تبليغاتX
کلیمانجارو
کلیمانجارو
از کوه هایم مینویسم...
شنبه بیست و ششم آذر 1384
قله کلک چال

جمعه 4/9/84 – شب که به احسان زنگ زدم و گفت که تا لزون می روند و شاید هم تا توچال ، فهمیدم که کاملاً مستعد آن هستم که کوه فردا را دودر کنم . صبح احسان که زنگ زد گفتم نمی آیم، خوابیدم . حدود ساعت 8 مبین زنگ زد و گفت که تنبل بلند شو که کوه برویم !!! سریع کوله را جمع کردم ( من به مبین سخت نه می گویم ) و رفتم خانه مبین ، آنجا صبحانه را مفصل خوردیم و  بسمت جمشیدیه حرکت کردیم . مسیر را بسته بودند ولی من که شنیده بودم از کوچه پس کوچه ها راه دارد، یکجوری تا نزدیک پارک رفتم. سر پارک کردن کلی خندیدیم . حدود 10 حرکت را شروع کردیم. کاملاً نرمال راه می رفتیم ، نه زیاد تند که بقول خود مبین او با نفس نفس به پناهگاه برسد و نه آنقدر آرام که عرقمان هم در نیاید . هوا خیلی خوب بود و بالاتر مه ایستاده بود . تا پناهگاه یک نفس از آن بحثهای مخصوص خودم و مبین داشتیم که برای من بسیار لذت بخش بود . کمتر از 2 ساعت به پناهگاه رسیدیم ، یک چیزی خوردیم و چون برای مبین مسلم است که وقتی قرار است تا قله برود باید برود، به سمت قله حرکت کردیم . فکر کنم حدود یک ساعت و اندی طول کشید تا به قله رسیدیم . از کمی پائینتر از زین اسبی مه داشتیم که تا آن گردنه آخر زیر قله ادامه داشت  و بعد از آن بود که بالای ابرها ایستادیم و من بعد از سالها یکبار دیگر روی کلک چالها زیر آفتاب بودم در حالیکه تهران زیر ابر بود . بسیار زیبا بود  یاد ممد و مهرداد و آن پسر شریفی که روی تیغه ها کشته شد به خاطرم آمد و گذشت . آن آخرها را کمی تندتر رفتم . به تیم دانشگاه کمی قبل از قله رسیدیم و احسان و میثم نیز که تا لزون رفته بودند، شاکی از باد خط الراس ،همان موقع به کلک چال رسیدند . مبین آمد و عکس انداختیم و بعد ما سریعتر حرکت کردیم . از دره زیر همان گردنه آخر آمدیم که بسیار سریعتر شد . احسان و میثم هم پشت سر ما آمدند ولی بچه ها مسیر عادی را برگشتند . به پناهگاه رسیدیم و چهار تایی هرچه داشتیم بعنوان نهار خوردیم . چندتایی آشنا دیدیم . بچه ها که رسیدند ما داشتیم راه می افتادیم که به پائین برویم . خداحافظی با تیم دانشگاه و سریعتر از مردم عادی بسمت پائین سرازیر شدیم . کمی خواندیم و کمی حرف زدیم و خیلی هم سکوت فردی هر نفر تا به جمشیدیه رسیدیم . ماشین را برداشتیم و چهارتایی به خانه هایمان رفتیم . کل مسیر با مبین خداراشکر کردیم که تنبلی صبح را شکست داده و به این هوای عالی و این لذات عمیق دست یافتیم .

