تبليغاتX
کلیمانجارو
کلیمانجارو
از کوه هایم مینویسم...
جمعه بیست و نهم آبان 1388
لنین1– پرواز از خانه

نوشتن دیر شد، بر من ببخشید. تهران نبودم و از این بهانه‌ها.

با دو نفر از دوستان که قبلاً هم برنامه‌‌هایی با هم رفته بودیم خریدهای قبل از سفر را انجام دادیم و روز آخر برای من حدود 6 ساعت طول کشید تا تمامی وسایلم را جمع و جور کنم. کوله بزرگ و کیسه بار و یک کوله کوچک پرشده بودند. حجم بارم به من می‌گفت که این بار مثل هر بار نیست، یک چیزی‌ش فرق می‌کند.

پنج‌شنبه 13تیر: حدود ساعت 5 یا 6 بامداد از تهران پرواز داشتیم بسمت مشهد. مشکل اضافه بار که ذهن همه را مشغول کرده بود براحتی حل شد. یادم هست که آمدن چندنفری از دوستان کوهنورد به فرودگاه حس بسیار خوبی به من داد. بقیه اعضای تیم با خانواده و دوستان بودند. توی ذهنم می‌گذشت که این بار با تیمی غریبه می‌روم و فرصت برای تنهایی و پرداختن به خودم در کوه بیشتر خواهد بود. از همان لحظه اول اضطراب صعود در دلم بود و در ذهنم مرور می‌کردم که چه خواهد شد. کم نخواهم آورد؟ وضعیت تیم چه خواهد بود؟ از این دست سوالات. قله از ذهنم بیرون نمی‌رفت.

به مشهد رسیدیم و تا عصر وقت داشتیم. هر کسی جایی رفت و ما هم چند نفری تا حرم رفتیم و چرخی زدیم و نهار خوردیم. کم کم به بقیه اعضا نزدیکتر می‌شدم. برای من این کار سخت نبود چون معمولاً براحتی با بقیه ارتباط می‌گیرم و این بار هم تقریباً رابطه خوبم را با همه برقرار کرده بودم و سعی می‌کردم گسترشش دهم. گمانی حدود ساعت 3 عصر پرواز داشتیم بسمت بیشکک. پرواز کمی تأخیر داشت و نهایتاً - با همان هواپیمایی که حدوداً 6هفته بعد در همین مسیر سقوط کرد - پرواز کردیم و غروب بود که به فرودگاه بیشکک رسیدیم. دیگر خودمان بودیم و تیمی که اعضایش ناگزیر به کمک کردن به هم بودند. از طرف شرکت طرف قرارداد دنبالمان آمده بودند و رفتیم به هتل، هتلی که تر و تمیز بود. شب شده بود و وقت زیادی نداشتیم. برای شام به رستورانی لبنانی در همان نزدیکی رفتیم. همه نیامدند و این اولین نشانه تفاوت دیدگاه‌ها در تیم بود. شام آن شب خیلی خوش گذشت. باعث نزدیکی هر چه بیشتر اعضا به هم شد. من هم از همانجا شدم مسئول حساب و کتاب و این کارها.

جمعه 14 تیر : صبح با آوردن صبحانه بیدارمان کردند. قرار شد که برویم و شهر را ببینیم. ابتدا همه با هم راه افتادیم و بعد هر کسی جدا شد و قرار شد خودش را سرساعت مشخص به هتل برساند. بیشکک شهری است با ساختمان‌های بلند که یادگار دوران شوروی سابق است و مردمانی که یا ژن قرقیزی دارند یا روسی و از هر دو صورت بیشمار مردمانی در خیابان دیده می‌شوند. علاوه بر زبان قرقیزی و روسی، ترکی را هم خوب می‌فهمند ولی انگلیسی آنجنان کاربردی ندارد. شهری تمیز است و چندتایی جای دیدنی هم دارد که در اینترنت به همه آنها اشاره شده است.

