی؟ کجای اینکار ما تجسس است؟ داریم قایم باشک بازی می کنیم؟ و چقدر ساده اندیشانه به صخره ها خیره می شویم. به دنبال یک نشانه. یک رنگ متمایز. چقدر به این رنگهای جیغ لوازم کوهنوردی اعتقاد پیدا می کنم. آیا مهدی به فکرش رسیده است که یکی از وسایل خوشرنگش را در یک برجستگی که از فاصله دور قابل رویت باشد نصب کند؟ به موبایلم متوسل می شوم. جالب است که هیچ محدوده ای آنتن نمی دهد. حتی روی یال جنوب شرقی که کاملاٌ مشرف به تهران است آنتن ندارد و شک من دو چندان می شود. با این حساب دشت پیازچال و دره های اطراف جزو نقاط کاملاٌ کور محسوب می شوند. مهدی از کجا تماس گرفته است؟ نزدیکترین نقطه به من کاسه پر از صخره ایست که در جنوب قله کولکچال قرار دارد و کاملاٌ به اردوگاه مشرف است. حس غریزی ام هم می گوید که اگر یک نفر بتواند خود را از لزون به اینجا برساند، تا اردوگاه هم می تواند برسد.
نفس نفس زنان و شنا کنان به سمت قله بازمی گردم. یک ساعت سپری شده و دیگر رمقی در من نمانده است. از دور به همدیگر علامت می دهیم که برگرديم و در قله اول کولکچال به هم ملحق می شویم. ساعت حدود دو و نیم بعدازظهر است و همگی به یک نتیجه واحد رسیده ایم. کاملاٌ بی فایده است. یکی از افراد با آقای عبدلی تماس گرفته و اعلام می کند که قصد بازگشت داریم. آقای عبدلی اعلام می کند که مخابرات امکان ردیابی موبایل را دارد و اگر ایشان باز از موبایل استفاده کند و یا حتی موبایلش را روشن کند می توان موقعیت آنرا مشخص کرد. از تیمهای دیگر نام می برد و کم کم بچه ها نسبت به این واژه حساس شده و عکس العمل نشان می دهند. کدام تیمها؟ ما الان کل منطقه زیر دیدمان است و حتی یک جنبنده نمی بینیم. اتفاقاٌ روش ابتدایی تجسس ما با نفرات بیشتر بهتر نتیجه می داد. برفکوبی اش را که ما کرده بودیم. تیمهای دیگر خود را به ما می رساندند و تجسس را تقویت می کردند.
آقای عبدلی یک موضوع دیگر را نیز مطرح کرد که تا بحال از آن غافل بودیم. احتمال دارد مهدی به سمت شمال خط الراس لزونها و یالهای منتهی به آهار منحرف شده باشد. اگر مهدی در خط الراس لزونها گرفتار طوفان شده باشد این فرض کاملاٌ محتمل است چرا که باد شدید خط الراس نیز می تواند او را به آن سمت منحرف کند. هیچکدام از ما شناخت دقیقی از یالهای آن محدوده نداریم و تمام تمرکزمان به این سمت بوده است. اما قدر مسلم نه زمان حرکت به سمت یالهای آهار را داریم و نه رمق آنرا. و به آقای عبدلی اعلام می کنیم که باز می گردیم.
برگشت برخلاف تصورمان ساده نیست. باد کل پاکوبها را پر کرده است و ناگزیر به برف کوبی مجدد هستیم. لیکن شیب سرازیر مسیر حرکت ما را تسریع می کند. ساعت 45/3 بعد از ظهر به اردوگاه کولکچال رسیده و با درب بسته آنجا مواجه شدیم. سرباز تازه کاری بیرون آمد و گفت که نمی تواند بدون مجوز ما را راه دهد و ما هم با کمی خوش و بش و تعریف از شهرستان محل اقامتش مجوز موقت را دریافت کرده و وارد سالن غذاخوری شدیم. خسته و ناراضی از این فعالیت یک روزه تازه مشغول خوردن خوراکیهایی می شویم که آورده بودیم. همگی فلاسکهای آب جوششان را برای مهدی کنار گذاشته بودند لیکن دیگر کسی امیدی به دیدار مجدد مهدی ندارد.
