تبليغاتX
کلیمانجارو
کلیمانجارو
از کوه هایم مینویسم...
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387
پوزش و خداحافظی

من به همه دوستانی که اینجا را می‌خوانند بدهکارم به شرح زیر و شرمنده‌ام :

خط‌الرأس زردکوه : روز دوم تا پنجم

قله دماوند : صعود از یال جنوبی

تنبلی کردم یا وقت نداشتم یا...، شما ببخشید. قول می‌دهم که این‌ها را بنویسم (حتی تا آخر شبِ امشب!). برای یک سفر کوهنوردی حداقل 3 هفته نیستم، وعده ما پس از بازگشت.

+ نوشته شده در 13:32 توسط ابوذر.
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387
خط الرأس زردکوه

روز اول 14/3/87 - بارکشی!

قبل از اجرای برنامه هرچه گشتیم نتوانستیم کسی را بیابیم که مسیر را قبلاً رفته باشد و اطلاعاتی دقیق به ما بدهد، ناچار به تمام حرفهائی که از افراد مختلف شنیده بودیم و نقاط مشترکشان به عنوان تجربه شفاهی بسنده کرده و متقاعد شدیم قطب نما و نقشه و کروکی و... ما را به جائی می‌رسانند. مسیر کاملاً ناشناخته بود و ما تیمی جمع و جور 5 نفره که سرپرست آن تجارب خط الرأس نوردیهای زیادی را با خود داشت و اعضای تیم هم با کار فنی بیگانه نبودند. پس از کلی حساب و کتاب با خودمان تنها یک حلقه طناب 30 متری برداشته بودیم، علاوه بر آن یک چادر بزرگ، هر نفر یک کلنگ، وسایل عمومی شب مانی و صبحانه‌ها و شام‌ها بار عمومی‌مان را تشکیل می‌داد. تنها کسی که قبلاً منطقه زردکوه را آمده بود من بودم که شامل 2 صعود تابستانی و زمستانی بترتیب به قلل دوزده و هفت‌تنان می‌شد. نهاری در کار نبود و قرارمان این بود که هرکسی برای خودش تنقلات و خوراکی برای خوردن در حال حرکت همراه بیاورد. ساعت 5/9 شب از ترمینال جنوب بسمت شهرکرد راه افتادیم و حدود 6 صبح آنجا بودیم. با یک ماشین نفری 1000 تومان تا فارسان رفتیم و بعد راننده که از مقصدمان مطلع شد گفت که نفری 4000 تومان دیگر می‌گیرد و ما را تا گردنه چِری می‌برد. اینجوری خیلی در وقت صرفه‌جوئی می‌شد و قبول کردیم. از روستاها و آبادیهائی مثل سورشجان، فارسان، عیسی آباد، فیل آباد، بابا حیدر، نعل اشکنون ، ده‌نو گذشتیم تا به دوراهی چلگرد – دوآب صمصامی رسیدیم.

در راه رسیدن به گردنه چری، نرسیده به پل شهریاری

به سمت دوآب راندیم و از بیدگان، پل شهریاری، دوآب صمصامی و دوراهی دشتک گذشتیم تا کمی مانده به گردنه کنار درخت گردو و چشمه آبی که روان بود ایستادیم و در قهوه‌خانه صحرائی آنجا صبحانه خوردیم. تقسیم بارها را هم داشتیم و راننده را مرخص کردیم. راننده آدم باحالی بود و در راه از شیرسنگی، خانه گبری و مافیه برایمان گفت. از همان دوراهی چلگرد بخش‌هائی از خط‌الراس را دیده بودیم و هیبتش ما را گرفته بود. نیمرو و چای خوردیم و چشمتان روز بد نبیند، بارها تقسیم شد. وقت کوله انداختن صداهایمان شنیدنی بود! آن مقدار کم تا گردنه را عقب خاوری که بسمت مسجد سلیمان و ایذه می‌رفت سر کردیم و سر گردنه پیاده شدیم، ارتفاع گردنه حدود 2600 متر بود. هوا کمکی گرم بود، پشت سرمان کوه‌های میلی با کمی برف ارتفاع حدود 4000 متری‌شان را به رخ می‌کشیدند. بارکشی آغاز شد! معروف است که در برنامه‌های خطالرأسی دو روز اولش سخت است و بعد که همه عصب‌ها بی‌حس شدند، کار آسان خواهد شد. سنگینی کوله‌ها واقعاً اذیت می‌کرد، سنگی بودن ابتدای مسیر را هم به آن اضافه کنید و سرعت ما را بیابید.

