تبليغاتX
کلیمانجارو
کلیمانجارو
از کوه هایم مینویسم...
جمعه یازدهم شهریور 1384
دماوند : یال جنوب – جنوب شرق (ملاخوران)

پنچ شنبه و جمعه 3و4/6/84 : در ایران معمولاً اصرار نتیجه می دهد .  من واقعاً دودل بودم ، وقتی مبین گفت که می آید ، آنقدر خوشحال شدم که رفتنی شدیم . اصرار بهرنگ برای صود ملاخوران و برای آنکه ثابت کند هوای بد آن دفعه از بدشانسی او نبوده است ، نتیجه داد . قرارمدارها را گذاشتیم و صبح ساعت 7 (مبین 7:20آمد ) از میدان پونک با ماشین من راه افتادیم . غذاها بجز شام شب که سوپ بود شخصی بود و چادر هم نداشتیم . کمتر از 2 ساعت تا پلور رفتیم . عیش و نوش ، صبحانه و بعد با وانت و نفری 2000 تومان رفتیم تا گوسفندسرا. ماشین را هم با 1500 تومان گذاشتیم قرارگاه پلور. فکر کنم که حدود 11 از گوسفند سرا راه افتادیم. می خواستم ببینم مسیر از اینجا چگونه است و بچه ها هم با این درخواست موافقت کردند . تجربه خوبی بود ، از روی یالهای کوچک به ملاخوران می رسیدیم و مسیر هم کوتاهتر بود . بهرحال 3 نفر بودیم و هرکس برای خودش و با سرعت خودش (مخصوصا بعد از استراحتمان) حرکت می کرد . روی یال سمت راست جنوبی که از آن پائین هم آمده بودم و از قبل در ذهن به آن پرداخته بودم حرکت می کردیم ؛ استراحت در گوسفندسرای وسط مسیر که آب هم دارد و بعد هم بسمت یال اصلی و سنگهای ملاخوران رفتیم. من 5/2 ساعته به محل شب مانی رسیدم و بچه ها هم آمدند. قرار شد باز هم همینجا بمانیم . قله از صبح در ابر بود و دلشوره هوای بد فردا ، از سرم بیرون نمی رفت . دیگر طاقت هوای بعد و صعود نکردن را نداشتم . نم نم بارانی هم آمد ، هوا متغیر و خنک بود . 3 لهستانی پائین آمدند که 2 نفرشان صعود کرده بودند ، 3 روزه . سری به آنها زدم و حال و احوال کردم بعد از آنکه کلی خوابیده بودیم و قبل از آن هم همگی دستپخت من را با ولع خورده بودیم!!!! خیلی حال داد ؛آن خواب و استراحت و آماده کردن نیم وجب جا برای خواب شب . نزدیک غروب سوپ را درست کرده و خوردیم . بعد خوابیدیم . ستاره های زیبا و ماه که حدود ساعت 10 طلوع کرد و همه جا را سفید کرد ، چیزهایی هستند که از آن شب در خاطرم مانده است . سرد بود و بسختی خوابیدیم . البته من بد نخوابیدم ولی بچه ها مثل اینکه اذیت شده بودند . نمی دانم صبح زود چرا بیدار نشدیم  تا وقتی که بهرنگ گفت که ساعت 10/6 است . سریع گاز را روشن کردم ، یک نوشیدنی گم و حرکت . قله در ابر بود  . کوله ها را همان وسط سنگچین گذاشتیم . 50/6 را افتادیم . سعی داشتم با سرعت مبین برویم که خسته نشود ولی او می خواست که ما اذیت نشویم . 3 ساعت اول با هم بودیم و آخرش قله همه را جدا کرد .