تبليغاتX
کلیمانجارو
کلیمانجارو
از کوه هایم مینویسم...
چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384
دوبرار

جمعه 23/2/84 ، دوبرار : وسوسه یک قله 4200 متری با تیغه ها و خط الراس زیبا و دلهره آورش و مخصوصاً با یک منظره بسیار استثنایی از دماوند کافی بود تا من سختیهای راهنما شدن را به جان بخرم و حتی بی خیال اولین همایش وبلاگ نویسان کوهنورد ایران در پلنگ چال بشوم که احسان هم آنجا بود . – البته باید بگویم که اصلاً فکر نمی کردم که آنجا حرفی برای گفتن داشته باشم چون هنوز هیچی ننوشته ام – صبح با آژانس رفتم درب کوی دانشگاه تهران و آنجا فهمیدم که در جمع 20 نفری ، چند تایی هستند که می شناسمشان و این خوب بود . خیلی زود راه افتادیم بسمت روستای "لاسم" ، که دقایقی بعد از گذشتن از پلور در جاده هراز ، جاده خاکی اش به طول 14 کیلومتر از سمت غرب جاده جدا می شود. مثل همیشه بجای اینکه به برنامه و زیباییهای اطراف خوب فکر کنم ، بیشتر فکرم از تهران  این بود که راننده کی شروع می کند به غر زدن و بگوید که خاکی را نمی روم و .... ( این هم از بدبختیهای ما کوهنردان) . ولی خوشبختانه راننده ما آدم خوبی بود و تا لاسم ما را براحتی برد، البته باید بگویم که جاده اش هم بسیار خوب شده بود .هوا بسیار متغیر بود ؛ اول صبح ابری و حدود 9 کاملاً باز بود . دماوند در کلاهک ابری چرخان خود را قایم کرده و فقط پای یالهایش را نشان می داد . مثل زنهای عرب با روبنده که دامنهای چیندار زنان قرن 19 انگلیس را پوشیده باشند ، آدم را وسوسه می کرد با این تفاوت که نماد عینی عظمت نیز بود . صبحانه را اول مسیر خوردیم و حرکت را از یال سمت چپ که شیب تندی دارد و مستقیماً به قله دوبرار شرقی می رسد ، آغاز کردیم . یالی که دفعه قبل هم با بچه های گروه فنی تهران از همین یال صعود کرده بودم و در مقایسه با یال سمت راست ، شیب کمتر و خطرات کمتری دارد ولی بعد از رسیدن به گردنه و قله " انگ مار " روی خط الراس ، برای رسیدن به قله دوبرار شرقی که مقصد نهایی اغلب گروههاست ، - بدلیل مشکل و زمان بربودن حرکت روی خط الراس بین دوبرارهای شرقی و غربی – باید از خط الراس خطرناکی گذشت که کار را سخت تر می کند . راهنما بودم و می توانستم جلوتر بروم ، یعنی مال خودم بودم . البته دلهره مسیر یابی همشه آدم را اذیت می کند برای همین است که هیچ مسئولیتی را در کوه دوست ندارم . گروه با سرعت متوسط می آمد وهوا هم بسیار عالی بود . ابرها کم کم زیاد شدند وما تا قله رفتیم . آخرش را سریع رفتم تا 10 دقیقه تنها در قله باشم . دریاچه و قله رزین کوه یکی از جایزه های صعود به دوبرار است که در پشت قله بسیار زیبا دیده می شود  و از آن زیباتر ، شیبهای 80-90 درجه خط الراس بود . بچه ها که آمدند " ای ایران " را خواندند و خوشحال بسوی پائین سرازیر شدیم . هوا بسیار بد شد ، یعنی باد شدید و کولاک و برف و پائین تر بارن . ولی این باران هم خوب بود . سریعتر می رفتم و جاهایی که لازم بود ، منتظر گروه می ماندم . یک شیب خوب را هم به علت عجله ، من اسکی کردم آمدم پائین و بچه ها سر خوردند و در نتیجه خیس شدند و خندیدند . ساعت 6 عصر به ماشین رسیدیم در حالیکه باران داشت به شدت می بارید . صعود حدود 5/5 ساعت طول کشید و حدود 3 ساعت هم پایین آمدیم . نهار را سرد ، در ماشین خوردیم و با شلوغی جاده هراز بسیار دیر به تهران رسیدیم . از درب کوی ، یکی از بچه ها لطف کرد و با پدرش که او نیز کوهنورد بوده و به قله پهنه حصار رفته بوده ،پس از اینکه خواهرش را که از قله مهرچال برمی گشت از میدان انقلاب برداشتند ، من را رساندند . جالب آن که فهمیدم که وبلاگ هم می نویسند و وبلاگ احسان یعنی نوپتسه را خوب می شناختند . بعضی موقعها دنیا بنظر خیلی کوچک می رسد...