ساعت 45/4 از اردوگاه به سمت پایین سرازیر می شویم و پس از طی چند پیچ اول چشممان به جمال اولین تیم امداد روشن می شود. تعدادی از دانشجویان تربیت مدرس که به سرپرستی آقای فرهادی منش عازم بالا هستند. صحبتها با عجله واشتیاق رد و بدل می شود. به هر حال هر یک از تیمها اطلاعاتی دارند که تیم مقابل ندارد. آقای فرهادی منش نتیجه ردیابی موبایل را توسط شرکت مخابرات اعلام می کند. " محدوده شمال شرق تهران" . همگی سعی می کنیم که خود را کنترل کنیم و در این شرایط عکس العملی نشان ندهیم. به آنها توصیه کردیم که بهتر است همین کاسه زیر قله کولکچال را تجسس کنند و از آن مهمتر دست از احساسات بردارند و کار دست خودشان ندهند و به محض مواجهه با شرایط حاد عملیات را متوقف کنند.
هوا کاملا تاریک شده و در پیچهای متعدد مسیر کولکچال عازم پایین هستیم و برای اولین بار تلفن همراه من به صدا در می آید. آقای عبدلی است. آقای عبدلی بدین ترتیب به تمامی پنج تلفن همراه زنگ زده بود و من آخرین نفر از این لیست بودم. ایشان ضمن تشکر و قدردانی از تلاشی که انجام داده بودیم مورد جدیدی مطرح کردند. شرکت مخابرات از سمت میگون تلفن همراه مهدی را ردیابی کرده است. پرسیدم آیا مهدی امروز صحبت کرده است و پاسخ شنیدم که صحبتی انجام نشده اما یک مورد روشن شدن و خاموش شدن تلفن همراه گزارش شده است. و تقاضایی که با متانت و ادب هرچه تمامتر انجام شد:
با بچه ها در این مورد صحبت کن و نتیجه اش را به من اطلاع بده.
و من فقط توانستم با ذکر چند جمله کلی و بدون پرخاش مکالمه را به پایان برسانم.
و بازهم نگاه پرسشگر بچه ها که جریان چیست؟ گفتم هیچ چیز در مورد هماهنگی برنامه فردا بود کسی حاضر است فردا برود اوشون فشم؟
ساعت هفت به ماشینها می رسیم. یک خسته نباشید به یکدیگر می گوییم. این برنامه فرصتی بود که بادوستانی که مدتها از آنان بیخبر بودم همراه و همقدم باشم. خیابانها حسابی شلوغند اما آنچه بیش از پیش مفهومش برایمان از دست رفته است زمان است.
جمعه 18/۹/84 : اول هفته که احسان و منصور بهم گفتند گفتم عمراً . گفتند اگر برف نیاید ، من هم گفتم خوب آن وقت شاید بشود ولی خیلی سنگین است و مخصوصاً اگر بخواهیم با ماشین بچه ها برگردیم باید زود به کلون بستک برسیم . راستش فکر می کردیم بعد از یکی دو هفته که از برف آمدن گذشته است الان دیگر خیلی روی خط الراس برف نداریم . چند هفته پیشش هم بچه ها با کوله سنگین مسیر را رفته بودند ؛ البته 2 روزه ولی سرعت صعودشان آدم را امیدوار می کرد که اگر مشکلی پیش نیاید می توان خط الراس را در یکروز تمام کرد . لامصب شیبش هم از همین طرف است که ما می خواستیم برویم ، اگر حداقل از کلون می آمدیم نه آن تیغه های تهش آنقدر از دور ترسناک بود و نه خستگی آخر مسیر اینقدر زیاد . احسان و منصور شب آمدند اینجا و من تا یک چیزی خوردم و کوله جمع کردم خیلی دیر خوابیدیم و فکر کنم با 3 ساعت خواب بیدار شده و ساعت 5/4 هم آقای علینژاد را از درب خانه شان سوار کردیم . شخصاً برای من احساس خیلی خوبی بود که ایشان درخواست همراهی ما را در یک برنامه یکروزه بعنوان همراه و نه مربی یا چیز دیگر قبول کرده بودند . من اساس کوهنوردی را از ایشان یاد گرفته ام و ایشان همواره استاد من خواهند بود و این حس که استادی پابه پای شاگرد کوچک خویش