پنجشنبه و جمعه 20و 21/5/84
روز اول : بر اساس همان قولی که به گروه کوه دانشکده مکانیک دانشگاه داده بودم به عنوان راهنمای یال فرعی ملاخوران با آنها رفتم . صبح خیلی زود راه می افتند بخاطر ذخیره کردن وقت و بهمین خاطر ما از درب رشت ساعت 5 صبح راه افتادیم . مینیبوس ما را خاکی هم می برد . گروه یال ملاخوران اواسط مسیر خاکی پیاده شدیم . البته قبل از آن با سرازیر شدن از گردنه امامزاده هاشم و دیدن توده ای ابر بجای قله ، به اندازه کافی یکه خورده بودیم . 9 نفر بودیم و 8 نفر هم مسیر جنوبی را صعود می کردند . از همان اول مسیر مه داشتیم و هوای خنک که کمک بود . قله کاملاً در ابر فرو رفته بود . شیب مسیر کم کم بیشتر می شود و پاکوب ندارد . یال ، بسیار زیبا و دست نخورده است که در برخی جاها تیغه ای می شود . با سرعت متوسط حدود 5/4 ساعت راه رفته بودیم که رعد وبرق و مه جدی تر شد و باران گرفت . جلوتر رفتم و خوشبختانه آب را بازهم پیدا کردم . ثابت شد که یال ملاخوران ، اگر بتوانید جایش را پیدا کنید ، آب دارد . بهرنگ (سرپرست) گفت همانجا چادرها را بزنیم که دلیلش هوای بد بود بعلاوه غرغرهای زیاد بچه ها . voitek که یک جوان لهستانی بود ، همان لحظه پیدایش شد که به او هم در چادرها جا دادیم و پیش ما ماند که فردا با ما صعود کند . باران داشتیم و داخل چادرها که شدیم باد هم اضافه شد و طوفان . چادر ما 2-3 متری جابجا شد ولی خوب باز بدک نبود . چادرها زیاد خوب نبودند؛ اول که امکان مهار کردن خوب را نداشتند و دوم اینکه خیس شدند . جای چادرها هم بزرگ نبود که از خصوصیات یال فرعی است چون زیاد استفاده نمی شود . تا حدود ساعت 5 بارش داشتیم . نهار خوردیم و از احوالات voitek پرسیدیم . باران که کمتر شد بیرون رفتیم و با آفتاب گاه بگاه و باد خشک شدیم . لباسها را خشک کردیم . دماوند تازه باران خورده و سرسبز بسیار زیبا بود . دفعه قبل که یال ملاخوران را رفتم همه جا گرم و زرد بود و حالا سبزو خنک. چوپانها هم راضی بودند . قله پدیدار شد که تنها 2 ساعتی بود که در این دوروز قله را دیدیم . کاملاً سفید شده بود. مسیر را به بچه ها نشان دادم . آن تخته سنگ طولانی وسط شن اسکیها و دهلیز را گفتم و voitek آن قدر سعی کرد تا آخر توانست نصفه و نیمه یک گون را آتش بزند و کفش و لباسهایش را خشک کند تا بتواند فردا صعود کند . همش از این شاکی بود که اگر می دانست ، وسایل مجهز و کاملتر داشته که نیاورده است . هوا صاف شد و خط الراس دوبرار و قله های اطراف را دیدیم . تا غروب و سوپ درست کردن ، همه چیز فقط جلوه های زیبا بود . سر وصدای بارگاه سوم می آمد . با موبایل با بچه های آنطرف در تماس بودیم که اوضاعشان اصلاً از ما بهتر نبود چون آنجا حدود 300 نفر آدم بود . شلوعی ؛ که من از آن گریزانم همیشه . بعد از مدتها سوپ درست کردم که خدایی بد هم نشد . خوردیم و حرف و خواب . ستاره ها را دیدکی زدم و خوابیدم .
