جمعه 1/3/88: قرار شد که سری به قلههای منطقه امامه بزنیم، شب قبل را مهمان دوستان بودم تا صبح زود راه بیافتیم. 4 نفر بودیم و گمانم ساعت 7 صبح نشده بود که حرکت را از ابتدای مسیرشروع کردیم. هوا خنک و آب رودخانه با شدت روان بود. از همین ابتدا گذشتن از آب چندان آسان نبود. از مسیر قلعه قدیمی و شیب زیادش صعود کردیم و بالای قلعه نشستیم به صبحانه خوردن و گفت و گو و خنده. صبحانه بسیار چسبید، آفتاب بیرون آمد و کمی گرممان کرد با آنکه نسیمی خنک همواره تا دشت مهرچال همراهمان بود. چهره کوه سبز و شاداب بود، نزدیک قلهها هنوز سفیدی برف خودنمائی میکرد و جا به جا گلهای زرد و قرمز حال آدم را خوب میکرد! تا دشت و آن شیب کم و تراورس به بحث سیاسی گذشت . تیم دیگری جز ما در منطقه بود که از تضادی آشکار رنج میبرد و آلودگی صدائی زیادی هم داشتند. تا چشمهء کمی مانده به دشت یکسره آمدیم و آنجا آب خنک نوشیدیم و دمی نشستیم. صدای خروشان آب رودخانه نشان از پربرفی دشت داشت. از تنگه و رودخانه به سختی گذشتیم و وارد دشت شدیم. آب رودخانه مانع از آن بود که تیمها براحتی به دشت برسند و این خود باعث آرامش بیشتر دشت زیبا و پرار برف مهرچال بود. بی درنگ راهی یالِ همهن شدیم. از اینجا به بعد هرکسی برای خودش بود و با فاصلهای از بقیه صعود میکرد. در یک استراحت چرت کوتاهی زدم که زیر آن آفتاب بسیار چسبید. روی یال باد داشتیم که با اینکه شدید نبود ولی تا دلتان بخواهد خنک بود. آرام و پیوسته تا قله رفتیم و با همه استراحتها و ایستادنها تا آنجا را 5 ساعته آمده بودیم.

منظره پربرف همه قلههای اطراف حسابی چشمنواز بود. یکی یکی همه را مرور کردیم : از کاسونک تا خرسنگها و جانستون و ورزابها و برج و خلنو، سرکچالها تا کلونبستک و پالون گردن تا نرگس و الی الخ ها دورنمای علمکوه. با بادی که میوزید، تنقلاتی که میخوردیم، صحنههایی که پیشچشممان بود و بازی پرندگان و برف و باد حسابی خوش گذشت و شاید نیمساعتی روی قله نشستیم.

از دره و روی برفها سریع خودمان را به دشت و کنار آب رساندیم که هنوز خلوت بود و آرام. نهار خوردیم و بعد لذت بیپایان چرتِ زیر آفتاب. دیدن حرکت سریع ابرها و بازی باد با آنها، ترکیب ِ آسمان آبی و کوه و برف و ابر و باد را نگاه میکردم و به این فکر می کردم که این لذتی است که هرجایی نصیبم نمیشود. که بی دغدغه سرم را بر سنگ بگذارم و آسمان را نگاه کنم. چشمهایم با دیدن بازی ابرها سنگین شد و خوابی نیمساعته که همه با هم تجربه کردیم حسابی سرحالمان کرد. جمع و جور کرده و بعد از گذر دوباره از آب به تیم شلوغ رسیدیم و زودتر از آنها از مسیر شن اسکی خودمان را به کف دره و ابتدای مسیری رسانیدیم که حسابی شلوع شده بود. ترافیک فشم تا تهران باعث شد که حسابی گپ بزنیم و آن شب هم تا دیروقت در یک جمع عیش و نوش + سیاسی کنار هم بودیم.