+ نوشته شده در 23:4 توسط ابوذر.
یکشنبه بیستم آذر 1384
تیغه دراآباد - 2

چون مسیر برفکوبی شده بود گترها را نبسته بودیم . احسان مشکل نداشت ولی من ماندم تا گتربپوشم و برفکوبی کنم . جای مناسب نبود، وسط بستن لنگه اول گتر ، دومی رفت پائین . چرخیدنش را میدیدم ولی هرچی قسمش دادم نایستاد . مه بود و چیزی دیده نمی شد . گفتم کمی پائین بروم شاید ببینمش . همینطور کم کم رفتم تا دیدمش . خدای من چقدر پائین رفته بود ولی تا اینجا آمده بودم و باید می رفتم و می آوردمش . جایتان خالی ، دره های دارآباد تا بالای زانو برفکوبی و تنها و شیب و... آنقدر طول کشید که احسان مانده بود منتظر من تا ببیند چه شده و تیم رفته بود . به احسان که رسیدم دیگر نا نداشتم . خیلی انرژی مصرف کرده بودم. آرام آرام رفتیم تا به تیم رسیدیم . قسمت انتهایی تیغه که فکر نمی کردم زیاد سخت باشد ولی بدترین جای مسیر همانجا بود . برف بسیار زیاد بود و مجبور بودیم وسط تیغه های سنگی و یخ زده هی بالا و پائین برویم. چند نفر از بچه های تیم ضعیف تر از بقیه بودند و یکساعتی بخاطر آرام رفتن آنها معطل شدیم . البته خدایی ترسناک بود و هرچه سریعتر ردش می کردیم بهتر بود . احسان بخاطر معطلی عصبی شده بود ولی من خوب بودم با اینکه پاهایم سرد بود ولی عقلم هنوز سرجایش بود . احسان پیشنهاد داد که جدا شویم و سریعتر برویم که قویاً مخالفت کردم . دو نفر از دوستان همین تیم از سمت توچال آمده بودند و به ما رسیدند . آنها را از ادامه دادن مسیر با توجه به ساعت (حدود 4 عصر) منصرف کردیم و با رسیدن به پاکوب آنها راحت تر به سمت قله لزون رفتیم . چند نفری از  بچه های تیم خانه کوهنوردان خیلی خسته بودند . از تیغه ها که بیرون آمدیم استراحتی کردیم و سریع بسمت قله لزون رفتیم . دقیقاً وقت غروب روی قله بودیم . ساعت 5 بعدازظهر بود و سرخی آفتاب با سفیدی برف صحنه های زیبایی بودند که لذت صعود و زنده در رفتن از دست تیغه را بیشتر می کرد . بخشی از تیم خانه کوهنوردان به سوی توچال ادامه مسیر دادندو برخی نیز به سمت پائین و پناهگاه کلک چال سرازیر شدند . من آنجا را خوب می شناختم و با آنکه هوا داشت تاریک می شد سریعترین مسیر دقیقاً توی ذهنم بود . جلو راه افتادم و احسان هم خودش را به من رساند . از بقیه خیلی جلو افتادیم ولی آنها براحتی در پاکوب ما می توانستند راه را بیابند . روی زین اسبی که رسیدیم دیگر هوا کاملاً تاریک شده بود ولی پناهگاه روشن و معلوم بود . حرکت در آن ساعات خنک و خلوت و تاریک کوه را خیلی دوست دارم و بسیار به من خوش گذشت . حدود 7 به پناهگاه رسیدیم و تازه نهارمان را خوردیم . خلاصه جانی گرفتیم و حرکت بسمت جمشدیه را شروع کردیم . تا دلمان خواست خواندیم و پائین رفتیم . 5/8 به پارک رسیدیم و 9 کنار ماشین بودیم . کمی ترافیک و خانه . برنامه بسیار جدی و زیبا بود و با خوش شانسی ما با موفقیت به سرانجام رسید .

 

 

+ نوشته شده در 22:58 توسط ابوذر.
شنبه نوزدهم آذر 1384
تیغه دراآباد - 1

خیلی عقب افتادم و درنتیجه همه چیز خوب یاد م نیست، تازه سعی میکنم خلاصه ترهم بنویسم.

 