برگردیم به تیم. همه سرساعت آماده بودند تا به فرودگاه برویم وبا پرواز داخلی به شهر اوش برویم. این پروازی است که بیشترین محدودیت حمل بار را دارد و هزینه‌ای به هر نفر تحمیل شد. هواپیمایمان از هواپیماهای دوملخه کوچک بود، از آنهایی که در طول پرواز از پذیرایی و کولر و این‌ها تقریباً هیچ خبری نیست. عصر به اوش رسیدیم. باز تا هتل رفتیم و قرار شد شام با هم باشیم. یک شکاف کوچک در تیم افتاد، دو نفر از دوستان برای شما خبردار نشدند و بعداً اظهار ناراحتی کردند. فکر می‌کنم ما با اینکه قرار نبود تیمی آشنا باشیم ولی انتظارمان از هم بسیار زیاد بود و آقای علینژاد هم بعنوان سرپرست نتوانست این موضوع را بخوبی تعریف کند و جا بیاندازد که آنهمه دلخوری پیش نیاید. باز هم شام خوبی داشتیم.

شنبه 17 تیر : صبح برای صبحانه برخی از دوستان دیر آمدند و معطل شدیم. ماشینی که قرار بود با آن تا کمپ اصلی برویم کامیونی بسیار بزرگ بود که کم از تانک نداشت. بارها را بالای ماشین بسته و سوار آن شدیم تا به بازار رفته و سپس بسمت کمپ اصلی حرکت کنیم. فاصله تا کمپ اصلی 270 کیلومتر است که با این ماشین و بخاطر خرابی مسیر حدود 12 ساعت طول خواهد کشید. بازار اوش بسیار جالب و شلوغ بود. بسیاری از خریدها را می‌شد آنجا انجام داد. اوش نسبت به بیشکک کوچکتر و کثیف‌تر بود. تا وقت نهار در بازار چرخیدیم و بعد سوار بر ماشین بزرگمان شدیم تا قدم در راهی با تکان‌ها و بالا پائین‌ شدن‌های بی‌پایان شویم. در مسیر برای شام در خانه‌ای که توسط زوجی آلمانی اداره می‌شد ایستادیم و شام خوردیم. در مسیر آواز خواندیم و سعی کردیم سختی مسیر را آسان‌تر کنیم. یادم هست که ساعت‌ها به بازگویی خاطرات کوه‌نوردی ایران از زبان دوستان گذشت. ساعتی از نیمه شب گذشته بود که به کمپ اصلی رسیدیم. هوا به مراتب سرد بود و ما حسابی خسته و کوفته بودیم. هرکسی درون چادرش که از قبل آماده شده بود رفت و خوابید. تاریک بود و ما در کمپ اصلی بودیم، برای دیدن قله باید تا فردا صبر می‌کردیم. شرکت طرف قرارداد تازه داشت همراه با ما امکانات مورد نیاز کمپ اصلی را می‌آورد و هنوز خیلی از چیزها آماده نبود.

+ نوشته شده در 10:40 توسط ابوذر.
جمعه هشتم آبان 1388
لنین 0 – و اما لنین!

خوب بالاخره تصمیم گرفتم به نوشتنش! تنبلی و هزاران دلیل دیگر که داشتم تمام شده‌اند و حالا می‌توانید هرازچند گاهی اینجا راجع به یکی از بزرگترین شکست‌های من در کوه‌نوردی بخوانید. نوشتن را بنا به زمانی که خواهم داشت و گرفتاری و این‌ها ادامه خواهم داد ولی امیدوارم که حداقل هفته‌ای یک پست درباره‌اش بنویسم.

از زمان برنامه بیشتر از یکسال گذشته است و ننوشتن درباره برنامه شاید باعث شده چیزهایی فراموش شده باشد. با آنکه همه چیز را بصورت نوشته قبلاً مکتوب کرده‌ام و ذهنم هنوز خیلی خوب همه چیز را بخاطر می‌آورد ولی امکان اشتبهاتی وجود دارد. نوشتن این گزارش مثل همیشه به زبان ساده خودم خواهد بود. به مسائل فنی کوهنوردی و جزئیات برنامه زیاد نخواهم پرداخت. لازم به تأکید هست که بنا به مسئولیت‌هایی که داشتم در این باره اطلاعات بسیار خوبی دارم که اگر کسی بنای اجرای برنامه را دارد می‌توانم با کمال میل در اختیارش بگذارم با اینکه درباره لنین به اندازه کافی اطلاعات همه جا پیدا می‌شود.

