جمعه 27/3/84 : با آنکه الان وسط امتحانها هستم ولی چون هفته قبل را نتوانسته بودم کوه بروم و هفته آینده را هم باید با این درس مزخرف یعنی اصول سر کنم ، قصد داشتم حتماً کوه بروم . شب را با کوله آماده و به قصد توچال خوابیدم . احسان خانه نبود و کسی هم به ما نزنگید ، در نتیجه صعود یکنفره را برنامه ریزی کرده بودم !!!!! ولی همان قضیه عقده های خواب ، نگذاشت که به نتیجه برسم و تا 9 صبح خوابیدم . وقتی که بیدار شدم ( یا حتی همان اواسط که بیدار شدم و ساعت را حدود 7 یا 8 دیدم ) گفتم که می روم بند عیش . دیگر دارم با این قله خو میگیرم که دلیل اول و مهمش نزدیکی آن به من و صرفه جویی در وقت ماشین سواری و دلایل دیگرش خلوتی و دره زیبای آن است . باز هم از سمت دانشگاه رفتم و باز هم روی هم 20 نفر آدم ندیدم . اوایل حرکت همه چیز وسوسه ام می کرد که برگردم ولی اتفاقات جالبی از دیدگاه ماورای مادی برایم افتاد که در اولی فرصت همینجا می نویسم . تازه خیلی راحتتر رفتم و خوشحال تر . همه شکوفه ها و برگهای ریز ، به برگهای درشت و سبز ، گیلاسها و آلبالوهای قرمز تبدیل شده بودند که ( از نظر من متأسفانه ) خیلیها یک نایلون پر برای خودشان چیده بودند . کلی مارمولک عجیب و غریب دیدم . آبی که از روی سنگ ، درحالیکه از بالاترش روی تنم می ریخت و نوشیدن آنرا در آن هوای گرم ، هیچگاه فراموش نمی کنم . از باغ آخر به بالا ، نسیم خنک ( می نویسم که دل یکنفر بسوزد ، البته اگر اینجا را بخواند !!!! ) کلی بهم حال داد . یک نکته هم بگویم که به چندین نفر آب دادم و آخرش هم زیر قله ، کل ظرف آبم را با شرط اینکه به تهران برگردانده شود به پسرکی دادم که با وسوسه رفتن من از همان ساختمان انتهای دره با قصد قله پشت سر من آمده بود . همیشه یک کوله داشته باشید با کمی خوراکی ، آب ، دستکش مناسب ، یک لباس گرم ، چراغ روشنایی و..... اینجوری برای همه بهتر است . بند عیش باز هم مرا سرشار از قدرت کرد و اینکه می توانم ، سرشار از انرژی برای این چند هفته و سرشار از حس رضایت از خود . یک کار خفن کردم ، رکورد 5 ساعته خود را _ از خانه به خانه _ به مدت نیم ساعت کاهش دادم !!!!
جمعه را خانه ماندم به چند دلیل :
1- نبودن برنامه و نبودن پایه ( خدا کنه مبین زودتر خونشو پیدا کنه و...)
2- مگه چیم از آقا منصور کمتره که استراحت نخوام ؟؟!!!!!(فقط اون آقا شده ما همون گلی که بودیم موندیم . ای خدا نصیب ما هم بفرما از اونا)
3- بخاطر این وضعیت جدید کاری ، یک کم بیشتر از 6 ساعت خوابیدن در شبانه روز بطور جدی شده بود یک آرزو.
4- انباری باید خالی می شد و من اینکار را چندین بار خواستم با آدمهای دیگر هماهنگ کنم ولی هیچ کس بیشتر از خود آدم دلش برای آدم نمی سوزد ، بنابراین ماندم خانه و آنقدر به همه گیر دادم تا کارانجام شد .
5- درسته که هفته بعد به احتمال بسیار زیاد آخرین امتحانهای عمرم را خواهم داد ولی خوب، آخرینها هم احتیاج به درس خواندن دارند .