بهرنگ اوضاعش خوب بود و مبین از فروردین تا الان کوه نرفته بود . با کمتر از 3 ساعت کوهپیمایی به آنجایی رسیدیم که دفعه قبل از آنجا برگشته بودیم و حدود 4 ساعت بعد از حرکت روی سنگ بزرگ بودیم . مسیر سخت تر از آنی بود که فکر می کردم . شن اسکی را بالا رفتن خیلی انرژی می گرفت. از روی همان سنگ مبین را عقب می دیدم . به بهرنگ گفتم که می خواهم از روی گرده سنگی سمت چپ بروم و از وسط دهلیز نرویم . بهرنگ با سرعت من داشت اذیت می شد . من تند کردم . حوصله نداشتم . هوا زیاد جالب نبود و مه می آمد . حدود 45/12 قله بودم . کمی اذیت شدم و فکر دائم پیش بچه ها بود . این موضوع، لذت صعودم را کم می کرد . آرام تا قله رفتم . از آنی که فکر می کردم بیشتر طول کشید ولی باز هم خوب بود . از ارتفاعی که حدود 100 متر پائینتر از بارگاه سوم بود تا قله 6 ساعته آمده بودم . نیم ساعتی روی قله ایستادم و نیم ساعت هم بعد از آنکه بهرنگ را اواسط تپه گوگردی دیدم ،آنجا ماندم . یکساعت با یک شلوار استرج و باد زیاد و مه و سرما و دلشوره مبین . راستش اصلاً خوش نگذشت . خیلی نگران مبین بودم . صعودمان طول کشیده بود و مه هم اضافه شده بود . تا بهرنگ آمد ، مردم و زنده شدم . سریع بسمت پائین راه افتادم ، از مسیر صعود رفتم تا مبین را تا هرکجا که آمده ببینم . بهرنگ را هم فکر نمیکردم تا قله بیاید ولی همه برنامه بخاطر خواست او بود و باید صعود می کرد که کرد . خودش گفت سختترین صعود دماوندش بوده است . مبین را دیدیم . راه زیادی تا قله نداشت و بعقیده من قله بود (حدود 5600) ولی با سرعت مبین هنوز یکساعتی کار داشت و ما وقت نداشتیم . ساعت 2 بعد ازظهر بود. همینها را که گفتم مبین با آنکه ناراحت شد ولی خیلی راحت قبول کرد . این وضعیت را اصلاً دوست نداشتم ولی چاره ای نبود . مبین را برای همین دوستش دارم . سریع آمد پائین . یک پاکستانی تنها صعود می کرد که کمی اطلاعات بهش دادم و گفتم که بیشتر از این بالا نرود و فکری برای شب مانی کند . کمتر از 2 ساعت تا کمپ آمدم . نهارکی خوردیم و باز هم سریع بسمت گوسفند سرا حرکت کردیم . آخرهای مسیر یکباره مه شد ، فکر نمیکردم مشکلی پیش بیاید و ادامه دادم . مه خیلی شدید بود ؛ فاصله هرکداممان با هم حدود 200 متر می شد . هر سه گیج شده بودیم و با آنکه هر سه از روی نشانه ها راه را درست می رفتیم ولی از نظر فکری گم شده بودیم . بطرز عجیبی همدیگر را پیدا کردیم . با هم بودن خودش قوت قلب است و بعد هم راحت تا گوسفندسرا رفتیم چون همانطور که گفتم مر سه مان در درستی مسیر هم عقیده بودیم . با وانت تا پلور و بعد هم تهران . جاده شلوغ بود . شام را همان پونک ، هم ساندویچ خوردیم و من حدود 12 خانه بودم .