نکته دیگر اینکه من در اینجا برنامه را از زبان خودم خواهم نوشت، مطمئناً  راجع به هم تیمی‌های عزیزم قضاوت‌هایی داشته‌ام و اینجا به آنها خواهم پرداخت. هدف من از نوشتن در اینجا مکتوب کردن تجربه‌ای است شخصی و ذکر اشکالات و نقدها فقط بخاطر یادآوری و این‌ها تنها نظر شخص من است. هدف من انتقاد از هیچ شخصی نیست. امیدوارم که مانند مابقی نوشته‌های کوهنوردی در اینترنت این گزارش به سمت جوابگویی‌های شخصی پیش نرود. برای تمامی هم‌تیمی‌هایم که با من در برنامه بوده‌اند و اینجا نقل قولی یا شرح احوالی از ایشان خواهد رفت فرصت جواب‌گویی و روشن‌گری مسلماً محیاست. امیدوارم که دوستان به این نوشته به عنوان یک گاه‌شمار با دید شخصی از برنامه بنگرند و لازم نشود خیلی وارد جریان توضیح و پاسخ‌گویی بشویم.

مقدمه طولانی شد ولی نوشتن‌اش بنظرم لازم می‌آمد.

چرا لنین ؟

در طول سال 87 کمی جدی‌تر کوه رفتم و با بچه‌های کلوپ دماوند برنامه‌هایی را اجرا کردیم. در درون خودم به این تصمیم رسیده بودم که اگر می‌خواهم کوهنوردی را بصورت جدی و حرفه‌ای دنبال کنم باید قدمی بردارم. شروع کردم از دوستان و کسانی که می‌شناختم پرس و جو کردن. همگی یکی از قله‌های کشورهای آسیای مرکزی با ارتفاع حدود 7000 متر را گزینه‌ای خوب می‌دانستند. شروع کردم به جستجو در اینترنت و حرف زدن با دوستان .

نتیجه شد لنین، یکی از آسان‌ترین 7000 هزارمتری‌های دنیا. برای رفتن شخصی برنامه ریزی و شروع کردم به مکاتبات با شرکتهای مختلف در قرقیزستان. همزمان چند نفر از دوستان ابراز علاقه کردند که ممکن است آنها هم  در برنامه شرکت کنند. از اردیبهشت قضیه را بصورت جدی پیگیری می‌کردم و زمزمه تشکیل یک تیم تحت لوای یک شرکت مسافرتی جدی تر شد. در پایان من هم به این تیم پیوستم. شاید این اولین اشکال و دلیل شکست من بود.

چرا من به تیمی که به زعم من با دیدگاه اقتصادی تشکیل شده بود پیوستم؟ تنها و تنها بدلیل حضور مربی عزیزم عباس علی‌نژاد که ترجیح دادم اولی تجربه جدی خودم را در کنار کسی باشم که به او اعتماد و اطمینان دارم. باید بگویم که در تیمی که با هم همراه شدیم خوشبختانه چندنفری بودیم که قبلاً با هم برنامههایی رفته بودیم و عملاً هم در طول برنامه بهم نزدیک‌تر بودیم. در هر صورت این ریسک را قبول کردم. چند نکته تا همین‌جا :

-       یکی از آسانترین 7000 متری‌ها : این خیلی عنوان گول زننده‌ای است. واقعاً لنین از نظر کار فنی در سطح پائینی‌است ولی برای ما که بلنترین قله زندگی‌مان دماوند بود آشنایی بیشتر با دنیای واقعی 7000 متری‌ها لازم بود. متأسفانه تمامی دوستان از بازگو کردن واقعیت‌های و دشواریهای برنامه‌های هیمالیا نوردی در مورد لنین خودداری کرده بودند و آنچه ما در ذهن داشتیم یک قله راحت فقط کمی بلندتر از دماوند بود. واقعیت این است که قلل بالای 6000 متر دنیای خودشان و قوانین خاص خودشان را دارند. اگر می‌خواهی درگیرشان شوی باید خوب بشناسی‌شان. دنیایی پر از یخ و سرما و خطر. از این‌ها گریزی نیست پس باید برای‌ مواجه با آنها آماده باشی، مخصوصاً از نظر روحی.

