جمعه 8/7/84 : کجا برویم و کجا بروم ، آخر به این منجر شده که برویم برنامه دانشگاه که یکی همراهی تیم با اولین برنامه جذب عضو بود و یکی آنکه دوستان قدیمی را ببینیم و دیگر آنکه یک جایی هم رفته باشیم . صبح بعد از سرکار رفتن بخاطر بردن یکی از دوستان عزیز!!(که بابای با غیرتیش رساندش) ،احسان را از بزرگراه برداشتم و رفتیم دانشگاه . حدوداً 120 نفر در قالب تیمهای 15 نفری تقسیم شده بودند و ما هم توی یکی از تیمها جا شدیم . ( البته عمو منصور - که ما هرچی داریم از همین عمو منصوره – یک کم غر زد) . آقای فرامرز نصیری راهنمای مسیر بود و مهمان ویژه هم فرشید فاریابی از دوستان قدیم گروه و از درگیران دنیای کوهنوردی بود . با اتوبوسها تا نزدیک روستای امامه رفتیم . مسیر از جاده فشم جدا می شود و راننده ها هم بدون غرغر خاصی تا آنجا رفتند . صبحانه خوردیم و بعد از گذشتن از روستا ، از انتهای روستا وارد مسیری شدیم که به گفته آقای نصیری 8 کیلومتر بود و از میان باغها می گذشت . مسیر بسیار زیبا بود و جای دارد که با تیمی خلوت تر به آنجا سری بزنیم . این حرف خیلی از بچه ها بود . باغها بسیار پردرخت بودند و یکجایی هم تیم 2 تیکه شد که با دویدن توانستیم تیکه ها را بهم بچسبانیم ! بیشتر مسیر به صحبت با فرشید گذشت . درباره همه چیز حرف زدیم از دوست صمیمی فرشید یعنی اوراز تا دنیای سیاست . نهار که خوردیم فرشید رفت جلوی تیم تا آقا فرامرز تنها نباشد و من هم با احسان آخر تیم می آمدیم . کمی گردوهای روی زمین را جمع کردیم و کمی هم شعر و آواز . بچه ها بیشترشان راضی بودند و برخی خسته شده بودند . برگزاری برنامه با این تعداد نفرات کاملاً موفقیت آمیز بود . طبق برنامه وقتی که از روستای کلوگان بیرون آمدیم ساعت 5 عصر به کنار جاده فشم رسیدیم . به امر سرپرست با اولین اتوبوس برگشتم تا دانشگاه و از آنجا هم با ماشین بسمت خانه َآمدیم . برنامه جالبی بود، بعد از مدتها به یاد برنامه های قدیم خودم افتادم .
جمعه 1/7/84 : معمولاً شب قبل از برنامه که فکر بیدار شدن صبح را می کنم کمی بی حال و دودر می شوم و آن شب هم مستثنی نبود ، ولی باید بگویم که چند روز قبل از آن بعد از چندین هفته کوه نرفتن کاملاً ذوق داشتم . قله های دورتر را بخاطر اول مهر و شلوغی جاده ها بی خیال شدیم و با آنکه نظر احسان تیغه نبود ؛ ولی من می خواستم که یک کار کمی سخت بکنیم . احسان را از وسط بزرگراه برداشتم و وقتی معلوم شد که زور من می چربد و مسیرمان تیغه شد، ماشین را پائین خیابان پارک جمشیدیه پارک کردیم و با تاکسی تا دارآباد رفتیم . قرار گذاشتیم که صبحانه را چشمه بخوریم . هیچ کسی دور و بر چشمه نبود . سربازی آمد و گفت که اینجا منطقه نظامی است ، زیاد نمانید . وقتی می رفتیم 3 کوهنورد آمدند که چهره یکی شان برایم آشنا بود . تا قبل از صبحانه کلی با احسان حرف می زدم شاید چون خیلی وقت بود که همدیگر را ندیده بودیم . بعد از صبحانه همانی شدیم که اکثر اوقات بودیم ، ساکت می رفتیم . با احتساب 45 دقیقه برای صبحانه ، 3 ساعت و ربع طول کشید تا به قله رسیدیم . یکی از دوستانمان را روی قله دیدیم و تا همراهان او آمدند (فکر کنید که هردوی ما ازکنار آنها رد شده بودیم ولی ...) استراحتکی کردیم . بعد هم روی تیغه ها، سریع می رفتیم . باد هم می آمد که خنک و خوب بود . باز هم زیبایی تیغه ها و صلابت کوه. چیزی که یادم می آید این است که خوش گذشت با وسوسه آنکه کمی همان وسطها زیر آفتاب بخوابیم که به وسوسه مان عمل نکردیم . تا قله لزون کمتر از 2 ساعت ونیم رفتیم . انارخوردیم و آب وحلوا و حرکت بسمت پائین . شن اسکی ، چشمه دشت پیازچال ، آب خنک ، حرکت ، شعر و آواز ، گردنه زین اسبی ، شعر و آواز ، پناهگاه کلک چال که آنقر شلوغ نبود که روی نیمکتها به ما جا نرسد . نهار را آنجا خوردیم و باز حرکت بسمت پائین . از وسط مردم آمدیم تا پارک و بعد هم از کنار دیوار پارک تا پائین خیابان اصلی و ماشین . کمی درباره تفاوتهای خودمان و بقیه آدمهای آنجا حرف زدیم و خندیدیم . آخر سر هم احسان را تا خانه رساندم و خودم هم آمدم خانه . جایتان خالی.
پی نوشت:
1- راستی هنوز در مورد اول رسیدن به نتیجه قانع کننده ای نرسیدم !!!!!!!!
2- تشکر از ابراز تبریکات مزدوجانه همشیره بنده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سلام - اول باید بگم که خوب کوه نرفتم که ننوشتم و از لطف بی حد محمد هم ممنون - راستش رفتم خواهرمو شوهر دادم و برگشتم !!!!!!!!
چند روزیه دارم به این فکر می کنم که چرا می خوام اول باشم ؟ راستش جوابی پیدا نکردم فقط فهمیدم که هیچوقت سریع تر نمی روم تا زودتر و نفر اول به قله برسم - همیشه برای فرار از وضعیت موجود و رسیدن سریعتر به هدف آن کار را میکنم . توی برنامه های گروهی هیچوقت چنین کاری نکردم ولی به قول احسان شاهکاره بیا و اونجا هم حرف سرپرست گوش نکن .....