پنچ شنبه و جمعه 13و14/5/84 : بعد از چندین هفته کوه نرفتن ، آخرش نصیب تیم دانشگاه این بود که مرا هم با خود ببرند . درخواستم برای رفتن با توجه به اینکه تیم 40 و چند نفره بود و خیلیها هم تازه کار ، سریع مورد موافقت قرار گرفت . شدم راهنما و مسئول فنی . پنج شنبه ساعت 8 صبح از درب رشت دانشگاه راه افتادیم . با 3 مینیبوس تا پلور رفتیم و بعد با 3 نیسان که از قبل هماهنگ شده بودند ، تا پارکینگ غربی (چاک اسکندر) . برای رفت و برگشت هر کدام 70 هزار تومان گرفتند که ممکن است بنظر زیاد بیاید ولی با توجه به مسیر طولانی و خراب غربی ، عاقلانه بنظر می رسد . نهار را در پارکینگ خوردیم و در قالب 3 تیم مجزا برای هماهنگی راحتتر و بهتر حرکت کردیم . آخرین نفر که خودم بودم با 3 ساعت کوه پیمایی به پناهگاه سیمرغ رسید .با توجه به برف زیاد امسال ، همانطور که حدس می زدم یخچالها هنوز بزرگ و پر آب بودند . هواهم بسیار خوب بود . باد داشتیم که جرات بیرون خوابیدن را از من گرفت البته دلیل اصلی ، پیدا شدن یک جای خیلی خوب در چادر بود . صبح ساعت 5/4 بیدار شدیم و حدود 6 حرکت کردیم . مسیر را بعنوان جلودار آهسته و پیوسته رفتم . یال غربی شیب زیادی داردو یک گرده سنگی است. حدود 30/11 به قله رسیدم و کل تیم هم تا 50/11 رسید . هواخیلی عالی بود . باد زیاد نبود و راحت روی قله یکساعتی ماندیم . شب صعود خیلی خوب خوابیدم و با توجه به سرعت کم تیم - با اینکه زیاد کوه نرفته بودم- اصلاً اذیت نشدم . سایه دماوند را باز دیدم . تپه شدن 4000 متریهایی مثل دوخواهرون ، ناظر و چپکرو حین صعود ، دشت پر ارتفاع داغ بهمراه تجدید خاطره صعود یال داغ با دیدن مسیر آن و دریاچه سد لار از فراموش نشدنیهای این صعود بودند . 30 و چند نفر تا قله آمدند . بعد از مدتها برنامه تنهایی یکبار دیگر در قالب تیم و با مسئولیت کوه رفتم که خاطره خوبی هم شد . بجز آخرش و مسخره بازی مینیبوسها در توجه نکردن به یکطرفه شدن جاده هراز و معطل شدن ما ، در کل به همه خوش گذشت . با بچه ها که بودم در قالب شاد خودم فرو رفتم . بار مسئولیت را با فکر کردن به آن از همان اول حرکت برای خودم سبکتر کردم . دقت در مسیر یابی برخی اوقات حواسم رااز زیبائیها منحرف می کرد اما فکر قله برای من کافی بود .این بار با خیال خیلی راحت تر و با اطمینان بیشتر از موفقیت صعود کردم ، بدون دلهره و اظطراب و استرس . خیلی خوب است که احساس کنی که می توانی ، براحتی می توانی ....
یکی از دوستان نوشته بود که کوهنوردی را بخاطر کارهای گروهیش خیلی دوست دارد . همکاریهای جمعی در کوهنوردی است که باعث علاقه او شده است . البته ازماهیت ذاتی و طبیعت درونی کوه نیز نباید غافل بود که همه را بخود می کشاند ، حتی کسانی که کوه نوردی هم نمی کنند، نمی توانند از بیان زیبایی ، قدرت و صلابتی که کوهها دارند و آنرا به آدم ها - با توجه به قراردادی مانند بیع متقابل - منتقل می سازند ، خودداری کنند .
ایشان گفته بود که چرا من از تنهایی زیاد می نویسم و آنرا در کوه دوست دارم . باید بگویم که تنهایی به خودی خود امکان مرموز و جالبی است که هر کسی یک جوری آنرا تجربه کرده است . یکی مثل نیما ، صعود یکنفره گرده آلمانها در پائیز ارضایش می کند و یکی مثل من بند عیش . اینها همه تفاوت است . ولی از موضوع تجربه و خواسته های درونی که بگذریم من باید بگویم که اتفاقاً ایده آل من کارهای گروهی بزرگ در کوهنوردی است . آن چیزی که در صعودهای هیمالیایی اتفاق می افتد و خیلی از کلمات جز در آنجا نمی توانند معنا شوند ( البته در کوهنوردی) مثل ایثار ، تلاش ، استقامت ، صبر ، نفرت ، خستگی و موفقیت . من اینکه برای تفریح بصورت گروهی به کوه روم را دوست ندارم ولی کار گروهی کوهنوردی چیزی است که من همیشه مصرانه دنبالش بوده ام . اینکه در کوه همدیگر را با فکرهایمان تنها می گذاریم یکجور احترام به یکدیگر است . جاهایی که لازم است کسی باشد همیشه یکی هست و در بقیه مواقع نه . تنها هستی و کسی مزاحم خلوت تو نیست .