بیاید برای من غرور آفرین بود . از جاده لواسان بسمت فشم رفتیم و با تاریکی جاده و دست اندازهایی که حال ماشین را گرفت بعد از گذشتن از پیست اسکی شمشک، جاده خالی روستای سپیداستون از سمت راست جاده جدا می شد و ما ماشین را در میدان روستا پارک کردیم . هوا بیرون خیلی سرد بود و ما چای داغ و صبحانه لقمه مان را توی ماشین خوردیم و حدود ساعت 6 حرکت را شروع کردیم . صبح زود روستا و آب یخ زده و پارس سگها . کم کم هوا روشن شد و ما هم مسیر را می دیدیدم . فکر کنم حدود یکساعتی رفته بودیم که تصمیم گرفتیم مسیر را بسمت پناهگاه لجنی و سمت راست تراورس کنیم تا بتوانیم قله شماره 3 سرکچال را صعود کنیم . راه دیگرمان آن بود که یال را مستقیم بالا رفته و از سمت چپ قله سرکچال3 بیرون بیاییم . تراورس در برف بود و سرعتمان هم خیلی خوب بود چون بقول بچه ها این 3 نفر بعد از مدتها جمع شده بودیم تا برنامه ای برویم . آقای علینژاد بسختی با ما آمد ، شاید بهتر بود این اول مسیر را کمی آهسته شروع می کردیم ولی دیگر آمده بودیم . یک تیم در لجنی بود که 2 نفرشان از کوهنوردانی بودند که بصورت شخصی قله های 7000 متری را صعود کرده بودند و با عباس علینژاد نیز آشنا بودند .کمتر از 2 ساعت تا پناهگاه آمده بودیم و 45 دقیقه هم ماندیم . چای و بیسکوئیت و حرف و آفتاب لجنی و یادآوری برنامه انتخابی . زیاد ماندیم و همین باعث شد که در حرکت دوباره بازهم سریع حرکت کنیم . تیم 6 نفره دیروز از کلون بستک آمده بود و به ما گفتتد که برف خیلی زیاد است و احتمالاً به شب می خورید و راستش ما هم ترسیدیم . حرکت که کردیم بعد از مدتی عباس آقا من را صدا زد و گفت که کفش اذیتش می کند و اینجوری سرعت ما را هم می گیرد . خواست که او تنها تا قله بیاید و برگردد و ما هم ادامه دهیم . همین اتخاذ تصمیم برای من درسی دیگر بود که ایشان سریع روش درست را انتخاب کرد و خودش پیشنهاد داد . پیشنهاد درستی بود و ما هم موافقت کردیم . شیب زیر قله ممتد و زیادی بود و با توجه به یخ زدگی مسیر خیلی اذیتمان کرد . تا قله را یکضرب رفتیم و آنجا هم استراحت نکردیم . خلنو وگردنه وزوا و دره پر برف . روی خط الراس راه افتادم ، صحنه ها بسیار زیبا بودند . آزادکوه و سرماهو ،کمانکوه و یخچال ، علم کوه در آن عقب ترها ، دماوند سفید ، خلنو وحشی و .... ایستادیم و مسخره بازی وعکس و استراحت و خوردن . هر سه تایمان از اینکه عباس آقا برگشته بود ابراز ناراحتی کردیم . تا آنجا را یک ساعت و 20 دقیقه آمده بودیم . برف بیشتر از آنی بود که فکر کرده بودیم و هر سه می گفتیم که در انتخاب کفش اشتباه کرده ایم . با آنکه آن پائینها خاکی بوده ولی باید کفشهای بهترمان را می آوردیم تا در این برف راحتتر قدم برداریم و اگر لازم هم شد بهتر بتوانیم از گرامپونها یا کلنگ هایمان استفاده کنیم . استراحت کردیم و راه افتادیم . من خودم از کوهنوردی روی خط الراسها بسیار لذت می برم و الان هم با این برف و منطقه وحشی کاری جز لذت بردن نداشتیم . مسیری از حرکت دیروز تیم 6 نفره معلوم بود که ما هم همانرا می رفتیم البته با ذکر این نکته که راه دیگری نبود . تنها چیزی که می ترساندمان آن قیافه زیر کلون بستک بود با تیغه های سیاهش . یک ساعت و نیم رفته بودیم و چون کمی ارتفاع گرفته بودیم _ بعد از یک سری ارتفاع کم کردن