باورم نمی شود که 3 سال از آنروز گذشته است . احسان هنوز هست و عباس را خبرهایی که گاهگاهی می رسد ، در دلم زنده نگه داشته است . روزهایی که خشم کوه را هم دیدم. البته خشم بود ولی خشن نبود ، براحتی توانسته بودیم باهاش کنار بیاییم و زنده ماندیم . یادش بخیر .... شیرین شیرینم ، بوق بوق
بند یخچال
جمعه ۲۷/۷/۸۴ : ماه رمضون و شب هم مهمانی احسان . دیر رسیدم خانه و دیر خوابیدم و اگر مامان .سحر زنگ نزده بود ، همه چیز 2در شده بود . سحری خوردم و با ماشین رفتم سربند پارک کردم . توی ماشین خوابیدم تا ساعت 7 که بچه ها آمدند . بیشتر از یکسال بود که بند یخچال نرفته بودم ، اینبار هم ترکیبی از بچه های قدیمی تر بچه های جدید . هر کدام برایم یکجوری بودند . بخاطر روزه زیاد حال نداشتم با آنکه هیچوقت هم در کار سنگ قوی نبوده ام ، ولی سنگ را دوست دام . لذت و قدرت عجیبی به آدم می دهد . فرقم با قبل ترها اینب ود که نترس تر شده بودم یعنی راحت تر می رفتم و ریسک می کردم . این را خودم فهمیدم . کمی روی آلبرت و کلاهک کار کردیم . دیدن دوستان از دانشگاههای دیگر و یاد قدیمهای بندیخچال ، رسول انجمنی ، مهرداد ، محمد سخایی و عباس؛ دستاورد عصر آنروزم بود .
- دعا کنین یه ذره وقتم بیشتر بشه مثلا روزها کش بیاد که بتونم زودتر بنویسم چون خودم هم همینو می خوام . ۲ تا برنامه دارم که ننوشتم یک تمرین سنگ و یک سرماهو
پنج شنبه و جمعه 21و22/7/84 : اواخر تولید از کارخانه در رفتم و احسان را از بزرگراه برداشتم . ماشین را پارک کردیم و 3:45 از میدان درکه حرکت را شروع کردیم . با هم قرار گذاشتیم که چون روزه ایم یواشتر برویم و فشار به بدنهایمان نیاوریم . تنها مشکل در طی مسیر کمی احساس تشنگی بود و مشکل دیگری را احساس نکردیم . مسیر رفته رفته خلوت تر شد و اواخر مسیر تیم دانشکده هنر را هم دیدیم . برای دیدن مسیر صعود از آنها پیشی گرفته و تا پناهگاه رفتیم . در روشنایی روز مسیر را دیدم و خیالم راحت تر شد . راهنما بودن برای من یک جور ادای دین به کسانی است که همین نقش را قبلاً در حق من انجام داده اند و هنوز هم انجام می دهند؛ بنابراین با آنکه زیاد دوستش ندارم ولی معمولاً می پذیرم . این بار هم دستور آقا منصور و علاقه احسان به همراهی این تیم !!!باعث قبول مسئولیت شد . پناهگاه که رسیدیم فهمیدیم حدودا 1:35 طول کشیده تا اینجا و احسان کلی شاکی شد که مثلاً قرار بود یواش بیاییم ، من هم گفتم خوب خودت جلو بودی دیگه!!!!.بچه ها نزدیک افطار رسیدند و افطار کردیم . بسیار حال داد ، حرف زدیم و خوردیم . نان و پنیر و خرما و چای و آش و... . تیم هنر چادر و کیسه خواب داشتند ؛ قرار شد چند نفری بمانند و بقیه صعود کنند . ساعت 8 حرکت کردیم و من جلوی تیم می رفتم . به بچه ها گفتم که همین اول مسیر کمی اذیتمان می کند و بعد از آن زیاد سخت نیست . آرام حرکت می کردیم و نسبتاً ساکت . ماه بیرون آمده و کوه روشن بود . سکوت وخنکای شب هدیه بیخوابی آن شب ما بود . تیم خیلی خوب و یکنواخت حرکت کرد . با استراحتهای یکساعته دقیقاً 11 شب روی قله بودیم . فکر می کردم بیشتر طول بکشد . 20 دقیقه ای روی قله بودیم و چای کوهی گرم و میوه خوردیم . امامزاده داوود آن پائینها بسیار زیبا بود و یاد آن برنامه دو سال پیش را برایم زنده می کرد . تهران هم که در شب هیبتی دارد و جمالی . بسمت پائین سرازیر شدیم و 2 ساعته به پناهگاه رسیدیم . همان اواخر مسیر برگشت ، همانطور که گفته بودم ، وقتی که به تاریکی سایه هم وارد شدیم مسیر یابی من کمی اشتباه شد . با کمی این ور و آن ور رفتن ، مسیر را بسمت پائین پیدا کردم . نکته آن بود که زیادی بسمت راست منحرف شده بودیم، خلاصه رسیدیم . بچه ها برای آنکه تا ساعت 3 منتظر باز شدن در محوطه نمانند ، راهی برای ورود به محوطه بالکن و چادرها پیدا کردند . من و احسان هم تصمیم گرفتیم که از آنها جدا شویم و پائین برویم . خداحافظی و حرکت بسمت پائین . بعضی جاها خیلی تاریک بود و بقیه مسیر روشنتر بود . کمی وحشتناک بود ولی 2نفری زیاد ترس نداشت . جالب آن که با تمام قدرت و سرعت پائین رفتیم و هیچ احساس نکردیم که آرام می رویم ولی بخاطر تاریکی و بدی مسیر و خستگی زانوها 1:50 طول کشید تا به درکه رسیدیم . احسان را رساندم و با اصرار سحری را مهمان آنها شدم . بعد از سحری حرکت بسمت خانه و خواب .یک تجربه با تیم ناشناس که یک کم آواز خواندن را در این برنامه برای من به آرزو تبدیل کرد.