اوایل مسیر، انتهای دره در سمت راست محل عبور عشایر

 نرم‌نرمک می‌رفتیم و اصلاً رویمان نمی‌شد که روه به عقب برگردیم چون پس از چندین ساعت هنوز انگار هیچ نیامده بودیم. توی ماشین که بودیم،آب فراوان روان در دشت‌ها و بادی که در علفزارها می‌پیچید جلوه خاصی داشت و این بالاتر مسیر عبور عشایر را پائین‌ها می‌دیدم و گاه‌گاهی صداهائی هم از آنان می‌شنیدیم. ساعت 5/10 صبح حرکت مان را آغاز کرده بودیم و به  غروب که نزدیک می‌شدیم هوا هم ابری‌تر می‌شد.

نزدیک غروب، با باران

 چند باری باران نم‌نمکی بارید که روحمان را کمی خنک کرد ولی شانه‌هایمان دردناک و داغ بودند. چند قله فرعی را صعود کردیم و حدود ساعت 5 به اولین قله اصلی رسیدیم که ارتفاعش حدود 3600 متر بود. از آنجا به بعد چندجائی آب روان از زیر برف در کنار جای خوب برای چادر زدن بود که بسختی از کنارشان گذشتیم ولی آخرین جائی که دیدیم را نتوانستیم بی‌خیال شویم. ساعت 5/6 عصر بودو خسته بودیم. در کنار دریاچه‌ کوچک‌مان که حاصل آب برف بودو مخصوص آب خوردن گوسفندان ساخته شده بود چادر زدیم. جای چادر کمی شیب داشت ولی کنار آب بودنش موهبتی بود. شام خوردیم و حرف زدیم تا آماده خواب شدیم. تجربه‌ خوبی که می‌توان به همه توصیه‌اش کنم داشتن اسپری آنتی باکتریال (ژلش هم هست) است که اگر هم دستت را پاک نکند احساس کاملاً تازگی را به آدم می‌دهد، بویش هم خوب است ، با آنکه تازه روز اول بود و ما در حین صعود زیاد خیس عرق نشده بودیم! شب آمدم بیرون و ستاره‌ها را نگاه کردم. همه‌جا آرام بود و صدای آب با سرد شدن هوا کمتر و کمتر می‌شد. شب‌های کوه فراموش‌نشدنی‌اند، مخصوصاً وقتی تا کیلومترها اطرافت صدائی نیست، خودمان بودیم و تاریکی شب و زیبائی ستاره‌ها.

 

شب مانی اول - چادر کنار دریاچه

+ نوشته شده در 23:8 توسط ابوذر.
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387
خط‌‌الرأس خرسنگ – خلنو

جمعه 10/3/87: از زمان اجرای برنامه چند هفته‌ای گذشته است و مطمئنا نوشتن آن الان، خالی از اشکال نخواهد بود. خط‌الرأس خرسنگ – خلنو از قله‌های سه‌گانه خرسنگ (جنوبی، میانی! و شمالی) شروع شده و پس از گذشتن از قلل فرعی بسیار و قلل اصلیِ زیادی مانند جانستون، ورزاب‌های 1 تا 4، برج و خلنو کوچک به خلنو بزرگ منتهی می‌شود. همه قله‌ها کم وبیش بالای 4000 متر ارتفاع دارند و خلنو با 4380 متر بلندترین‌شان در این مسیر است. جهت خط‌الراس کم وبیش شرقی-غربی ( بجز  قسمت ابتدائی  و انتهائی که شمالی- جنوبی است)  بوده و بیشتر مواقع باد مستقیماً از روبرو صورت‌تان را نوازش خواهد کرد. صعود از روستای آبنیک آغاز می‌شود. برای رسیدن به آبنیک باید بعد از فشم بسمت زایگان رفته و 10 دقیقه بعد از زایگان با توجه به تابلوی راهنما بسمت چپ بپیچید. اولِ صبح توانستیم ماشین‌هائی بیابیم که با نفری 1500 تومان ما را از فلکه چهارم تهران‌پارس تا آنجا ببرند. صعود را از میان سکوت صبحِ زودروستا ، رودخانه پرآب و درختان سبز شروع کردیم. کمتر از یک‌ساعت بعد تنگه معروف دشت جانستون را پشت سرگذاشته بودیم و بعد از نیم‌ساعت دیگر برای صبحانه استراحتی در کف دره و کنار رودخانه داشتیم که زیاد طول کشید. هوا نیمه ابری بود و با خورشید گرم‌تر می‌نمود، بادی خنک هماره با ما بود. تا گردنه بین خرسنگ‌ها را آرام آرام رفتیم.