-       در یک تیم کوهنوردی نقش سرپرست بسیار مهم است ولی نکته اصلی این است که اعضای گروه به سرپرست ایمان داشته باشند. یعنی ممکن است سرپرست از نظر فنی بهترین نباشد ولی اگر اعضا به او ایمان داشته باشند می‌توانند با هم از مشکلات بگذرند. اگر سرپرست از نظر فنی بهترین هم باشد، اگر قبولش نداشته باشند نمی‌تواند نقشش را بخوبی انجام دهد. این ایمان به سرپرست بنظر من در برنامه‌های کوهنوردی بسیار مهم است. من این ایمان را به عباس علی‌نژاد بعنوان مربی تمامی دوره‌های کوهنوردی‌ام در دانشگاه داشتم.

-       اگر قرار است با تیمی به هیمالیا نوردی بروید نظر من این است که کاملاً اعضای تیم با هم آشنا باشند. می‌توان با تیمی غریبه همراه شد بشرطی که در طول برنامه لازم نباشد که صعود کار‌های دیگر را با بقیه هماهنگ کنی و بالطبع انتظار کمکی هم داشته باشی. تیم ما می‌خواست بعنوان یک تیم صعود کند در حالیکه بیشتر اعضا شناختی از همدیگر نداشتند؛ نه در مورد آمادگی جسمانی و تجربیات کوه‌نوردی و مهمتر از همه خصوصیات اخلاقی. یا نباید تیم باشید یا باید تیمی شناخته شده برای همدیگر باشید.

 

+ نوشته شده در 20:49 توسط ابوذر.
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388
توچال- غلبه بر سکون لعنتی