پینوشت- لینکهای مرتبط با صعود قله همهن :
http://www.klimanjaro.blogfa.com/post-130.aspx
http://kolaheh.persianblog.ir/tag/%D9%87%D9%85_%D9%87%D9%86
http://www.aut.ac.ir/Extra_Program/Climbing/Report/87%20year/hamhen-870601.pdf
جمعه 25/2/88: چند هفتهای به بهانه کار زیاد وخستگی و تنبلی گذشت و کوه نرفتم. اثر بد کوه نرفتن را در خودم حس میکردم و تصمیم گرفتم این بار حتماً حرکتی بکنم! بچهها از پنجشنبه رفته بودند برنامه و بهانه نبودن پایه براه بود. تصمیم گرفتم تنها بروم. شب کولهام را جمع کردم، حس خوب آماده شدن خوشحالم کرد، فهمیدم که نمیتوانم خیلی ازش دور شوم. صبح خواب ماندم. واقعاً خواب ماندم شاید از بس خسته بودم و ساعت 9 صبح بیدار شدم. ولی برکشته بودم به همان خواستن قدیمی : باید بروم. صبحانه خوردم و تصمیم گرفتم بروم بند عیش. میخواستم ببینم آیا مسیر عوض شده؟ شلوغ است هنوز؟ و از این قبیل سوالات. در واقع بعد از مدتها بندعیش کشش خوبی داشت. تا آخرین کوچه حصارک بالا رفتم تا مسیر دانشگاه را باز چک کنم. درختهای گردوئی که آخرین بار تا کمرم بودند در محوطه دانشگاه از سرم هم گذشته بودند. چند سگ هم برای محافظت بودند که بنظر جدی نمیآمدند! ساخت و ساز خوب پیش رفته و در جریان بود. معلوم شد که هنوز کوهنوردان از این مسیر استفاده میکنند چون حضور من برای کارگران عادی بود و چند نفری هم از همان راه برمیگشتند. از این راه با زمانی کمتر به میانه راه دره نزدیک اولین آبشار میرسید. مسیر بسیار از آنی که فکر میکردم خلوتتر بود و کلاً بیش از 20 نفر آدم ندیدم. با آنکه ظهر بود ، 11 از حصارک راه افتاده بودم، ولی حتی در کنار آبشار وزیر سایه درختان هم کسی ننشسته بود. هوا گرم بود ولی هراز گاهی نسیمی سرحالم میکرد. بدون توقف تا انتهای دره واتاقک رفتم. گروهی موتورسوار کوهستان که اینجا محل معمول تمرینشان است آنجا بودند. آبی خوردم و راهی گردنه شدم. درختهای سفید باغ انتهائی را خیلی دوست دارم، در هم پیچیده و نقرهای. آرام تا قله رفتم. روی قله نیم ساعتی نشستم. چای خوردم، باد خوردم و خاطراتم را مرور کردم. خوشحال بودم که بر نیامدنام فائق آمده و آنجا بودم. راهی پائین شدم. در کنار آبشار اول به آن درخت "صمد" هم سرزدم و لختی بین آن تنه نشستم. جای معرکهایست و خیلیها انگاری آنجا مینشینند، خیلیها که حکایت آن لوح فلزی نصب شده بر تنه درخت را نمیدانند. در هر صورت جای معرکهایست، برای من نماد خواستن، حتی اگر خواستنِ بد باشد. از همان مسیر دانشگاه آزاد برگشتم تا حصارک و بعد هم خانه. سریع رفته بودم و تنبلی ماهیچهها خودش را با درد نمایان کرد ولی حالِ دلم خوب بود.
پینوشت؛ لینکهای مرتبط با صعود قله بندعیش:
http://www.parvazmg.com/report-bandeeysh.htm
http://www.autclimbing.blogfa.com/post-332.aspx
http://sbuclimbinggroup.persianblog.ir/post/17
http://klimanjaro.blogfa.com/post-54.aspx
جمعه و شنبه 7و8/1/88: با احسان قرار بود در تعطیلات عید که من تهران ماندم کوهی برویم. تصمیم گرفتیم برای رسیدن به خلنو تلاش کنیم و شاید این بار در تلاش سوم در منطقه لالون به کمی بالاتر برسیم ( مرور خاطرات: تلاش اول و تلاش دوم). فکر نمیکردیم که روز اول کار زیاد سنگینی در پیش رو داشته باشیم بنابراین از تهران حدود ساعت 7صبح راه افتادیم. ساعت از 8 گذشته بود که به لالون رسیدیم، در یک گروه کوهنوردی چند آشنا دیدیم، صبحانه خوردیم و هنوز ساعت 9 نشده بود که راه افتادیم. کولهها زیاد هم سنگین نشده بودند چون شرایط مورد تصورمان زیاد زمستانی نبود و شاید هر کدام حدود 17 یا 18 کیلوگرم بودند. با سرعت معمول دونفرهمان رفتیم تا به تنگه رسیدیم، برف داخل تنگه را پوشانده بود و عبور از آب را ممکن کرده بود. من بنا به تجربه کیسه پلاستیک با خودم برداشته بودم و احسان باز هم فراموش کرده بود! توی تنگه و بعد از آن دیدیم که حجم برف همانگونه که حدس میزدیم کم و همان کم هم یخ زده است. یکساعت گذشته بود تا به جایی رسیدیم که در تلاش دوم چادر زده بودیم. یادی کردیم از 5-6 ساعت برفکوبی که تا اینجا دمار از روزگارمان در آورده بود. بخش تراورس را رد کرده و به رودخانه کوچک رسیدیم، بخاطر نداشتن برفکوبی سرعتمان بسیار خوب بود و طبق قرار همانجا از مسیر تلخآب جدا شده و از یالی که مستقیم بسوی قله ورزاب 1 می رفت و کم برف مینمود بالا رفتیم.