 

* روایت مبین را از این صعود در کوههای من که لینکش آن پایین است ، بخوانید .

+ نوشته شده در 23:36 توسط ابوذر.
دوشنبه هفتم شهریور 1384
تیغه دارآباد

جمعه 28/5/84 : باز هم همراه . شب قبل با مشکلاتی که داشتم می خواستم برنامه را نروم ولی فهمیدم که باید بروم ، چون کس دیگری نیست . حدود 5/11 شب رسیدم خانه ، کوله را نصفه و نیمه جمع کردم و خوابیدم . 5/5 صبح بیدار شدم و 5/6  تجریش بودم . بچه ها نصفه و نیمه که آمدند 45/6 راه افتادیم . دارآباد کاملتر شدیم و حرکت شروع شد . قهوه خانه را رد کردیم و ازسمت راست روی یال رفتیم . ویلای آن بالا و باغهایش را دیدیم و چند دقیقه ای همانجا استراحت کردیم . باز حرکت روی یال و بعد از آن بطرف چشمه ، که پشت یال واقع شده و زیاد شلوغ نمی شود . صبحانه مفصل خوردیم . سرعت تیم کم بود و حدود 40/12 به قله رسیدیم . 2 نفر برگشتند و 6 نفربقیه بسمت تیغه ها رفتیم . سنگ و دلهره که می آیند ، روحیه ام بهتر می شود . خیلی از بچه ها آماده نبودند و ما شاید آهسته رفتیم ولی تیم بخوبی مسیر را طی کرد . در استراحتها ، چرتهای 5 دقیقه ای و خواب نیم ساعته ام روی قله لزون خیلی چسبید . بچه ها آخرش یواش کردند و من زودتر به لزون رسیدم . تیغه ها بسیار زیبایند و بنظر من یکی از ارزشمندترین برنامه های شمال تهران ، گذر از این تیغه هاست .حدود 45/18 همه روی لزون بودیم . برای اینکه وقت را از دست ندهیم ، خوردن را بی خیال شدیم و از شن اسکی تا چشمه های دشت پیازچال و از آنجا هم درون پاکوب تا گردنه زین اسبی آمدیم . زین اسبی که رسیدیم غروب بود و همه جا ساکت ، هوا خنک . حرکت در این هوا را خیلی دوست دارم . تا پناهگاه کلک چال آمدیم و از آنجا به بعد را یواشتر رفتم تا کسی عقب نماند .چون پای بعضی ناراحت بود . بسیار خوش گذشت مخصوصاً آن تنهایی و خلوت شب و سکوت و خنکی . خودم هم از دست خودم ذله شده بودم آن دم آخر؛ تا پائین بچه ها را خنداندم و...5/10 جمشیدیه بودیم و دیدن آدمهای رنگارنگ و شلوغی . بچه ها هرکدام با کسانی که دنبالشان آمده بودند  یا آژانس به خانه رفتند . همن هم تا تجریش را با برادر وجیهه آمدم ، ماشین را برداشته و حدود 5/11 خانه بودم . این برنامه، با 13 ساعت کوهپیمایی، نمونه کامل استقامت و پایداری بود . راستی یادم آمد : یکجایی جدی جدی داشتم می مردم . خودم زود بخودم آمدم ولی شک آن لحظه به این آسانی بچه ها را ول نکرد.

+ نوشته شده در 0:1 توسط ابوذر.
چهارشنبه دوم شهریور 1384
ایمیل
نیما بهم میل زده ، بی اجازه اون میذارمش اینجا . جوابش رو میدم که باز رفتم دماوند . میدونم دلش میسوزه ولی بهش میگم که همیشه جاش خالیه.
 
salam hosseiyn jan
omidvaram ke mese hamisheh salamt va shad bashi.che khabara? kaf kardam az bas inja kooh naraftam.bad joori talabeh shodam biam iran faghat baraye 1 rooz va agar gofti oon ye rooz chi kar konim????khob maloome 1 rooze berim damavand va man bazam kam biaram zire gholeh va to 1 saat roo gholeh montazere man beshi
chetori mard? oza ahvalet radifeh? khoonevadeh khooban? be hameye bacheha salam beresoon va begoo nima delesh lak zadeh baraye badhaye zire ghole tochal va googerde sare gholeh damavand,ghadresho bedoonid.inja manam bad nistam , har rooz gym miram ta badanam sare hal basheh ta betoonam khoob dars bekhoonam, to chi kar miknoi?
mokhlese hamnavard
nima
+ نوشته شده در 0:42 توسط ابوذر.
سه شنبه یکم شهریور 1384
دماوند یال جنوب - جنوب شرق (ملاخوران) ، صعود ناموفق 2