( راستی اینرا باید بگویم که با اینکه چیز زیادی نمی دانم ولی در مورد کوههایی که رفته ام ، اگر کسی اطلاعات خاصی خواست ؛ ما در خدمتیم)

+ نوشته شده در 23:35 توسط ابوذر.
شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1384
بندعیش

جمعه 16/2/84 : باز هم بند عیش . شب قبلش یکجایی بودم که تصمیم گرفتم بخاطر یکنفر دیگر(( که می شود اسمش را ازخود گذشتگی گذاشت )) فردا را کوه نروم . صبح که بیدار شدم و هوای ابری وخراب و سرد را دیدم ، دلیل دوم هم اضافه شد . تا ظهر خانه بودم ولی همان چیزی که خیلیها به من می گویند و آن یک خود درونی است که خیلی برایم مهم است و من بخاطر " خودم "  ظهر حدود 11:40 از خانه بیرون زدم به قصد قله بند عیش . رفتم حصارک و از مسیر بالا شروع کردم . خلوت بود آنجوری که دوست دارم و زیبا ، بخاطر درختان و آب و دره .  2:25 طول کشید تا به قله رسیدم . پشت به تهران نشستم حدود 10 دقیقه. با دیدن امامزاده داوود و قلل زیبای توچال که برف تازه بر رویشان نشسته بود. بعد هم گلوله کردم بسمت پائین . آمدم تا آنجایی که چند هفته پیش هم تهران را با بچه ها نگاه کرده بودیم . کل تهران بخوبی زیر پایم بود . چیزی خوردم و بعد هم پائین و خانه . 16:40 خانه بودم ، یعنی 5 ساعت از خانه به خانه ( دیدین گفتم که دخترها یواش می رن) . یک قله دیگر تنها . اینجوری هم خیلی باحاله ، تنهای تنها . همه چیز مال خودت حتی خطرات . راستی بگویم که یکی از بزرگترین نیروهایی که مرا به کوه می فرستد ، این است که به " خودم " ثابت کنم که می توانم و وقتی که می خواهم و می توانم احساس بسیار خوبی دارم ، احساس رضایت از خودم .

+ نوشته شده در 23:20 توسط ابوذر.
چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1384
...

 پارک ملی مانیارا - تانزانیا

+ نوشته شده در 21:47 توسط ابوذر.
چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384
خانه

اول نمی دانستم که این جمعه 9/2/84 را هم باید اینجا بنویسم یا نه ، ولی خودم متقاعد شدم که نقش کوه در آن روز بسیار زیاد بوده است . جمعه مامان اینها را صبح بدرقه کردم تا فرودگاه  و وقتی که برگشتم خانه ، کمی تمیزکاری کردم  در نتیجه کوه را بی خیال شدم ، البته هنوز زمان داشتم ولی خوب تنهایی و گرما مرا منصرف کرد . باید اعتراف کنم که با اینکه مامان بعد از مدتها پیشم آمده بود ، باز وقتی که می رفت از اینکه تنهایی را باز بدست می آوردم در دل ، خوشحال بودم . شاید سرزنشم کنید ولی یکجورایی دارم باهاش خو می گیرم .  بعد از نهار به من خیلی سخت گذشت چون هیچوقت اینقدر بی برنامه در خانه نمانده بودم . با اینکه خوابیدم ، کمی درس خواندم و حتی از تنهایی و بیکاری بعد از مدتها چت کردم ، ولی کاملاً بیقرار بودم و احساس بیهودگی می کردم . فکر کنم بدجوری به کوه وابسته شده ام که البته زیاد هم خوب نیست ، یعنی وابستگی به هیچ چیز خوب نیست به نظر من . آخر شب دو تا اتفاق خوب داشتم : یکی اینکه بعد از مدتها رفتم و دویدم ؛ برای رهایی از احساس بیهودگی آن روز ، که کمی سخت گذشت ولی خوب شاید شیب کم خیابانهای اینجا برای تمرین بد نباشد . دوم اینکه نیما از استرالیا بهم ایمیل زد که دارد می آید تهران و با اینکه آنجا کوه نرفته ولی سعی خود را می کند و از من درخواست کرد که توی فکر یک دماوند یکروزه باشم . این فکر که کسی ، اولین دغدغه آمدنش به ایران ، دماوند باشد بسیار مرا خوشحال و مغرور کرد . البته بودن دوباره با نیما خودش کلی خوب است با یک احساس و یک عشق مشترک .

+ نوشته شده در 0:2 توسط ابوذر.
پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1384
بند عيش

جمعه 2/2/84 : مي شود گفت که بعد از ماهها که بدون کلنجار رفتن با قضيه کار خودم را ميکردم بخاطر يک برخورد و يک حرفهايي که زده شد ، به همراه بودن و وظيفه خودم فکر کردم و درنتيجه اين هفته به عنوان يک وظيفه ، و بدون هيچ غري ، همراه با گروه دختران دانشگاه بودم . در اين مدت کوهنوردی به اين نتيجه رسيده ام که خاصيت اين گروه آرام رفتن است ولي با پشتکار و پيگريري . يعني اگر آرام هم مي آيند مي توانند به مدت بسيار زيادي ادامه دهند تا هدف . اگر بفهمی که از يک حادثه چه ميخواهی و چه ممکن است پيش بيايد ، احتمال غافلگيرنشدن و لذت بردن تا مقدار بسيار زيادی افزايش مييابد .