های متناوب – می توانستیم مسیر آمده را بنگریم و آنجا بود که من دیدم یکنفر به تنهایی از پشت سر ما می آید . گفتم که عباس است و با موبایلش که تماس گرفتیم فهمیدیم که خودش است . طاقت نیاورده بود و آمده بود . خوشحال شدیم ، با آنکه باید منتظرش می ماندیم ولی خوب همین که با تمامی نفرات صعود می کردیم خیلی بهتر بود ،بودن او در آن قسمت انتهایی مسیر خودش قوت قلبی بود(حداقل برای من) . خیلی سریع آمد و نیم ساعتی که نشستیم به ما رسید ولی خوب خیلی خسته شده بود و از آن به بعد آهسته تر آمد . البته سرعت کلی ما نیز بخاطر سخت تر شدن مسیر کمتر شده بود ولی عباس آقا فشار زیادی را تحمل می کرد . به تیغه ها رسیدیم و فهمیدیم که آنقدرها هم سخت نیستند ولی خوب دقت بیشتر در حرکت را طلب می کردند . آن سمت تیغه ها و آن شیب عمودی و یخ زده و سایه ترسناکش را هیچوقت از یاد نخواهم برد . فکر یک کار فنی یعنی روزی برسد که من آنقدر توانا باشم؟؟!! ... بچه ها را روی یال کلون بستک دیدیم و فهمیدیم که زیاد عقب نیستیم و با کمی فاصله زمانی نسبت به آنها خواهیم رسید . آخرش را آهسته تر رفتیم تا عباس آقا زیاد اذیت نشود و باید بگویم که با جمیع این دلایل تا قله کلون بستک حدود 4 ساعتی طول کشید . منظورم آن است که برای عبور از این خط الراس باید زمان زیادی در نظر گرفت چون بیشتر ار آنی که نشان می دهد طولانی است . بچه ها چون هوا خوب بود روی قله منتظر ما مانده بودند و ما هم حدود ساعت 14 به قله رسیدیم . عکس و خوش و بش و تبریک و خوردن و خواندن و حرکت . تیم آرام حرکت می کرد و به نسبت سرعت بچه ها به جند دسته تقسیم شد . من با توجه به اینکه مسیر را می دانستم خودم را سریع به پائین رساندم . در مورد مسیر برگشت باید به برفهای مزخرف کلون بستک برای حرکت و میوه دوستان جدید گروه و غروب زیبای گردنه دیزین بهمراه سرمای همیشگی آن پس از رفتن آفتاب اشاره کنم . من زودتر به ماشین رسیدم و نفرات آخر تیم بعد از تاریک شدن هوا رسیدند . با مینیبوس تا اول جاده خاکی سپیداستون رفتیم و بعد از آن من جلوتر حدود 10 دقیقه ای رفتم و ماشین را آوردم و بسمت تهران حرکت کردیم . رانندگی با پاهای سرد و کمی ترافیک و خانه .
صبح زود با صدای سرپرست بیدار شدم و بیشتر از همه در کیسه خواب ماندم . وقتی بلند شدم سریع کوله حمله ام را جمع کرده و نفر اول حاضر شده بودم . بچه ها کمی دیر آماده شدند و راه افتادیم . یکی از بچه ها در کمپ ماند و چون چند نفری از بچه های دانشگاه تهران نیز می ماندند مشکلی وجود نداشت . هوا کمی سرد بود و با راه رفتنمان کم کم گرم شدیم . قله دماوند زیبا و استوار کنارمان ایستاده بود و وقتی که اولین اشعه های آفتاب به قله اش خورد همه ایستادیم تا یکی از دوستداشتنی ترینهایمان را زیبا ببینیم و لذت ببریم . یکی از بچه ها کمی از بقیه ضعیفتر بود و چون شیب اصلی همین اول مسیر بود ، سرعت تیم کمی گرفته شده بود . تیم دانشگاه تهران پشت سر ما می آمد . مسیر صعود هم بعد از محل کمپ به سمت راست و گردنه آنجا و بعد حرکت از روی خط الراس و برگشت از سمت چپ قله بود. بعد از حدود یکساعت استراحتی کردیم و سرپرست دستور داد که نفر جلو سریعتر برود و هرکسی سعی کند که عقب نیفتد . نتیجه معلوم بود ، روی گردنه رسیدیم و کمی بالاتر که رفتیم همه بچه ها داشتند