پنج‌شنبه 25/7/88 : الان که می‌خواهم بنویسم هنوز اسید لاکتیک اثر خودش را دارد، بیش از سه ماه نزدیک 4000 متر هم نشده بودم. احساس می‌کردم که چیزی با کوه جایگزین شده است. هفته‌های پرآشوبی بود ولی دلیل نمی‌شد من از کوه دور شوم. تصمیم به بازگشت به کوه را از مدتها قبل داشتم ولی جربزه عملی کردنش نبود. برای این تعطیلی‌ها اول خواب سنگینی دیده بودیم که خود بخود کنسل شد. چهارشنبه نتوانستم برنامه‌ جایگزین‌مان که توچال بود را بروم. پنج‌شنبه صبح زود باز تنبلی کردم و بیدار نشدم. مرخصی داشتم ولی هزار کار انجام نشده می‌توانست در دفتر منتظرم باشد. اگر کوه نرفته بودم باید می‌رفتم سرکار. 9 از رختخواب بیرون آمدم. حسابی شاکی بودم از این تنبلی نفرت انگیز، از این بی‌انگیزگی که نمی‌دانم از کی و چرا هوس شدید قله‌ها را از سر من باز کرده بود. تصمیم گرفتم که بروم. دیر بود و گرم ولی یک لحظه به قدیمها برگشتم که اگر برنامه‌ای هم در گروه نبود تنها به کوه می‌زدم. خون پرانرژی دوید زیر رگهایم، کوله نیمه‌ آماده‌ام را برداشتم و راهی سربند شدم. ساعت از 10:30 گذشته بود که رسیدم و شروع به حرکت کردم. گرم بود و خلوت. بی توقف تا شیرپلا رفتم. کمی مانده به پناهگاه وسوسه برگشت از شیرپلا به جانم افتاد : تو که آمدی و انگیزه‌ای هم برای قله نداری، همین کافی نیست؟ با همان سرعت همیشگی رسیده بودم. آبی نوشیدم و به خودم مهیب زدم که این بار به خودت نشان بده که می‌توانی. شاید باورتان نشود ولی واقعا سخت بود. راه افتادم. دیگر کسی به سمت بالا نمی‌رفت و همه در حال برگشتن بودند. همان ابتدای دوراهی اوسون درد مزمن مچ‌های پایم شروع شد. دلیل بهتر از این برای برگشت؟ گفتم می‌روم تا جایی که خیلی اذیت کند. نسیمی می‌وزید و کمی خنک بود ولی آفتاب حسابی می‌سوزاند. آرام برای خودم می‌رفتم و درد زیادتر می‌شد. زیر چانپناه امیری خستگی هم آمد ولی برگشته بودم به همان خواستن قدیم. با درد جنگیدم و آخرش حس کردم که کمتر شد. کنار پناه‌گاه چیزی خوردم و انرژی گرفتم. بالا را نگاه کردم، گفتم اگر قدمی برداری باید تا قله بروی، می‌دانستم برای من برگشت از میانه معنایی ندارد. راه افتادم و دیگر دلخوش بودم که رسیدن به قله را خواسته‌ام. یک ساعته تا قله رفتم، آرام و بی توقف. آن بالاها از باد معروف توچال خبری نبود ولی بادکی می‌وزید. دماوند زیر ابرها بود و ندیدنش از حال‌گیری‌های برنامه شد. بعد از حدود 5/4 ساعت قله بودم. رو به خلنو و بقیه 4000 متری ها نشستم و آن چای معروفی که احسان همیشه روی قله دوست دارد را خوردم. حس کردم که به این قله‌ها باز نزدیک شده‌ام. آشتی کرده‌ام با خواستنی که درون‌ام خاموش شده بود و حالا باز کمی شعله می‌کشید. خواستنی که منبع لایزال انرژی است و امیدوارم به سوختن سابق‌اش برگردد. تهران حسابی کثیف بود و هیچ چیز دیده نمی‌شد. برای عصر پنج‌شنبه مسیر بسیار خلوت بود و از قله تا شیرپلا 2 نفر را بیشتر ندیدم. کلی برای خودم خواندم و فکر کردم. توچال باز برای جذابیت پیدا کرده است . یاد کردم از آن صعودهای شبانه و سخت سال‌های دانشجویی با دو دوستی که الان هردو پسرهایشان را در آغوش گرفته و تکان می‌دهند. دلم برای آن لحظه‌های دوستی و کوهی تنگ شد ولی با خودم گفتم که اولین باری که هر 3 نفرمان ایران بودیم بهشان پیشنهاد می‌کنم یکبار دیگر تا توچال را حداقل برویم.

کلی نما و نوشته سبز اتفاقات جدید مسیر بود، مابفی چیزی عوض نشده بود. پائین که رسیدم حسابی خسته بودم و بدن نا‌اماده‌ام دردناک شده بود ولی خوشحال بودم که این‌بار تا قله رفتم. امیدوارم یا آتش در دلم نخوابد و شما آثارش را اینجا در هفته‌های بعد ببینید.

خواست‌نوشت : ‌در مورد درد مچ‌های پا هم اگر کسی دکتری چیزی می‌شناسد ممنون می‌شوم کمکم کنید.

+ نوشته شده در 17:58 توسط ابوذر.
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388
کلک چال - افطاری

پنج‌شنبه 26/6/88 : یک افطاری دیگر در کلک‌چال. جمع دوست داشتنی بچه‌های جدید گروه و برخی قدیمی‌ترها. هوای بسیار عالی بارانی که آن روز عصرمان را زیباتر کرد. دلهره فردایش که روز قدس بود و کلی آواز احساسی در تاریکی شب وقتی سریع پائین می‌آمدیم تا به جمشیدیه برسیم.