بند عيش را از حصارک رفتيم – دره اوليه بخاطر بارانهاي اخير کاملاً قيافه اي جديد پيدا کرده بود که بهمين خاطر از يک جايي که ديگر کمي رد شدن سخت شده بود ، کوه نيز آني شد که من دوست دارم : خلوت . اين برنامه براي من شد مصداق کامل يک تير و دو هدف ؛ چون با فرزانه درخت " صمد " را هم ديديم . ( در داستانک داستانش آمده است داستاني واقعي ...) بعد هم با توجه به کمي وقت تا اول يال انتهايي قله رفتيم و بعد هم نهار و برگشت .

ديدن بچه هاي قديمي و البته حرفهاي خوبي که زديم با آنکه بعضيها درد آور بود براي من و تلاشي مذبوحانه براي نابودي خودمان را از آن فهميدم از داشته های اين برنامه بود برای من . هميشه معتقد بودم که حرف زدن ها و روابط در هر صورتي سازنده هستند ( حالا چه مي سازند بماند ..... منظورم اين است که لزوماً سازندگي از نظر معناي مثبت اخلاقي مد نظرم نيست ) و اينبار هم بود يعني که يک چيزهايي ياد گرفتم .

+ نوشته شده در 13:9 توسط ابوذر.
پنجشنبه یکم اردیبهشت 1384
پرسون

هفته قبل يعني 27/1/84 بعد از کشمکشهاي فراوان دروني بر سر اينکه کجا خواهم رفت ، آخرش با پررويي تمام باباي احسان آمد دنبالم و شب خانه آنها بودم تا صبح با خانواده احسان و يکسري دوستان کوهنورد که آقاي فرامرز نصيري( از اعضای قديمی کلوپ دماوند و نويسنده وبلاگ کلاغها ) نيز يکي از آنان بود ،راهي دشت هويج بشويم . يک راهپيمايي بسيار آرام تا دشت هويج که در اوايل راه با عبور از رودخانه اي که پلش را بارانهاي اخير برده بود و در اواسط مسير با يک صبحانه خوب همراه بود . آنجا اولش خواستم بمانم ولي بعد به يکي ديگر از خواسته هاي خود رسيدم: گلوله. با احسان دوتايي رفتيم تا زودتر برگرديم . همون اول هم به احسان گفتم که مثل اينکه من جاهاييکه بتوانم با سرعت خودم بروم هميشه دوست دارم جلو بروم و جاهائيکه نمي شود هميشه عقبدارم . خلاصه باز افتادم جلوي احسان و با سرعت خوبي تا قله رفتيم . فشاري که به بدنم  آمد بسيار لذت بخش بود . بازهم دماوند و منظره هايي از ريزان و آتشکوه که بسيار زيبا بودند با آن برف . پائين آمدن از برف بصورت اسکي که جاي همه دوستان خالي ... و نکته ديگر اينکه آنهمه آدم در دشت هويج همه با ما آشنا درآمديم؛ بچه هاي فني تهران – علوم پزشکي – شهيد بهشتي – آرش و .... خلاصه جالب بود . بعد هم که بقول من و احسان بصورت اعياني با ماشين آمديم تا خانه . با تشکر از باباي احسان بخاطر رساندن من و همچنين ذکر اين نکته که آشنايي با آقاي نصيري بسيار مفيد و خوب بود .

+ نوشته شده در 22:8 توسط ابوذر.
پنجشنبه یکم اردیبهشت 1384
توچال

خوب چون از اون هفته يعني شنبه 21/1/84 تصميم گرفتم که بنويسم ، از همون قله شروع     ميکنم . يک توچال با مبين . براي اولين بار هردومون به موقع به قرار رسيديم و خيلي آروم و درحاليکه کلي حرف براي هم داشتيم بالا رفتيم . با حدود يکساعت توقف در شيرپلا مثل هميشه 5 ساعته به قله رسيديم . با منظره باشکوهي از دماوند که هميشه من را سرشار از نيرو ، غرور و قدرت مي کند و با بادهاي هميشگي قله .. من از مسير عادي برگشتم و مبين هم با تعدادي از دوستان که قله ديديمشان با تله کابين .

+ نوشته شده در 22:1 توسط ابوذر.
پنجشنبه یکم اردیبهشت 1384
اول سلام

سلام  . توي داستانک هم نوشته بودم که حداقل بخاطر اينکه خودم يادم نره که کجاها رفتم ، با مشورت مبين تصميم گرفتم که کوههايي که ميرم رو يه جايي بنويسم . البته بايد بگم که شايد خيلي چيزها بغلش بنويسم ولي کوهها رو حتماً مي نويسم . از احسان هم خيلي ممنونم که به اين خواسته من توجه کرد و اينجا رو ساخت و خودش هم حتماً يا احتمالاً اينجا خواهد نوشت . اسم اينجا هم به فکر خود احسان رسيد و به من که گفت خوب من هم قبول کردم  ميتونستم براش توضيح بنويسم ولي خوب لزومي نميبينم ...

+ نوشته شده در 21:56 توسط ابوذر.