تبليغاتX
کلیمانجارو
کلیمانجارو
از کوه هایم مینویسم...
چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384
توچال

جمعه 17/4/84 : شب رفتم و احسان را آوردم خانه خودم . اینجوری هیچکدام راه فرار نداشتیم و باید می رفتیم کوه . صبح زود بیدار شدیم و اولین تجربه ماشین شخصی ، خوش گذشت . خیلی زود رسیدیم ولی راه را بسته بودند . دورشان زدیم و تا سربند رفتیم . جای پارک نبود ( ساعت هنوز 7 نشده بود) . خیلی پائینترها پارک کردم . عقهده کوه نرفتنهایم را زیر شیرپلا خالی کردم ، از همان اوایل از احسان جدا شدم و گلوله رفتم . وقتی ساعتم را نگاه کردم خودم کلی کیف کردم چون این احساس را داشتم که براحتی می توانستم کمی سریعتر هم بروم . 75 دقیقه تا شیرپلا . نشستم تااحسان آمد، آنهم با کی ؟ وجیهه . همدیگر را بعد از امداد دیده بودند . کلی دعوایش کردم که تو که هیچ وقت به من زنگ نزدی چرا می گی که من اینجوریم و اینجا !! می نویسی ؟ ولی خوشم آمد ؛ از آن سر تهران تنها تا توچال آمدن ، آنهم صبح خیلی زود و با این آدمهای فهمیده جامعه ما ، کاری بسیار سخت است و دلایل بزرگ می خواهد . به وجیهه حسودیم شد . صبحانه خوردیم و با هم راه افتادیم . باز هم هر کس برای خودش . توچال سبز بود و زیبا ، گرم بود و شلوغ . یکساعته تا جانپناه امیری رفتم و از همان شیب آخر زیر جانپناه ، آب فراوان چشمه نرگس و خاطرات شب اول برنامه تهران – شمال با عباس ، قلقلکم می داد . نشستم و احسان هم 5 دقیقه بعد از من رسید . گفتم که وسوسه آب چشمه در تضاد با هوس قله ( البته باید بگویم که قله توچال ، همیشه کمترین هوس را در من برانگیخته است ) و مترادف با گرمی و شلوغی را چگونه حل کنیم ؟ گفت پایه آبم . 10 دقیقه بعد هم وجیهه آمد و او هم موافق بود .  بسمت چشمه رفتیم و نشستیم و حرف زدیم . خیلی خوب بود و باحال با آب خیلی خنک و... . تصمیم گرفتیم از دره اوسون برگردیم . تراورس تا روی یال اصلی، بدرقه سگها و بعد جدا شدن از مسیر نرمال بسمت دره اوسون . پائین آمدن را تقریباً هیچگاه دوست نداشته ام بخصوص بهمراه گرما و شلوغی . نکته خوب انتهایی ، بودن ماشین و سریعتر رسیدن به خانه بود .

با قصد قله توچال رفتیم و بعد هم چشمه نرگس؛  که خیلی وقت بود می خواستم بجای رفتن تا قله بروم و آنرا ببینم .فقط 2 شب نتوانستم راحت بخوابم . آخه چیکار کنم اینقدر بد می سوزم من ؟؟

+ نوشته شده در 22:54 توسط ابوذر.
شنبه چهارم تیر 1384
یک چیزهایی هست مثل اینکه!!!!!!!!!
فکرم خیلی احمقانه بود . به خودم گفتم یعنی میشه همینجوری که من دارم میرم- یکنفر یکدفعه بهم بگه که شما سرافرازید؟!! و بعد بگه که من صابرم که آدرس اینجا رو یک بار تلفنی از شما پرسیدم. فقط از توی ذهنم گذشت . بعد که یکدفعه آقا کورش را دیدم و سلام و احوالپرسی - نفر جلویی برگشت و گفت که آقا شما سرافرازید؟ و من هم گفتم که نگو که تو صابر هستی . ولی بود و گفت که از صدایم مرا شناخته .....

امروز هم یکجایی نشسته بودیم . یکی از بچه ها خانه شان آن نزدیکیها بود . حدود ۳ ماه می شد که ندیده بودمش . باز از ذهنم گذشت که آیا می شود که این ۱۵ دقیقه که من اینجایم او هم از اینجا رد بشود؟ و رد شد با اینکه مرا ندید ولی خوب رد شد ..

 

+ نوشته شده در 23:40 توسط ابوذر.