می آمدند و آن یکنفر عقب افتاده بود . اول فکر کردم که یکی می ماند و با او می آید ولی بعداً دیدم که تنهاست . کمتر از 2 ساعت آمده بودیم و حیف بود که یک نفر را برگردانیم و یا درست هم نبود که تنها برگردد (باتوجه به ناشناخته بودن و برفی بودن منطقه) و کسی هم احتمالاً داوطلب برگشت نبود . از همه اینها مهمتر این بود که نمی شد که بخاطر ضعیف تر بودن یک نفر تیم به قله نرسد . این فکرها را کردم و پس از مشورت با آقای علینژاد و سرپرست داوطلب شدم که با او آرام تر بیایم و تاجایی که وقت و انرژیمان اجازه می دهد بسوی قله حرکت کنیم . قبول کردند و کمی سریعتر از ما راه افتادند . آن دوست عزیز از اینکه سرپرست گفته بود که تنها برگردد خیلی ناراحت بود و وقتی که بااو حرف زدم و دلایلی را گفتم خیلی انرژی گرفت بصورتیکه ما قاصله حدود نیم ساعتی مان تا تیم اصلی را تا انتها حفظ کرده و تا قله رفتیم . در مورد کار خودم هم کاملاً وظیقه خود می دانستم و هیچ چیز دیگری در تصورم نبود . در برنامه های گروهی اینجور اتفاقاتی کاملاً بدیهی و محتمل است . دیوراه های کنار مسیر و دهلیزهای پربرف آن مرا به یاد قله برفخانه(تزرجان) یزد می انداخت و در تمام مسیر وسوسه امکان صعود یکی از این دهلیزها بصورت فنی و ناراحتی اینکه در ایران هیچ اطلاعاتی راجع به اینکه آیا قبلاً کسی کار مشابهی مانند آن در این منطقه انجام داده است یا نه و آیا اطلاعاتی وجود دارد، مرا به فکر فرو برده بود . با آنکه شیب کم بود ولی مسیر طولانی بود و ما بخوبی توانستیم تا قله رفته وبه تیم اصلی در آنجا بپیوندیم . هوا خوب بود و تا عکسی انداختیم تیم دانشگاه تهران هم رسید . چون مسیر برگشت متفاوت بود از آنها خواستیم که سریعتر بیایند تا مشکلی برایشان پیش نیاید و ما را بتوانند در مسیر ببینند . می توانم بگویم که برای صعود، ما دونفر یک کوهپیمایی کاملاً آهسته و پیوسته را انجام دادیم و خوشبختانه به تیم هم رسیدیم . دوبرارها و نمای شرقی دماوند و خاطره های یال شرقی و مهرداد وعباس هم در نظرم گذشت . از آنجا سریع بسوی پائین سرازیر شدیم و یک شیب تند را پائین آمدیم ؛تا بچه ها رسیدند کمی ایستادیم تا از بچه های تهران خبری شود . چون زمان می گذشت من و یکی از بچه ها ماندیم تا آن تیم برسد و مطمئن شویم که مشکلی برایشان پیش نیامده است . بچه ها رفتند و تیم تهران بعد از 20 دقیقه ای پدیدار شدند و 10 دقیقه بعد به ما رسیدند . مثل اینکه حال یکی از افرادشان زیاد خوب نبوده و معطل شده بودند . چون خیالمان راحت شد از آنها جدا شدیم . البته خبر سلامتی آنها را با موبایل به کمپ دادیم . جالبی قله پاشوره آن بود که در خیلی از جاهای مسیر موبایل آنتن می داد . با فاصله زمانی نه چندان زیادی به بچه ها رسیدیم . خوشحال از صعود و گرسنه ، غذایی خوردیم و چادرها را هم جمع کردیم . از بچه های تهران خداحافظی کردیم و راه افتادیم . زیاد با عجله نرفتیم واز خجالت درختهای روستا هم درآمدیم . آخر مسیر را تشخیص دادم ولی بچه ها جلوتر رفته بودند . ما 3 نفری به ماشین رسیدیم و مابقی را در اواسط روستا سوار همان نیسان قبلیمان کردیم و تا مینیبوس آمدیم . در برگشت بحث بسیار سازنده ای در مینیبوس درباره برنامه و مخصوصاً نحوه برخورد با نفر ضعیف گروه داشتیم . تهران و ماشین و خانه و دوش و خواب .