6- از اینکه خانه ماندم و کارهای مفیدی انجام دادم خیلی خوشحالم ولی هیچکدام از اینها باعث نمی شود که نگویم که دلم برای کوه تنگ شده بود.
1- مسیر برنامه یکروزه دماوند را حتماً یالی انتخاب کنید که تاکنون چندین بار از آن مسیر صعود کرده اید. احتمال اینکه با شرایط بد هوایی یا شب مواجه شوید بسیار زیاد است و در این مواقع باید بتوانید به پائین برسید .
2- بهتراست برنامه را ( مثلاً در مورد جنوبی ) از گوسفندسرا آغاز کنید . شب را رینه بخوابید یا گوسفند سرا و کل مسیر را تا قله ، با کوله سبک بروید . اعتراف : اینبار که با کوله سنگین تا بارگاه رفتم و بعد قله ، بسیار سخت تر از دفعات قبل بود .
3- یکی از مهمترین فاکتورها برای اجرای برنامه یکروزه دماوند ، داشتن آمادگی بدنی و مقاومت در برابر اثرات ارتفاع می باشد . در مورد مواد خوراکی هم شکلاتهای مغزدار و نوشابه را بعنوان نوشیدنی پیشنهاد می کنم . با تجربه خودم می گویم که بسیار کمک خواهد کرد؛ اعتراف : بخصوص نوشابه .
4- اعتراف : بزرگترین اشتباه من و نیما ، جدا شدن از هم در تپه گوگردی در آن هوای بد بود . هیچکدام تکلیف خود را نمی دانستیم . من نمی دانستم که او دارد می آید یا شاید برگشته و او هم اگر نمی توانست صعود کند و مسیر را گم می کرد ، هیچ کمکی نداشت . پیشنهاد می کنم اگر هم شرایط ایجاب می کرد، با برنامه و قرارومدار از هم جدا شوید .
5- بنظر من برای صعود یکروزه به دماوند ، با توجه به جمیع شرایط ، یک تیم 2 نفره یا حداکثر 3 نفره بهترین حالت می باشد . اگر هم تیم بزرگتری هستید ، سعی کنید 2-3 نفری که از نظر روحیه و قدرت بدنی ، توامان با هم ، بهم نزدیکترند ؛ با اختیارات کاملاً مجزا صعود کنند .
6- یادتان باشد همیشه قبل از صعود واقعی باید در ذهنتان به قله صعود کرده باشید . همه جوانب را بسنجید و با وسایل کامل ، برای شرایط سخت و شب مانی بیواک آماده باشید .
مثل قضیه تیغه های ژاندارک در خلنو ، پیشنهاد نیما قلقلکم می داد . می دانستم به این آسانی نخواهد بود ولی قضیه آن بنده خدا بود که ماست را در دریا می ریخت و هم می زد . گفتند: داری چیکار می کنی ؟ گفت : دوغ درست می کنم . گفتند : آدم .... اینجوری که دوغ نمی شه . گفت : می دونم نمی شه ولی بگو اگه بشه چی می شه .