جمعه 27/8/84 – با احسان که حرف زدم و با توجه به برف تازه روی کوهها (به تاریخ توجه کنید) قرار شد   که برنامه مان عبوراز تیغه دارآباد ، از قله د ارآباد تا قله لزون باشد . هیچکدام تجربه عبور از تیغه هنگامی که برف دارد را نداشتیم ولی هرکداممان تابستان 3 مرتبه تیغه را رفته بودیم . با توجه به تازگی برف فکر نمی کردیم که برنامه زیاد سخت باشد . - راستش را بخواهید این برنامه پر از اشتباهات پی در پی من و احسان بود و الان که درباره اش می نویسم شاید بد نباشد که دوستان درصورتیکه علاقه مندند این اشتباهات را بیان کرده تا در مورد آنها در این دنیای مجازی با هم گفتگو کنیم ؛ مطمئنا چیزهایی یاد خواهیم گرفت – کرامپون و کلنگ بر نداشتیم چون برف تازه بود ولی طنابچه انفرادی را بردیم . باز ماشین را پائین جمشیدیه گذاشتیم و فکر کنم ساعت کمی از 7 گذشته بود که کوهنوردی را شروع کردیم . اوایل مسیر برف نداشت و آن انتها هم کاملاً کوبیده شده بود . با مشورت تصمیم گرفتیم که بخاطر تلف نشدن وقت صبحانه را قله دارآباد بخوریم . مسیر برف داشت که زیاد نبود و خلوت هم نبود . کم کم ابرهایی در ارتفاع پائین ظاهر شدند و شروع به بالا آمدن کردند . نزدیک قله که رسیده بودیم قله و تیغه کاملاٌ در مه فرورفته بود. تشکیل این مه که بسیار هم غلیظ بود  ذهن مرا کاملاً مشغول کرد که آیا می توانیم ادامه بدهیم یا نه و آیا این کار عاقلانه است ؟ دماوند و بچه هایش را قبل از آمدن مه دیده بودیم و حالمان خوب بود . با آنکه استراحت نکرده بودیم زمان صعودمان حدود 2 ساعت و 45 دقیقه طول کشیده بود و بقول احسان بودن برف کار خودش را کرده بود .قله صبحانه خوردیم و با بررسی اوضاع به احسان گفتم که صلاح نمی دانم چون مسیر را در برف و مه هیچ کداممان نرفته ایم ، الان هم ادامه دهیم . احسان گفت که حیف است حالا که تا اینجا آمده ایم و وقت هم داریم ، یکساعتی می رویم اگر هوا باز شد که ادامه می دهیم و اگر نه برمیگردیم . همانجا هم گفتم که اگر برویم دیگر رفته ایم و من و تو آدم برگشتن نیستیم . البته پاکوبی که روی تیغه ها می رفت تنها دلیل این همه بحث بود وگرنه مطمئناً ادامه نمی دادیم . راه افتادیم، همان اویل مسیر فهمیدیم که اگر پاکوب نبود و با این حجم برفی که روی تیغه نشسته است ، امکان نداشت که بتوانیم مسیر را پیدا کنیم یا برف کوبی کنیم . همان اوایل فهمیدیم که تیغه با برف چقدر جدی تر و زیباتر می شود . تیغه دارآباد با برف پودر برای خودش غولی بود جوری که صدای من بسیار در این برنامه کم شنیده شد !!! سروصدایی جلو تر می شنیدیم و این امیدوارمان می کرد که تیمی هم جلوی ما حرکت میکند . بعد از یکساعت آن قسمتهای سخت اول مسیر را با ترس و لرز و خنده رد کرده بودیم واز نظر هردوتایمان برگشتن معنایی نداشت ؟! سریع می رفتیم چون مسیر آماده بود . مه اصلاً کم نشده بود ولی گاهگاهی می رفت و می آمد . مسیر بسیار زیبا و جذاب بود . اینجاها بود که یک کم صدای من درآمد و چیزهایی گفتم و خواندم . اگر تیغه را مثل یک یو انگلیسی درنظر بگیریم ، انتهای منحنی پائین آن به تیم برفکوب رسیدیم . تیم خانه کوهنوردان که برای صعود به یک قله 7000 متری آماده می شدند و زودتر از ما ازپائین راه افتاده بودند و قصد داشتند که تا قله توچال بروند . سلام و علیک و حرفهای معمول آشنایی و بحث برفکوبی ..

 

 