+ نوشته شده در 17:28 توسط ابوذر.
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388
کلک چال - اسپیلت

جمعه 30/5/88 : یک صعود چهار نفره دوست داشتنی در فضای ملتهب آن روزها. تا کلک‌چال هم می‌توانست کافی‌مان باشد ولی تا اسپیلت رفتیم یا یادمان باشد زمانی قله نورد بودیم.

+ نوشته شده در 17:25 توسط ابوذر.
جمعه نهم مرداد 1388
کمان‌کوه – رو در وایسی با قله ناشناخته

پنج‌شنبه 14/3/88 : هفته قبل از انتخابات بود، قرار گذاشتیم تلاشی یکروزه برای رسیدن به قلل سه‌گانه یخچال، سرماهو وکمان‌کوه داشته باشیم. تیمی چهارنفره که راحت بودیم با هم، بعد از مدتها با منصور ، حسین مکانیکی و احسان! صبح زود از تهران راه افتادیم، جاده چالوس خیلی هم شلوغ نبود. از دوراهی دیزین بسمت وارنگه‌رود رفتیم. یک نفر جاده را با طنابی بسته بود و با نامه‌ای از شورای روستا می‌خواست پول بگیرد بخاطر آنکه مهمانان، روستا را کثیف می‌کردند. چون کارت کوه‌نوردی نداشتیم گفت پول بدهیم، گفتیم برای محیط زیست است و مخالفتی نکردیم ولی وقتی گفت 5000 تومان بی‌خیال شدیم. تهدیدی راجع به ماشین کرد که البته انتهای سفر دیدیم که عملی نشد، گول نخورید.

ساعت 7 صبح از انتهای روستا بعد از خوردن صبحانه حرکت را شروع کردیم. باز هرکسی برای خودش و سریع می‌رفتیم. سبزی دره و آب بسیار زیاد و خروشان رود درون‌ام را می‌نواخت و با سرزندگی پُِرش می‌کرد.

دره وارنگه رود، سبزی و آب

 کمتر از یک‌ساعت به درخت‌ها و محل جدا شدن به سوی محیط‌ بانی رسیدیم. ادامه دادیم و حدود 9 صبح محیط بانی بودیم. اولین استراحت‌مان آنجا بود. برف تازه بسیار زیادتر از حد انتظار بود و بعد از آن سبزی اولیه این سفیدی پاک چشم‌مان را می‌زد ولی نه آنگونه که ناراحت شویم. کمی بالاتر از محیط بانی به گردنه سوتک که رسیدیم کمان‌کوه ( که تا آخر هم مطمئن نیستیم کدام یک از آن سه باشد ولی احتمال آن از همه بیشتر است که همین باشد) پر از برف و پرهیبت دیده شد. تیغه سنگی روبرو که صعود نشدنی بنظر می‌رسد ( مگر آنکه مجبور شوید!) زیبا بود.

گردنه سوتک، کمان کوه در راست

تراورس را شروع کردیم تا زود به گردنه کمان‌کوه برسیم و آن منظره بدیع از آزادکوه را ببینیم، می‌دانستیم با برف بسیار زیبا شده این عروش البرز مرکزی که از هر طرف بخوبی دلبری می‌کند.