دقیقاً با همین حس رفتم . صبح از تهران مثل همیشه درب رشت دانشگاه و بعد هم حرکت بسمت پلور و رینه . راننده که گفت خاکی نخواهد رفت و جروبحث عمو منصور بعنوان سرپرست هم اثری نکرد . وانت را که پائین می آمد همان لحظه با توافق همه راضی کردیم و تا گوسفند سرا آمدیم ( این کار یکی از دلایل موفقیت من و نیما بود چون حدود 1 ساعت و انرژی آن 1 ساعت را جلو افتادیم) . گوسفند سرا ، من ونیما راه افتادیم که زودتر برویم . اول کمی با هم حرف هم می زدیم و بعد در سکوت . کمتر از 3 ساعت بارگاه بودیم .چند نفر آشنا دیدیم و یک نهار مفصل . صبحانه هم که نخورده بودیم . زیاد خوردیم یعنی شاید نهار خوبی بود- که تا فردا ساعت 5 عصر رسماً من جز تنقلات و یک چیپس چیزی نخوردم – ولی دیر هضم بود و اذیتمان کرد . هوا روی قله خراب بود ، یعنی مه و ابر و باد . قیافه دماوند سفید کامل بود . خیلی برف داشت و مسیر هم کاملاً زمستانی . 14:20 بسمت بالا راه افتادیم . تا گردنه اول هردومون توی فکر برگشت بودیم ولی غذا کم کم هضم می شد و نوشابه هم کمک می کرد به اینکار ، خلاصه کم کم بهتر می شدیم . 3 نفر هم زودتر از ما صعود را شروع کرده بودند که به آنها رسیدیم . یکی شان پلی تکنیکی قدیمی از آب در آمد وخدایی، آن دونفری که تا قله آمدند تنها به امید ما آمدند وآخرش هم کلی تشکر و صحبت از اینکه دنیا چقدر کوچک است که ما اینجا همدیگر را ببینیم و کمک کنیم و .. . هر چه بالاتر رفتیم اوضاع بدن و روحیه بهتر می شد . خوب حرکت می کردیم و ترس به تاریکی خوردن هم خیلی زیاد نبود . از آبشار یخی به بالا مه شد و از سر تپه گوگردی کولاک و توفان وباد . خیلی سرد بود . به بدنم فشار می آمد ، سرما هم مضاعف بود . راستش یک جایی کاملاً خسته شدم ولی تپه گوگردی که رسیدیم مثل همیشه باز زنده شدم .از همینجا من که جلو می رفتم ، آن دو نفر پشت سرم و نیما که عقب ماند . ما حدود 19 روی قله بودیم . امیر و محمد نتوانستند صبر کنند و قرار شد که جا پاها را برگرند. من ماندم تا 20 دقیقه بعد که نیما آمد . تنها روی قله ورجه وورجه کردم و ای ایران و یار دبستانی را تنها خواندم . نیما که آمد حتی وقت نکردیم - بخاطر سرما و کمی وقت – عکس بگیریم . من جلو راه افتادم . یک جایی را کمی کج رفتم که نیما رسماً گفت که یک نفر سرپرست بشود و راه را بگوید . من هم حرفش را گوش کردم و خوشحال کننده ترین زمان دیدن آن دو نفر بود که فکر می کردیم نتوانسته باشند مسیر را پیدا کنند . به آنها که رسیدیم ، دستهای محمد را که سرد شده بود با دادن دستکشهایم ردیف کردم و جلو راه افتادم تا با سرعت خودم بچه ها را هم پائین بکشم . زیر آبشار یخی دیگر روی یخچالی بودیم که تا بارگاه می رفت . مسیر معلوم بود و هوا هنوز روشن . خیلی سریع آمد پائین . حدود 10 دقیقه به 9 پیش چادرها بودم با یک چای و .. . نیما هم آمد . شب خیلی خوب نخوابیدیم حالا یا بخاطر ارتفاع ( که گمان نکنم) یا بخاطر باد زیاد و خستگی زیاد . من که کمی خوابیدم ولی نیما اصلاً . صبح داشتیم جور می کردیم که با دوستان اسکی باز برگردیم که یکدفعه 2 نفر دیگر آشنای نیما که داشتند می رفتند پائین ، گفتند که می توانید تا تهران با ما بیایید ، حسین آقا و آقا زینال ( که با بچه های مکانیک ما توی یخار هم افتادند ولی بعد از 7 روز زنده در آمدند) . من و نیما هم گلوله وسایل ر ا جمع کردیم و قبل از بچه ها که سمت قله بروند ما راه افتادیم بسمت پایین . از روی یخچال 5/1 ساعته به ماشین رسیدیم و آب گرم را هم که دوستان رفتند بخاطر شلوغی بی خیال شدیم . کمی حرف زدیم و با دردسرهای مخصوص نیسان سواری آن هم عقب نیسان ، به تهران رسیدیم . خیلی خلاصه با نیما خداحافظی کردم وقتی داشت جدا می شد . توی همه برنامه حسرت در چشمهایش بود ولی هیچوقت بهش نپرداختیم . رفت تا 3-4 سال بعد . از همان بالای بارگاه به خودم می گفتم که باید بروی . اگر نروی فردا هم نمی شود و کارتان با نیما تکمیل نمی شود . حالا دماوند رفتیم و برگشتیم . نیما می رود و من می مانم . دلمان تنگ می شود ولی کار خاصی نمی کنیم .