کمی مانده به گردنه، قله خرسنگ میانی دیده می شود

روی گردنه، حظ تماشا

آنجا برای صعود‌ دو قله میانی وجنوبی خرسنگ باید بسمت جنوب بروید در حالیکه خط‌الراس بسمت شمال و پس از صعود خرسنگ شمالی ادامه پیدا می‌کند. من با یکی از همراهان بسمت ادامه خط‌الراس رفتیم و مابقی گروه برای صعود به دو قله دیگر راهی شدند و قرار بود که با سرعت بیشتر به ما برسند. مسیر بعد از خرسنگ شمالی تیغه‌هایش را نشان می‌دهد و بعد از آن تا نزدیکی‌های جانستون خبری نیست. تیم که به ما رسید، اول تیغه‌های جانستون بودیم. این قسمت از مسیر شاید نزدیک به یک‌ساعت زمان می‌برد و جزء قسمت‌های فنی مسیر است.

کمی بعد از قله اصلی جانستون 

روی جانستون علائم خستگی در چهره برخی از دوستان پیدا شده بود، صعود خرسنگ‌ها و ادامه تا جانستون برنامه یک‌روزه سبکی نیست. چیزکی خوردیم و راه افتادیم. روی ورزاب 1 ( یا جانستون غربی!) که رسیدیم از فاصله‌ای که بین افراد ایجاد شده بود به این نتیجه رسیدیم که حداقل به امید رسیدن به قله برج ( نه خلنو چون ساعت از 3 بعدازظهر هم گذشته بود و خیلی دیر می‌نمود) دو تیم شویم. از تیم اولیه 10 نفره، 5 نفرمان سریعتر بسمت گردنه ورزاب‌ راه افتادیم تا با توجه به ساعت رسیدن‌مان به آنجا تصمیم نهائی را سرپرست باتجربه گروه( آقای کرامت) برای ادامه دادن یا برگشت بگیرند. در هر صورت تیم اول از آنجا خودش را به روستان لالون که مقصد انتهائی برنامه بود می‌رساند و به تهران برمی‌گشت؛ تیم ما هم مسلماٌ شب به لالون می‌رسید. هر کس با سرعت خودش می‌رفت، در این میان اشعه‌های بی‌رمق و زرد آفتابِ نزدیک غروب، بادی خنکی، شیب‌های زیر قله‌ها که درد را در ماهیچه‌ها فزون می‌کردند، نگاه‌های گاه‌بگاه به پشت سر برای دیدن یاری دیگر، خلنوی با عظمت و یخچال‌های سفید پر از برفش که ما را می‌خواند را خوب یادم هست. وقتی به گردنه رسیدیم ساعت حدود 5/5 بعدازظهر بود، یکی یکی رسیدیم، در این میان یکی از ورزاب‌ها که کنار مسیر بود را به علت کمی وقت صعود نکردیم. تصمیم گرفتیم تا برج برویم، کششی ما را حسابی می‌کشاند، کارها که سخت می‌شود توانائی آدم‌ها هم جهشی می‌کند. دو نفر از دوستان کمی که آمدند برگشتند ولی ما سه نفر کمتر از 50 دقیقه‌ای به برج رسیدیم، مسیری که بیشترین شیب و ارتفاع‌مسیرمان بود و 5/1 ساعت برایش در نظر گرفته بودیم. نگاهی به هم انداختیم، بعد به تیغه‌های ژاندارک و راهی شدیم، باید می‌رفتیم و رفتیم.

سواری روی تیغه های معروف ژاندارک

 هیجان تیغه‌ها و لذت رسیدن به هدفی سرسخت را حسابی سرکشیدیم و پس از صعود قله از میان برفها و بادی سرد به سرعت خودمان را به کوله‌ها و دوستان‌مان روی گردنه رساندیم، کمتر از 2 ساعت دوباره روی گردنه بودیم! تا تاریکی هوا یعنی حدود 9 یک‌ساعت و نیم وقت داشتیم. خسته بودیم ولی یادم هست که در آن هوای گرگ و میش و خنک که بوی سبزی‌ها مست می‌کرد تنها رفتیم و رفتیم و درست وقتی تنگه را رد کردیم هوا کاملاً تاریک شد. نگرانی‌مان گذشتن از آب در تنگه بود که آن هم بخوبی رد شد! در میان آن بوته‌های بلند و تاریکی شب حدود ساعت 10 شب میدانِ لالون بودیم. قهوه‌خانه‌ای باز شده که به ما خدماتِ شکمی از قبیل نیمرو وخدمات ترابری برای یافتن آژانس ارائه داد. فکر کنم 5 نفری با 12هزار تومان در یک‌ماشین تا چهارراه تهران‌پارس برگشتیم.