این همان یالی بود که بار قبل که به مشکل خورده بودیم برای دیدن ادامه مسیر صعودش کرده بودیم. از راه افتادنمان از روستا دو ساعت میگذشت که به جایی رسیدیم که بار قبل از آنجا برگشته بودیم. یال روبرو را نگاهی کردیم و فکری که از ذهن هر دومان گذشته بود را مطرح و تصویب کردیم. "ساعت 11 است، حداکثر 2 ساعت تا ورزاب 1 ( قلهای که ما فکر میکردیم همانی است که بالای یال است و دیده میشود) راه داریم و بعد از آن میتوانیم تا قبل از ساعت 6 عصر به خلنو یا حداقل به برج برسیم، برمیگردیم و در چادر میمانیم" . بنظر منطقی میآمد، چیزی خوردیم، چادر و وسایل شب مانی را گذاشتیم و راهی شدیم. یالی که برف داشت ولی میشد از روی زمین خشک صعود کرد، یالِ زیاد دلچسبی نبود، بخصوص آن بالاهایش شن اسکی مانند شد با سنگهای درشت که اذیتمان کرد. از آنی که فکر میکردیم بیشتر طول کشید و دقیقاً بعد از 2 ساعت به قلهای که میخواستیم رسیدیم. ولی اینجا ورزاب 1 نبود و تا آنجا حداقل نیمساعتی از یک مسیر نعل اسبی مانند راه بود تا تازه بشود به گردنه ورزاب و مابقی ماجرا رسید. هرکداممان نگاهی به خودش کرد و در ذهن تساهل و تسامح را مرور کرد: خسته شده بودیم، به آمادهای قبلها نبودیم و از آنجا تا خلنو بسیار بعید بنظر میرسید بخصوص با آن برف و زمانی که ما داشتیم و خستگی .... " برویم هر چهار قله ورزابها را صعود کنیم، مطمئنتر است وشماره 2اش را هم تا الان صعود نکردهایم" من گفتم و بلافاصله موافقت شد. راهی شدیم، خسته ولی خوشحال. اینبار مثل قبلترها نبود که شوق رفتن در درونم کم شده باشد، احساس میکردم تصمیم بهتری گرفتهام تا لذت بیشتری ببرم با خطر کمتر. باد شروع شد و باد سردی هم بود، دنیای 4000 متریها با باد سلاممان کردو ما هم سرمان را به احترام بالا گرفتیم. دماوند زیر ابر بود ولی خلنو مقتدر لبخندی بر لب به سخرهمان گرفته بود، سرکچالها، پالونگردن و نرگسها، ترکیب سفید برف و آبی آسمان و سنگ، دنیایی که مطمئین بودیم در آن وقت تا کیلومترها انسانی نزدیکمان نیست. تا ورزاب 1 صعود کردیم و مسیر را برگشتیم، شیب زیر این قله را یادم بود و میدانستم که اینبار هم برگشتنی حسابی خستهمان میکند. ورزاب 2 را باید از مسیر جدا شده و صعود کنیم. هر بارِ اولی لذت دارد حتی اگر قلهای میانه خطالرأسی باشد که قبلاً از کنارش هم گذشتهای، در هر حال این قله اتفاق خاص این برنامهمان بود. برگشتیم به مسیر و شیب منتهی به قله سوم را بالا رفتیم، روی هر قله میایستادیم تا نفر دیگر برسد و دست میدادیم، نگاهی به اطراف و نفسی و حرکت به سمت قله بعد. بین قله 3 و 4 هیجان کمیبیشتر شد، مسیر تیغهای و یخ زده بود. به قله 4 رسیدیم، تعامل کردیم که قله 1 بلندترینِ این 4 قلوی مهجور ولی زیباست. آنجا بیشتر ایستادیم، هرکسی برای خودش 10 دقیقهای تنها بود.