آخر هفته دارم با نیما می روم دماوند . این عکس مال دفعه پیشه که با نیما دماوند را یکروزه صعود کردیم . نیما عکسهای خوبی می گیرد ، احتمالا اینجا از عکسهایش زیاد خواهید دید . عکس قبلی هم مال نیما بود . این هفته که با نیما بروم ، دیگه احتمالاً تا چند سال دیگه نمیبینمش چه برسه به اینکه باهاش قله بروم ..... توی فکر دماوندم :
لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم...
پنج شنبه و جمعه5 و6/3/83 : قرار بود که گروه کوه دختران به پاشوره برود و مشکل خاصی نیز وجود نداشت . من و نیما را هم با خواهش و تمنا قبول کردند که با خود ببرند ( البته از لطفشان باید ممنون باشیم). همان پنج شنبه فهمیدیم که جاده هراز از امامزاده هاشم به بعد بسته است و تصمیم گرفتیم که ریسک نکنیم و نرویم . بعد از بحث و تلاشهای زیاد برای حفظ امکان استفاده از ماشین دانشگاه ، قله های البرز مرکزی که از منطقه فشم صعود می شوند و بعداً بصورت خاص ، خلنو، مدنظر قرار گرفت . در اتخاذ این تصمیم ، اصرار من بخاطر علاقه بسیار زیادم به این قله احتمالا ً بی تأثیر نبوده است . عوض شدن برنامه منجر به منصرف شدن راهنمای پاشوره و دو همراهش از آمدن با ما شده و در نتیجه حضور من و نیما موجه تر شد . برنامه از پنج شنبه ساعت 2 بعداز ظهر و از درب رشت دانشگاه شروع شد . بعد از 2 ساعت به روستای لالون رسیدیم ، مسیر رسیدن به این روستا از جاده لواسانات ، سپس فشم و بعد بسمت زایگان و لالون می باشد . از لالون که حرکت را آغاز کنید و بعد از گذشتن از ده ، مشکل اصلی این است که چگونه 2-3 بار به طرفین رودخانه بروید . ابتدای مسیر سبز است با درختها و درختچه های بلند و زیبا و سرزنده که در هوای تازه باران خورده آن عصر ، بسیار دلچسب بود . به تنگه رسیدیم ، پلها سرجایشان بودند درنتیجه بدون مشکل مسیر را رد کردیم . قله ها که پدیدار شدند ، فهمیدیم که رسیدن به برج نیز خودش کلی کار است . شرایط زمستانی بود ولی با هوا وشرایط جوی بهاری یعنی هوای خوب . از همان اول وسوسه تیغه ها به جانم افتاد ، که می خواهم بروم ، با اینکه می دانم دیوانگی است ولی می خواهم بروم . یکی از بچه ها با کفشش مشکل داشت و من به عنوان عقبدار با او آرام َآمدم و بچه ها که سریعتر رفتند تا تلخ آب . چادرها را زدیم . باران کمی اذیت کرد ولی هوا باز شد کاملاً . به طور معمول تا اینجا 2 ساعت طول می کشد که ما 3 ساعته آمیدم . شب بعد از مدتهای طولانی توی چادر بودم و یک شب مانی در هوای آزاد، ستاره ها که در تهران نمی شود دیدشان و مسخره بازیهای شام و خواب . صبح زود بیدار شدیم و حدود 5/6 آماده رفتن بودیم . 2 تا از بچه ها در کمپ ماندند . هوا صاف ولی سرد بود ، باد هم داشتیم .