دماوند همه جا باما بود، عکس بعد از خرسنگ شمالی

هدف در کوه‌نوری نباید قله باشد ولی باید رسیدن به قله را بخواهی. کوه‌نوردی خیلی بیشتر از فیزیکی بودن، فکری و خواستنی است. شاید یکی از مهمترین دلایل دوست‌داشتنش همین است که تو را با خودت به جنگ می‌اندازد، جنگی که بازنده و برنده خودتی و لذت برد هم تنها برای خودت است. اگر کسانی در کوه مسابقه‌ را بین آدم‌ها ترتیب می‌دهند – حتی در ذهن – خودشان را درگیر رقابتی می‌کنند که حاصلش دور شدن از لذت اصلی کوه‌نوردی و حادثه خواهد بود.

+ نوشته شده در 16:48 توسط ابوذر.
جمعه دهم خرداد 1387
آزادکوه

جمعه 2/3/87:  آزادکوه قله‌ای است منفرد با ارتفاع آن حدود 4375 متر در منطقه البرز مرکزی که دیواره شمالی‌اش زیبائی آن را دوچندان کرده است. کوتاهتری مسیر صعود آن از روستای کلاک در جاده یوش- بلده ( که در پل زنگوله از جاده چالوس جدا شده و تا جاده هراز ادامه می‌یابد) است که بخاطر دوری از تهران معمولاً دو روزه صعود می‌شود. دسترسی به روستای کلاک از جاده خاکی که قبل از روستای میناک از جاده جدا می‌شود میسر است.هدف تیم ما صعود یکروزه آن بود و بهمین خاطر صبح ساعت 3 از تهران راه افتادیم. از کلاک صعود کردیم و از مسیر طولانی ولی بسیار زیبای روستان نسن برگشتیم، روستای نسن قبل از میناک وپیل اولین روستائی است که در کنار جاده اصلی قرار دارد. دوربین‌ام را یادم رفت ببرم و در کل برنامه افسوس خوردم.

از آزادکوه زیاد خاطره دارم، چندین بار و در فصل‌های مختلف و با آدمهای مختلف صعودش کرده‌ام و همه آن لحظات در این صعود همراهم بود. رسیدن به روستان کلاک 4-5 ساعتی زمان می‌برد و ما صعود را ساعت 9 صبح آغاز کردیم. درهِ سبز و آبِ خروشان حالم را بهتر کرد، دره را ادامه دادیم تا به گردنه معروف آزادکوه رسیدیم. از آنجا تا قله بیشتر از یک‌ ساعت راه است. اول صبح آسمان آبیِ آبی بود و بعدها تکه تکه ابرهای سفید یکی یکی سرک کشیدند. ساعت 3 قله بودیم، دماوند کلاهی از ابر بر سر گذاشته بود. خلنو، پالون گردن تا کمانکوه و یخچال و سرماهو، برج تا سرکچال‌ها و کلون بستک و توچال در جنوب دیده می‌شدند. در غرب خط‌الراس زیبای سرخاب‌ها، قله دونا و قلل منطقه علم‌کوه و در شمال هم خط‌الراس نور و قله وروشت خودنمائی می‌کردند. قله خنک بود و حس موفقیت را فزونی می‌بخشید. مه بالا آمد و دربرمان گرفت، فرصت زیادی نداشتیم و سریع پائین آمدیم.