جانستون تا خرسنگ نزدیک مینمود و بعد از آن کاسونک و مهرچال و پیرزنکلون و همهن و چشم میچرخید تا لالون. برگشتیم، حسابی خسته بودیم و نشان از ناآمادگیمان بود . با بالا و پائین رفتن دوباره روی خطالرأس آرام به نزدیکی قله شبه ورزاب 1 رسیدیم و خوشبختانه یال منتهی به محل وسایل حسابی برف داشت و پائین رفتن بسیار راحتتر و سریعتر از تصور بود. 5 بعدازظهر کنار وسایلمان بودیم، وقت داشتیم که حتی به روستا برسیم ولی هردو ترجیح دادیم این موقعیت شبمانی در کوه را از دست ندهیم چون از آن موهبتها بود که فردایش میتوانی بخوابی بدون دغدغه، بخوابی تا آفتاب بزند به دیواره چادر و شب سرد درون کیسه خواب تمام شود. چادر را زدیم، شام و نهار را با هم خوردیم، حرف زدیم و خوابیدیم. شاید خیلی زود چون نصفه شب چندباری بیدار شدیم، کمی هم سرد بود ولی خوب بود و خوش گذشت. صبح با آفتاب بیدار شدیم، جمع کردیم و راهی پائین شدیم، آرام و بیخیال. خلنو بدرقهمان کرد تا نهار تهران باشیم. شروع خوبی بود برای سال جدید؟ باید دید..

پینوشت: لینکهای مرتبط به ورزابها :
http://www.aut.ac.ir/Extra_Program/Climbing/Report/86%20year/varzab4,86-3-4.pdf
پنجشنبه و جمعه15و16/12/87 : برنامه انجمن فارغالتحصیلان از ماهها پیش اعلام شده بود و من هم یکی از درگیران تیم اجرائی بودم. همهچیز تقریباً مرتب بود و حدود 50 نفر از دوستان صبح خیلی زود جلوی درب رشت دانشگاه جمع شدند. یک مینیبوس و یک اتوبوس آماده بود و راه افتادیم. توی اتوبان داشتیم چرت بعد از صبحانهمان را میزدیم که اتوبوس صدای موتورش در آمد و ماندنی شد. کلاً در جمعهایی اینچنین ناآشنا، وعدههای غذایی و اتفاقات پیشبینی نشده بهترین فرصتها برای شروع صحبت و آشنائی است. بخش اول را در هنگام صبحانه اجرا کرده بودیم و بعد از اجبار 4 ساعت ماندن در میان اتوبان همه اتوبوس همدیگر را میشناختند. از برنامه عقب بودیم ولی کاری نمیشد کرد، اتوبوس بعدی رسید و راهی شدیم. برای صرفهجویی در زمان نهار را در ماشین خوردیم و نزدیک غروب بود که به کاروانسرای مرنجاب رسیدیم. از بزرگراه تهران – قم – کاشان به سمت آران ویبدگل آمده بودیم و از آنجا جاده خاکی به طول تقریبی 45 کیلومتر ولی با کیفیت خوب ما را به آنجا رسانده بود. در میانه جاده خاکی مواجهه نزدیک با گله شتر اتفاق خوب آن روزمان بود.

کاروانسرا را که دیدیم با ماشینها 5 کیلومتر دیگر جلو رفتیم تا جائی خلوت کمپ بزنیم. شب سردی بود و بچهها در تاریکی چادرها را برپا کردند. همه آزاد بودند و شروع به آماده کردن شام و آتش برافروختن کردند. من عاشق آتش و کنار آن نشستن و آواز خواندنم، اول چندتائی آتش بود و آخر شب همه یکی شد. چند نفری تا پاسی ازنیمهشب گذشته آتش آخر را زنده نگه داشتیم و از نگاه کردن به آن اخگرهای زرد و قرمز لذت بردیم. کمی باران هم آمد، یک ترکیب باورنکردنی که شب خیلی خوبی را برایم رقم زد.