از همان اول شیب برای رسیدن به گردنه برف بود و من تصمیم گرفتم که از همان مسیری که در برنامه بیاد ماندنی آبان 81 از همان صعود کرده بودیم ، حرکت کنم . تیم یکنواخت حرکت می کرد و ما در مسیر باد سرد و آفتاب داشتیم تا به گردنه رسیدیم . یک تیم قصد داشت قله را از وسط کاسه صعود کند که علاوه بر سختی مسیر از نظر شیبها و حجم برف ، ممکن بود خطراتی نیز داشته باشد . ما به سمت قله برج راه افتادیم و بعد از گذشتن از مسیرهای تیغه ای سرتاسر پوشیده از برف ، به برج رسیدیم . ساعت حدود 11 بود و تا 5/11 همه رسیدند. صحته های بسیار زیبا شامل نقاب های 3 متری روی تیغه ژاندارک و پر از برف کاملاً انسان را می ترسانید . ولی باید می رفتیم ، باید بقول نیما می رفتیم تا خستگی در تنمان نماند . بچه ها به سمت پائین سرازیر شدند و ما هم بسمت خلنو . بودن نیما کاملاً به من اطمینان می داد ولی واقعاً خطرناک بود و به همان اندازه ( یا کمی بیشتر) زیبا . خلنو را دوست دارم بخاطر همین سرسختی در دسترسی . بعد از عبور از قسمتهای سخت سنگی قله ، یک تراورس سخت و نفس گیر را رفتیم و بعد هم روی قله ... باورم نمی شد ولی باز هم خلنو . احساس بسیار خوبی داشتم و یک خاطره خوب دیگر از بودن با نیما . دماوند هم داشت در ابر فرور می رفت . برای رسیدن به بچه ها از همان مسیر کاسته گلوله کردیم و به سرعت به بچه ها رسیدیم . نهار در تلخ آب و حرکت بسمت ماشین بعد هم تهران . نمی دانم نیما چطور طاقت می آورد ؛ من دلم تنگ می شود ، برای نیما ، برای خلنو دونفره مان ، برای همه بچه ها در هر قله ای که با هم بودیم ... خلنوهمیشه زیباست ، همیشه مغرور وهمیشه به من قدرتی عجیب می بخشد . وحشی است و آدم را وحشی می کند . می دانم که حداقل تا چندین هفته از خودم راضی خواهم بود ...
جمعه 30/2/1384: بعد از مدتهای با گروه کوه دانشگاه و با بچه های جدید که جز مرتضی و محسن و میثم از آن جمع 15 نفره، کسی را نمی شناختم . با راهنمائی آقای فرامرز نصیری ، که در جلسه آخر بر نامه که جلسه انتقاد و پیشنهاد جالبی هم از کار درآمد ، به بچه ها گفتم که عملکرد ایشان در این هوای خراب به عنوان راهنما می تواند الگویی برای همه ما در اینگونه کارها باشد و تقریباً صعود موفقیت آمیر ما ، کاملاً مدیون ایشان بود . مهرچال ؛ یکی از قلل سه گانه در قسمت جنوبی البرز مرکزی می باشد که با یک خط الراس نعلی شکل بهم متصل می شوند : مهرچال ، پیرزن کلون و هم هن . هر سه قله از روستای امامه صعود می شوند که مسیر این روستا نیز کمی بعد از دوراهی آهار در جاده فشم از سمت راست جاده جدا شده و آسفالت می باشد . از روستا برروی یال جنوبی و بسمت شمال بعد از گذشتن از یک قلعه - با قدمتی بیش از 1000 سال که نمادی از عظمت و ساختار ایران قدیم بوده وبالطبع زیبا و جالب می باشد- و با کمی ارتفاع گرفتن و پس از آن با تراورس کردن دامنه کوهها بسمت شمال و شمال غرب ، به دشت مهرچال می رسیم . دشتی که زیاد وسیع نیست ولی با رودخانه زیبایی که وسط آن