پنج شنبه و جمعه 10و11/9/84 : یادم می آید که بدلیل نبودن برف و نداشتن مرخصی برای پنج شنبه نزدیک بود که نروم . کارخانه که جور شد و با توجه به وسوسه یک قله ناآشنا، رفتنی شدم . صبح بازهم با احسان کمی دیرتر به دانشگاه رسیدیم ولی دلیلش ترافیک بود . جاده خاکی روستای نوا حدود 200 متر جلوتر از پل مون در جاده هراز از سمت راست جاده اصلی جدا می شود . حدود 2 ساعت تا آنجا طول کشید و کمی هم معطل شدیم تا نیسانی از روستا برای بردنمان بیاید. مسیر خاکی حدود 12 کیلومتر و بسیار پرشیب است و نیسانهای آنجا برای رفت و برگشت تا سرجاده از هرنفر 1000 تومان می گیرند که واقعاً مفت است . تقریباً 45 دقیقه تا انتهای روستا که ابتدای مسیر صعود محسوب می شود طول کشید . دماوند را تنها از منطقه پلورتوانستیم ببینیم و بعد از آن کاملاً در مه فرورفته بود. ارتفاع روستا بسیار زیاد است و بسیار هم زیباست . از آن روستاهایی که بهارش دیدن دارد ، تا محل شب مانی مسیر حدود یک ساعت طول کشید در نتیجه پاشوره از آن برنامه هایی است که می توان سریع به کمپ رسید و از ماندن در کمپ لذت برد. آن یکساعت مرا به یاد درفک انداخت، کم کم تنک شدن درختان و مناظر مرتعی بسیار وسیع و زیبا که مرا حتماً در یک فصل سبز به آنجا خواهد کشاند . زودتر از برنامه به کلبه رسیدیم و بخاطر نبودن آب در بالاتر و عالی بودن محل برای کمپینگ بالاتر رفتن را سرپرستمان ، البته با تأثیرگذاری ما ، بی خیال شد .مه داشت پائین می آمد ، یکی از چادرها هم تیرکش شکست و درنتیجه جمع و جورتر در بقیه چادرها تیم را تقسیم کردیم . بعد از توضیحات آقای علینژاد در مورد چادرزدن ، چادرها را برپاکردیم و شروع به نهارخوردن کردیم . مه همه جا را فرا گرفت و دید بسیار کم شده بود یعنی در حد چندین متر را بیشتر نمی شد دید . نیم ساعتی به تاریک شدن هوا مانده بود که رفتم سراغ ناصر راهنمای برنامه مان که از بچه های دانشگاه تهران بود . قراربود بچه های دانشکده فنی هم 3 ساعتی بعد از ما برسند و چون راهنمای مطمئن نداشتند من با این وضعیت مه نگرانشان شده بودم . ناصر هم گفت که نگران شده و می خواهد که بسمت ده برود تا اگر مانده باشند پیدایشان کند . من گفتم که باهاش می روم چون تنها رفتن او خطرناک بود و دونفری برای کمک کردن هم راحت تر می شد تصمیم گرفت و عمل کرد . ناصر احتمالاً چون خطری را احساس نمی کرد ( مسیر را چندین بار آمده بود) چیزی برنداشت ولی من فکر کردم که ما هم ممکن است با تاریک شدن هوا گم شویم . یک کوله کوچک با چراغ پیشانی و آب و کمی خوراکی و یک لباس گرم برداشتم و 2تایی راه افتادیم . کمی که رفتیم صدای بچه ها را از پائین مسیر و کنار رودخانه شنیدیم و به سوی آنها رفتیم . هوا دیگر داشت تاریک می شد و خیلی خوب شد که من و ناصر رفتیم چون آنها نزدیک محل شب مانی بودند ولی داشتند مسیر را اشتباه می رفتند . البته خطر خاصی وجود نداشت و به احتمال زیاد آنها مجبور می شدند که یک جای نامناسب کمپ زده و شب مانی کنند . خلاصه نیم ساعتی طول کشید تا با این بچه ها که بیشترشان را من نمی شناختم به کمپ برسیم . دیگر تاریک شده بود،بچه های گروه ما آمدند و درچادر زدن به گروه آنها کمک کردیم و آنها نیز مستقر شدند. آنها کمی چوب با خودشان آورده بودند و بساط آتش را برپا کردیم . من خیلی آتش را دوست دارم آنهم در کمپ و با شعر و حرف و آواز. خلاصه 3 ساعتی کنار آتش بودم همه آمدند و رفتند و من تنها کسی بودم که تا آخر نشستم و بعد به چادر رفتم. یک چیزی خوردم و خوابیدم . صبح باید خیلی زود بیدار می شدیم و راه می افتادیم چون مسیر صعود و برگشت طولانی بود و باید زودتر هم به مینیبوس دانشگاه می رسیدیم ، خوابیدم ...