صبح زود قبل از طلوع آفتاب برای دیدار دریاچه نمک و جزیره سرگردانی راهی شدیم. تصاویر طلوع و دشت پرنمک و خیس و شکلهای منظم بلورهای نمک همه دیدنی بود. به دلایلی مسخره که از بیرون به گروه اعلام شد از کمی مانده به جزیره به سمت کمپ برگشتیم و چادرها را جمع کرده و داخل ماشینها گذاشتیم.

قرار شد که مسیر کمپ تا کاروانسرا را از روی رملها برویم. این بخش هم با پای برهنه بسیار چسبید. کمی مانده به کاروانسرا و در کنار چاه آب به ماشینها پیوستیم. نهار در کاروانسرا و حرکت به سمت تهران. برای منی که کمی مسئولیت هم داشتم برنامه شلوغ و خسته کنندهای بود ولی در کل خاطره خوبی از آن در ذهن من و گمانم مابقی دوستان باقی ماند.

پینوشت:
سهشنبه تا جمعه6-9/12/87 : تعطیلی به این طولانی، یک پیشنهادِ خاص که همه چیزی تویش پیدا میشود، آدمهائی که کمتر شده بود بیشتر از یک روز باهاشان باشم و کلی حرف داشتند و چیز برای یادگرفتن. معلومه که رفتم!
روز اول: صبح خیلی زود از تهران راه افتادیم. جاده هنوز شلوغ نبود. برای صعود قله کهار خودمان را به روستای کلوان در جاده چالوس رساندیم. هوا حسابی خنک بود، صبحانه را سرپا کنار ماشین خوردیم، لباسها را پوشیده و راهی شدیم. 3نفر از دوستان کلوپ دماوند هم قبل از ما به قصد خطالراس کرچالها حرکت کرده بودند که ما از مواهب برفکوبی ایشان حسابی سود بردیم.

سرعت تیم بسیار آرام بود چون دونفر از همراهان آنچنان کوهنورد هم نبودند و بیشتر بخاطر بخش دوم برنامه همراه شده بودند. برف زیاد نبود ولی برفکوبی هرچه بالاتر رفتیم لازمتر و سختتر میشد که تیم جلو زحمتاش را میکشیدند. آسمان آبی و آفتاب گرم، باغ بعد از شیب اول و سپیدارها و حرکت آرام و بدون عجلهمان را خوب یادم هست. کمی دیر به پناهگاه رسیدیم، ساعت از 12 گذشته بود و چیزی خوردیم. آن دو دوست ترجیح دادند که پناهگاه بمانند و ما دونفر به قصد قله حرکت کردیم. سرعتمان بهتر شده بود، برف کمتر بود و روی خطالراس باد داشتیم که باعث یخ زدن همان برفهای کم شده بود و عملاً برفکوبی معنا نداشت.

هفتخوانی در سمت راست و ناز در سمت چپ از ابتدا در دیدرس بودند، کمی بعد دماوند و آزادکوه نیز سربرآوردند. ابری از غرب قله ناز را در خود فرو برد و به ما نزدیکتر میشد. باد هرلحظه شدید و سردترمیشد. سرعتمان را کم نکردیم و حدود ساعت 16 قله بودیم. باد اذیت میکرد و زیاد نایستادیم، دستانم بیحس شده بودند. کمی پائینتر از قله در گودی کنار آن ایستادیم، چیزی خوردیم و دستها را ردیف کردیم، بعد تا پناهگاه را یکسره آمدیم. ابر به ما رسیده بود و برفکها را شلاقی به صورتمان میزد ولی من خوب بودم و خوشحال، کشش و خواستن قله بار دیگر درونم روشن شده بود و خواسته بودمش، با آنکه باز میشد نروم قله ولی خواستم و رفتم. برای بازگشت خودم خوشحال بودم. به پناهگاه که رسیدیم هنوز تا تاریکی یک ساعتی وقت بود. پناهگاه - که دربش باز مانده بود و پر از برف شده بود - را تمیز کردیم و چادرمان را توی آن زدیم. برای بچهها گویا شب سردی بوده ولی من راحت خوابیدم. شبهایی در کوه که فردایش دلهره و نگرانی رفتن به قله را نداری و میتوانی تا بالا آمدن آفتاب راحت بخوابی کم، تکرار نشدنی و لذتبخش هستند. یکبار شب و یکبار نزدیک صبح بیرون رفتم، یادم نمیآید قبل ازآن شبی را در کوه اینگونه ساکت و آرام دیده باشم، بادی نمیوزید و خنکای برف سفید روی زمین با سیاهی شب به چشمانت و بعد به پوستت نفوذ میکرد. صبح زیر نور آفتاب صبحانه خوردیم، آرام وسایل را جمع کردیم و بسوی پائین راهی شدیم. باز هم هوای آرام بدون باد و خورشید و گرما بود. کنار ماشین کمی خودمان را تروتمیز کردیم و راه افتادیم.