قله در مه - عکس از خانم ابریشمی

اینبار از گردنه بسمت غرب رفتیم تا آزادکوه را کامل دور زده و به نسن برسیم. دره‌ای که به نسن می‌رسد یک‌جائی از مسیر وارنگ‌رود جدا می‌شود و بسمت شمال تا نسن ادامه می‌یاید. در برخی نقاط دره باز می‌شود و علفزار آنرا کامل می‌پوشاند، منظره دیواره‌ای قله در سمت راست قرار دارد و کافی‌است تصور کنید که اگر قله هم نصفه نیمه زیر مه باشد ایستادن و نگاه کردن چه لذتی خواهد داشت. برخی جاها برای عبور از آب کمی به مشکل خوردیم ولی در انتهای دره مسیر پاکوب از سمت چپِ آب تا روستا ادامه پیدا می‌کند. وقت‌مان کم بود و برای آنکه به تاریکی نخوریم سریع می‌رفتیم، کمی عقب‌تر از تیم حرکت می‌کردم و هر از گاهی با نگاهی به پشت سرم بهترین حس‌ها را تجربه کردم. نزدیک روستا درختان نیز به تابلوی سبز دره اضافه شدند. آخرها تاریک شد و خنکای همیشگی اول شب بسیار دل‌چسب بود، آنقدری که بعد از کلی راه رفتن خستگی را از تنم به‌در کرد. ساعت از 9 شب گذشته بود که به مینی‌بوس رسیدیم. آزادکوه در همه فصل‌هایش و از تمامی دره‌هایش به غایت زیباست.

قله از دره منتهی به نسن - عکس از خانم ابریشمی

+ نوشته شده در 0:18 توسط ابوذر.
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387
کُرماکوه - حسرتٍ علم کوه

جمعه 6/2/87:  کُرماکوه قلهای با ارتفاع حدود 4050 متر در منطقه علم‌کوه است. صعود یکروزه آن مستلزم حرکت نیمه شب از تهران است، کاری که ما انجام دادیم و بخاطر سرعت کم مینی‌بوس‌مان بعد از حدود 26 ساعت به تهران برگشتیم. همراه با دوستان کلوپ دماوند بودم.

برای صعود باید به کلاردشت، رودبارک و پس از آن گوسفندسرای بریر برسید. از آنجا بجای یال سمت چپ که به سمت سرچال و علم‌کوه می‌رود باید بسمت راست بروید. یالی مستقیم از بریر به قله کرماکوه می‌رسد که بخاطر طولانی بودنش ما تصمیم گرفتیم ابتدا در دره کمی پیش رویم و سپس بسمت خط‌الراس صعود کنیم. دره‌ای که از آن بالا رفتیم مسیر زیاد مناسبی نبود ولی ما را تا نزدیک گردنه بین کرماکوه کوچک و کالاهو رساند. ابتدا کرماکوه کوچک و سپس قله اصلی را صعود کردیم.

دورنمای کوه پرف برف از ابتدای دره - نزدیک بریر

 

مسیر صعود از میان دره

صعود دیر شروع شد و درون دره گرم بود، سبزی و آب یادگاران دره بود و وقتی بالاتر رسیدیم درونمای زیبای علم‌کوه همواره چشم‌نواز بود. ابرهایی که گاه‌گاه می‌آمدند و نسیم خنکی که خاصِ آن منطقه است. سرعتِ حرکت تیم زیاد نبود و می‌توانستی تا دلت بخواهد نگاه کنی، فکر کنی و کیف کنی. خیلی وقت است که علم‌کوه نرفته‌ام و دلم هوایی شد. نزدیک غروب به قله رسیدیم و در هوای خنک همه جا را خوب دید زدیم، از دیوچال - ابیدر تا هفت‌خوان‌ها و خرسان و سیاه گوگ و کالاهو. آن وسط هم که دیواره بود و شاخک، میان‌سه‌چال و سیاه کمان که این آخری را بسیار دوست دارم.

زیر قله شن اسکی بود و تا جایی سریع پائین آمدیم و همزمان با ناپدید شدن آخرین اشعه‌های خورشید دوباره کنار آب بودیم. تاریکی و سکوت و گذشتن از آب ساعتی طول کشید تا به ماشین رسیدیم.

 ادامه خطالراس تا کالاهو و بسمت سیاه گوگ از روی کرماکوه کوچک

نرسیده به قله اصلی- عظمت کوه ها در پشت سر

 

 

پی‌نوشت: ضرورت تغییر را حس کرده بودم، با داشتن عکس از هر برنامه تغییر در نوع نوشتن هم آسانتر شد. این‌بار سعی می‌کنم نوشته‌ها کوتاه باشند، اطلاعاتی در مورد کوه حتماً باشد و زیاد حوصله کسی را سرنبرد.

+ نوشته شده در 12:48 توسط ابوذر.
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387
عکسهایی از صعود به قله قرده داغ
از دشت به سمت قله، قله سنگی در سمت راست تصویر

روی خط الراس - بطرف قله اصلی

روی قله اصلی - ادامه خط الراس بسمت غرب

+ نوشته شده در 22:56 توسط ابوذر.