+ نوشته شده در 23:43 توسط ابوذر.
چهارشنبه نهم آذر 1384
سرماهو-3

احسان با توجه به مریضی و رسیدن به لقای آزادکوه ، کمی دیگر با ما آمد و بعد به کمپ برگشت . از آنجا به بعد مجبور شدم که خودم جلو بروم چون هم مسیر بخوبی معلوم نبود وهم برف پودر و سنگهای روان زیر برف سرعتمان را کم می کرد . بچه ها خوب می آمدند و سرعتمان مناسب بود . پاهایم سرد بود ولی خیالی نبود . دسترسی به مسیر اصلاً جالب نبود و این انگیزه من را بیشتر می کرد . برف زیاد شده بود و باد هم می وزدید ؛ روی گردنه منتهی به کمانکوه علم کوه راهم دیدیم . شکوه سنگهای بیرون زده از دل زمین ، انرژی بیشترگرفتیم . از گردنه که فهمیدیم مسیر صعود از روبرو اصلاً راحت نیست . یک تراورس بسیار مشکل و طولانی را شروع کردم . اصلاً نایستادم تا کسی هم به این فکر نکند که مسیر چقدر بد است . تراورس که تمام شد باد هم شلاقی به صورتمان می خورد . به دشت زیر قله ها رسیده بودیم . یخچال و سرماهو هم نمایان شده بودند و از همانجا معلوم شد که صعود سرماهو - که از اول هم هدف گروه بود - از صعود دو قله دیگر آسانتر و سریعتر است . برف خیلی زیاد بود و باورم نمی شد که دارم تا بالای زانو برف می کوبم . مرتضی رفت جلو تا به من کمک کند . آخرهای مسیر بسیار سخت شد ولی بدون اینکه به ایستادن فکر کنیم، ردش کردیم . به خط الراس رسیدیم ؛ تا قله چند متری بیشتر نمانده بود . همه آمدند و با هم بسوی قله رفتیم . باد زیاد بود و لباسهایمان را زیاد کردیم . خلنو و دماوند . همه بودند و همه سفید . از بالای قله دیدیم که هوا با آنکه خوب هم نبود ولی به آن بدی که ما فکر می کردیم هم نبود . از همان اول حرکت همه جا را نگاه می کردم و به فکر مسیر برگشت بودم . ای ایران را خواندیم ، عکس و فکر . با آقای علینژاد مشورت کردم و نظرم را درباره مسیر برگشت تأئید کرد . باز هم جلو راه افتادم ، برف خیلی زیاد بود و خطر هم به همان میزان زیاد ،خیلی حال می داد. 2 بار زانویم درب و داغون شد . خیلی سریع می رفتم و بچه ها هم می آمدند . حدود 5/4 ساعت تا قله رفته بودیم و کمتر از 2 ساعت طول کشید تا از قله به کمپ برگشتیم . هوا آفتاب و ابر بود . نهار و جمع و جور چادرها ، تمیز کردن کلبه محیط بانی و برگشت . در قالب 3 تیم با فاصله های زمانی به سمت پائین راه افتادیم . من در تیم آخر بودم. کمپ را کاملاً تمیز کردیم وبا فاصله زمانی یکساعتی از بچه ها به سمت وارنگ رود راه افتادیم . به فاصله 10 دقیقه بعد از بچه ها به مینیبوس رسیدیم . برفهای اول مسیر همه آب شده بودند و رودخانه پرآب می رفت . تمام مسیر ماشین سواری را علی خاندانی راننده دوست داشتنیمان از گذشته و خاطره ها و بچه ها حرف زد . از درب رشت با ماشین خودم احسان را رساندم و بعد هم به خانه رفتم .

+ نوشته شده در 0:17 توسط ابوذر.
جمعه چهارم آذر 1384
سرماهو-2

عصر حدود ساعت 3 آفتاب شد . باورم نمی شد همه جا سفید سفید بود ، آنطوری که چشم را میزد . زمستان واقعی آمده بود . کاملاً ارضا شده بودم ؛ خیلی خوشحال بودم که آمده ام و براستی بعد از مدتی کوه درست حسابی نرفتن به یکباره با همان صحنه ها زنده شدم . با آمدن آفتاب، سقف شروع کرد به چکه کردن و بچه ها چند نفری آنرا درست کردند . 3 تا چادر برای شب مانی بیرون برپا کردیم و بعد دور هم جمع شدیم . حرف و خنده و معارفه و .... باز هم بارش شدید برف شروع شد و تصمیم رفتن یا نرفتن را به هوای فردا صبح موکول کردیم . خیلی وقت بود که در چادر نمانده بودم . شام چادری و مسخره بازیهای مرسوم خودمان ، سرما ، خواب و زندگی . کفشهایم را چک کردم  که وضعشان  زیاد جالب نبود . راستش اصلاً انتظار این برف و این هوا را نداشتم با با یک کفش روپارچه ای که سوراخ هم داشت آمده بودم که همان روز اول خیس شده بودند وحالا یخ هم زده بودند . به 2 دلیل ، یکی آنکه کاملاً می توانستم بمانم و صحنه های اینجا را دید بزنم ، بخوابم و حال کنم و دیگر آنکه چند نفری از بچه ها می خواستند بمانند و یکی باید با آنها می ماند ، به این دودلیل و بهانه کفشهایم که بدترین کفشهای  تیم محسوب می شد ، می خواستم فردا را بمانم و بسمت قله نروم . بعد که حرف زدیم ، تعداد کسانی که می ماندند بخاطر نداشتن عینک مناسب و آسیب چشمها بیشتر شد و دلیل دوم خودبخود منتفی شد . دلیل اول من هم اگر هم برای خودم قانع کننده بود ، با توجه به سابقه افتضاح من در گروه ، هیچکس قانع نمی شد و رفتنی شدم .حدود ساعت 10 شب بارش برف قطع شده بود و ستاره ها را می دیدیم . وقتی که قرار شد بروم وبا خودم که فکر می کردم با توجه به وضعیت بارش برف ، وضعیت بچه ها و وضعیت منطقه که قبلاً دیده بودم و تا حدودی می شناختم ، قله برایم دور از دسترس بود . شب خوابیدیم و صبح بیدار شدیم . هوا صاف بود و سریع آماده شدیم . ماندنی ها ماندند و ما هم چیزی خوردیم و آماده حرکت شدیم . باز هم جلودار بودم ، البته یکی از بچه ها جلوی من برفکوبی می کرد . به گردنه اول که رسیدیم کمانکوه نمایان شد . زیبا ، بلند ، سفید و سرسخت تر از آنی که فکر می کردیم . شروع به حرکت کرده و بسمت گرنه سوتک تراورس کردیم . مسیر یکجورایی مشخص بود و مشکلی نداشتیم . هرجا که رسیدیم هدیه ای گرفتیم ؛ از محیط بانی  نازوکهار را با ابرها ؛ گردنه اول، کمانکوه و گردنه سوتک هم آزادکوه . بسیار پرهیبت ، تماشایی و واقعاً بلند بود . کلی یادآوری خاطرات گوناگون و برای لحظاتی لذت تماشا ....