روز دوم : از جاده چالوس برگشتیم بسمت کرج و راهی رشت شدیم. نهار را از "جوآنه" نان چو و سرشیر و مربا و ... خوردیم که خیلی چسبید. کنار سد سپیدرود کمی ایستادیم و یاد "سرو هرزهویل" افتادیم. برگشتیم و از منجیل و از راه کنار پادگان که هیچ تابلوئی هم ندارد و باید بپرسید تا پیدایش کنید به سرو رسیدیم، یکی از ثبت شدههای با ارزش ما در میراث فرهنگی که عمری سه هزار ساله دارد و ناصرخسرو در سفرنامهاش از آن یاد کرده است. راهی رشت شدیم و شام را مهمان آشنایان قدیمی دوستان بودیم. ماها کثیف و بدبو بهترین غذاهای رشتی را تا ته بدون رودربایسی خوردیم و خیلی خوشمزه بود. آخر شب به کیاشهر رسیدیم. حمام واجب و خوب بود.
روز سوم : صبج صبحانه خوردیم و راهی "بوجاق" شدیم، دشتی مجاور دریا که محافظت شده است و گونههای چهارپایان از اسب و گاو و گاومیش و شغال زیاد دیدم. دشتی بدون درخت که در جائی که به دریا میرسد منزلاگاه خیلی از پرندگان است. هدف اصلی ما تماشای پرندگان بودن و با دوربینهایمان انواع و اقسامشان را دیدیم و چون همراهانم حسابی در این کار خبره بودند کلی هم یاد گرفتم.

نهار به رستوران معروفی در شهر: "تی نان، تی کباب "، با شلوارها و کفشهای که خیس و گلآلود بودند. بعد از ظهر با قایق آشناهائی که بودند رفتیم روی مرداب کنار دریا، آنجا هم دیدن کلی پرنده، کلی خنده بخاطر تکانهای قایق و خطر آن که سال قبل بر سر همین بچهها واژگون شده بود، راهپیمایی در جنگل کاج و هوای خنک و رمزآلودش بسیار چسبید. شام در مجموعه اکوتورسیتی - که در میانه کار متوقف شده و پارتیهای ما همه بواسطه آن بودند - نان و پنیر و گوجه و خیار خوردیم، تنقلات حسابی و آتش و آهنگ و آواز، خیلی چسبید. من و یکی از دوستان شب را باز با کیسه خواب در اتاقک چوبیای روی آب خوابیدیم. صبح صدای پرندگان لای نیها بیدارمان کرد.

روز چهارم: روز آخر را برای دریا گذاشته بودیم. بعد از صبحانه دو- سه ساعتی کنار دریا قدم زدیم. دریا موجی و خروشان بود. هوا خنک و تاریکی رمزآلود خودش را داشت که بسیار دلخواه من بود. تا صید ناچیز صیادها تمام شود بودیم و حرف زدیم و با دریا بودیم.
نهار را مهمان یکی دیگر از آشنایان عزیز بودیم، باز هم غذاهای رشتی خوشمزه. ما چرت نیم ساعتهمان را هم خانه میزبان زدیم و بسمت تهران راهی شدیم. قبل از نیمهشب خانه بودم. برنامهای طولانی با خاطرات و یادگیریهای طولانی تر.