روز دوم : شب خیلی خوب خوابیدم ، با وجود رطوبت و کمی هم سرما، تا حدود ساعت 4 صبح اصلاً بیدار نشدم . بهرنگ بیدار شد و بهم گفت که بیرون کاملاً مه است . من گفتم پس اجازه بده تا بچه ها بخوابند . 5 بیدار شدیم و هوا بهتر شده بود . صبحانه خوردیم و بعد تصمیم به رفتن گرفتیم . قله در ابر بود ولی می شد به بهتر شدن هوا در ساعتهایی که هوا گرمتر می شد ، امیدوار بود . من خودم از همان اول احساس می کردم که برگشتنی هستیم یعنی نمی توانیم صعود کنیم . هوا اصلاً جالب ینود ، تیم هم همینطور . تیم جنوبی که کلا بی خیال صعود شدند و ما راه افتادیم . همه زیر پایمان ابر بود و بالای سر هم ابرهای کلاهکی قله . خیلی دیدنی و رویایی بود . از اینجا به سمت بالا مسیر برایم آشناتر بود . با سرعت متوسط می رفتیم . داخل مه شدیم . یواش یواش داشتم به این نتیجه می رسیدم که می توانیم صعود کنیم . می توانستم راه را حدس بزنم . تا حدود ارتفاع 5000 رفته بودیم که برای اضافه کردن لباس توقف کردیم . کولاک شروع شده بود و دید در مه تا 2 متر بیشتر نیود . اصمینانم از اینکه می توانیم صعود کنیم ، حالا که در دل خطرات بودم ، داشت بیشتر می شد . بهرنگ دستور برگشت داد . voitek کلی ناراحت شد . من گفتم اگر بشود من با او بروم چون می توانم راه را پیدا کنم . قرار بود تا تخته سنگ معروف برویم ولی بیشتر بچه ها موافق برگشتن بودند . برگشتیم . از نرفتن قله ناراحت بودم . اگر مسیر جنوبی بود حتماً می توانستم در همین هوا هم تا قله بروم ولی این مسیر بدون پاکوب و یک یال فرعی ، معلوم نبود بالایش چی می شد . تا پائین همه جا مه بود . با محاسباتم بنظر می آمد که مسیر درست است ولی یکی یکی بچه ها گفتند که زیادی به چپ آمدیم یا راست یا .... داشتم به خودم شک می کردم که نکردم و کمی پائینتر چادرها را یک لحظه دیدیم . اینکه از مسیر خودم منحرف نشدم خیلی درست بود . یاد گرفتم که به این آسانیها در تصمیماتم شک نکنم . همه بچه ها بخصوص voitek از اینکه درست بالای چادرها رسیدیم ، شگفت زده شدند . خودم هم . نهار خوردیم . voitek  رفت . چادرها را جمع کردیم و درون مه به سمت گوسفند سرا راه افتادیم .  با چوپانها صحبتی درباره آب کردم و از همان مسیری که قبلاً دیده بودم و بهش فکر کرده بودم ، تا گوسفند سرا رفتیم . بچه های جنوبی آنجا بودند . عباس بهرامی نیا هم بود با 2 خارجی و بعد هم نصیر علیزاده و حمید حسن زاده و بچه های دانشگاه شاهد آمدند . من با مینیبوس آنها برگشتم تهران . در جلسه هم گفتم که از این برنامه و این نرسیدن خیلی درس گرفتم . خیلی خوب یود بخصوص خلوتی و تنهایی ملاخوران و هوای خنک این دوروز.

+ نوشته شده در 0:6 توسط ابوذر.