+ نوشته شده در 21:0 توسط ابوذر.
سه شنبه یکم آذر 1384
سرماهو

پنچ شنبه و جمعه 12و13/8/84 : شاید درست نباشد که بگویم ولی جدی جدی حوصله ام از ماه رمضان سر رفته بود . امسال مثل قبلها خوش نگذشت . پنج شنبه را برای خودم عید اعلام کرده و با بچه ها قرارو مدارها را گذاشتم . صبح احسان را سوار کردم ورفتیم تا درب رشت دانشگاه . فکر کنم 14 نفر بودیم . آقای علینژاد هم بود و بچه های اکثراً جدید یعنی 80 ای به بالا اعضای تیم بودند . هوا گرفته بود . ار جاده چالوس تا 2 راهی دیزین و بعد روستای وارنگ رود،آنجا که رسیدیم بارش هم شروع شد . حرکت کردیم . نمی دانم مرتضی از کجا می گفت که جلوداری تو خوب است !! در نتیجه برخلاف همیشه من جلوی تیم راه افتادم . مسیر را قبلاً آمده بودم . مه داشتیم و بارش برف که بسیار زیبا بود . اولین برف امسال درجلوی چشمانمان می بارید و زمین تیره سفید می شد . خیلی لذت بخش بود . یکجایی دانه های برف بسیار درشت شدند و بارش هم تندتر شد ،همه ایستادیم و آسمان رانگاه کردیم . هزاران تن پر پائین می آمد و چقدر آرامش بخش بود . پشت سرم را نگاه می کردم تا باز ببینم که جای کفشهایم روی برف می ماند . 45 دقیقه تا اول دره که به محیط بانی می رسد ، استراحت و بازهم حرکت . برف می آمد و قطع می شد . مه شدید و مسیریابی سخت شده بود ولی من با آنکه راهنمای تیم هم شده بودم لذتم را می بردم . خیس شده بودیم . در بارش شدید و مه به محیط بانی رسیدیم . در فکرم گذشته بود که حداقل آنجا برای نهار و روشنتر شدن وضعیت هوا می مانیم . تعداد چادرهایمان کم بود و اگر همانجا شب را می ماندیم ، بچه ها راحتتر استراحت می کردند . خوشبختانه در باز بود وهمه رفتیم داخل و لباسهای خیس را عوض کردیم . عوض که نه ، چون خیسها را روی خشکهای جدید پوشیدیم تا خشک شوند ؛ قانونش است . با آقای علینژاد و مرتضی که حرف زدم ماندنی شدیم . ارزش نداشت که تیم را در بارش به محلی بادگیر ببریم ، آنهم را چادرهایی که زیاد مناسب نبودند و برفی که روی زمین نشسته بود . تا محیط بانی تقریباً 3 ساعت طول کشید ....

+ نوشته شده در 8:12 توسط ابوذر.