پینوشت: برای جبران دقیق و فنی نبودن گزارشهای کوهم که بیشتر بخاطر نداشتن وقت و تنبلی و اینهاست، از این به بعد سعی میکنم در انتهای نوشتهام از گزارشهائی که در اینترنت راجع به آن کوه پیدا کردهام بگذارم تا اگر کسی با این هدف به اینجا آمده زیاد هم بینصیب نماند.
اینهم گزارشهای تکمیلی راجع به قله کهار:
http://blog.360.yahoo.com/blog-vkTxv_kwd7IKD2T0eKD5F.Ml?p=4 *
http://www.tcg-online.ir/programs.php?do=show&id=20 *
http://www.aut.ac.ir/Extra_Program/Climbing/Report/85%20year/kahar85-12-18.pd * f
http://hmdhesari.persianblog.ir/post/103* /
* فایل GPS مسیر از وبلاگ کلاهه : http://www.sharemation.com/radmha/KaharNaz%40860922.gdb
دوشنبه 28/11/87 : با چند نفر از دوستان کلوپ دماوند قرار شد که برای صعود یکروزه چبهه جنوبی دماوند تلاش کنیم. شب حدود 9 شب از ترمینال شرق راه افتادیم بسمت رینه، با دوتا پیکان کرایهای هرکدام به 30000 تومان گمانم! از 11 گذشته بود که به خانه کوهنوردی آقا مسعود رسیدیم و تا شام خوردیم و جمع و جور کردیم زودتر از 12 کسی نخوابید. 2 صبح بیدار شدیم و 5/2 صبح اول دوراهی بودیم. همهجا تاریک بود، سفیدی برف زیاد نبود و کل تیم تلوتلو خوران حرکت میکرد. تجربههای قدیم میگفتند این عادی است و بعد از مدتی که خواب از سر بپرد و هوا روشنتر شود بدن یادش میرود که خواب کم داشته و این نیاز تا شب به تعویق میتواند بیافتد. با این پسزمینه فکری، خواب و بیدار به مسجد رسیدیم. دوساعت طول کشیده بود و در راه برفکوبی شده آمده بودیم. هنوز هوا تاریک بود، نیم ساعت استراحت آنجا را کامل خوابیدم و احساس سرحالی کردم. راه افتادیم، اوضاع بقیه بهتر بود ولی من هنوز مست خواب بودم. لدتی در کار نبود و بیشتر نگرانی در سرم موج میزد. گفتم تا هوا روشن شود میروم ببینم چه میشود. هوا روشن شد، بچهها سرحال شده بودند ولی من اوضاعام هیچ تغییری نکرده بود. به برگشت فکر کردم و با سرپرست مطرح کردم، خوشبختانه میشناخت مرا و حرفم را پذیرفت. استراحت کردیم، چرتی زدم و باز فکر کردم بهتر شدهام و ادامه دادم. باد شروع شد و با آنکه شدید نبود ولی حسابی سرد بود ، یاد برنامه تیرماه افتادم و آن "جوجه له شده"! اگر بالاتر حالم بدتر میشد دردسر بزرگی برای تیم بودم. بجز شب قبل، دو شب گذشتهاش را نیز خوب نخوابیده بودم. تیم زیاد سریع نمیرفت و از نظر توان بدنی میتوانستم ادامه دهم ولی ذهنم درگیر بود و لذتی در کار نبود. تصمیم سختی بود، گفتم برمیگردم، سرپرست مطمئن شد که میتوانم تنها برگردم و برگشتم. میانه تیغههای سنگی بودیم، درست قبل از آن شکافی که باید از رویش پردی. هرازگاهی برمیگشتم و تیم را نگاه میکردم، هوا خیلی بد نبود و اگر تیم سرعتاش را حفظ میکرد احتمال رسیدن به قله زیاد بود. بازگشت غمگینی بود.

برخلاف تفکرات اولیهام اصلاً نخواستم که مسجد چرتی بزنم و سریع تا پائین آمدم و با هماهنگی قبلی مسعود دوراهی سوارم کرد و تا کنار جاده رساندم. با یک سواری به تهران رسیدم. خواب کافی یک پیشنیاز اصلی اجرای یک برنامه موفق و لذتبخش است و از این اصل گریزی نیست، امیدوارم که یادش بگیرم. بچهها هم تا بارگاه رفته بودند و بخاطر باد زیاد و اینکه زمان رسیدن به قله نزدیکی غروب تخمین زده میشد از همانجا برگشته بودند.