جریان دارد و سطح صاف کوچک آنجا ، جایی بسیار زیبا برای استراحت یا کمپینگ می باشد . از این دشت ، مسیر هر سه قله جدا می شود که یال منتهی به دو قله پیرزن کلون و هم هن ، کاملاً مشخص بوده و قله مهرچال نیز با یک تراورس کوچک دیگر نمودار می گردد . زمان صعود از دشت مهرچال برای سه قله مهرچال ، پیرزن کلون و هم من ( که ترتیب بلندی آنها نیز می باشد ) بترتیب 3 ، 2 و 1 ساعت با حرکت نرمال و آهسته پیش بینی می شود . از روستا نیز تا دشت مهرچال با حرکت آهسته حدوداً 3 ساعت وقت می برد . صبح از ده که حرکت کردیم هوای ابری و نم نم باران شروع شده بود و بعد از کمی بالا رفتن با تگرگهای درشت پذیرایی شده و پس از آن ، همان هوای متغیر معروف بهاری و آفتاب دلچسب که منظره روستای زیبای امامه و سرسبزی فوق العاده آن ، جذابیت برنامه ای را زیاد می کرد که داشتم با احتمال بسیار زیادی "دودرش" می کردم و بیشتر بخاطر امکان آمدن نیما - که آخر هم نیامد - ( البته وسایلی هم که احسان شب قبل به من سپرده بود ، بی تاثیر نبود ) صبح بلند شدم و آمد دانشگاه . در نتیجه همان اول از اینکه برنامه را آمده بودم ، بسیار احساس رضایت کردم . از دشت مهرچال به بعد ، هوا رو به بد تر شدن رفت . مه بسیار غلیظ و شیب کاملاً برفی که سیستم را زمستانی کرده بود . یک تیم کمی سریعتر تا قله رفت و من هم که عقبدار بودم کمی دیرتر با یکی از بچه ها رسیدیم . برای بار دوم ، روی قله بیشتر به گوش کردن "ای ایران" پرداختم تا خواندن آن ؛ که این خودش دلایلی در من دار د . بگذریم ، هوا که بدتر شد و رعد وبرق و احتمال صاعقه و باد و بوران شدید و برف ، در یک کلمه هوای بد زمستانی ، باعث شد که تیم را سریع برگرد انیم که در این میان از داد وبیداد من ، برخی از بچه ها که عقب می ماندند ، بی نصیب نماندند و در جلسه انتقاد هم مطرح کردند و من هم طبق دلایل خودم ، جوابهایی را دادم که امیدوارم آنها را راضی کرده باشد . خلاصه در باران و برف تا نزدیک روستا آمدیم و بعد هم پایین و تمیز کردن خودمان در آب رودخانه ؛ رسیدن به علی آقا خاندانی که منتظرمان بود و آمدن تا تهران بعد از خوردن نهار در همان پای ماشین . با علی آقا خاطرات برنامه های قدیمها را زنده کردیم و ابراز تأسفی از اینکه دیگر از آن برنامه ها خبری نیست . قله مهرچال ، قله ای که تابحال نرفته بودم برنامه بسیار زیبا و جالبی برایم شد و نکته مهم اینکه به من یاد آوری کرد که دلم برای عقبداری با همه مشکلاتش تنگ هم می شود ...
پی نوشت : در این برنامه دوست خوبم "میثم . خ" نیز همراه آقای نصیری با ما آمده بود . او از بچه های همدان و همان کسی است که در عید امسال در آن برنامه دونفره با " لیلا" در الوند بوده اند که آن برنامه برای لیلا آخرین برنامه شد . خواستم از او درباره این تجربه سخت و کنار آمدن با این موضوع بپرسم ولی نتوانستم .