گردنه کمان کوه و آزادکوه

به گردنه رسیدیم و گمانم همه خوشحال بودیم که آنجائیم و آن منظره را می‌بینیم. چندتائی عکس و کمی حرف و حرکت بسمت کمان‌کوه، از اینجا به بعد برف‌کوبی داشتیم که کم هم نبود. سرعت‌مان خوب بود. بار قبل که با گروه دانشگاه اینجا بودم هم برفی باریده بود و ما برای رسیدن به سرماهو کمان‌کوه را از زیر تیغه‌ها تراورس کردیم و از دشت پشت آن به سرماهو رسیدیم، آن روز وقت نشد که از روی خط‌الرأس به سمت کمان‌کوه ادامه دهیم. این‌بار هم تصمیم‌مان همین بود، بادی که سردمان می‌کرد می‌وزید، استراحتی کردیم و تراورس را شروع کردیم. این‌بار کمی فرق داشت، برف بیشتر بود و هوا هم گرم‌تر. خطر بهمن احساس می‌شد، تا جائی رفتیم و قرار شد کمی بسمت بالا برویم و از جای امن‌تری تراورس را ادامه دهیم. بالاتر رفتیم، بهمن‌هایی که ریخته بودند می‌ترساندنمان، جای خوبی پیدا نشد برای تراورس، بالاتر رفتیم، نشد، بالاتر، نشد، توی تیغه‌ها بودیم، بالاتر، تراورس نشد، بالاتر، وسط تیغه‌ها، صعود با توجه به وسایل و شرایط مسیر عاقلانه نیست، برگردیم، نمی‌شود! خطر برگشت بیشتر است، برویم؟ نمی‌شود. یکی جلو می‌رود و اجباراً تیغه‌هارا بالا می‌رویم. منظره پائین آنقدر ترسناک هست که نگاهش نکنیم. آن بالاها را هم با دلیری رد می‌کنیم. به قله می‌رسیم. تا کمی قبل از قله هیچ عکسی نداریم، آنها که اجباراً تیغه‌هایی را با برف تازه صعود کرده باشند می‌دانند چرا !

یکی از معدود عکسها، کمی مانده به قله روی بدترین تیغه ها

یادم هست که ساعت 2 نشده بود که روی قله‌ای بودیم که کم صعود می‌شود، آن بالا برای ایستادن هرچهار نفرمان جا نبود. عکس گرفتیم و کمی پائینتر از قله نشستیم به خوردن و بحث برسر اینکه حالا چگونه برگردیم! " ای ایران" را هم بعد از مدتها خواندیم که به من یکی بسیار حال داد. آن بالا از آزادکوه و خلنو و سرک‌چال‌ها و کلون‌بستک تا علم و سرخاب‌ها و مابقی همه ناظر بودند. دماوند در ابر بود. هوا گرم و آفتاب حسابی می‌سوزاند.

حس گذشتن از آن همه سختی بسیار خوب بود. نگران بازگشت بودیم. یا باید از یکی از دهلیزها خودمان را به دشت سرماهو می‌رساندیم و باز تراورس می‌کردیم به سوی مسیر قبلی‌مان که احتمال بهمن بسیار زیاد بود، یا آنکه از پشت قله از راهی که هیچ شناختی نسبت به آن نداشتیم بسمت وارنگه‌رود سرازیر شویم. راه دوم را انتخاب کردیم با علم به اینکه طناب انفرادی داریم و امیدواریم به مشکل خیلی خاصی برنخوریم. اوایل توی برف خوب بود تا آنکه کم‌کم شیب زیاد شد و صدای آب و آبشار خبر از تیغه‌های سنگی می‌داد. درد سرتان ندهم، سخت بود ولی نشدنی نبود. از آن مسیر ناشناخته که شاید تنها و تنها آن دهلیز نیم متری‌ای که ماپیدایش کردیم راه می‌داد به پائین رسیدیم. از پائین کارمان بسیار احمقانه بنظر می‌رسید البته دیگر رد شده بودیم، ادامه دادیم تا کنار رود و از سمت راست آن جلورفتیم. بیش از ساعتی رفتیم تا به دوراهی درخت‌ها برسیم. بوضوح همه خسته بودیم. قوزک‌پایم باز درد گرفته بود وحسابی اذیت می‌کرد. در سکوت و خنکای نزدیک غروب آب و در کنار صدای آب خروشان خودمان را به روستا رساندیم.بیش از 12 ساعت کوه‌پیمائی کرده بودیم، خسته بویدم و خوشحال، به اتفاق موافق بودیم که صعود بسیار پرخطر و زیبائی بود. کمی بعد از گچسر جائی نشستیم و جیگر خوردیم! بعد از آن، ترافیک شدید ضدحالی اساسی بود که البته نتوانست تمامی شیرینی صعود را از دهان‌‌مان برباید. دیروقت تهران بودیم.

 

پی‌نوشت، لینک‌های راجع به صعود این سه قله :

 

+ نوشته شده در 14:46 توسط ابوذر.